جمعه 30 مهر 1395 12:50 ساعت
شناسه خبر : 258161
خاطرات خواندنی احمد چلبی از رژیم صدام، ایران، آمریکا و اشغال عراق/16
یکی از طرحهای سرنگونی صدام به خاطر حماقت ساواک به شکست کشیده شد/خود صدام زرنگترین توطئهچینها بود
بعد از برگشتن ما از تهران، عملیات لو رفت و دهها تن اعدام شدند. این تجربه به من یاد داد که ممکن نیست از طریق کودتا بتوان از شر نظام بعث خلاص شد. صدام خودش زرنگترین توطئهچینها بود. می فهمید معنی توطئه و کار پنهانی چیست.
گروه بینالملل رجانیوز: در قسمت قبلی این سلسله مطالب (که ترجمهایست از مصاحبهی تفصیلی احمد چلبی درباره پشت پردهی سیاست عراق و آمریکا و ایران در سالهای اخیر) دربارهی اولین ارتباطات کردهای عراق با آمریکاییها و همچنین ارتباط مسعود بارزانی و شهید حکیم در تهران بعد از سرنگونی شاه مطالبی خواندیم. همچنین دربارهی ارتباط چلبی با برخی از نومحافظهکاران آمریکایی و قضیهی تابعیت لبنانی گرفتن او نیز مطالبی ذکر شد. قسمت پانزدهم تقدیم میشود:
*دکتر چلبی؟ کی به دنیا آمدی؟
-30 اکتبر 1944 در محلهی الاعظمیهی بغداد. پدرم عبدالهادی عبدالحسین چلبی بود و مادرم بی بی حسن البصام.
*و چند برادر داری؟
-5 برادر: رشدی و حسن و جواد و طلال و حازم. و سه خواهر: ثمینه و رئیفه و نجلا. در بین ما از همه بزرگتر رشدی بود که در سال 1917 متولد شده بود.
[نفر اول نشسته از چپ: عبدالهادی چلبی (پدر احمد چلبی)]
*کجا درس خواندی؟
-در مدرسهی ابتدایی عادل در بغداد و بعد در کالج راهبان یسوعی بغداد و بعد هم سه سال در دانشکدهی سیفورد کالج در انگلیس. از آنجا هم در سال 1961 به انستیتو فناوری ماساچوست رفتم و در رشتهی ریاضیات مدرک کارشناسی گرفتم. در سال 1965 وارد دانشگاه شیکاگو شدم و چهار سال بعد از آن دانشگاه مدرک دکترای ریاضیات گرفتم.
*در زمینهی ریاضیات موفقیت علمیای داشتهای؟
-بله. یک نظریهی تقریبا مهم در علم جبر ارائه کردم.
*خاندان چلبی با اینکه از خاندانهای ثروتمند و اهل اقتصاد بودند، در سیاست فعالیت میکردند؟
-ما از قبیلهی عربی طی هستیم که در شمال سوریه ساکن بودند. ما در اواخر دوران حملات عثمانیها (به فرماندهی سلطان مراد چهارم در سال 1637) برای تصرف عراق و بیرون آوردنش از دست صفویها، از سوریه به عراق وارد شدیم. اعضای این خاندان در منطقهی الکاظمیه [کاظمین] و همچنین در شهر بلد در شمال بغداد ساکن شدند. عثمانیها آنان را به عنوان حاکم پایتخت تعیین کردند. این خاندان با عشایر عرب که از جزیرة العرب و سوریه به عراق مهاجرت کردند (قبایلی نظیر تمیم و زوبع) روابط گستردهای داشتند. خاندان ما در کارهای سیاسی مشارکت داشتند، در کنار آنکه صاحب زمین هم بودند. پدرم هم به صورت گسترده در تجارت فعالیت میکرد. پدر بزرگم هم یکی از اعضای مجلس موسسان عراق (که در سال 1922 انتخاب شد) بود و پس از آن به عضویت مجلس اعیان در آمد و برای اولین بار در همان سال در دولت عبدالمحسن السعدون به وزارت معارف رسید. و تا زمان فوتش در سال 1939 هشت بار در دولت عضو شد.
در سال 1930 پدرم در انتخابات [مجلس] از کاظمیه برگزیده شد و در سال 1944 در زمان نخست وزیری ارشد العمری به وزارت رسید. بعدها در یک از کابینههای نوری سعید هم وزیر شد. در سال 1948 عضو مجلس اعیان و سپس نایب رئیس مجلس و برای مدتی هم رئیس مجلس اعیان شد. بعد از آن برادر بزرگم رشدی در سال 1948 به نمایندگی از کاظمیه انتخاب و در سال 1954 در یکی از کابینههای نوری سعید به وزارت رسید و تا 14 جولای 1958 [روز کودتا ضد نظام پادشاهی در عراق] در کابینه بود.

[نوری سعید]
*خانوادهی شما روابط شخصی و ویژه با نوری سعید داشت؟
-بله، بینمان دوستی بود. [بعد از کودتا] موقعی که نوری سعید میخواست فرار کند، خواهرم ثمینه به همراه همسر خودش و برادر همسرش نوری سعید را از منطقهی کراده مریم (که الان شده منطقهی خضرای [بغداد]) برداشت و به منزل عموی مادرم در کاظمیه آورد. بعد نوری سعید با درخواست ما به منزل حاج محمود الاسترباضی در کاظمیه رفت. همسر حاج محمود، مرحومه سیده بی بی نام داشت و از یک خاندان معروف ایرانی الاصل و از کودکی با مادرم دوست بود. روز 15 جولای 1958 [فردای کودتا] که نوری سعید در منزل آنها بود به منزل ما آمد تا از مادرم برای بیرون بردن نوری سعید از دایره ی خطر در بغداد کمک بگیرد. من بچه بودم. جلوی من سر نقشه توافق کردند. 5 ساعت بعد شنیدیم که سیده بی بی به همراه نور سعید در منطقه الکراده کشته شدهاند.
*از انقلاب کینه به دل داری؟ [در کشورهای عربی، کودتاها را هم انقلاب میخوانند!]
-نه. از انقلاب کینه به دل ندارم. ولی در دوران پادشاهی وضعیت عراق را تحسین میکردم. از زمان بچگی به سیاست توجه داشتم و در جریان تشکیل کابینهها و بحثهای سیاسی در منزلمان در جلسات شرکت میکردم. در آن زمان طرحهای سازندگیای وجود داشت. بعد از 14 جولای خانواده ام خیلی متضرر شد. پدرم خارج از کشور بود. برادرم رشدی به زندان افتاد و مدتی بعد آزاد شد. من هم سه ماه بعد به انگلیس رفتم. خانوادهام هم در سال 1959 به بیروت نقل مکان کردند. من هم دائما در تعطیلات تابستانی پیش آنها میرفتم و اوضاع را از خارج دنبال میکردم.
*بعد از اتمام تحصیلاتت در شیکاگو چه کردی؟
-یک هفته بعد از پایان دورهی دکترا به تهران رفتم تا در کنار سید مهدی حکیم و سعد صالح الجبر و عبدالغنی الراوی و عبدالرزاق النایف برای سرنگونی نظام بعث [از طریق کودتا]فعالیت کنم. این قضیه مربوط به سال 1969 [حدودا 1346 شمسی] است. در آن زمان همکاریای با جنبش کردی به رهبری ملا مصطفی بارزانی وجود داشت.
*ساواک از این حرکت حمایت میکرد؟
-بله. و به خاطر حماقت ساواک به شکست کشیده شد. من اطلاعاتی به دست آوردم که نشان میداد این عملیات شکست خواهد خورد. به آنها هشدار هم دادم. برادرم حسن هم همراه من بود. یک ماه بعد از برگشتن ما از تهران به بیروت، عملیات لو رفت و دهها تن اعدام شدند. این تجربه به من یاد داد که ممکن نیست از طریق کودتا بتوان از شر نظام بعث خلاص شد. صدام خودش زرنگترین توطئهچینها بود. می فهمید معنی توطئه و کار پنهانی چیست. به همین دلیل سعی کرد برخی از افسران ارتش عراق را تحقیر کند و به برخی رشوه بدهد تا بتواند بر آنها سیطره داشته باشد. کارهای وحشتناکی در ارتش انجام داد.

[صدام حسین]
این عملیات، در کنار تلاشهایی که برای کودتا در دههی هفتاد میلادی صورت گرفت و نظام توانست در آنها نفوذ کند در ذهن من ماند و برایم دلیلی شد بر اینکه نظام بعثی مطلقا از طریق کودتا تغییر نخواهد کرد. در یکی از آن طرحهای کودتا افسری به نام صالح مهدی السامرائی توسط دستگاه اطلاعاتی عراق در سال 1974 در بیروت کشته شد. او میخواست انقلاب وقت کردها را تبدیل به یک جنبش عراقی کند. او نمایندهی حزب دموکرات کردستان بود و ملا مصطفی بارزانی او را برای همین هدف به بیروت فرستاده بود.
من در آن زمان همراه با صالح مهدی السامرائی و نمایندهی حزب، عزیز رضا (که الان در اروپاست) روی آن طرح کار میکردیم. سامرائی از من خواست در جلسهای که قرار بود با حضور یک افسر عراقی به نام عدنان شریف تشکیل شود شرکت کنم. عدنان شریف که از اقوام حماد شهاب وزیر دفاع بود در ابتدای جنگ با ایران در سال 1980 کشته شد. پس از آن جلسه، جسد سامرائی در صندوق عقب ماشینی در منطقهی عالیه پیدا شد.
با وجود این، تلاشها برای کودتاهای مختلف ادامه پیدا کرد. در سال 1982 یک تلاش دیگر صورت گرفت. نامزد رهبری کودتا یکی از مدیران دستگاه اطلاعاتی ارتش عراق بود به نام شفیق الدرّاجی که در دوران ریاست جمهوری احمد حسن البکر دبیر شورای رهبری انقلاب بود و بعدش به عنوان سفیر عراق در عربستان تعیین شده بود. در همان زمان [که طرح داشت بررسی میشد] حمله به ارتش عراق در خرمشهر در سال 1982 [عملیات بیتالمقدس، آزادسازی خرمشهر] صورت گرفت و در نتیجه دراجی به بغداد فراخوانده شد و در آنجا فوت کرد.
*پس در سال 1969 به ایران رفتی؟
-بله. و از سپتامبر تا دسامبر [حدود 3 ماه] در آنجا بودم. در همان برهه یک بار در ماه اکتبر به لندن رفتم تا عبدالرزاق النایف را راضی کنم [که طرح شکست خواهد خورد]. بعد از آن به بیروت رفتم و به عنوان استاد در دانشگاه آمریکایی بیروت مشغول کار شدم. شش سال در آنجا بودم تا اینکه در سال 1976 به عمان [پایتخت اردن] رفتم تا بانک پترا را تاسیس کنم. [در آنجا، برای اولین بار] کارت های بانکی را وارد منطقه کردم. همچنین اولین سیستم کامپیوتری در کارهای بانکی در خاورمیانه را در آنجا راه انداختم.

[احمد چلبی و جلال طالبانی]
*اتهامی که در اردن متوجهات شد چه بود؟ آیا از تو خواسته بودند که مبلغی را در بانک مرکزی بگذاری؟
-از من چیزی از این دست نخواستند. همهی کسانی که اتهامی مثل من [در آن قضیه] در اردن متوجهشان شد تبرئه شدند. هیچ کس متهم نشد جز افراد خانوادهی من، با اینکه آنها ارتباطی با کارهای بانک نداشتند. برادرم رشدی عضو هیئت مدیره بود و در سال شش یا هفت بار به عمان میآمد و سه یا چهار روز در آنجا میماند و بعد میرفت. چطور او را محکوم کردند ولی بقیهی اعضای هیئت مدیره تبرئه شدند و یکیشان وزیر و دیگری نخستوزیر شد؟
*نظر خودت دربارهی این داستان چیست؟
-خلاصهاش اینکه این یک قضیهی سیاسی بود. صدام بر سه مسئله تمرکز کرده بود: تروریسم، حمایتهای خارجی و پول. من در اواخر جنگ عراق [با ایران] شروع کردم به کار روی یک مسئلهی مهم و آن اینکه نگذارم اعتبارات [مالی] به دست صدام برسد. نمایندگان بانکهای بزرگ جهان [که قصد گشایش اعتبار برای نظام صدام را داشتند] پیش از سفر به عراق به اردن میآمدند تا نظر مرا بشنوند. من هم وضعیت صدام را برایشان تشریح میکردم تا باب گشایش اعتبار را به روی صدام ببندم.
از طرف دیگر من روی قضیهی بانک ایتالیایی بی. ان. ال. هم کار میکردم. صدام از طریق یکی از شعب کوچک این بانک در ایالت جورجیای آمریکا، منفذی برای خودش پیدا کرده بود تا بتواند در آنجا معاملات واردات گندم از ایالات متحده را صورت دهد. من این منفذ را به رویش بستم.
*خیلی کتابها هستند که میگویند تو در کارهای بانکیات بین خانواده و شرکت، ترکیبی ایجاد میکنی. و اینکه پولهایت را به «بهشتهای مالیاتی» میبری [و فرار مالیاتی صورت میدهی.] کتاب «مردی که آمریکا را به جنگ کشاند» را خواندهای؟
-بله. ولی این حرف بیارزشی است. هیچ امضایی از من پای یک برگه که مخالف قانون باشد پیدا نکردند. حکم دادگاه را بخوان. قاضی میگوید من هیچ کس را ندیدهام که مثل این مرد [یعنی چلبی] نسبت به این موسسه [ظاهرا منظور دستگاه قضایی و قوانین است] خلوص نیت داشته باشد. با این وجود ضد من حکم داد.
*موقعی که جزو مسئولین حکومت [موقت] عراق بودی تلاشی برای حل این مشکل صورت گرفت؟
-روز 14 آپریل 2003 که به بغداد رسیدیم دخترم آمد و گفت خبرنگار تلویزیون ابوظبی (که شخصی مصری بود) میگوید: شیخ محمد بن زاید میخواهد با من صحبت کند. من نمیشناختمش. شیخ محمد بن زاید در تماس تلفنی گفت: اولا برای موفقیت درخشانی که به دست آوردید تبریک میگویم. ثانیا ما یک کمیتهی تامین نیازهای بشردوستانه در اردن و یکی در عراق داریم که در اختیار تو خواهند بود. ثالثا، قضیه با اردن تمام شده است و هر چیزی که بر سر آن توافق کنید، من مسئول [و ضامنش] هستم. از او تشکر کردم و گفتم من مشکلی ندارم. ولی هیچ تماس دیگری برقرار نشد.

[محمد بن زاید]
*هنوز آیندهای داری؟
-من گذشتهای دارم. و آینده، آینهی گذشته است.
*و گذشتهات را چطور توصیف میکنی؟
-مهم. خوب.
*در کتابهایی که از تو انتقاد میکنند (و زیاد هم هستند) این حرف مطرح است که تو میخواستی رئیس جمهور عراق شوی. این آرزو را داشتی؟
-[نه]، ابدا.
*حتی آرزوی ریاست حکومت انتقالی را هم نداشتی؟
-[نه] ابدا.
*چه چیزی [برای این سمت] کم داشتی؟
-هیچ چیز. من از قدرت بدم میآید. دوستش ندارم.
*چه چیزی را دوست داری؟ بیزینس؟
-نه.بیزینس را هم دوست ندارم. علم و معرفت و آشنا شدن با دنیا و کمک به مردم را دوست دارم. در قدرت، هر چقدر هم که عادل باشی، بالاخره به یک طرف ظلم خواهی کرد. هیچ وقت قدرت، آرزوی من نبوده است. اگر قدرت، آرزویم بود، برایم آسان بود که با برمر و آمریکاییها کنار بیایم و یک سری رابطه برقرار کنم. در آن برهه آنقدر در عراق امکانات در اختیارم بود که میتوانستم در قلب آمریکاییها جا بگیرم. هر کتابی بخوانی این را خواهی دید که من با برمر بگومگو داشتم و در جزئیات کارهایش وارد میشدم و از او انتقاد میکردم. اگر میخواستم رئیس جمهور شوم، چطور وقتی تصمیم در دست آمریکایی ها بود باید چنین رفتاری میکردم؟
*چه چیزهایی میخوانی؟
-خیلی در زمینهی ریاضیات و تاریخ و فلسفه و سرگذشتنامهها و ادبیات و داستان مطالعه میکنم.
*در جوانی چه شخصیتی را تحسین میکردی؟ چه کسی در تو اثر گذاشت؟
-پیامبر، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و امام علی علیه السلام چون حق را بر قدرت ترجیح داد و امام حسین چون با مرگش پیروز شد. و اسکندر مقدونی چون توانست تمدنهای مختلف را یکی کند.
در تاریخ جدید، هگل (فیلسوف) بر من اثر گذاشت چون بحث حرکت را در تفکر تاسیس کرد. [بعدا] فهمیدم که این موضوع در فلسفهی اسلامی توسط صدرالدین شیرازی [ملا صدرا] مطرح شده بود و ملا صدرا هم در من بسیار تاثیر گذاشت. شیخ محی الدین عربی هم با کتب و افکارش در من بسیار تاثیر گذاشت. همچنین دانشمند ریاضیدان آلمانی برنهارد ریمان و دانشمند ریاضی دان فرانسوی ایوریست گالوا که در سن 21 سالگی از دنیا رفت. و افراد زیادی غیر از این افراد.
*و در بین سیاستمداران؟
-ژنرال دوگل. چون ایستاد و همچنان از فرانسه دفاع کرد، در آن وقتی که هیچ چیزی نداشت. در مقابل قدرت هایی که امکانات مادی عظیمی داشتند (یعنی انگلیس و آمریکا) ایستاد و بر روی مواضع ملیاش تاکید کرد.
*و سیاستمداران عرب چه؟
-در عراق، برای ملک فیصل اول و نوری سعید احترام قائلم.
*وقتی یادت میافتد که تاریخ عراق همهاش [کشتن اشخاص] و کشیدن جسدشان روی زمین [مثل کاری که با جسد نوری سعید کردند] و ترور است، نمیترسی؟
-در تاریخ عراق، خشونت زیادی هست. ولی معتقدم که ملت عراق ملتی زنده است و میتواند موجب خیزش عراق [ وپیشرفت آن] شود.
*شخصا شعر دوست داری؟
-کمی.
*رمان نمیخوانی؟
-به عربی و انگلیسی رمان و شعر میخوانم.
*تو مرد يک ثروتمندی یا یک مرد خیلی ثروتمند؟
-من مرد آسودهای هستم.
ادامه دارد ...
--------------------------------------
مترجم: وحید خضاب
بخشهای پیشین:
[مطالب مندرج در این سلسله مطالب لزوما مورد تأیید رجانیوز و مترجم نیست و تنها به جهت حفظ امانت به صورت کامل نقل شده است. خصوصا مطالب مرتبط با نیروهای ایرانی، نیازمند تأیید از سوی مراجع ذی صلاح است.]

لینک کوتاه »
http://rajanews.com/node/258161
لینک کوتاه کپی شد
کلیدواژه ها »
هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید













