هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
جمعه، 20 شهريور 1405
ساعت 15:36
به روز شده در :

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

 

جمعه 20 دى 1387 ساعت 16:03
جمعه 20 دى 1387 19:33 ساعت
2009-1-9 16:03:03
شناسه خبر : 7661
سه شنبه گذشته رئیس شورای شهر در جلسه شورا از آنچه که در روزهای جمعه در مناطق اطراف بازار سنتی تهران دیده بود ابراز شرمساری کرد. به دنبال این اظهارات مهدی چمران خبرنگار مهر بر آن شد تا از وقایعی که در این منطقه اتفاق می افتد گزارشی تهیه نماید.

به گزارش خبرنگار مهر، نزدیک ظهر بود که به بازار سنتی تهران رسیدیم. بازار تهران تعطیلی نمی شناسد.جمعه و شنبه ندارد. مثل همیشه خدا شلوغ است و پر رفت و آمد. تا به انتهای بازاربرسی کلی حرف جور واجور می شنوی.این حرفها حکم آماده باش را برایت دارند. خرواریاز اتفاقات بدیکه رئیس شورای شهرهم جرات بیانش را ندارد. نباید هم داشته باشد. مگر من دارم؟ همین اول کار می فهمی که توصیه های چمران پر بیراه نبوده است.اینجا از هر کسی که سراغ خرابه های بازار را می گیری خیره نگاهت می کند و دلسوازنه می گوید:" شما آنجا نروی بهتر است. "

- چرا؟

- خطرناک است.

این را یکی از محلی ها می گوید. دیگری هم با او هم عقیده است. می گوید:" ماکه بچه همینمحلیم جرأت نداریم به آنجا نزدیک شویم."

یکی از مردان محل که 45 ساله می زند و به گفته خودش از قدیمی های محلاست می گوید: "یکی از محله های شرقی بازار که چسبیده به آن قرار دارد و به محله ... معروف است. "

رفیقش حرفهایش را تائید می کند و به من هشدار می دهد که " یکی از خطرناک ترین محله های بازار همین منطقه ایست که شما می خواهی بروی.وقت میشه کهعابران رو به زور داخل مخروبه ها می کشند و مورد آزار و اذیت قرار می دهند، طوری که دیگر کسی از محلی های منطقهجرأت رفت و آمد به آنجا را نمی کند. "

همین حرفها کافی است تا بیشتر کنجکاو شوی که در آنجا چه می گذرد. به رغم توصیه این فرد محلی به منطقه ممنوعه می رویم. در طول مسیرو میان کوچه پس کوچه های تنگ و باریکمردانی را میبینی که بیشتر غیر بومی و افغانی اند.مردانی خمیده و خسته که بی هدف در کوچه ها پرسه می زدند وانگار که منتظر چیزی یا کسی هستند و هر چه بهغروب نزدیک تر می شود این انتظار نمود بیشتری پیدا می کند.

مردهای دژم و خاموش. مردهای مرموز و پر سئوال. مردهایی که برایت هر کدامشان علامت سئوالی هستند متحرک که مدام از سر کوچه سرک می کشیدند و با اشاره های چشمی که خاص خودشاناست و تو چیزی از آن سر در نمی آوری به سمت دیگر کوچه می روند. می ترسی و هر قدمت ترسی است فرو خورده. گاه گاه خلوت خاموش کوچه را غرشچند موتورسوار که با سرعت بالا می رانند وصورت خود را با شال گردنهای تیرهپوشانده اند،فرو می ریزد. موتور سوارهابه آنها که کنار کوچه ایستادهاند به سرعت مطالبی را می گویند و می گذرند.

هر کوچه مملو از خانه های ویران شده ایست که در خرابی خاموش و تاریکش خمیده مردی می بینی داغان و پریشان که در میانه ای از دود و مصیبت و فلاکت گرفتار آمده است. مردان و زنان آفتاب سوخته ای که سالها آوارگی و در به دری از ظاهر در هم فرو ریخته شانپیداست.

یکی از آنها که شهرستانی است و این را می توانی از لهجه اش بفهمی می گوید: اینجا هرچی دلت بخواهد هست. ازهمه جور بنگ بگیر تا آدم مشنگ. یکیش خود من... آویزون آویزون...!

می خندد و خنده اش طعم گس فلاکت زده انسانی را دارد که تمام پولی را که از راه باربری بدست آورده خرج هناق می کند.

در کوچه پس کوچه های خرابه های پشت بازار تهران، مرگ جان آدمها را تجارت می کند. شیشه، کراک، حشیش، هروئین و صد جور دیگر مواد کوفتی و لعنتی متاع بازار مرگ است. تجارت خانهمرگ را اینجا خرابه های تاریک و مرموزی رقم می زند که در میان آنها می توانی جان آدمی را به ارزانترین ارقام خریداری کنی.

با نزدیک شدن خورشید به خط خاکستری افق به تعدادعابرها افزوده می شود و آنها را می بینی کهدر گروههای 2 نفره و 3 نفره در حالی که با چشمهایشان تمامی کوچه را می پاییدند و در صورتشان قطرات ریز عرق خودنمایی می کندمی آیند و می روند و هر آمدن و رفتنی ترس تو را شدیدتر می کند.

قیافه ها ترسناک است. بهم ریخته و دژم. گاهی عبوس و اخم آلود گاهیخوشحال و شاد کهبرق قرمزی از چشمانشان بیرون می زند وترس عجیبی توام با وحشت تو رامچاله می کند.

در میان آنها دیدنزن و دختری محلیبا چهره هایآفتابسوخته که قیافه شان به کولیها می زند، تو را به پرسش وا می دارد. در دستانشان بسته ای می بینی مرموز. می خواهی از آنهاسئوالی بپرسی کهبه چشم بر همزدنی غیبشان می زند.

فروشنده ایدوره گرد که درکوچه مشرف به این محله،تنقلات می فروشد.فروشنده کاپشن مشکی چرک تاب خود را که از کثیفی به قهوه ای می زد تا صورت بالا کشیده استو زیر لب چیزی را زمزمه می کند. نزدیکتر که می شوی می شنوی که انگار می گوید: "از اینجا بروید! اینجا خطرناک است و جای خانمی مثل شما نیست. اینهایی که می بینی بیشترشان معتادند و در روزهای خلوت به اینجا می آیند ودسته جمعی مواد مخدر مصرف می کنند. "

دوره گرد ادامه می دهد کهاین جماعت خلافهای دیگری هممرتکب می شوند که نمونه اش همین رفت و آمدهای مشکوک زنان کولی است .

درست نظیراتفاقی که دریکی ازخیابانهای اطراف بازارمی افتد و درآن هر روز صبح مردان معتاد و زنان کولی توسط گروههای پاکسازی بهزیستی و شهرداری جمع آوری و پراکنده می شوند و دوباره شب هنگام در مخروبه های تاریک و سرد که موشهای فاضلاب از دیوار های آن بالا و پایین می روند گرد هم می آیند و برای لحظه ای نشئه شدن وانجام شنیع ترین اعمال ممکن را به ارازنترین قیمتها تجربه می کنند.

این حرفها تو را بی اختیار به یاد حرفهای رئیس شورای شهر تهران می اندازد. همان حرفهایی که مهدی چمراندرباره ناهنجاری های اجتماعی در اطراف بازار تهران گفته بود روزهای جمعه در اطراف بازار اتفاقاتی می افتد که من رویم نمی شود بگویم و این شایسته بازاری که محل تصمیم های بزرگ بوده، نیست.

حالا می فهمم که منظور مهندساز ناهنجاریهای اجتماعی اطراف بازار چیست.حالا می فهمم که چرا او تاکید داشت بر اینکهاین نقاط عملا به مکانهایی برای پرسه معتادان و برخی ناهنجاریهای اجتماعی شده است.

تمام منازل مسکونی اینجاویرانه است.طوریکه 10 خانه کنار هم طوری خراب شده که همه خانه ها به هم راه دارند و جز معتادان در این خانه ها ساکن نیستند

اگرچه تو این جماعت معتاد را به خاطر پیچ درپیچ بودن کوچه ها و طولانی بودن حیاط خانه های مخروبه کمتر میبینی و بیشتر عابرانمردان معتادی هستند که در کوچه پرسه می زنند.

اینجا خرابه های بازار تهران است.جایی که هر چه در آن پیشتر می رویم هراسنان تر می شویم و برای احتیاط مجبوربودیم مدام به عقب برگردیم و صبر کنیمتا عابران از ما جلو بیفتند چون به گفتهیکی ازمحلی ها ممکن بود ناگهانچند نفر بر سرت بریزند وخفتتکنند و راه فراری هم البته در میان این کوچه فرسوده نیست.

حالا دیگر به کوچه لرها رسیده ایم.تمام کوچه پر است از مردان و پسران جوانیکه از خانه های مخروبه که درهایشان از زنگ زدگی به زحمت باز و بسته می شود بیرون می روند و یا داخل می شوند. چند تایی از آنها که کاپشن های بادی با اشکال عقرب و جمجمه پوشیدهاند کنار در خانه ای مخروبه ایستاده و گپ می زدنند و دیگر نمی توانیپیشتر بروی.جماعت نشئه ای که روبرویت ایستاده با نگاه های دلهره آورشان بی هیچ کلامی می خواهند که تو هر چه زودتر محل را ترک کنی.

برای خبرنگاری چون من وعکاس همراهم چاره ای جز این نیست. گرچه می خواهیم قدمی دیگر به پیش برداریم که یکی از همان سورنگ به دستها به سویمان حمله ور می شد و چاره ای جز فرار نیست. تمام راهی را که آمده ایم به سرعتی باور نکردنی باز می گردیم و خوشحالیم از اینکه مهاجمان خمار و یا نشئه یارای دویدن ندارند وگرنه معلوم نبود که پایان این گزارش چگونه باید نوشته می شد. راستش من هم مثل مهندس چمران رویم نمی شود خیلی چیزها را که دیده ام بنویسم. من هم رویم نمی شود.

--------------------------------------------------------------------------------------

گزارش : نرگس رضایی

عکس : سارا ساسانی



-