هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
دوشنبه، 16 شهريور 1405
ساعت 10:20
به روز شده در :

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

 

يكشنبه 24 آذر 1387 ساعت 15:27
يكشنبه 24 آذر 1387 18:57 ساعت
2008-12-14 15:27:17
شناسه خبر : 6379
حسن رحيم پور ازغدي

حسن رحيم پور ازغدي

يكي از مرض هاي بي صدا براي انقلاب ديني پيش بردن پروژه سكولاريزاسيون نظام اجتماعي و انقلابي با حفظ پوشش مذهب است. يعني عملا حاكميت وارد پروژه سكولاريزاسيون بشود اما شعار هاي ظاهري مذهبي را حفظ كند. ظاهر همان ظاهر اما باطن در شرف تغييرات هولناك است.

يك انقلاب وقتي شكست مي خورد كه خودش بخواهد شكست بخورد. يعني از لحظه اي كه آمادگي براي مردن و توهين شنيدن و عقب نشستن را در خودش بوجود بياورد. قطعا چنين انقلابي خواهد مرد و ديگر اثري جز در تاريخ مكتوب از او باقي نخواهد ماند. به عبارت ديگر مرگ يك انقلاب حتما عمدي و خود خواسته است. انقلاب ها را نمي توان درهم شكست مگر اينكه خودشان بخواهند. انقلاب را موقتا مي توان متوقف كرد ولي نمي شود آن را معدوم كرد. انقلاب بعد از اينكه ضربه اي بخورد تغيير شكل مي دهد، تغيير تاكتيك مي دهد اما منتفي نمي شود. اگر از در بيرونش كنند از پنجره وارد مي شود. 15 خرداد 1342 سركوب بشود 15 سال بعد از راه مي رسد و همه اوضاع را به هم مي ريزد.

خطري كه براي همه انقلاب ها بعداز پيروزي قابل پيش بيني است و مي تواند بزرگترين انقلاب ها را به زانو در آورد خطر ارتجاع است. همان تعبيري كه در قرآن براي جنگ احد به كار رفته است. بعد از اينكه خبر شهادت پيامبر بين رزمنده ها منتشر شد اكثر آنها به دامنه كوه ها فرار كردند، بعضي ها گريه كردند و بعضي ديگر به كلي بريدند. آنوقت خداوند در آيه اي فرمود؛ اگر پيامبر بميرد يا كشته شود آيا شما از راه رفته باز مي گرديد. در همه اصولي كه پيامبر براي شما آورد ترديد مي كنيد؟ مگر قرار بود براي هميشه به شخص پيامبر گره بخوريد؟ يا قرار بود هميشه تعاليم پيامبر پيش چشم شما باشد؟ كدام يك؟ ايمان شما به تعاليم پيامبر گره خورده نه به شخص او و بنابراين نبايد با كوچكترين شكست يا ضربه اي كه مي خوريد به همه چيز شك كنيد.

اين اتفاقات در آن دوران افتاد و در همه مبارزات هم مي افتد. وقتي اوضاع خراب مي شود و انقلابيون ضربه خوردند جز خواص كه تا پاي جان ايستاده اند و در چيزي شك نمي كننند، بقيه، انقلاب را تنها مي گذارند. عمده ي كساني كه به يك انقلاب ملحق مي شوند، بعد از نصر و پيروزي مي آيند. و يدخلون في دين ا... افواجا. وقتي مي بينند پيروزي هاي پياپي نصيب مومنين شد، فوج فوج و گروه گروه به آن انقلاب ملحق مي شوند و پيروزي را علامت حقانيت مي پندارند.

بسياري از آنها در لحظه اي كه معادلات سياسي به هم بخورد و مومنين در فشار قرار بگيرند، به همان سرعت كه ملحق شده اند، شك مي كنند. در جنگ احزاب يا خندق وقتي فشار سنگين شد و محاصره طول كشيد و علائم شكست پديدار گشت، يك عده از مسلمانان وقتي نيروهاي دشمن را ديدند كه انبوه هستند و اكثريت قاطع با آنهاست، همان آدم هايي كه پشت سر پيامبر نماز مي خواندند و التماس دعا مي گفتند، تبديل شدند به كساني كه به همه چيز شك كردند. وقتي خطر را ديدند شك كردند.

يعني بعد از اينكه انقلاب يا جنبشي پيروز شد دوباره ممكن است گردش به عقب صورت بگيرد. دوباره ممكن است انقلابيون راهي را كه رفته اند عقب عقب بر گردند. اين خطري است كه انقلاب پيغمبر را تهديد كرد چه برسد به انقلابي مثل انقلاب ما.

بهترين و كم هزينه ترين راه براي متوقف كردن يك انقلاب، جنگ چشم در چشم با آن نيست بلكه دور زدن آن است. لازم نيست با تك تك سربازان آن انقلاب بجنگند، كافي است وارد اتاق فرمان آن انقلاب بشوند.

دشمنان رياكار هميشه موفق تر از دشمنان چشم در چشم عمل مي كنند. با نرم افزار خوب بدترين ترفندها را عليه يك انقلاب سازمان مي دهند. انقلاب ها را تعقيب مي كنند و فرمان آن را در دست مي گيرند. و بدون اين كه آب از آب تكان بخورد، يك مرتبه مي بينيد از تخم عقاب جوجه كركس بيرون آمد. اين اتفاقي بود كه در صدر اسلام افتاده است و قربانيان اصلي اش امام علي بن ابي طالب و اهل بيت پيغمبر بوده اند و هر لحظه ممكن است عين آن بر سر انقلاب هايي كه ريشه كمتري دارند، بياييد.

انقلاب ها چه وقت مي ميرند؟ درست در آن لحظه اي كه بعضي از انسان هاي آرماني پيشين، كه به نام انقلاب در جامعه مطرح شده اند از فرط خوردن گوشت انقلاب، نقرس بگيرند و حاضر بشوند اهداف انقلابي دو سه دهه قبل را در ملاءعام به سخره بگيرند و خود بخندند و ديگران را در آن خصوص بخندانند. همه اصول را زير پا بگذارند تا به قدرت برسند. آنجا ديگر انقلاب به پايان رسيده است جتي اگر شناسنامه اش را رسما باطل نكرده باشند. در اين دوره از تاريخ انقلاب هاست كه اگر مردان وفادار آن انقلاب و چريك هاي عقيدتي تاريخ به داد آن انقلاب برسند، دوباره خون تازه در رگ هايش جاري مي شود و گرنه براي هميشه به گورستان خواهد رفت.

انقلاب ها خيلي پر سر و صدا شروع مي شوند اما بي سر و صدا به پايان مي رسند. يعني وقتي انقلاب شروع مي شود همه مي فهمند اما وقتي مي ميرد كم تر كسي مي فهمد. اين وقتي است كه در درون حاكميت انقلاب شعارهاي خود انقلاب يعني حكومت ديني به مسخره گرفته شود و به آن عمل نشود. وظيفه انسان هاي صالح در چنين شرايطي اين است كه اگر مي توانند نگذارند انقلاب خاتمه پيدا كند و اگر نمي توانند حداقل نگذارند انقلاب بي سر و صدا بميرد. يعني باطل ها را بكوبند تا همه چيز در سكوت خاتمه پيدا نكند.

يكي از مرض هاي بي صدا براي انقلاب ديني پيش بردن پروژه سكولاريزاسيون نظام اجتماعي و انقلابي با حفظ پوشش مذهب است. يعني عملا حاكميت وارد پروژه سكولاريزاسيون بشود اما شعار هاي ظاهري مذهبي را حفظ كند. ظاهر همان ظاهر اما باطن در شرف تغييرات هولناك است. قدم اول هم با فساد فكري، سياسي و اخلاقي و مالي بعضي از كساني شروع مي شود كه خودشان در مسند حاكميت انقلاب، يا دولت انقلاب مي باشند كه در طول سالها و به تدريج عوض مي شوند. آن انحراف ساكت و صامت اين است.

مناديان سكولاريزم در جهان اسلام براي اينكه حساسيت مردم را مهار كنند و خط مبارزه با قوانين اسلامي و فكر حكومت اسلامي را با حداقل تنش از صحنه حذف كنند با يك مقدار تضعيف عبارات و حقه هاي سينمايي، به افكار عمومي مي فهمانند كه حكومت سكولار با دين ضديت ندارد، از آن نترسيد، منتها كاري كه مي كند اين است كه دين را نه مبناي مشروعيت خود قرار مي دهد نه مبناي عمل خود. دين را ريشه كن نمي كند بلكه جلوي ظهور حاكميت دين را در عرصه هاي عمومي و امور پابليك مي گيرد. حكومت سكولار تنها كاري كه مي كند اين است كه براي حاكميت، تفسير ديني نخواهد داشت و مبناي سياست گذاري و عمل حاكميت را منابع ديني نخواهد دانست، بلكه هم اصل مشروعيت را و هم اهدافش را بر منابع غير ديني مستقر مي كند و گرنه قصد ريشه كن كردن دين را ندارد.

مي گويند ضد مذهب نيستيم غير مذهبي هستيم. ما دنبال حكومت ضد ديني نيستيم ما دنبال حكومت غير ديني هستيم، و دشمني با دين و دينداران نداريم. مي گويند ما با خدا به عنوان سوژه اي براي نيايش مبارزه نمي كنيم اما خدا به عنوان قانون گذار بايد صحنه را ترك كند. مي گويند خدا بماند اما در خانه خودش. تشريف داشته باشند منتها در امور زندگي و معاش ما دخالت نكند. به عبارت ديگر خدا را عبادت مي كنيم اما اطاعت نمي كنيم.

مي گويند دين بايد از دست ما مصون باشد براي اينكه وقتي دين را از صحنه سياست خارج كنيم با اين كار يك امر قدسي را از آلوده شدن به امور غير قدسي و دنيوي بر كنار داشته ايم. يعني اين يك كار خيلي بهداشتي و به نفع دين است. مي گويند؛ چرا متافيزيك را از عرش به زير مي كشيد و با زندگي مخلوطش مي كنيد. بگذاريد مقدسات، مقدس بمانند و آن ها را در حقوق مردم، در معاش مردم، در امور مالي مردم و در امور سياسي مردم داخل نكنيد.

مي گويند اگر ما خداي خالق را بپذيريم، خداي شارع و قانون گذار را حتما نخواهيم پذيرفت. خداي خالق كه شارع و قانون گذار نباشد ضرري براي منافع كسي ندارد. هر كسي بخواهد او را مي پرستد و هركس نخواهد نمي پرستد و اين تقدس و خشيت مال داخل مسجد و كليسا است. اين ها را وارد عرصه عمومي نكنيد. اخلاق خصوصي غير از اخلاق عمومي و اخلاقي است كه بايد با آن حكومت كرد.

اين شعار پدر سكولاريزم يعني ماكياولي است. مي گفت با اخلاق خصوصي يعني اخلاقي كه براي انسان فضيلت و رذيلت تعريف مي كند نمي توان حكومت كرد. فضيلت ها و رذيلت هاي فردي افراد، غير از فضيلت و رذيلت جمعي است. فرلاندو مندريس يكي از نظريه پردازان برجسته نظام سرمايه داري و از مستشاران بزرگ ليبرال مي گويد اصلا رذايل فردي، فضايل جمعي هستند يعني هر چه در اخلاق فردي رذيلتند اتفاقا به درد اداره جامعه و حكومت مي خورند. ما با رذايل فردي جامعه را اداره مي كنيم و در نظام سكولار دنبال فضيلت نيستيم. فضيلت و رذيلت ربطي به عرصه سياست ندارد. چون در اين عرصه رازي وجود ندارد كه لازم باشد دين براي بازگشايي در آن مداخله بكند. دين متعلق به عرصه رازهاست. در سياست ما فقط يك راز داريم و آن هم راز بقاست كه يك راز قدسي نيست. اين زمينه اسطوره زدايي شده است و بنابراين نوبت به اساطير ديني نخواهد رسيد.

مي گويند ما در عالم سياست مباني خفيه اي سراغ نداريم كه برايمان پنهان باشد تا براي شناخت آنها نياز به ماوراء طبيعت داشته باشيم. براي آنچه كه داريم همين رئال پولتيك، همين سياست معطوف به سود تدريجي كافي است. چون محور سياست گذران ما اصلا بحث فضيلت و رذيلت و عدالت و حقيقت نيست. دولت لاييك بايد در عالم نظر نسبت به ارزشها و حقيقت بي طرف و بي تفاوت باشد. در اخلاق نسبت به فضيلت بايد بي طرف باشد و در عالم سياست و مديريت نسبت به عدالت بايد بي طرف باشد. اين تعبير تقريبا چكيده اي از فلسفه تئوري دولت است. دولت لاييك فقط مسئول آزادي و امنيت است. فقط بايد فضايي ايجاد كند براي رقابت و هيچ مسئوليتي در برابر عدالت، فضيلت و حقيقت در هيچ يك از سه قوه اصلي حيات بشر ندارد.

اين ها فراميني است كه هم اكنون در مورد دولت ديني دارد تعقيب مي شود تا او هم به اين امر، تن بدهد. البته با حفظ شعار مذهبي و حفظ ظاهر، يعني از درون خالي شود. اين مربوط به الان هم نيست، از سال ها و روزهاي اول انقلاب اين خط در مقابل انقلاب و خط امام حضور داشت و فعاليت مي كرد. در يك دوره هايي هم در اول انقلاب وارد حكومت شد. اين خط هيچ وقت نمرده و هنور هم زنده است و در دهه اخير تقويت و احيا شده و دوباره در حال فعاليت و سرباز گيري است. مي آيد تا دوباره شانس خودش را آزمايش كند.

تعريف سياست مدرن چيست؟ وقتي گفتيم فضيلت ربطي به سياست ندارد و يك سياست مدار نبايد به دنبال اجراي عدالت و تأمين فضيلت باشد و فقط بايد دنبال قدرت باشد، معني آن چيست؟ يعني سگ ها به جويدن يكديگر بر سر لاشه ها مشغولند. اين تعريف سياست و قدرت در آن منطق خواهد بود و طبيعي است با اين تعريف ها سياست مدرن، غير مقدس است.

مي گويند ارزش ها و مقدسات را وارد بحث ها و منازعات سياسي نكنيد. آنها را آلوده به دنيا نكنيد. بگذاريد روي تاقچه بمانند. بايد آنها را انبار كرد تا براي روز مبادا مصرف كرد. ارزش ها را كنار بگذاريم تا يك وقتي اگر لازم شد از آن ها استفاده كنيم. قرار نيست توسط اين ها حكومت كرد. قرار نيست بر اساس اينها بازار مسلمين را سازمان داد. قرار نيست بر اساس اينها نظام رسانه اي و آموزشي كشور بازسازي شود. قرار نيست رابطه كارگر و صاحب كار، پول و كار بر اين اساس تنظيم شوند. در اين جا سلسله به جاي ولايت، قدرت به جاي عدالت و غريزه به جاي فضيلت اصل مي شود.

اين تعريف دولت سكولار و سياست مدرن است. همه ي اختلافات و درگيري ها و دوستي ها و دشمني ها بر اين پاشنه مي چرخند. در اين جدول محاسبات هر لحظه ممكن است دوست ها دشمن بشوند و دشمنان دوست. وقتي ملاك بر سر كار آمدن يا نيامدن، بر سركار ماندن يا نماندن من مي شود، ديگر معلوم است تمام آن درگيري هايي كه بر اساس حق و باطل ايجاد شده و خاك ريزهايي كه بر اين اساس صدها هزار نفر در آن شهيد شدند بايد جمع بشوند و در جهت ديگري چيده بشوند. براي اينكه ديگر قرار نيست بر سر اصول و حقايق با كسي بجنگيم. ديگر قرار نيست دوستي ها و دشمني هاي ما عقيدتي باشد. بلكه همه ي دوستي ها و دشمني ها بر اساس منافع ما و قدرت ما بر قرار خواهد شد. اين يعني سكولاريزه شدن حاكميت.

در اين تفكر ما در عالم سياست هيچ چيز غير طبيعي نداريم تا نياز به احضار مفاهيم ماوراء طبيعي داشته باشيم. ديگر همه چيز طبيعي و غريزي پيش مي رود و اهداف ما نبايد تحت شعاع مفاهيم ماوراء طبيعي و فوق طبيعي قرار بگيرد. بنابراين دين هم اگر قرار است ادامه حيات بدهد و ما تحملش بكنيم بايد زبانش را عوض كند. ديگر نبايد از حدود الهي، تكليف، امر و نهي، اصول و ارزش ها دم بزند. اينها متعلق به ادبيات دوراني است كه مي خواهند انقلاب كنند. بايد دين تلطيف بشود. يعني نبايد از ما و به خصوص از حكومت مطالباتي داشته باشد چون دين بايد غير حكومتي باشد. نظرش را بايد معطوف كند به مسائل خارج از عرصه عمومي. دين يك مسأله خصوصي است. همين طور كه اخلاق يك مسأله خصوصي است. و چون خصوصي است و مربوط به من است، نمي تواند بر ما حكومت كند.

مي شود گفت دين من و دين تو، اما چيزي به نام منكر عمومي نداريم كه بخواهيم امر و نهي كنيم. در اين راه، جهاد، شهادت، تشكيل حكومت، اجرا و اقامه حق با تعريف ديني بي معني خواهد شد. وقتي اهرم را روي مبنا و اصل يك تفكر گذاشت و آن را جابه جا كرد يك مرتبه همه چيز با هم معنايش را از دست مي دهد.

مي گويند دين ديگر نبايد مطالبات داشته باشد بلكه بايد در ذيل مطالبات ما قرار گيرد يا مطالبات ما را توجيه بكند. دين نبايد براي ما تعيين تكليف بكند، بايد به ما سرويس بدهد و گرنه دهانش را سرويس مي كنيم. ما تكليف سرمان نمي شود. رضايت خدا از رضايت خود ما مهم تر نيست. ما اصلا قرار نيست خدا را راضي كنيم. زندگي بر طبق اراده ي خدا كار ما نيست. ارائه تعريف ديني از تكامل انسان كم كم از حوزه اراده ما خارج مي شود.

مخرج مشترك همه ي اين تلاش ها اين است كه خدا قيم ما نيست. خدا حق دخالت در زندگي ما، اقتصاد ما، سياست ما، حكومت ما و معاش ما را ندارد. ما خدا را نيايش مي كنيم به شرط اينكه در زندگي ما دخالت نكند.

اين يك خداي سكولار است، خدا حق ندارد حقوق را معلوم يا محدود بكند. خدا نبايد وظايفي براي ما تعيين بكند. ما خداي تكليف نمي خواهيم. خدايي را مي پذيريم كه ما را همان گونه كه هستيم، بپذيرد. يعني بدون تكليف به جهاد با نفس و جهاد با دشمنان خدا.

ما ديني را مي پذيريم كه در آن هيچكدام از اين دو جهت نباشد. يك خداي بي درد سر مي خواهيم. ما خدايي را مي پذيريم كه بخواهد جهان، جهان باشد يعني بپذيرد كه جهان همينطوري كه هست، بماند و تغيير نخواهد بدهد. از عدالت علوي در آن صحبت نكند. نظام معيشت ما را بر اساس الگوهاي خودش تغيير ندهد.

هيچ اصل ويژه اي نبايد بر سياست و منافع و حاكميت ما حكمراني كند و همه راه ها بايد به خود ما ختم بشود. زندگي دنيا هم مقدمه هيچ چيزي نبايد شمرده بشود. خودش اصل است. منافع ما و حقوق ما، اصل است. ما حقوق داريم و اضافه حقوق. تكليف نداريم. هر كسي از مسئوليت ما سخن بگويد به حقوق ما تجاوز كرده است.

اصلا انبياء آمده اند تا بگويند شما حيوان بالفعليد و ما مي خواهيم شما را انسان بالفعل كنيم. انبياء براي همين آمده اند. مي گويند شما انسان بالقوه ايد و ما مي خواهيم شما را انسان بالفعل كنيم. يعني صورت تان انساني است مي خواهيم سيرت تان را هم انساني كنيم. آنها در جواب مي گويند ما اگر بخواهيم حيوان بمانيم چه كسي را بايد ببينيم !!

اينها عصاره مقالات و كتاب هايي است كه در همين دهه اخير به سرعت دارد ترجمه مي شود. همه هم حق به جانب اند و مي گويند ما مذهبي هستيم. ما يك قرائت مدرن از مذهب داريم. صحبت مي كنند از اينكه حق ماست كه اصلا حيوان باشيم. مي خواهيم حيوان باشيم.

شما مي بينيد در حقوق بشر، سر و كله حقوقي عجيب و غريب پيدا مي شود كه هيچ وقت مطرح نبوده است. از آن تعريف مي كنند به حق ناحق بودن، حق باطل بودن، حق پشت پا زدن به همه چيز، حق ارتداد و اين ها همه جزء حقوق بشر است. اين يك رويكرد ماكياوليستي به قدرت و سياست، با خدا خواهي و خدا پرستي ارتباطي ندارد.

پا فشاري مي كنند كه در دين نظر سياسي و نظريه دولت نداريم و نبايد دنبال الگوهاي علوي و رفتار هاي علوي براي حكومت بگرديد. علي ابن ابيطالب فوت كردند، خدا اموات شما را بيامرزد، چرا از او صحبت مي كنيد. چرا از پيامبر، از اهل بيت صحبت مي كنيد و مي خواهيد از آنها براي حكومت الگو بسازيد و مي خواهيد براساس آن مباني حقوق بشر و حاكميت را تعريف كنيد. اين حق را نداريد.


البته در حكومت سكولار شما مي توانيد 19 و 21 رمضان عزا بگيريد و ماه رمضان را روزه هم بگيريد، عاشورا هم سينه بزنيد اما يك كلمه حق نداريد بگوييد كه علي و حسين براي چه كشته شده اند؟ و دنبال تشكيل چه نوع حكومتي بودند؟ و بشر و حقوق بشر را چگونه تعريف مي كردند؟ اينها جمله هايي است كه نبايد گفته شود. اينها خط قرمز است. اما مي توانيد آش نذري درست كنيد!

در اين تفكر مي گويند كه دنبال معيارهاي عدالت در دين، نبايد گشت. نبايد در دين دنبال حقوق بشر گشت. اصلا بشر و حقوق بشر بايد خارج از دين تعريف شود. اينها ربطي به دين ندارند. دين يك امر مقدس فردي است. نبايد رابطه فرد با جمع، مفهوم حق حاكميت، نسبت حقوق و وظايف را از دين گرفت. اينها همه عوامل غير ديني و برون ديني هستند.

اگر پاي سنت لائيسيته در جامعه و حكومت سفت بشود و در افكار عمومي نهادينه بشود ديگر نوبت به رفتار علوي نخواهد رسيد. اگر اين تفكر مسلط بشود، دوباره بايد از صفر شروع كرد و بايد از صفر شهيد داد، صد هزار و دويست هزار شهيد كه آيا بشود يا نشود.

اين تفكر مي گويد؛ تفكر سياسي را نبايد به تفكر وحياني گره بزنيد. دين از دولت جدا است. دنبال هيچ تغيير منسجم در دستگاه فكري و ديني نبايد بود. قرائت زماني و مكاني از دين نبايد باشد و دين بايد توخالي بشود تا انعطاف پيدا كند. بايد محتويات معرفتي و عملي دين را بيرون بريزيد. اين ظرف را وارونه و خالي كنيد. خالي كه شد و ديگر ادعايي در عرصه عمومي، حقوق بشر، سياست، حكومت و عدالت نداشت و دين بي ادعا كه شد آن وقت انعطاف پيدا مي كند. آن وقت ما تحملش مي كنيم.

نخست وزير انگليس در زمان امپراطوريش در قرن 19 در يكي از كشورهاي اسلامي صداي اذان را شنيد و گفت اينها چه مي گويند، نكند مسلمانان دارند عليه ما چيزي مي گويند. گفتند دارند مي گويند وقت نماز است. گفت به منافع ما ضربه اي نمي زند. گفتند نه! گفت بگذاريد بگويد تا حنجره اش پاره شود.

اينها مي گويند دين بايد آنقدر مجمل و مبهم و هزار قرائتي بشود تا بتوان از پس جزميت و يقيني كه يك انقلاب را به وجود مي آورد، برآمد. اگر ريشه يقين را زدي ريشه انقلاب را زدي. چون انقلاب ها هيچكدام با شك شروع نمي شود بلكه با شك به پايان مي رسند. وقتي در انقلاب شك مي كنند آن انقلاب تمام شده است.

مي گويند دين بايد يك ساختار كاملا باز داشته باشد تا قابل دوام باشد. خلاصه اش اين است كه نبايد هيچ امر ثابت، محكم، ضروري و غير متشابه در دين باقي بماند. مي گويند هر چه از ايده پروري ها و آرمان هاي انقلابي و راديكال صحبت بكنيد در جامعه كومپلكس هاي هيجاني ايجاد مي كنيد.

با اين قبيل مباحث سعي مي كنند فكر انسان مطلوب، جامعه مطلوب و حكومت مطلوب را از سر مسلمانان بيرون كنند و به مسلمانان القاء كنند كه اصلا براي خدا و پيغمبر مهم نبوده و نيست كه شما مسلمانان در چه نظام سياسي، اقتصادي، فرهنگي، آموزشي و حقوقي داريد زندگي مي كنيد. اينها ربطي به دين ندارد و آن نظريه اي را كه دين را عرصه حقوق بشر و تكاليف و حقوق بشر مي داند، رها مي كند. در واقع مي خواهند دين را در صحنه نگه دارد اما به عنوان دكور صحنه. نمي خواهند مشروعيت نظام اجتماعي را از دين بگيرند. دين را به عنوان مبناي مشروعيت و ميزان عمل حاكميت و مردم نمي خواهند. به عنوان دكور صحنه مي خواهند. براي اينكه متدينين عصباني نشوند و موضع نگيرند. لذا تمام نمونه هاي آرماني نظام ديني را تخريب مي كنند.

به ما مي گويند كه شما به هيچ نمونه آرماني و هيچ شخص معين در حيات ديني اشاره نكنيد و در امكان تأثير اسوه هايي مانند علي بن ابي طالب تشكيك مي كنند، خدشه مي كنند. با اين استدلال كه آنها موجودات تاريخي بودند و تاريخ انقضاء دارند.

اين جريان فكري و سياسي كه در دهه اخير در كشور ما دوباره فعال شده است، سعي مي كند بگويد اسلام سياسي دورانش به سرآمده است و حقوق بشر و عدالت اساسا حقايق غير ديني اند و براي اسلام فرقي نمي كند كه چه كساني دولتمرد باشند. چه كساني فرمان بدهند و چه كساني سير باشند و چه كساني گرسنه. اقتصاد اسلامي، حقوق اسلامي و جامعه اسلامي، كلماتي بي معني است و وجود خارجي ندارد. آنها مي خواهند تفهيم كنند به شما كه هيچ حقانيتي در كار نيست. خاتميتي در كار نيست. اصلا حقيقت روشني در كار نيست و از دين بايد به يك حداقل يا به عنوان يك توهم تاريخي و اتوريته كوچك شده آرمانهاي تو دهني خورده، اكتفا كنيم. و اين روايتي سكولار از دين است. دين بايد در آن كوچك شود. دين بايد اول تسخير شود تا بعد تحقير بشود. كوچك و مچاله بشود. تا بعد بشود راحت حذفش كرد.

يكي از آقايان مي فرمودند دين در دوران مدرنيزه حكم سربازي فراري را دارد كه دارد فرار مي كند. او تا مي تواند بايد خودش را از ادعا سبك كند. ديگر نبايد ادعاي حقانيت بكند. دين بايد بگويد اگر صلاح مي دانيد ما هم هستيم. همين و بيشتر از اين نيايد در اين دوره ادعا بكند. تلاش مي كنند دين را به يك سري مفاهيم ارتجاعي، مجمل و شخصي تبديل بكنند بطوري كه قادر به ارائه راه حل و هيچ راهنماي خاصي نباشد. هيچ نسخه اي براي شفاي دردهاي انساني، انحرافات فردي و بي عدالتي هاي فردي نتواند بپيچد و دست به ساختن سازمان اجتماع و روابط اجتماع انساني نزند. عدالت را تعريف نكند. تبديل به امر علمي نشود.

مي خواهند دين در هيچ حوزه نظري و عملي، صريح و دقيق و روشن سخن نگويد. امكان داوري و قدرت قضاوت را از او بگيرند و دين را فقط احساس كور تعريف كنند و با سكولاريزاسيون و همين مشروعيت هاي قرار دادي و قراردادهاي دموكراتيك مهارش بكنند و به نام عقلانيت در واقع مي خواهند نفسانيت را بر سازهاي اجتماعي حاكم كنند.

مي خواهند تز فرهنگ اسلامي را تحت عنوان اينكه منشاء خشونتهاي اجتماعي خواهد شد، كم كم به محاق ببرند. مي خواهند به نام تضاد علم و ايدئولوژي، غريزي ترين سود پرستي ها و غير عقلاني ترين و مبتذل ترين توتاليتاريزم يعني اصالت سود را بر فرهنگ و جامعه مسلط بكنند و الگوهاي نظام اجتماعي را به حوزه اخلاق شخصي عودت بدهند. هر آرمان خواهي را با بر چسب راديكاليزم بدنام كنند و بجاي كمال و حقيقت، سود و لذت را هدف حكومت بكنند.

مي خواهند معارف دين را تحت عنوان اينكه دين مبلغي كاذب و وارونه است و به اصطلاح ايدئولوژي است و غير عقلاني است و در مرتبه بعد با اين بهانه كه اصلا قابل درك نيست و امكان انطباق شناخت ما با آن وجود ندارد و اصلا متن دين غير قابل فهم است، به بايگاني بفرستند. ديني كه لايق و مستعد هيچ فهم قطعي نباشد لايق هيچ عمل قطعي هم نخواهد بود.

سخنانم را با اين نكته تمام مي كنم كه اينها فكر همه چيز و همه جا را كرده اند. تحت نام شالوده شكني و ساختار شكني دين در واقع دارند جزمي ترين و ارتدوكسي ترين گرايش ها را در خصوص منافع سرمايه داري و منافع ليبراليزم در كشور تعقيب مي كنند. درواقع اين خط و ربط دشمنان است كه تحت عنوان دوست در كشور دارد تعقيب مي شود. بعد اعلام مي كنند كه مفاهميم ديني، ارزشي و انقلابي شما در هر فضايي قابل درك نيست. بويژه در جهان كنوني ديگر جاي اين ايده ها نيست و اخلاق نمي تواند دو ساحتي باشد. يعني هم مبناي عمل فردي و هم عمل حكومتي باشد. و اينكه اساسا اخلاق مطلق وجود ندارد. اسلامِ ناجي، در كار نيست كه بشود آن را هدف گيري كرد. نه تفسير جهان و نه تغيير جهان هيچكدام نبايد به نام دين انجام بشود و هيچكدام كار دين نيست.

ادعا مي كنند كه ما داريم گزارش مي دهيم، در حاليكه گزارش مي سازند. مي گويند دين در احتضار است و ما در واقع مي خواهيم دفنش بكنيم. بنده خدايي سكته كرد، فكر كردند مرده است. آمدند دفنش كنند، يك دفعه جنبيد و فاميلش ترسيدند و فرار كردند. گور كن هم كه بيل در دستش بود بعد از چند دقيقه گفت نترسيد، بر گرديد با بيل زدم كشتمش! گزار ش مي دهند دين مرده است اما در واقع خودشان قاتلند. مي خواهند موجود زنده اي را دفن كنند.

ما با تفكري مواجهيم كه از دولت عرفي بي طرف و بي تفاوت، از بروكراسي بي آرمان و مدينه فاضله بي فضيليت و از قدرت سرگردان و مشروعيت هاي قراردادي و كمي صحبت مي كند. مي خواهد اين ايده شرك آميز را به نام مذهب مدرن يا قرائت مدرن از مذهب به ملت ما قالب بكند. اين خط را بشناسيد. خطي است كه از تقابل انتساب و انتخاب سخن مي گويد و بعد به طرف انشقاق و ايده اصلي انقلاب خيز بر مي دارد.

مي خواهند جمهوري اسلامي را اول تبديل كنند به جمهوري و اسلامي يعني يك تركيب از دو چيز و نه جمهوريت در قالب اسلام كه يك چيز است بلكه جمهوري و اسلامي و در مرحله بعد جمهوري يا اسلامي. جمهوري اسلامي بايد بشود جمهوري و اسلامي و بعد بشود جمهوري يا اسلامي. اين خطي است كه دارد تعقيب مي شود.

شما در آينده خواهيد ديد كه سريعا اين نكته ها را با افكار عمومي در جريان مي گذارند و بروكراسي دولتي و مشروعيت قانوني و دموكراتيك را در يك كفه خواهند گذاشت و سلسله مفاهيم ديني را با مشروعيت كاريزمايي يا مشروعيت هاي سنتي رو به زوال در كفه ديگر خواهند گذاشت و منتظر لحظه اي مي نشينند كه وقتش برسد.



-