پروین قائمی
فارغ از اینکه منش و سلوک آلاحمد، مورد پسند من باشد یا نباشد، داشتم فکر میکردم که این «نفسِِ شوریدگی» هم نباید پر بدک چیزی بوده باشد، چیزی مثل عاشق شدن تا زمانی که هرچه را كه آرزوی تو برای دیدنِ «آدم خوب» است، به معشوق، از هر جنس و موضوعی، نسبت میدهی و دیگر، راه رفتنت میشود پرواز و دیدنهایت همه آبی رنگ و دنیا جایی بسیار قابل زیستن و همه چیز خوب و عالی و بهجا! تا وقتی که تقّ قضیه در میآید و اگر شانس بیاوری و مثل جلال، آدمِ "ماندن در چارچوبها" نباشی، قبل از مردنت بفهمی که اگر اين عشق را در جایي فراتر از خاك نجسته باشي و به هنگام عاشقي، نگاه به زمين دوخته باشي و نه به آسمان، جفت پوچ آوردهای! منظورم همان گل یا پوچ بچگی است و بدبیاریِِ جفت پوچ آوردن!
تجربههای زندگی برای جلال حکم انار را دارند. با عجله و شوریدگی و هیجان، انار را آبلمبو میکند و درحد زور و توانش، آب آن را میمکد و یک مرتبه میبیند که جز پوستهای و دانههایی باقی نماندهاند و آن را با نفرت در سطل آشغال میاندازد و در اینجا هم همان قدر شور و هیجان و انرژی به خرج میدهد که به هنگام عاشقی! او که عاشقِ "عشق" است و این را با همه هوشیاریاش نمیداند، پیوسته آرزوهای بسیار فراانسانی و فراخاكي خود را در "معشوق" میجوید. این معشوق گاه به صورت "حزب توده" در زندگی او پیدا میشود، گاه "حزب زحمتکشان"، گاه "همسر"، گاه "خلیل ملکی"، گاه "ضدیت با روشنفکرها"، گاه "نيش زدن به این" و گاه "گریستن با آن". طبیعتش این طوری است. آرام و قرار ندارد. اسپند روی آتش است، برای همین است که تند تند مینویسد و حوصله گذاشتن فعل و فاعل را سرجایش ندارد.
اما جلال، یک حُسن بزرگ دارد. حسنی که هرکسی در هر مقامی داشت و دارد، دوستداشتنی است و به یاد ماندنی. جلال دروغ نمیگوید، نه به خودش نه به دیگران و این "بهخصوص در زمانه ما" فضیلت بزرگی است. جلال پر بدش نمیآید که لقب روشنفکر، بهویژه از نوع اجتماعیاش را یدک بکشد، ولی وقتی "روشنفکر بودن" هم وبال گردنش میشود، سنگینش میکند و فرصت شلنگ تخته انداختن در زندگی را از او میگیرد، آن را هم مثل همان انار آبلمبویی که گفتم، دور میاندازد، منتهی این بار بهشدت دلش میخواهد که دیگران هم همین کار را بکنند که نمیکنند و چه توقع بیجایی است که از دیگران بخواهی تنها پیرایهای را که برای خود "دست و پا کردهاند"، به این مفتی دور بیندازند!
بی قراری و یک جا نماندن جلال، مخاطبانش را هم گیج کرده است! همین که میآیند و در تقدير از او، مدايحي چون آنچه كه در رثایش سرودند، میگویند که "قناعتوار تکیده بود" و لبخند او را "یقین و باور" تفسیر میکنند، ناگهان چون کودکي بازیگوش و بسیار باهوش، شلنگ تخته میاندازد و همه کاسه کوزههای "واژههای مطنطن" و "القاب شیک و محترمانه" را به هم میریزد و در حالی که زیر جلکی میخندد، اما به ظاهر، رگهای گردنش بالا میآیند و داد ميزند که: "من در کلوپ شما نیستم!" همین که در جستجوی حقیقت، چهرههایی را از زیر خروارها خاک بیرون میکشد و در کنار آنها میایستد و دیگراني كه بيحزب و گروه و دارودسته، امورشان نميگذرد، "تصور میکنند" که او چون حزب توده و الباقی را رها كرده، پس ضرورتاً در "حزب آنها" ثبت نام کرده، دوباره با یکی از آن شلنگ تخته انداختنهای جوانانهاش، "سرِِ پیری زودرسش" سنگی برگوری را مینویسد که یعنی من عضو این حزب هم نیستم که از حزب و دسته و اعتبارات! عظیم اجتماعی و تقدیر و تحسینها بیزارم.
خوب که نگاهش میکنم، میبینم این آدم، این انسان با عاطفه و این کسی که شبیه هیچ روشنفکر دیگری نیست، چقدر بال بال میزند، چقدر کودکانه لج میکند، چقدر یقینپرست و حقیقتجوست و چقدر خسته! انگار كه کمربستهاي است به قتل خويش و اين طور است كه دیگران، ابتدا در نگاهش جلوه پیدا میکنند، دنبالشان میدود، نفس نفس میزند و زود هم بيزار ميشود اما از نفس نمیافتد. مهربان است اما نامهربانانه سخن میگويد و میرنجاند. سهم و حق نمیخواهد اما کلامش شبیه "سهم خواهان" میشود. پاداش نمیخواهد و سنگ خودش را به سینه نمیزند اما از اینکه کسی به حرفش گوش نمیدهد، دلخور میشود و... دق میکند!
جلال به معناي خاص كلمه، نویسنده نیست و نيز مترجم، اما آدم خوبی است و از هر وسيلهاي براي آنچه كه به اعتقاد او، سعادت مردمش را به همراه دارد، بهره ميگيرد و چون شجاع است و با زندگي خودش تعارف ندارد و توي دام و چنبر "اعتبارات" و "القاب" گير نكرده، هر وقت حس ميكند، اشتباه كرده، آن را هم مثل زماني كه در دفاع از موضوعي و كسي حنجره پاره ميكرد، فرياد ميزند و برخلاف بسياري از نامآوران، اين گونه نيست كه خطا را آشكارا انجام ميدهند اما اگر بخت ياري كرد و به اشتباه خود پي بردند، يا به روي خودشان نميآورند و يا در بهترين شكلش، در پستو و پسله و دور از چشم و گوش تمام كساني كه به اشتباهشان انداختهاند، عذرخواهي ميكنند.
اما ای کاش جلال، این آدم خوب، وقتش را برای "مجاب کردن" دیگران تلف نمیکرد. ای کاش دلِ باصفای خود را "یکسره" صرف عاشقی میکرد و صرف دوست داشتن "عشق"، بینیاز چندانی به معشوق که عشق مرکب است نه مقصد، همان مقصدي كه به "گفتن"، "نگفتن"، "تنها بودن"، "تنها نبودن"، "بیکس بودن"، "با کس بودن" و هرچه که فکرش را بکنی، معنا میدهد، زیبایی میدهد و آدمی را با تمام افت و خیزهایش به "حقیقت" میرساند.
جلال انسان آزاده، اما سرگشتة عصر ماست. انسانی که "ایسم"ها و "مکتب"ها و "ادعا"ها و "ریاکاری"ها و "دروغ"ها و چه بگویم...؟ عمرش را مثل خوره میخورد و فرصتِ "عاشقی کردن" و "وصال" را از او میگیرد. خیلیها شایستة ماندن در "جهل مرکب" هستند، اما جلال و امثال او، نه! جلال به شيوة دائرهالمعارفهاي متحرك و "يحملالتورات"ها، زیاد نمیداند، اما آنچه را که برای "آدم بودن" و "آدموار زندگی کردن" لازم است، میداند و همین است که او را به شتاب، بال بال زدن و "پیریِ زودرس" دچار میکند. جلال تشنه است، تشنه و خسته، در روزگار بیشفقتی که میخواهد "بههر ضرب و زوری که هست"، به تو حقنه كند که "محترم بودن"، "اعتبار اجتماعی"، "تعریف و تحسین"، "چشم مردم"، "محافل ادبی و سیاسی و اجتماعی و..."، والاتر از "عاشق بودن" است، بهتر از "مهربانی است" و از همه بالاتر، شریفتر از "حقیقت".
درد جلال، وجيهالمله شدن نيست و هر چند خصوصيات ظاهري، صداي زيبا و پرطنين و لبخند دلنشينش وقتي با صراحت و شجاعت پيوند ميخورد، در او جذابيت غيرقابل انكاري را پديد ميآورد و يك گردان مريد را دنبالش راه مياندازد، اما چندان در پي «مريدپروري» -اين سرطان درمانناپذير فرهنگ ما- نيست و با يك كلامِ ظاهراً تلخ، اما بهواقع دلسوزانه و حتي ميشود گفت پدرانه، مريد را از خود ميرنجاند و حتي گاه او را به بدگویي مياندازد، اما "دليلِ" ماندن و دخيل بستن او به ضريح انديشههایي كه حتي خود جلال هم دائماًً در پي نقد و رد آنهاست، نميشود و طرفه آنكه هر چه بيشتر از "مريدسازي" ميگريخت، بيشتر دلبري ميكرد كه اين رسم دنياست كه هر چه بيشتر رهايش كني، بيشتر خودش را به تو ميچسباند و كافي است خود را كشته مردة آن نشان بدهي تا ببيني كه چه عور و اداهایي كه برايت نميآيد و چطور تا دم مرگ، معطلت نگه ميدارد.
جلال، از هر نوع وابستگي گريخت و با تمام فراز و فرودهايش، در جا نزد و از همين روي، حتي اگر با حرفهايش موافق هم نباشي، دوستش ميداري كه اين، خاصيت "راستگویي" است و آدمي اگر خود نيز ذليل و زبون باشد، "شجاعان" را دوست دارد و چه شجاعتي بالاتر از اين كه بتواني، اما نخواهي بر "گوهر وجود" و "جان خدایيت" چوب حراج بزني.
جلال، جانِ حقيقتجو داشت. چنين جاني درد ميكشد، ولي مگر نه آنكه "او كه ميداند چگونه بپروراند"، "آدمي را در رنج آفريد" و مگر نه آنكه "بي رنج، هيچ ميسر نميشود" و آن كس كه از "رنج فهم" ميگريزد، از جان انساني خويش ميگريزد و "جان شريف" را چه نسبتي است با ريا، تنگچشمي، ديگران را نردبام پنداشتن و "از همه دردناكتر، دروغ گفتن به خود و ديگران؟" جلال در مزرعه جان خويش، بذر صداقت پاشيد و از همين روي، بهرغم موجبازيِهاي گاه خطرناك، كورهراهي به آستان حضرت دوست يافت و اين سخن من نه بدان معناست كه چون از لحاظ سياسي چنين كرد و چنان نكرد، عاقبت بهخير شد كه عاقبتبهخيري را با پيمانههایي از اين سنخ نميتوان سنجيد، من از رضايت "او" ميگويم و نميدانم چرا دلم گواهي ميدهد كه "او" از جلال راضي بود و از جلال راضي شد، شايد چون ايمان دارم كه جلال "قلب سليم" داشت كه تنها متاعي است كه "يار" را خوش ميآيد.

خوشا به حال جلال که از ابتداي راه ميدانست كه اینها همه "بازی" است، هرچند گاهي بازيگوشانه، وانمود میکرد که خود نيز مشغول اين بازی است. از سويداي جان آرزو ميكنم که جلال، در واپسين دم، "جمال مستغنی یار" را "به تمامی" شهود کرده باشد كه "چشم پاك"، رخ پاك تواند ديد و جلال،چشم پاكي داشت.

هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید













