هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
سه شنبه، 24 شهريور 1405
ساعت 21:42
به روز شده در :

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

 

يكشنبه 13 ارديبهشت 1394 ساعت 17:48
يكشنبه 13 ارديبهشت 1394 17:23 ساعت
2015-5-3 17:48:27
شناسه خبر : 210079
خودم را در مقابل [مسجد] قبة الصخرة دیدم. در مقابل دروازه‌ی ورودی، چهار نظامی اسرائیلی نشسته بودند. تلاش کردم چشمم آنها را -مشخصا در اینجا- نبیند. و فکر کنم موفق شدم.و اگر «رد پای توحش» [صهیونیست‌ها] در صحن الاقصی نبود، خیال می‌کردم در بهشت هستم و این کودکانی که مشغول بازی‌اند، پرندگان بهشت‌اند.
خودم را در مقابل [مسجد] قبة الصخرة دیدم. در مقابل دروازه‌ی ورودی، چهار نظامی اسرائیلی نشسته بودند. تلاش کردم چشمم آنها را -مشخصا در اینجا- نبیند. و فکر کنم موفق شدم.و اگر «رد پای توحش» [صهیونیست‌ها] در صحن الاقصی نبود، خیال می‌کردم در بهشت هستم و این کودکانی که مشغول بازی‌اند، پرندگان بهشت‌اند.
گروه بین‌الملل رجانیوز: آنچه می‌خوانیم، ترجمه کتاب «اسرائیلی که من دیدم» نوشته عاطف حزّین است. این نویسنده مصری در اواخر دهه ۹۰ میلادی سفری به سرزمین های اشغالی داشته و خاطراتش را از این سفر به شکل کتاب منتشر کرده است.
به گزارش رجانيوز،‌ در هفت قسمت قبلی این خاطرات، چگونگی مأموریت یافتن حزّین برای این سفر و همچنین برخی خاطرات او از کودکی اش و آوارگی در جنگ ۱۹۶۷ مصر و اسرائیل و بازجویی طولانی و عجیب از وی توسط اسرائیلی ها در فرودگاه قاهره و نحوه رسیدنش از فرودگاه تا هتل همراه با راننده ی یهودی و جریاناتی که همزمان با رسیدن او به تل آویو در اسرائیل رخ داده بود را خواندیم. 
همچنین جریان برخوردش با مأمورین سفارت مصر در تل آویو و تحلیل های خبری رسانه های اسرائیل از جریانات وقت را هم دیدیم. همچنین دیدیم که نویسنده در مصاحبه با محمد بسیونی (سفیر مصر در تل آویو) با حمایت حیرت‌انگیز او از صهیونیست‌ها مواجه شد و از زبان او شنید که راه رسیدن به صلح، نابودی حماس به دست حکومت خودگردان است! در قسمت پیش هم ماجرای رفتن نویسنده به گذرگاه ایرز در مرز غزه و مواجه شدنش با قوانین سخت‌گیرانه؛ که موجب بازگشت اجباری او به قدس و تهیه جواز عبور خبرنگاری و موفقیت نهایی‌اش در ورود به غزه شد، را خواندیم. نویسنده پس از ورود به غزه به هتل امید نقل مکان کرده و در آنجا با صاحب هتل و یک جوان مبارز فلسطینی هم‌صحبت شد و همچنین به دیدار رئیس پلیس حکومت خودگردان رفته و درباره‌ی وضعیت کلی فلسطین و اتهامات سنگین وی به حماس گفتگو کرد. همچنین خواندیم که نویسنده به دیدار دکتر حیدرعبدالشافی (رئیس هیئت مذاکره‌کننده‌ی فلسطینی در مذاکرات واشنگتن با اسرائیلی‌ها) که از منتقدان جدی توافق اسلو به حساب می‌آمد رفته و نظرات او را جویا شد و دلایل طرفداران صلح با اسرائیل (خصوصا آن دسته‌ای که کاملا نیز «واداده» محسوب نمی‌شدند) را خواندیم. 
و دیدیم که نویسنده به دیدار سفیر مصر در غزه (محمود کریم) رفته و با او وارد گفتگو شد و تحلیل‌های او از روند قضایا نیز ذکر گردید (از جمله اینکه اسرائیل خواهان صلح حقیقی نیست). گفتگوی نویسنده با عماد الفالوجی به عنوان شخص نزدیک به حماس را هم ذکر کردیم، هرچند متذکر شدیم که فالوجی در همان دوره هم با حماس فاصله گرفته بود (و بعدها کاملا از آن جدا شد) و نظرات بعضا عجیب و غریب وی را نمی‌توان نظرات حماس دانست. همچنین درباره‌‌ی روش مزدورانی که با صهیونیست‌ها همکاری می‌کنند و «روستای خیانتکاران» که محل اسکان جاسوس‌های لو رفته است و در آن 400 خانوار زندگی می‌کنند هم مطالب جالبی ذکر شد. قسمت هفدهم و پایانی این سلسله خاطرات را در زیر می‌خوانیم:
 
این هم باب العمود. و این هم میوه‌های قدس [بر شاخه‌های درختان] در دو طرفش. و این هم صدای فیروز [خواننده‌‌ی مسیحی و طرفدار مقاومت و بسیار مشهور و محبوب جهان عرب] که هنگام عبورم از در، شعر «خیابان‌های باستانی قدس» را برایم می‌خواند. و چه قدر زیباست که اولین چیزی که به چشمت می‌خورد دختربچه‌ای فلسطینی باشد با آن صورت فرشته‌گونه‌اش که در حال بازگشت از مدرسه به خانه است، از مسیری که «چشم‌های ما هر روز به سوی آن پرواز می‌کند» تا اکسیر حیات و رایحه‌ی بهشت و مشتی از خاک پیامبران به دست آورد.
«ای شب معراج ... ای مسیر کسانی که به آسمان رفتند». چطور ممکن است کسی از اینجا عبور کند و آن شبی که جزء جزء اینجا یادآور آن است را فراموش کند؟ چطور ممکن است کسی به اینجا بیاید و آن را آلوده کند؟ [اشاره به صهیونیست‌ها] پیامبران الهی که پشت خاتم پیامبران نماز گزاردند این را نمی‌پذیرند و روزی جام غضبشان بر سر یهودی‌ها [صهیونیست‌های اشغالگر] خالی خواهد شد...ولی کِی؟»
«خشم سهمگین خواهد آمد. و من همه‌ی وجودم ایمان به این است.» ایمانم هنوز از قلبم بیرون نرفته است، هرچند ایمانم هنوز به عملی نرسیده که تو را -ای شهر نماز- آزاد کند.
چند مغازه‌ی عادی در دو طرف پیاده رو. هدایای‌ «چشم‌ربا» دیده‌ها را به خود جذب می‌کند ولی از طرف دیگر می‌دانیم «دست‌های سیاه» [رژیم صهیونیستی] از گردشگری دینی پول به دست می‌آورد تا ما ثواب نماز گزاردن در مسجد الأقصی را از دست بدهیم. «خانه‌ها از صاحبانش خالی شده است» [و بیت المقدس مسلمانان به دست صهیونیست‌ها افتاده است]
«در خیابان‌ها قدم زدم ... خیابان‌های باستانی قدس» تا اینکه خودم را در مقابل [مسجد] قبة الصخرة دیدم. در مقابل دروازه‌ی ورودی، چهار نظامی اسرائیلی نشسته بودند. تلاش کردم چشمم آنها را -مشخصا در اینجا- نبیند. و فکر کنم موفق شدم.
و اگر «رد پای توحش» [صهیونیست‌ها] در صحن الاقصی نبود، خیال می‌کردم در بهشت هستم و این کودکانی که مشغول بازی‌اند، پرندگان بهشت‌اند. 
[جسارت سگ هار صهیونیست به نوامیس مسلمانان در مسجد الاقصی]
حالا می‌تواینم با این آب خنک وضو بگیریم. حس آب بر روی دست‌هایم مثل هر بار که وضو می‌گیرم نیست. هیچ وقت چنین حسی نداشتم مگر وقتی که در مکه با آب زمزم وضو می‌گرفتم. شکی نیست که این آب هم مثل آب زمزم از یکی از چشمه‌های بهشتی است. این اثر، صرف یک احساس تخیلی از قداست این مکان نیست. این احساسی ست حقیقی. حس می‌کنم دارم پاک می‌شوم و پاک می‌شوم و پاک می‌شوم تا اینکه تبدیل می‌شوم به یک پوشش پاکِ پاک. اگر اشتیاق شدیدم برای نماز خواندن [در مسجد الاقصی] نبود، همچنان به لمس این آب (که اینقدر از آن نوشیدم تا شکمم پر شد) ادامه می‌دادم.
با اینکه در حد فاصل نماز‌های ظهر و عصر بودیم [در بین اهل سنت، این دو نماز هر یک در وقت مخصوصی خوانده می‌شود که بین آن دو چند ساعت فاصله است] ولی مسجد پر بود از نمازگزاران. خیال کردم نخواهم توانست به نماز جماعت [عصر] برسم، چون ابراهیم بیرون منتظرم بود [و باید زود برمی‌گشتم] چون اجازه نداده بودند دستگاه‌های تصویر برداری را داخل بیاورد. ولی یک نماز جماعت منتظر من بود. من هم به صفوف نماز پیوستم. بعد از من هم ده نفری به ما اضافه شدند. و هر کس در اینجا در حال سجده گریه نکند، در هیچ جای دیگر هم گریه نخواهد کرد. این گریه‌ی عشق است و خشوع و دست‌دراز کردن به سوی خدا و شوق یکی شدن با محل سجده.
و نماز تمام می‌شود. و شروع می‌کنیم به نماز‌ مستحبی بعد از نماز واجب. و اگر رفیقم در بیرون منتظر نبود تا بیاید و او هم بهره‌ای از نماز ببرد، هرگز دوست نداشتم نمازم تمام شود.
خدایا به خاطر این نعمتی که مرا در دریای آن فرو بردی شاکرم. الان دیگر با خیال آسوده خواهم مرد. بعد از نماز در بیت الله الحرام و مسجد شریف نبوی، در مسجد الاقصی هم نماز خواندم. دیگر چیزی باقی نمانده جز آنکه خدا را با قلبی سلیم ملاقات کنم. کاش وقتی در مسجد الاقصی سر بر سجود داشتم و از خدا می‌خواستم که خشم و غضبش را از همه‌ی اعراب بردارد، جان تسلیم می‌کردم. چقدر می‌خواستم نماز در مسجد القصی آخرین آرزوی برآورده در زندگیم باشد. حس می‌کنم تمام آرزوهایم برآورده شده و فقط همین آرزویم مانده که قدس تبدیل شود به یک پایتخت عربی که مسلمانان هر وقت خواستند بتوانند وارد آن شوند.
 
وقت در صحن مسجد الاقصی سریع می‌گذرد و ما باید پیش از ساعت 5 عصر در تل آویو باشیم (طبق قراری که آن مصری‌ای شاغل در سفارتمان برایم ترتیب داد).
***
با مریم و همکارانش در دفتر خداحافظی کردم. در همان خیابان صلاح‌الدین یک تاکسی گرفتم. راننده عرب بود ولی کاملا با موفق و ماجد فرق داشت، تا حدی که حتی رغبت نکردم اسمش را بپرسم. همه‌‌ی هم و غمش این بود که با ماجراجویی و زیر پاگذاشتن قانونی که ورود اعراب به تل آویو را ممنوع کرده و رساندن ما، پول خوبی به جیب بزند. از اینکه قیافه‌اش شبیه یهودی‌ها بود استفاده کرده و ریسکش را شروع کرد. 
من هزینه‌ی این خطرکردن را نفهمیده بودم تا وقتی که رسید به نزدیکی یکی از ایست بازرسی‌های جاده‌ی تل آویو. نظامی‌ها به زبان عبری سلام دادند و او هم با دو کلمه‌ی عبری جوابشان را داد و خیال کردند که هم‌کیش خودشان است و گذاشتند عبور کند. ولی وقتی رسیدیم به تل آویو خیلی ترسیده بود. از بدشانسی او خیلی هم ترافیک بود و همین به نیروهای امنیتی اسرائیلی امکان می‌داد که چهره‌های داخلی ماشین‌ها را با دقت وارسی کنند. ولی -شکر خدا- ماجراها به خیر گذشت و رسیدیم به هتل.
فردای آن روز که می‌خواستم به سفارتمان بروم، یک تاکسی گرفتم که راننده‌اش یک یهودی مراکشی بود. در حالیکه می‌خواست حرف «ظریفانه‌ای» بزند گفت بیا برات نوار «خواننده‌ی [زن] شماره یک اسرائیل» را بگذارم.» بعد یک نوار رنگ و رو رفته را داخل ضبط گذاشت که به نظر می‌رسید دست کم ده سال است آن را دارد. «خواننده‌ی [زن] شماره یک اسرائیل» شروع کرد به خواندن آواز مشهورش: «هجران آسان‌تر از رنجم در نزدیکی توست، ولی روزی نبوده که از کنار تو بودن پشیمان باشم.»
صدا بی شک صدای ام کلثوم [از مشهورترین خوانندگان زن جهان عرب] بود. وقتی راننده تعجب من را دید بادی به غبغب انداخت و گفت: «همه‌ی نوارهای ام کلثوم را در خانه دارم. این تنها آلبومش در ماشین است. هر وقت بخواهم دل و جانم را تازه کنم این را گوش می‌کنم.»
گفتم: «لابد تو در اسرائیل استثنایی».
جواب داد: «برای چه این را می‌گویی؟ اکثر یهودی‌های عرب عاشق ام کلثوم‌اند. مگه همین چند دقیقه پیش نگفتم که "خواننده‌ی [زن] شماره یک اسرائیل" است؟!»
***
تنها چیز زیبا در سفارتمان این بود که فهمیدیم لطفی علیوة از مرخصی‌اش در قاهره بازگشته است. طبیعتا در خلال جریاناتی که برایمان پیش آمده بود قرار گرفت و حقیقتا متأسف شد و خودش را سرزنش کرد که چرا موقع رسیدن ما به سفارت [ ده روز پیش] اینجا نبوده. این مرد، آرام نگرفت تا وقتی که مطمئن شد کاری که برایش به اینجا آمده بودم را کاملا انجام داده‌ام و دیگر نه به یهودی‌ها [صهیونیست‌ها] احتیاج دارم نه به سفیر. و چون وقت پروازم به قاهره در همان شب بود، لطفی اصرار کرد که با ماشینش ما را بچرخاند تا تل آویو و یافا را ببینیم.
لطفی ما را برد به تل آویو «که آنرا ندیده بودیم» و جلوی فروشگاه‌هایش ایستادیم. نگاهی به ویترین فروشگاه‌ها و قیمت‌های نجومی‌اش انداختیم. لطفی گفت این قیمت‌ها سه برابر قیمتی است که همین کالاها در اروپا و آمریکا فروخته می‌شود و این فقط منحصر در کالاهای خرد نیست بلکه تل آویو کلا گران‌ترین شهر دنیاست و ساکنین تل آویو بیشترین میزان مالیات در کل دنیا را پرداخت می‌کنند تا جایی که حتی برای دیدن تلویزیون و شنیدن رادیو هم مالیات تعیین شده است. اما در عوض درآمد شهروند اسرائیلی [اشغالگران فلسطین] بالا‌ترین درآمد در کل دنیاست و البته کمک‌های آمریکا که خیلی دقیق بین همه‌شان پخش می‌شود!
وقتی از او خواستم محل ترور اسحاق رابین را ببینم، تصادفا داشتیم از کنار همانجا رد می‌شدیم. ماشین را پارک کرد و پیاده شدیم و شروع کردیم به چرخیدن در میدان «پادشاهان اسرائیل». لطفی برایمان شرح داد که چطور رابین داشته از این مکان برای طرفدارانش سخنرانی می‌کرده و چطور آن یهودی راستگرا (ایگال عمیر) از پشت آنجا خودش را رساند و رفت بالا و رابین را به قتل رساند.
از خلال صحبت‌هایم با لطفی علیوه فهمیدم که او با تمام وجود غرق در جزئیات جریانات است و هیچ بخلی در ارائه‌‌ی نظراتش درباره آنچه رخ می‌داد؛ نداشت. یک جوان مصری به تمام معنا بود، جوانی که هر پدری می‌خواهد فرزندی مثل او داشته باشد. شکی نیست که انسان بزرگی خواهد شد، البته بعد از آنکه از سفارت مصر در تل آویو بیرون بیاید!
ماشین لطفی ما را برد به یافا، جایی که خودش در ساحل ساکن بود. یافا خیلی از تل آویو زیباتر است. چهره‌ای صد در صد عربی دارد، به استثنای ساختمان‌های بندی که در کنار ساحل ایجاد شده. هر کس منطقه‌‌ی «دریا کنار» اسکندریه [در مصر] را بشناسد تأیید خواهد کرد که یافا هم «دریاکنار»ی است که از آن بوی ماهی و بوی قهوه (از کافه‌هایی که در کنار ساحل فراوان است) به مشام می‌رسد.
لطفی جلوی یک رستوران عربی ایستاد که پر بود از عرب‌ها و اسرائیلی‌ها و گفت: «این رستوران مورد علاقه‌ی من است و ناهار را همینجا می‌خوریم. ولی از غذا مهم‌تر شربت لیمویی است که با روش خاصی درست می‌کند و نظیر ندارد.» علیوه راست می‌گفت. این شربت خوشمزه‌ترین چیزی بود که نوشیدیم و فکر نمی‌کنم تا پیش از این شربت لیمویی از این خوشمزه‌تر نوشیده باشم!
از ازدحام جوان‌های اسرائیلی برای خرید ساندویچ‌ گوشت از فروشنده‌ای عرب تعجب کردم ولی وقتی یک گاز به ساندویچ زدم، تعجبم برطرف شد. صاحب رستوران هم آمد پیش ما نشست و گفت آرزو دارد یک شعبه هم در ساحل اسکندریه افتتاح کند. بعد با تأسف ادامه داد: «ولی این محال است. چون من پاسپورت اسرائیلی دارم.»
همچنان با چشم مشتری‌های رستوران را وارسی می‌کردم، پسران و دختران جوان عضو ارتش دفاعی اسرائیل [نام رسمی ارتش جنایتکار صهیونیست‌ها] با آن لباس‌های زیتونی‌شان که اصرار داشتند که روی صندلی‌هایی که صاحب رستوران در پیاده‌رو گذاشته بود، بنشینند و ساندویچ و شربت لیمویشان را بخورند.
وقتی لطفی داشت برمان می‌گرداند به هتل تا برای سفر آماده شویم به او گفتم: «از بدشانسی ما بود که تازه امروز آمدی. اگر همان روز اول تو را در سفارت می‌دیدیم ماجراها کلا تغییر می‌کرد.»
لطفی علیوه جواب داد: «فکر می‌کنم مأموریت روزنامه‌نگارانه‌ای که پر باشد از سختی؛ مزه‌اش بهتر از آن شربت لیمو است. و الان حسش نخواهی کرد. و البته خوب کاری کردی که روی نظر مردم عادی فلسطین متمرکز شدی چون اینجا امور به صورت روتین پیش نمی‌رود و نظر واحدی وجود ندارد. اگر با پنج نفر حرف بزنی خودت را در بین شش نظر خواهی یافت!»
فقط دو ساعت به پرواز مانده بود. لطفی می‌خواست آن دو ساعت را در هتل با ما بماند تا بعد برساندمان به فرودگاه. از او تشکر کردم و اصرار کردم به سفارت بازگردد چون متوجه شدم وقت گزارش [مطبوعاتی] امروزش است. ولی او همچنان اصرار می‌کرد تا اینکه قسم خوردم که صبح تلفنی با یک راننده صحبت کرده‌ام و سر وقت می‌آید دنبالمان.
فقط پنج ساعت با لطفی بودم. این مدت کافی است که عمیقا کسی را دوست بداری و آرزو کنی که دوست تو باشد؟ واقعا حس کردم مثل 5 دقیقه گذشت ولی با این وجود در همین مدت همه‌ چیز را درباره‌ی او فهمیدم و او هم همه چیز را راجع به من فهمید و حتی فهمیدیم که در قاهره دوست‌های مشترکی داریم! این همان مصری واقعی است که تو را در سفرت می‌بیند و وقتی از او جدا می‌شوی اثری در وجودت بجا می گذارد که پاک شدنی نیست.
***
وقت بازگشت رسیده بود. موفق سر ساعت آمد. دستش کاملا سیاه و روغنی بود و با معذرت‌ خواهی گفت: «یک بار دیگر ماشینم مرا اینطور کرد. مـتأسفم. ولی یکی از رفقایم را با ماشینش آورده‌‌ام تا برساندتان.»
گفتم: حتما «یاکوف» است!
با خنده جواب داد: «نه، یک جوان عراقی است. یا دقیق‌تر بگویم یک اسرائیلی عراقی‌الاصل است و مصری‌ها را هم خیلی دوست دارد. خودش اصرار داشت شما را برساند.»
موفق همکارش را معرفی کرد. چهره‌اش بیشتر شبیه مراکشی‌ها بود تا عراقی‌ها. در طول مسیر تا فرودگاه هم فقط درباره‌ی مدل ماشین‌هایی که در اسرائیل و کشورهای عربی گسترش بیشتری دارد، صحبت کردیم.
همان چیزهایی که در فرودگاه قاهره رخ داده بود در فرودگاه بن گورین هم رخ داد. یک تیم بازپرسی از هر مسافر به مدت یک ربع سؤال می‌پرسیدند و وقتی نوبت من رسید، سؤال‌ها و جواب‌هایی که باید می‌دادم را حفظ بودم: «بله، بله، نه، گاهی، ابدا،» و از این قبیل.
حتی مهماندارهای هواپیماها از همان ساندویچ‌هایی دادند که در سفر رفت داده بودند و ما این بار هم نخوردیم.
یک ساعت بعد، هواپیمای شرکت ال عال اسرائیل به فرودگاه قاهره رسید. وقتی تابلوی مشهور فرودگاه را خواندم که رویش نوشته بود: «ادخلو المصر بسلام آمنین» [1] باز اشک‌هایم راه افتاد. انگار که در زندان مغول‌ها بوده‌ام و حالا بعد از پنجاه سال آزادم کرده‌اند.
دیوانه‌وار خودم را به محل بررسی گذرنامه‌ها رسانده‌ام تا اولین کسی باشم که کارش تمام می‌شود.
افسر بررسی گذرنامه‌ها با لبخند گفت: «خدا را شکر که سلامتی»
-سلامت باشی. بیچاره شدم.
-مرد حسابی، همه‌اش ده روز نبوده ای.
-برایم مثل ده سال گذشت.
-حالت آنجا چطور بود؟
-به چهره‌ام نگاه کن خودت می‌فهمی.
افسر نگاهی عمیق به صورتم انداخت و با تأسف گفت: «اوه اوه، تا این حد؟!»
 
پایان
مترجم: وحید خضاب
 
قسمت‌های قبل:

قسمت سيزدهم خاطرات روزنامه نگار عرب از سفر به فلسطین اشغالی

قسمت چهاردهم خاطرات روزنامه نگار عرب از سفر به فلسطین اشغالی

قسمت پانزدهم خاطرات روزنامه نگار عرب از سفر به فلسطین اشغالی

 
 

آلبوم تصاویر



کلیدواژه ها »

-