هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
چهارشنبه، 11 شهريور 1405
ساعت 17:32
به روز شده در :

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

 

چهارشنبه 1 آبان 1387 ساعت 12:16
چهارشنبه 1 آبان 1387 15:46 ساعت
2008-10-22 12:16:40
شناسه خبر : 3231

«ما دنيا را مي‌رقصانيم اما خود خاموشيم. عزادار درد خويشيم ما شاعران با هم و تنها. كم عمر مي‌كنيم و بسيار بار در خويش مي‌ميريم. حيف كه نماند و نماندند يارانم و نمي‌ماند كسي جز او...»

به گزارش رجانيوز به نقل از فارس، علي‌رضا قزوه كه اكنون در هند مديريت مركز تحقيقات زبان فارسي دهلي‌نو را بر عهده دارد، در وبلاگ خود در آستانه نخستين سالمرگ قيصر امين‌پور، يادداشتي را منتشر كرده است.

عبدالجبار كاكايي نيز چندي پيش در وبلاگش يادداشتي در همين باره نوشته بود.

يادداشت قزوه «چه زود پير شدند دوستانم» نام دارد كه به گفته اين شاعر «با ياد آن كه گفت ناگهان چه زود دير مي‌شود و شد» نوشته شده است:

«با شلوار خاكي و پيرهني خاكي‌تر ديدمش نخستين بار كه سنم به بيست نرسيده بود و او جواني پخته بود در بيست و چهار سالگي‌اش و «سيد حسن» آن روزها بيست و هفت ساله بود با پيراهن طوسي و قامتي رشيد.

سيد سه سال بزرگتر بود و سه سال زودتر رفت تا هر دو هم سن شوند در 48 سالگي‌شان.

سيد گفته بود كه ميوه رسيده بر درخت نمي‌ماند. اين را از قول پيرمردي اورازاني گفته بود در مرگ جلال يا سلمان.
و بعد خودش در سن و سال‌هاي جلال رفت و قيصر هم رفت درست وقتي عقربه سالشمار بر روي 48 ايستاد.
48 يا 46 نمي‌دانم جلال 46 ساله بود كه رفت يا 48 ساله، اما به قدر حالاي سيمين پير شده بود همان وقت‌ها حتي.
سلمان هم ... آه از سلمان كه در بيست و هفت سالگي رفت.
عزيزي هم كه نمي‌دانم مانده است يا رفته.
آقاسي هنوز به جمع آن روز ما نيامده بود اما بعدها او هم زود پير شد و رفت.
احمد زارعي را اولين بار من به قيصر و سيد معرفي كردم و تا روزي كه رفت دوستي‌شان عميق بود.
ترنج هم چه با رنج رفت.
تيرداد نصري حتي غريب‌تر.
در بيمارستان نيروي دريايي با كبدي پاره پاره بايد دنبال يك كبد براي ترنج مي‌گشتيم و من به شوخي مي‌خواستم كبد «كاكايي» را اهدا كنم تا بخندد و خنديد...
بيدل را مي‌خواندم همين چند روز پيش بيتي داشت به اين مضمون كه تا كفن نپوشي عرياني.
براي سيد و قيصر و احمد و دوستان مانده و رفته زياد دلتنگ نيستم.
آنها جايشان خوب است.
دو بار احمد را ديدم در خواب و دو بار قيصر را
در خواب مي‌خنديدند و بار آخر قيصر با شهيدي آمده بود و يك بار هم در گوشه پنجره‌اي
من او را مي‌ديدم و دوستان ديگر نمي‌ديدند...
سيد را ديدم و گفتم لباس‌هاي چرك شده‌اش را بدهد بشويم
به مادرش هم خوابش را گفتم و گويا مادرش هم زياد نماند و رفت
روزهايي كه سلمان مي‌آمد با پرتقال‌هايي در يك ساك كوچك آبي، با ريش بلند و موهايي بلندتر يادم هست.
ساعد آواز مي‌خواند و سهيل دم مي‌گرفت و سيد نقد مي‌كرد و قيصر شعر مي‌خواند و پرويز و عزيزي شلوغ مي‌كردند و آهي مستفعلن مستفعلن مي‌گفت و من هم هر بار با دوستاني تازه مي‌آمدم. به كاكايي گفته بودم كه حوزه پاتوق ما باشد و شده بود.
با قيصر خاطرات زيادي دارم، يك بار زنگ زد كه به جاي او براي شعرخواني و سخنراني به دانشگاه لندن بروم و رفتم با سه دلار كهنه و بازگشتم با همان سه دلار. با دكتر مقدادي بوديم و با دكتر پورنامداريان.
حالا يادم آمد كه يكي ديگر از اين پير شده‌ها هم بود
شاعر «بر سه شنبه برف مي‌بارد» و باريد
و آخرين بار همين پارسال شايد در شهريور بود و شايد نه همان شهريور بود در عروسي يكي از شاعران جوان كه خانواده من و قيصر و ساعد و كاكايي و بيگي هم دعوت بودند و زودتر آمديم و قيصر هم زودتر از من آمده بود و از من خواست آخرين غزلم را بخوانم كه خواندم:
صبح ابروها مبارك، شام گيسوها به خير
ساعد دست من و قيصر را گرفت كه برويم در كنار داماد برقصيم و من ديوانه‌تر از آن بودم كه با رقص آنان نرقصم اما ما نرقصيديم. تنها ساعد شاباشي داد به داماد و دست زديم.
ما دنيا را مي‌رقصانيم اما خود خاموشيم.
عزادار درد خويشيم ما شاعران با هم و تنها
كم عمر مي‌كنيم و بسيار بار در خويش مي‌ميريم
به قول بيژن جلالي كه گاهي در خلوت خانه‌اش به ديدار او و گربه‌هايش مي‌رفتيم – با حسين جعفريان-:
ما مرديم تا شعر به جاي ما زندگي كند
و به قول آرش باران‌پور - كتاب‌فروش گوشه ميدان شهداي اهواز-:
ما همه شهيد شعريم. و او هم جوان بود كه افتاد.
بماند... حيف كه نماند و نماندند يارانم و نمي‌ماند كسي جز او...
شايد در فرصتي ديگر غزلي كردم اندوهم را و شايد نگاشتم خاطراتشان را...
در غزلي كه سال پيش سرودم گفته بودم كه
ما همه مي‌گذريم آخر از اين در قيصر!
چه زود پير شدند دوستانم
و چه زود ناگهان دير شد به قول آن كه پير شد زود
از دوستان پير شده آن سال‌ها يكي هم خود منم
به خصوص اين آخري...
و باز بيدل است كه آمده است به ديدارم با بيتي كه انگار براي اين روزهاي من گفته است:
مُردي به عزاي دگران اين چه جنون بود
در ماتم خود هيچ گريبان ندريدي...»



-