هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
يكشنبه، 29 شهريور 1405
ساعت 21:49
به روز شده در :

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

 

چهارشنبه 14 بهمن 1394 ساعت 23:55
چهارشنبه 14 بهمن 1394 23:45 ساعت
2016-2-3 23:55:01
شناسه خبر : 233618
 «مجید برزگر» روی ریل سینمای «هنر و تجربه» درجا زد و نشان داد یک جور فیلم ساختن بیشتر بلد نیست، آنهایی هم که آثار مستند «عباس لاجوردی» را دیده بودند، از دیدن جسارت و کیفیت اولین ساخته‌ی سینمایی‌ او شگفت زده نشدند. «فرزاد موتمن» هم که سال گذشته «خداحافظی طولانی» را ساخته و با استقبال نسبی منتقدان روبرو شده بود، مطابق معمول و البته این بار با ساخت یک فیلم جنایی معمایی نشان داد علاقه‌ای به تکرار زودهنگام تجربه‌های قبلی فیلمسازی‌اش -ولو از نوع موفق- ندارد.
جشنواره سی و چهارم فجر در رجانیوز-6/ نکاهی به فیلم های روز دوم؛

یک روز کاملاً معمولی؛ پیرزن کشی با یوروی سفارتی/ برای فیلمسازی فقط جسارت کافی نیست

«مجید برزگر» روی ریل سینمای «هنر و تجربه» درجا زد و نشان داد یک جور فیلم ساختن بیشتر بلد نیست، آنهایی هم که آثار مستند «عباس لاجوردی» را دیده بودند، از دیدن جسارت و کیفیت اولین ساخته‌ی سینمایی‌ او شگفت زده نشدند. «فرزاد موتمن» هم که سال گذشته «خداحافظی طولانی» را ساخته و با استقبال نسبی منتقدان روبرو شده بود، مطابق معمول و البته این بار با ساخت یک فیلم جنایی معمایی نشان داد علاقه‌ای به تکرار زودهنگام تجربه‌های قبلی فیلمسازی‌اش -ولو از نوع موفق- ندارد.
گروه فرهنگی-رجانیوز: دیدن یک فیلم خوش مضمون اما بدساخت، همان قدر ناراحت کننده است که دیدن فیلم‌های خوش‌ساخت اما بدمضمون...
 
به گزارش رجانیوز، دومین روز نمایش آثار جشنواره‌ی سی و چهارم فیلم فجر در برج میلاد، «یک روز کاملاً معمولی» بود. روزی که هیچ فیلمی، هیچ کسی را شگفت‌زده نکرد و آثار ساخته شده، غالباً آینه‌ی بی کم و کاست خود فیلمساز بودند. «مجید برزگر» روی ریل سینمای «هنر و تجربه» درجا زد و نشان داد یک جور فیلم ساختن بیشتر بلد نیست، آنهایی هم که آثار مستند «عباس لاجوردی» را دیده بودند، از دیدن جسارت و کیفیت اولین ساخته‌ی سینمایی‌ او شگفت زده نشدند. «فرزاد موتمن» هم که سال گذشته «خداحافظی طولانی» را ساخته و با استقبال نسبی منتقدان روبرو شده بود، مطابق معمول و البته این بار با ساخت یک فیلم جنایی معمایی نشان داد علاقه‌ای به تکرار زودهنگام تجربه‌های قبلی فیلمسازی‌اش -ولو از نوع موفق- ندارد. اما در این میان، تنها «سید جلال دهقانی اشکذری» و فیلم دومش -«دلبری»- بود که  یک استثنا به شمار می‌رفت. فیلمی که بازنمایی کاملی از کارگردانش نبود.
 
یک شهروند کاملاً معمولی؛ ریتم فیلم مثل ریتم زندگی کند است!
 
فیلم‌های «مجید برزگر» یک فیلم‌اند با یک و تنها و بی‌ یک موقعیت سوبژکتیویته که بازیگر و لوکیشن‌ متفاوتی دارند. یک موجود مذکر –و نه آدم- تنها و بی‌آزار‌ که زندگی ملالت‌بار و یکنواختی دارد، در تعامل با مجموعه‌ای از موجودات –و نه آدم‌های- بی‌تفاوت، نظم زندگی‌اش به هم می‌ریزد و عصیان می‌کند و تصمیم می‌گیرد قوای حیوانی‌اش همچون غضب یا شهوتش را به نحوی افسارگسیخته به کار گیرد. حالا ممکن است این موجود، نوجوان باشد یا میانسال و حتی پیرمرد. و این دفعه، نوبت «پیرمرد» بود که عاشق شود و چشم‌چرانی کند و آخر، حیوانیتش را با قتل به کمال برساند.
 
 
بر  اساس این گزاره، بیخودترین کار عالم برای چنین فیلمسازانی که به سری‌دوزی ذهنیات شخصی‌شان افتاده‌اند، نقد فیلم از جنبه‌های ساختاری یا مضمونی است. امثال «برزگر» برای مخاطب خاصی فیلم می‌سازند که پیش از ساخت فیلم، پول بلیت‌شان را حساب کرده‌اند. همان‌ها که با وجود بعد مسافت و سختی‌های نقل و انتقال پول به ایران در دوران پیشا برجام، یورو با لهجه‌ی هلندی و فرانسوی در طبق اخلاص گذاشته و بعد از ساخت نیز، پخش جهانی فیلم را برای نمایش در جشنواره‌هایی که خود علم کرده‌اند، به جان می‌خرند و بعد هم، جایزه‌هایی را که خود برای این جشنواره‌ها تعیین کرده‌اند، روی سن، با ژست ایران‌دوستی به سازندگان این آثار اهدا می‌کنند. از این جیب به آن جیب به علاوه‌ی یک تور اروپاگردی که اشانتیون ماجراست. همه چیز هم هماهنگ و حساب شده است. فقط این وسط، جشنواره‌ی فجر است که ناحساب، فیلمی را که باید آقای «سفیر» در پلیر سفارت‌خانه بگذارد و حین کشیدن سیگار برگ تماشا کند و برای آن کف بزند، در جشنواره‌ی فیلم فجر به اسم «هنر و تجربه» اکران می‌کند. لااقل کاش می‌گفتند از کدام «تجربه» حرف می‌زنند؟ رفتن یک مسیر فیلمسازی تکراری، تا چند بار همچنان «تجربه» محسوب می‌شود؟
 
و البته کدامین هنر؟ هنر سری‌دوزی؟ هنر فیلم کند و ملالت آور ساختن برای اینکه وقتی کسی پرسید چرا فیلم این قدر کند بود، غبغبت را باد کنی و سرفه‌ی خفیفی بزنی و بگویی: این ریتم کند فیلم، نشأت گرفته از ریتم کند زندگی این کاراکتر بود!  شبه استدلال‌هایی که سا‌ل‌هاست شبه‌روشنفکران پشت آنها پنهان می‌شوند که ضعف آثارشان را پوشش دهند.
 
«مجید برزگر»ها حق دارند البته. تا هنوز هستند کسانی که به مناسبت لختی پادشاه، سور می‌دهند، باید هم روزمان، این قدر معمولی باشد.
 
«جشن تولد»؛ برای فیلمسازی فقط جسارت کافی نیست
 
«عباس لاجوردی» را باید ستود به خاطر جسارت ستودنی‌اش. به خاطر «همیشه در صحنه بودنش» که او را از مستند ساختن درباره‌ی کشیشی که قرآن می‌سوزاند، به فیلم ساختن در مورد «داعش» کخ قرآن سر نیزه کرده‌اند، می‌رساند‌. به خاطر افق‌های بلند فیلمسازی‌اش که خیلی فراتر از آپارتمان یک خانواده‌ی طبقه‌ی متوسط شهری رو به زوال و درگیر خیانت است. اما آیا اینها برای موجود بی‌رحمی به نام «سینما» کافی است؟
 
 
کافی نیست. قطعاً کافی نیست. «سینما» علاوه بر جسارت، فیلمنامه و قصه‌ی پرکشش می‌خواهد که «جشن تولد» ندارد. تحلیل نسبت به آنچه روی پرده می‌رود، می‌خواهد که «جشن تولد» ندارد. کارگردان شش دانگ و تکنیکی می‌خواهد که «جشن تولد» ندارد. و ایضاٌ بازیگران درجه یک می‌خواهد که «جشن تولد» ندارد. بنابراین، این جسارت ستودنی، خلق به یک فیلم ستودنی نشده است.
 
البته مشکل اصلی از قصه است. قصه همان موقعیت دم دستی همیشگی است که قابل تعمیم به همه‌ی جنگ‌هاست و فقط در سینمای دفاع مقدس خودمان، شاید بیش از ده‌ها‌ بار مورد استفاده قرار گرفته است. خانواده‌ای شاد و خرم، در حال آماده شدن برای یک جشن هستند که ناگهان جنگ تمام رویاهای‌شان را به باد می‌دهد.
 
در ادامه، اوضاع بدتر می‌شود. شخصیت‌ها بدون آنکه ما با آنها خو گرفته باشیم، خیلی زود توسط داعشی‌هایی که بی‌تحلیل جنایت می‌کنند، کشته می‌شوند. داعشی‌های زشت و بدخو با بازی‌های اگزجره که از بدو ورود به قاب، قرار است مخاطب را بای نحو کان منزجر کنند. اما آیا این نقد داعش است یا نقد داعشی‌ها؟ مگر نه اینکه گستردگی داعش از خاورمیانه تا قلب فرانسه ریشه در گفتمان آنها دارد؟ پس چرا با یک جهاد نکاح و چند جنایت باسمه‌ای، پدیده‌ی «داعش» روی پرده، به یک گروه ذاتاً حرامزاده تقلیل داده می‌شود؟
 
عجیب اینکه، قصه‌ و گره‌ای در میان نیست. این خانواده برای رسیدن به یک پناهگاه امن، از خانه بیرون می‌آیند و در ادامه، بدون هر گونه خط داستانی، فقط تعقیب و گریز به خورد مخاطب داده می‌شود. هر بار هم، در لحظه‌ی آخر، یکی از این جمع سوری-ایرانی از پس پرده بیرون می‌آید و این گروه را نجات می‌دهد. 
 
«جشن تولد» تلاش شایسته‌ی یک فیلمساز فوق‌العاده جسور و پرانرژی است که با کمترین حمایت، عازم سوریه شده تا حرف‌هایش را بازگو کند. اما در کنار اینها، فیلم آینه‌ی تمام نمای بی‌توجهی به فیلمنامه و عنصر «قصه» و البته ساده‌انگاری پدیده‌ی پیچیده‌ی سینماست. و اگرنه، نخستین تلاش جدی فیلمسازان ایرانی برای نزدیک شدن به بحران سوریه، می‌توانست درخشان‌ باشد نه معمولی.
 
«دلبری»؛ آقای نویسنده و کارگردان یا آقای نویسنده و آقای کارگردان؟
 
«سید جلال دهقانی اشکذری» جوان‌ترین کشف جشنواره‌ی سی و دوم بود که با فیلم «خانه‌ای کنار ابرها» درخشید و بسیاری را به خود امیدوار ساخت. اما «دلبری» به اندازه‌ی فیلم دوم او، امیدوارکننده نیست که حتی می‌توان گفت از چند جهت، عقبگرد برای او محسوب می‌شود.
 
 
«اشکذری» که در فیلم اوش، ساده و بی‌پیرایه و به نفع مخاطب قصه‌اش را تعریف می‌کرد –هر چند قصه کمی نحیف به نظر می‌رسید- و در ورطه‌ی بازی‌های فرمی نیفتاده بود، در فیلم دومش، تغییر رویکرد داده و به فرمول‌های شکست خورده‌ی سینمای آپارتمانی و کم پرسوناژ و مینی‌مال و فرم‌زده‌ی «هنر و تجربه» نزدیک شده است. فرمولی که اشکذری مشخص است «هوس» ساخت آن را کرده، بی‌آنکه توجه کند که برای بیان موقعیتی چون مظلومیت خانواده‌ی جانبازان و ایثار این خانواده‌ها، فرم تجربه‌گرا و مینی‌مال «دلبری»، فرم مناسبی نیست. به ویژه آنکه فیلم‌های با موقعیت‌های مینی‌مال، بیش از آثار دیگر، نیاز به دیالوگ‌های سنجیده و خلق «لحظه» دارند و این دو عامل، یعنی دیالوگ‌نویسی خوب و خلق «لحظه»، فراتر از مهارت فیلمنامه‌نویسی «اشکذری» هستند.
 
«اشکذری» و البته «اشکذری»‌ها باید بپذیرند که بیش از فیلمنامه‌نویسی، کارگردانان خوبی هستند و نباید خودخواهانه، فقط فیلمنامه‌های خود را به هر قیمتی بسازند. و ایضا باید بپذیرند که میان سینمای تجربه‌گرای اروپایی مسلک و جنس دغدغه‌های مضمونی خود، یکی را انتخاب کنند. جنس مظلومیت جانبازان دفاع مقدس، از جنس دغدغه‌های شخصی مدل لهستانی تارکوفسکی و مدل یونانی تئوآنجلوپلوسی نیست که بتوان آنها را با «بی‌قصگی» و «مینی‌مالیسم افراطی» روایت کرد. جنس این دغدغه‌ها، از جنس قصه‌های بی‌تکلف عالم واقع است نه از جنس متکلف هنر و تجربه.
 
«اشکذری» باید میان سینمای قصه‌گو و سینمای شخصی‌ دست به انتخاب بزند. همین طور میان کارگردان ماندن و فیلمنامه نوشتن. «دلبری» و حتی سریال تلویزیونی‌اش می‌گوید او خوب و روان دیالوگ نمی‌‌نویسد، قصه خوب روایت نمی‌کند و عاجز از خلق لحظه است. در حالی که کارگردانی او، به گواه همین آثار، به مراتب بهتر از قدرت نویسندگی اوست. خب با این وضعیت، چه اصراری به تجمیع فیلمنامه‌نویسی و کارگردانی اوست؟
 
«دلبری» تجربه‌ی خوبی است برای اینکه ثابت شود وسوسه‌ی ساخت فیلم هنری برای فیلمسازان علاقه‌مند به مضامین متعهد، وسوسه‌ی مفیدی نخواهد بود. چه آنکه روایت بی‌لکنت یک قصه‌ی درست، به مراتب سخت‌تر از ساختن یک فیلم بی‌قصه‌ی متکلف است.
 
«آخرین بار کی سحر رو دیدی؟»؛ قصه‌گوی روشنفکر
 
اینکه «موتمن» از وسوسه‌ی تکرار «شب‌های روشن» فرسنگ‌ها خارج شده و بعد از تجربه‌ی نسبتاً موفق «خداحافظی طولانی»، یک فیلم جنایی معمایی با پایبندی به قواعد ژانررا روانه‌ی پرده کرده است، فارغ از برخی گاف‌های فیلمنامه‌ای و دیالوگ‌های بعضاً خنده‌دار، جای تحسین دارد. روایت یک داستان پلیسی با همه‌ی ترفندها وفرمول‌هایش که البته تنه به سینمای اجتماعی سال‌های اخیر هم زیاد می‌زند. بی‌آنکه کارگردان هراس طعنه‌های شبه‌روشنفکری را داشته باشد به خاطر ساخت یک فیلم پلیسی! چه آنکه فیلم پلیسی ساخت آن هم با محوریت یک پلیس وظیفه‌شناس که در نهایت پرونده‌اش را با موفقیت مختومه می‌کند، با قواعد شبه‌روشنفکری اصلاً سازگار نیست.
 
 
اما خب، «موتمن»، موتمن است با طرز فکر خودش. با همان مضمون نخ‌نما شده‌ی «بیایید همدیگر را قضاوت نکنیم» و تم قتل‌های خانوادگی. با همان علائق همیشگی در محکوم کردن رفتارهای آمیخته به غیرت و همان نگاه‌های معمول به خانواده‌ی سنتی و نهایتاً دختر معصومی که همانی نیست که دیگران قضاوتش می‌کردند.
 
فیلم مضمون بالنده‌ و بکری ندارد. ساختاراً هم گرچه از دیگر آثار روز دوم بهتر است، اما به هیچ وجه لایق عباراتی چون «خوش‌ساخت» نیست. چند سوال بی‌جواب فیلمنامه‌ای هم دارد که تا پایان پاسخ داده نمی‌شود. اما با این وجود، همینکه «موتمن» از پیله‌ی فیلمسازی بی‌قصه بیرون آمده و دارد برای مخاطب عام قصه‌ی پلیسی تعریف می‌کند، یک نقطه‌ی مثبت به شمار می‌رود.
 


-