هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
دوشنبه، 16 شهريور 1405
ساعت 06:51
به روز شده در :

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

 

دوشنبه 25 آذر 1387 ساعت 11:12
دوشنبه 25 آذر 1387 14:42 ساعت
2008-12-15 11:12:40
شناسه خبر : 6420

مجتبي زارعي

هرچقدر ژاك شيراك تلاش مى كرد تا به ظاهر، ملت و دولت فرانسه را مخالف مشى جنگجويانه سياستمداران امريكايى معرفى نمايد، اما جانشين او معمولاً خود را هماهنگ با كاخ سفيد نشان داده است و جالب تر اين كه به گفته خود بر آن بوده كه شانه به شانه بوش حركت كند. اما در حالى كه قدرت هاى بزرگ تلاش مى كنند با ايرانيان دقيق و منقح سخن بگويند و از جنجال و تهديد ملت و دولت ايران بپرهيزند، از چه روى، ساركوزى فارغ از فن و دستور جديد زبان گفت وگوى دنيا، با ايران سخن مى گويد؟

ناگفته پيداست با توجه به اين كه زمان بوش به پايان رسيده است، مى توان بر اين انگاره پاى فشرد كه ادبيات و گفتمان امثال ساركوزى نيز به پايان دوران خود نزديك شده است.

شايد بتوان ماهيت زبان ساركوزى را با تفسيرهاى هرمنوتيكى رمزگشايى كرد. لذا پرسش آن است كه ساركوزى با چه زمينه هاى فرهنگى و تاريخى در باب ملت و دولت ايران سخن مى گويد فرهنگ و تاريخى كه فن دستور زبان وى را شكل مى دهد، از چه ويژگى هايى برخوردار است روانشناسى ذهن او بازتاب كدامين روحيات است؟

به نظر يكى از اصحاب هرمنوتيك (گادامر)، براى فهم برخى از نيات مؤلف يك بيان و اثر بايد در فهم او شريك و هم زبان شد. «شلاير ماخر» ديگر متفكر اين حوزه كه او را «كانت هرمنوتيك» نيز ناميده اند، بر آن است كه براى فهم دستورى انواع عبارات صادره از مؤلفين آثار و بيانات بايد زيست بوم او را در اين وضعيت مورد بررسى قرار داد. علاوه بر اين به نظر مى رسد، برخى گفتارهاى اخير دولت فرانسه را از منظر نظريه هاى روانشناختى به خصوص آراى هرمنوتيكى «زيگموند فرويد» نيز بايد مورد تجزيه وتحليل قرار داد؛ چه اين كه وى بيش از وجود همه براهين، گفتارها و رفتارها را به سركوبى بسيارى از غرايز و وضعيت سركوب شده مرتبط مى سازد.

۱) بررسى گادامرى ساركوزيسم

از منظر تفسير گادامرى، به نظر مى رسد كه ساركوزى در تحليل تحولات ايران هنوز در ايران عصر قجرى به سر مى برد. چه اين كه ماهيت متن اظهارات ساركوزى و متن دستور زبانى او درباره ايران به مقاطعى برمى گردد كه در ايران از آن مقطع به عصر بى خبرى و بى هويتى در سياستمداران تعبير مى شود. به زمانه اى كه فتحعلى شاه از تدبير و سياست و كياست و شجاعت دور بود. زمانه اى كه انگليس و فرانسه و روسيه براى تصاحب دنيا با يكديگر در ستيز بودند و فتحعلى شاه به دليل عقب ماندگى كشور و نيز عدم درك دقيق از قدرت هويت ملى تلاش مى كرد تا كشور را با اتكا به عقد معاهدات با طرف خارجى حفظ كند؛ اما نمى دانست كه كشور را وجه المصالحه آنها كرده است. اين در حالى بود كه روسيه براى تأمين نفوذ خويش به آبهاى گرم سر از پاى نمى شناخت، ناپلئون به فكر گسترش فتوحات خود در حوزه نفوذ بريتانيا، بخصوص در هندوستان بود و طرف انگليسى نيز براى توسعه نفوذ كمپانى هند شرقى تلاش مى كرد. لذا همه قدرت ها به ايران مى انديشيدند. در اين شرايط سخت و صعب كه روس ها چشم طمع جدى به ايران داشتند، دربار ايران به فرانسه كه اينك توانسته بود نظرها را به خود معطوف سازد، نزديك شد؛ همان طور كه طرف فرانسوى نيز از هم پيمانى با ايران سود مى جست. اين گونه بود كه پيمان فينكنشتاين در ارديبهشت ۱۱۸۶ خورشيدى مطابق با ۲۵ صفر ۱۲۲۲ هجرى قمرى و ۱۸۰۷ ميلادى بين طرف ايرانى و فرانسه در ورشوى لهستان منعقد مى شود. عباس ميرزاى وليعهد نيز در اين روزهاى سخت به فكر مدرنيزاسيون سازمان نظامى ايرانيان بود؛ چه اينكه او طعم تلخ شكست قواى ايران از توپ هاى نظامى روس ها، معروف به «قلعه كوب ها» را دريافته بود.

بدين سان، همه نگاه ها به اين پيمان معطوف بود و چشم انداز تحولى بنيادين بر ايران در حوزه تكنولوژى نظامى مستولى گرديد. از سوى ديگر، موضوع براى ديگر قدرتهاى بزرگ نيز حائز اهميت بود، به گونه اى كه در بريتانيا و روسيه ولوله اى افتاد. ژنرال گاردان، مهم ترين فرستاده ناپلئون در راه ايران بود. براى آن كه بدانيم اين موضوع چقدر داراى اهميت حياتى بود، بايد گفت، ژنرال گاردان مسير ورود به ايران را در رأس هيأتى ديپلماتيك، فنى و نظامى در طول ۶۰ روز پيمود.

در سفرنامه ژنرال گاردان آمده است: چند نفر اهل حرفه از قرار تفصيل از جانب دولت فرانسه به ايران روانه گرديد؛ سازنده مكرى و ماهوت، نقاش، باسمه چى كتاب، بلورساز و ميناى الوان، ساعت ساز، زرگر و كنده كار، جواهر تراش، نقاش، زرگر، فنرساز، چخماق ساز و ساير اسباب آهن، چيت ساز، چينى ساز، نجار، سنگ تراش، توپچى، عراده ساز، معدن جوى و كاركن معدن، عكس ساز و باروت ساز.

معلوم بود كه ايرانى ها سوداى پيشرفت داشته اند. امروز تقريباً بر همگان روشن است به جز پاره اى قصورها و تقصيرها، عباس ميرزا حس ميهن دوستى و وطن خواهى داشت. خوب كه نگاه كنيم، معلوم مى شود ديرزمانى است كه طرف خارجى نيازهاى تكنيكى ما را شناخته است، اما از انتقال آن به ايران، به موازات زمان دريغ مى كند و ايرانى حق دارد و شايد كه بايد خود همه راه ها را به تنهايى بپيمايد و سنگرهاى كليدى علم و دانش را فتح كند.ايرانى ها خود را براى پيشواز هيأت فرانسوى آماده ساخته بودند كه به ناگاه خبرى موجب بهت و حيرت دربار ايران گرديد و آن اين است كه به دليل توقف قواى ناپلئون مقابل روسيه و سرماى كشنده مسكو، ناپلئون براى مقابله با انگليس در تيلسيت با روس ها كنار آمده و به ايرانى ها خيانت نموده است و ايرانيان اين چنين مورد تحقير طرف فرانسوى قرار مى گيرند.

با اين كه ژنرال گاردان و دوستانش به ايران آمده بودند و بعضاً موجب تحول اندكى در سيستم نظامى شدند، اما معاهده مابين اين دو كشور هيچ گاه به خوبى عملى نشد. قراردادى پرمحتوا اما برخوردار از عمر كم؛ قراردادى كه تصور مى شد به مدد آن ايران صاحب توپخانه اى قوى و چالاك خواهد شد. فتحعلى شاه به ژنرال گاردان، لقب خان اعطا كرده بود و او اينك ژنرال غاردان خان ناميده مى شد. البته ناگفته نماند كه برخى مورخين برآنند كه اين تنها مأموريت گاردان نبود، بلكه او مأموريت داشت تا بهترين راه ميانبر حمله به حوزه نفوذ بريتانيا در منطقه را از راه ايران مطالعه و به ناپلئون گزارش كند. آرى! احتمالاً ذهنيت ساركوزى به چنين دورانى باز مى گردد! دوره اى كه ايران به اميد كمك پيشينيان اين ناپلئون كوچك به فكر بازپس گيرى گرجستان بود؛ اما با خيانت فرانسه مواجه شد و درست دو ماه بعد، يعنى در تيرماه ۱۱۸۶ خورشيدى مطابق با ربيع الثانى ۱۲۲۲ هـ . ق با يك حقارت ملى از سوى طرف فرانسوى روبه رو گشت. آثار سوء اين خيانت در تاريخ روابط خارجى ايران به گونه اى است كه مى توان گفت گستاخى روس و انگليس بخصوص روسيه پس از اين خيانت پيشگى فرانسويان شدت گرفت و به معاهدات ننگينى در تاريخ ايران منجر شد.

بدين ترتيب، مواد پنج و شش و هفت معاهده فين كنشتاين با پيمان جديد تيلسيت دائر بر اصلاح پياده نظام، ايجاد استحكامات نظامى، تأسيس سفارتخانه و كمك به بازپس گيرى گرجستان بود، فروپاشيد و ايران نيز براى رهايى از اين خفت بار ديگر به بريتانيا نزديك شد و دربار به محل قدرت نمايى و دسيسه چينى سرهارد فورد جونز و سر جان ملكوم انگليسى مبدل گرديد.

ناپلئون كوچك فرانسه (ساركوزى)، اما به غير از بازانديشى ايران چنان عصرى، براى ايران كنونى احتمالاً خود را نيز در هيأت ناپلئون بزرگى مى داند كه در اندك زمانى پس از ظهورش از جزيره كرس، وارث انقلاب فرانسه شد، به ايتاليا حمله كرد و آنجا را از دست اتريش خارج ساخت، به مصر رفت و پس از انحلال مجلس به كمك برادرانش، لوسين و ژوزف خود را امپراتور فرانسه ناميد.

به فاصله كمى پيش از آن نيز پروس، هلند، لهستان، بلژيك و سرزمين اتريش- مجارستان را به چنگ آورد و به رغم شكست در نبرد دريايى با انگليس، اسپانيا و پرتغال را به خاكش ضميمه كرد و عازم روسيه شد و تا مسكو پيش رفت.اما همان طور كه پيشتر گفته شد، سخن درست آن است كه نه او به رغم ناپلئون مآبى و موسوم بودنش به بناپارت كوچك همانند اوست و نه ايران كنونى، ايران عصر قجرى است.او، ناپلئون نيست چون از هويت فرانسوى و مهد به اصطلاح انقلابى و آزادى دور گرديده و خويش را مستحيل در نظم و منش و تشخص امريكايى مى بيند و فارغ از كشورگشايى!! در تدبير منزل و كنترل خانواده هم عاجز مانده است و ايران نيز، ايران عصر بى خبرى نيست؛ چه اين كه ايران كنونى دستش نه براى باروت و فنرسازى پيش اجنبى دراز است و نه چشمش مفتون افسون فرنگ.

علاوه بر اين، اكنون اين چشم و دل دنياست كه متوجه ايران است. دنياى عجيبى است! روزگارى فرانسه با خيانت به ايران و نقض پيمان نامه اش به اين ملك و ملت، اردوى ايران را براى دفاع از كشور در محاق تنهايى و بى كسى فرو برد، اينك اما اين روسيه است كه با حضور در اردوى ايران، به اردوگاه امريكا پشت مى كند و تهران محل آمد و شد ولاديمير پوتين و لاوروف مى شود و درحالى كه اردوگاه امريكا و فرانسه تلاش مى كردند تا نقش ايران را انكار كنند، پوتين اما عظمت ايران و ايرانى را مى ستايد و از اين كه به ادبيات غنى ايران تسلط كافى ندارد، براى خويش متأسف است. اين اظهارات در حالى محقق مى شود كه اين ملك و ملت براى بقاى خويش، ابداً دل در گرو روس و تماميت اجنبى نيز ندارد. با اين حساب، ساركوزى ۲۰۰ سال از تحولات هويتى ايران عقب است؛ چه اين كه از سال ۱۸۰۷ تا ۲۰۰۷ ميلادى، يعنى از همان آغاز عصر قرائت تحولات ايران به سبك بناپارتى، ۲۰۰ سال گذشته است، اما اين ناپلئون كوچك با آئين فن دستور زبانى ناپلئون بزرگ سخن مى گويد، گو اين كه اكنون ايران اسلامى جايگزين ايران قجرى است و آئين و شرف اين مدينه دينى با سرپنجه تدبير زعيمى حكيم اداره مى شود و حكمرانى امور جارى كشور نيز در يد دولتى است كه نه تنها براى عمران و آبادانى كشور محتاج اجنبى نيست و براى بقايش به دول اروپايى و امريكايى بى نياز است و مطابق دستور زبان ايشان سخن نمى گويد، بلكه خود آئين و زبانى جديد براى جهانيان به ارمغان آورده است كه اردوگاه قدرت جهانى را هراسان كرده است. ايران اكنون نه تنها به دست ايشان نگاه نمى كند، بلكه جايگاه قدرت را نيز دستكارى كرده است.

۲) بررسى شلاير ماخرى ساركوزيسم

اما ساركوزى شايد به دليل فقدان حافظه تاريخى، هنوز تصور مى كند كه زبان عالم، زبان امريكاست. اين تصور موجب مخالفت شديد رسانه هاى فرانسوى از جمله روزنامه هاى فيگارو و ليبراسيون نيز قرار گرفته است.خود ساركوزى هنگام سخنرانى در كنگره يهوديان امريكا اين سخن را تأكيد كرده و مى گويد: بسيارى از فرانسوى ها او را ساركوزى امريكايى خطاب مى كنند. متأسفانه در حالى كه ملت ها و دولت ها در حال دور شدن از امريكا هستند، او شيفته امريكا مآبى است و خود مى گويد از اين تعابير لذت مى برد. يكى از نخبگان فرانسوى با تعجب مى گويد: عجيب است، در حالى كه خود مردم امريكا از بوش منزجر و متنفر شده اند، ساركوزى از خويش تشخص امريكايى بروز مى دهد!

اتفاقاً وزير خارجه ساركوزى كه با اظهارات ضدايرانى و متعاقباً عذرخواهى فورى اش از ايرانيان معروف است، هم برخوردار از چنين خطايى استراتژيك است. ظاهراً هر دو سياستمدار در فهم گفتار مسلط زمانه با مشكلاتى روبه رو هستند. گفتار زمان، گفتارى معطوف به تجلى كردارها و آئين هاى ضدامريكايى است. تنفر و انزجار از سياستمداران امريكايى در جهان، چيزى نيست كه ايرانيان مسئول سازماندهى آن بوده باشند، بلكه به بلوغ سياسى و فهم عميق ملت ها از رفتارهاى امريكايى قابل ارجاع مى باشد. امريكا نزد جهانيان، اكنون تبلور يافته دروغى بزرگ است كه قبلاً از سوى استالين و هيتلر استفاده شده است. مسئله آن قدر جدى است كه برخى از صاحب نظران در حوزه رسانه، بزرگ ترين مشكلى را كه امريكايى ها با آن روبه رو هستند، مشكل بيانى! مى نامند. همه مى دانند كالين پاول در نطق معروف خود در پنجم فوريه ،۲۰۰۳ مسئول بيان يكى از اين دروغ هاى بزرگ بود؛ دروغ بزرگى كه مردمان جهان آن را عامل تمامى آشوب هاى بعدى در سال هاى اخير ارزيابى كرده اند، چه اين كه وى ادعا كرده بود صدام بر روى تعدادى بالغ بر ۱۲ عامل بيولوژيك محرك بيمارى هايى چون قانقاريا، طاعون، تيفوس، وبا، آبله و تب خونى كارهاى سرى در مسير پيشبرد اهداف كشتارجمعى انجام داده است.

حال چگونه است كه ساركوزى و كوشنر قاصر از فهم موضوعات دم دستى جهانى اند؛ بايد به تفسير ذهنى ايشان از جهان نزديك شد و راز اين آشفتگى هاى زبانى را دريافت كرد. كوشنر تا قبل از انتصاب در دولت ساركوزى، جزو حاميان سگولن رويال، يعنى از رقيبان حزب ساركوزى بود. حزب سوسياليست او را به عنوان خائن در رده بندى سياسى خود به شمار آورد و اخراج كرد. كوشنر نيز همانند رئيس اش به هم جبهگى و همذات پندارى با سياستمداران امريكا در جامعه فرانسوى شهره است. او نيز همانند ساركوزى به سوژه طنزآلود مطبوعات فرانسه بدل گرديد. رسانه هاى فرانسه از او به كمونيست امريكايى ياد مى كنند كه معمولاً در حال خوشگذرانى و صرف شامپاين و خاويار است. براى تغيير قانون گاهى اوقات بايد آن را زير پا گذاشت؛ بيشتر نخبگان و عقلاى فرانسوى او را با اين جمله و رويكرد آنارشيك اش مى شناسند.

همسر وى اوكرنت نيز تمايلات امريكايى شديدى دارد. نفوذ او بر شخصيت كوشنر آن قدر زياد است كه رسانه هاى فرانسه از برنارد كوشنر به «برنارد اوكرنت» تعبير مى كنند. گفته مى شود او به دليل بى ثباتى در شخصيت و آرا، آن قدر شهرت دارد كه پطروس غالى، دبيركل وقت سازمان ملل از وى به عنوان «موشك بى هدف» ياد كرد. پريشان گويى و بى دقتى كوشنر گريبانگير دولت عراق نيز شد؛ چه اين كه در كمال ناباورى چندى قبل كوشنر خواستار استعفاى نورى المالكى، نخست وزير عراق نيز شد! بيانى كه بلافاصله موجب عذرخواهى و پوزش كوشنر از ملت و دولت عراق گرديد. نتيجه اين كه كوشنر هم به طرح سخنان نسنجيده معروف است كه نسنجيده ترين آن درباره ضرورت جنگ با ايران بود و موجى از مخالفت عليه او را برانگيخت و خود وى را به عذرخواهى از ملت و دولت ايران مجبور ساخت و موجب گرديد در اولين فرصت، طى تماس تلفنى با دبير وقت شوراى عالى امنيت ملى عذر تقصير پيش دولت ايران آورد.

از سوى ديگر، با اين كه جهانيان در حال پيگيرى عالم معنا هستند و دل در گرو دين دارى و معنويت دارند و اين خود موجب تقريب اديان توحيدى است و رئيس جمهور ايران نيز اكنون اين موج فطرى را در آشوب دنياى متجدد بانگ برمى آورد؛ نيكولا ساركوزى اما در اولين نطق خويش خطاب به فرانسوى ها گفت: «ما اشتباه خواهيم كرد اگر جنگ بين اسلام و غرب را دست كم بگيريم!!» بى شك اين بيانى است كه بيشترين نفع آن متوجه صهيونيسم مسيحى و جنگ طلب است. اين گفتارها البته نشانگر ذهنيت دكارتى اين سياستمدار نيز هست. او مى انديشد و حكم صادر مى كند، پس وجود دارد! لذا در حكم هاى پى در پى ساركوزى علاوه بر همذات پندارى با سياستمداران امريكايى و رسوبات فكرى صهيونيسم مسيحى، رد پاى خود بنيادى و ذهنيت سوبژكتيويتيسم هم موج مى زند. آرى! فن دستور زبانى ساركوزى و بوش، مبتنى بر چنين فهم پيشينى از محيط و پيرامون است.

۳) بررسى فرويدى ساركوزيسم

شايد از حيث روان شناختى، نوعى حسرت و مختصاتى از تمناى نوستالژيك نيز در سخنان ضد ايرانى ساركوزى نهفته باشد. چه اين كه، اكنون هيچكس حاضر نيست با ديپلماسى جنگى امريكا احساس شراكت كند؛ ساركوزى اما با استفاده از فن دستور زبان سياستمداران منزوى امريكا با ايران سخن مى گويد. ساركوزى دوران كودكى و نوجوانى خويش را به دور از مهر پدرى و در دامان مادر يهودى اش سپرى كرد. گرايشات شديد سياسى وى به رژيم صهيونيستى به دليل نوع تربيت اش در پيوند وى با خانواده هاى افراطى يهودى بازگشت دارد. انتشار كتابى در خصوص چگونگى فرار همسر اول ساركوزى و وضعيت ازدواج دوم وى و متعاقباً متاركه با او سبب شد تا ساركوزى در افكار عمومى به سياستمدارى پرمسئله، پرمخاطره و آشفته قلمداد شود. كاخ اليزه هر روز با يك آشفتگى در خانواده ساركوزى روبه رو است. چندى قبل ژان ساركوزى، پسر نخست وزير پس از تصادفى كه منجر به خسارت و جرح به يك عابر گرديد در كمال شگفتى همگان شاهد فحاشى او به طرف مقابل و گريختن وى از محل تصادف بوده اند. مدير شركت بيمه علاوه بر ادعاى خسارت مادى، ۴۰۰ هزار يورو براى اهانت و فحاشى ژان ساركوزى نيز مطالبه كرده است.

نگاهى حتى گذرا به پرونده زندگى اين سياستمدار، مؤيد آن است كه ساركوزى با توجه به مشكلات عديده اى كه در خانه روبه رو ست، قادر نيست و شايد حتى صالح بدان نيست كه درخصوص نظم جهانى اظهارنظر كند. بى نظمى در خانه كه خود وى نيز بخشى از آن مشكل است، نمى تواند ذهنى آسوده براى رفتار با ديگر مردمان جهان رقم زند. اگر چه تفسيرهاى فرويدى نمى تواند به عنوان يك كل واحد در تمامى متن ها سربلند از كار به درآيد، با اين حال، شايد بتوان گفت، به دليل هم تاريخى، هم زبانى و برخوردارى زيست بوم واحد آنها، رفتارهاى ساركوزى علاوه بر ذهنيت دكارتى اين سياستمدار، محصول آرزوهاى سركوب شده او در محيط خانه و شكست هاى پى درپى خانوادگى است. با اين وصف ممكن است، نيكولا ساركوزى به تبع سوداهاى دورودراز خويش از سوى برخى فرانسويان به ناپلئون كوچك شهره شده باشد و قصد آن كند تا عقده هاى دوران كودكى خويش را به تصوير و خاطره مردمان را با ياد و نام ناپلئون بناپارت گره زند. اما بايد گفت اكنون سال هاست كه عصر ناپلئون سپرى شده و زمانه، زمانه ديگرى است.



-