دوشنبه 25 مرداد 1395 15:13 ساعت
شناسه خبر : 251662
تا چند ساعت پس از این اتفاق در فکر بودیم. با چشمان باز به پیکرهایی نگاه میکردم که ترک لبهایشان انگار مرطوب بود. انگار که تازه آب خورده باشند. نگاهی به آبی که دستم بود انداختم. آب، مرا یاد روضههایی انداخت که در عاشوراها شنیده بودم.
گروه فرهنگی- رجانیوز: کتاب «پیمان رحمان بمان» زندگینامه شهید رحمان شاکری فرد از شهدای تکاور ارتش خرمدره منتشر شد.
به گزارش رجانیوز کتاب "پیمان رحمان بمان" در 128 صفحه در قالب تعدادی از خاطرات به زندگینامه شهید رحمان شاکری فرد، از شهدای تکاور ارتش شهرستان خرمدره (واقع در استان زنجان) میپردازد.

این کتاب به قلم زیبا و روان تقی شجاعی از نویسندگان مواسات (مؤسسه اسلامی سالکان تمدن ساز) و اهل شهرستان خرمدره به رشته تحریر در آمده است.
متن زیر نوشته پشت جلد این کتاب است:
دو پیمان داشت، یکی را خدا به او داده بود و دیگري را او به خدا
پیمان اولش ایرانی بود و پیمان دومش ایمانی
و او بر سر دو راهی قرار داشت
با رفتنش، پیمان ایرانی را از دست می داد و با ماندنش پیمان ایمانی را
اما او راه سومی ساخت
هم رفت و هم ماند
او رفت، ولی هر دو پیمانش ماندند
هم پیمان ایمانی اش و هم پیمان ایرانی اش و با ماندن این دو پیمان، "رحمانِ رفته" نیز ماند
پیمان ایمانی اش، آخرتش را آباد کرد و پیمان ایرانی اش دنیایش را
این کتاب روایتی است از ماندن پیمان
شهید رحمان شاکري فرد، هم پیمان ایرانی اش،
هم پیمان ایمانی اش.

همچنین در بخشی از این کتاب می خوانید:
رحمان برایم تعریف میکرد که یک بار پس از عملیات، مجروحان و شهیدان زیادی بر روی زمین نقش بسته بودند و کربلا را در ذهنم تداعی میکردند. از کنار مجروحی میگذشتم که ناگاه پایم را گرفت. با ترس برگشتم و نگاهش کردم. و در آن هوای سوزان، یک مجروح که خون زیادی از بدنش رفته چه چیز جز آب میتواند تقاضا کند... با تقلای زیاد زبانش را چرخاند و از من آب خواست. سرگردان در پی آب دویدم.پس از مدتی برایش آب پیدا کردم و به بالینش نشستم تا به او آب بدهم. چشمانش را باز کرد و درحالیکه آرامش عجیبی در نگاهش بود تبسمی کرد و گفت: (ممنون. همین الان یک چادر سیاهی برایم آب آورد). دلم لرزید و به دور و بر خودم نگاه کردم. درحالیکه سیاههی چشمانم به دنبال چادر سیاهی در آن میدانی بود که چادر خیمههای وجودی زیادی در زیر نور آفتاب فرو ریخته بودند، چشمان مجروح بسته شد؛ برای همیشه.

تا چند ساعت پس از این اتفاق در فکر بودیم. با چشمان باز به پیکرهایی نگاه میکردم که ترک لبهایشان انگار مرطوب بود. انگار که تازه آب خورده باشند. نگاهی به آبی که دستم بود انداختم. آب، مرا یاد روضههایی انداخت که در عاشوراها شنیده بودم.یاد کودک شش ماههای که با خمپارهای سه شعبه سیراب شده بود... کودکی که بعد از سیراب شدن، هنوز هم لبهایش ترک داشت... کودکی که مادر را از شرمندگی نداشتن آب درآورد و چشمان پدر را آبناک کرد...یاد بازویی که دنبال دستی میگشت تا مشک پر آب را از دستان چادر سیاهی بگیرد و به کودکانی که از دور، نگاهشان به مشک خالی بر زمین افتاده گره خورده بود برساند؛ یاد نگاهی خونین که گاهی به رد آب بر زمین دوخته میشد و گاهی به صداهایی که از چادر سیاه خیمهها به گوشش میرسید؛ یاد کودکانی که دور چادر سیاهی را گرفته بودند و به او میگفتند: به عمو بگو بیاید، ما آب نمیخواهیم... رحمان این خاطره را تعریف میکرد و اشک میریخت. مثل نوزادی که از تشنگی گریه کند.
علاقمندان جهت خرید آنلاین این کتاب به سایت www.stii.ir مراجعه نمایند.

لینک کوتاه »
http://rajanews.com/node/251662
لینک کوتاه کپی شد
کلیدواژه ها »
هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید













