هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
جمعه، 4 خرداد 1397
ساعت 23:12
به روز شده در :

 

 

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‎های اجتماعی دنبال کنید

 

سه شنبه 19 دى 1396 ساعت 18:29 2018-1-9 18:29:46
شناسه خبر : 282212
ميلاد با آنكه در دبيرستان خودش رشته تجربي را انتخاب كرده بود بعد از ديپلم تغيير عقيده داد و رفت سراغ درس طلبگي و در حوزه علميه سفيران هدايت حضرت ابوالفضل(ع) شهرستان اميديه ادامه تحصيل داد. بعدها كه موضوع دفاع از حرم پيش آمد، براي رفتن به سوريه لحظه‌اي آرام و قرار نداشت. یک سالی در تلاش بود تا بتواند اعزام شود و پنج جا هم ثبت کرده بود.
ميلاد با آنكه در دبيرستان خودش رشته تجربي را انتخاب كرده بود بعد از ديپلم تغيير عقيده داد و رفت سراغ درس طلبگي و در حوزه علميه سفيران هدايت حضرت ابوالفضل(ع) شهرستان اميديه ادامه تحصيل داد. بعدها كه موضوع دفاع از حرم پيش آمد، براي رفتن به سوريه لحظه‌اي آرام و قرار نداشت. یک سالی در تلاش بود تا بتواند اعزام شود و پنج جا هم ثبت کرده بود.
گروه حماسه و مقاومت رجانیوز - کبری خدابخش: «آیا در زمان حیات شهید خود به این نکته توجه داشتید که آنها از اولیاء الهی به شمار می‌روند؟ شهیدی که در سوریه، عراق و در هر مکان و زمانی، شهید شده باشد همانند این است که جلوی در حرم امام حسین علیه‌السلام شهید شده است؛ چراکه اگر این شهیدان نبودند، اثری از حرم اهل بیت(ع) نبود.» این سخنان نقل قولی است از فرمایشات امام خامنه‌ای است در جمع خانواده‌های شهدای مدافع حرم که به تنهایی گویای منزلتی است که می‌توان برای این شهدا تصور کرد. امروز هم پای سخنان مادر شهید «میلاد بدری» نشسته‌ایم.
 
معرفی میلاد
 
ميلاد بدری از شهرستان اميديه خوزستان ششم فروردين 74 به دنيا آمد و 11 آذرماه سال 94 مصادف با روز اربعين امام حسين(ع) در سن 20 سالگی به شهادت رسيد. پدرش بازنشسته شهرداری است و به غیر از خودش یک برادر دیگر دارد.
 
کودکی شهید
 
وقتی با خودم خاطرات ميلاد را از كودكی تا بزرگی او بررسی مي‌كنم مي‌بينم ميلاد بچه خاصي بود. يادم مي‌آيد وقتي بچه بود او را به بازار برده بودم و اصرار مي‌كردم كه يك خوردني برايش بخرم، ولي او با همان حالت كودكانه خودش پيشنهادم را رد مي‌كرد. وقتي از بازار برمي‌گشتيم ميلاد با زبان شيرين كودكانه‌اش پرسيد: از اين راه بازار برنمي‌گرديم؟ به او ‌گفتم براي چي؟ گفت: مي‌خواهم اين خوردني‌ها را نگاه كنم. گفتم عزيزم من كه از اول گفتم هرچي خواستي بگو برايت بخرم. گفت آخه ترسيدم پولمان كم بيايد و نتوانيم چيزهايي را كه لازم داريم بخريم.
 
 
نوجوانی شهید
 
ميلاد از همان سن 10 سالگي رفتن به مسجد را شروع كرد و شاگرد هيئت مسجد صالحين شد. بدون اينكه خانواده از او بخواهد كه برود مسجد، خودش اهل اين برنامه‌ها بود و هرسال دوبار با بچه‌هاي هيئت به زيارت امام رضا(ع) مشرف مي‌شدند. پسرم در مقطع حساس نوجواني خيلي سر به زير بود. كم‌توقع بود و هر جا مي‌رفت از او نمي‌پرسيدم كجا رفتي چون از او مطمئن بودم. هر وقت از بيرون برمي‌گشت، دست من و پدرش را بوسه مي‌زد كه من مي‌گفتم اين چه كاري است؟ مي‌گفت مي‌خواهم ايمانم را افزايش دهم. من هميشه در كارهاي ميلاد مي‌ماندم و به خدا مي‌گفتم او چطور چنين بينش و تفكري دارد و جواب تعجب و پرسش‌هايم را وقتي گرفتم كه ميلاد به شهادت رسيد.
 
جوانی شهید
 
ميلاد با آنكه در دبيرستان خودش رشته تجربي را انتخاب كرده بود بعد از ديپلم تغيير عقيده داد و رفت سراغ درس طلبگي و در حوزه علميه سفيران هدايت حضرت ابوالفضل(ع) شهرستان اميديه ادامه تحصيل داد. بعدها كه موضوع دفاع از حرم پيش آمد، براي رفتن به سوريه لحظه‌اي آرام و قرار نداشت. یک سالی در تلاش بود تا بتواند اعزام شود و پنج جا هم ثبت کرده بود. از تابستان سال 94 هم شروع به آماده‌سازي افكار من براي دادن رضايت جهت اعزامش شد و عكس شهداي مدافع حرم را به من نشان مي‌داد و مي‌گفت مادر ببين اينها به خاطر عشق به اهل بيت(ع) رفتند. در واقع با اين كار مي‌خواست قلب من را قوي كند كه براي رفتنش رضايت بدهم.  
 
ميلاد هميشه با برادر كوچك‌ترش رضا پاي كامپيوتر مي‌نشست. چند روز قبل از رفتنش ديدم چراغ اتاق‌شان روشن است. به تصور اينكه خواب‌شان برده رفتم و ديدم ميلاد دارد نماز شب مي‌خواند و آن‌قدر چهره‌اش نورانی بود كه يك لحظه بدنم يخ شد و حرف نزده در اتاق را بستم.
 
 
 سال‌های آخر شهید
 
ميلاد مربي حلقه‌هاي صالحين بسيج بود و هميشه صحبت‌هايش سرشار از عشق به اهل بيت (ع) بود. يك روز ميلاد آمد پيش من و گفت مادر دارم مي‌روم رزمايش و لباس نظامي بگيرم كه من متوجه شدم رفتنش جدي است و خودش برگشت به من گفت مادر چند جا ثبت نام كرده‌ام اسمم درنيامده است و بايد تو برايم دعا كني كه اين دفعه مقدمات سفرم فراهم شود. خيلي خونش براي رفتن مي‌جوشيد. نهايتاً 22 آبان 94 اعزامش به سوريه از تيپ امام حسن مجتبي (ع) بهبهان فراهم شد. ميلاد ديد كه من با رفتن او خيلي بي‌تابی مي‌كنم، گفت مادر شهادت هم بدون رضايت مادر مورد قبول واقع نمي‌شود و از تو مي‌خواهم براي رفتنم رضايت كامل داشته باشی.
 
 
آخرین دیدار شهید
 
با خودم كنار آمدم خانواده هایی هستند که سه شهید و چهار شهید دارند من یکی از پسرانم را می خواهم فدای اسلام کنم. و توانستم راضي شوم ميلاد به سوريه برود و گفتم مادر برو به سلامت. هرچه خدا خواست همان مي‌شود و اگر قسمت من باشي برمي‌گردي و اگر قسمتت شهادت است مباركت باشد و اين آخرين كلام من و پسرم در لحظه جدا شدن از يكديگر بود و ميلاد با خوشحالي رفت. 18 روز بيشتر از رفتن ميلاد به سوريه نگذشته بود كه روز اربعين حسيني خبر شهادتش پخش شد. ملبس شدنش به لباس روحانيت همراه با شهادتش رقم خورد و حتي روي سنگ قبرش در كنار اسمش حجت‌الاسلام والمسلمين را قيد كرده‌اند. موقعي كه از ميلاد جدا شدم می‌دانستم براي هميشه از پيش من رفت و موقعي كه ميلاد در سوريه بود دعا مي‌كردم خدا آبروی من را پيش حضرت زينب(س) حفظ كند تا موقع شنيدن خبر شهادت ميلاد حرف بی‌جا نزنم و همين‌طور هم شد و وقتی كه پيكر ميلاد آمد، روحيه و صبرم خيلي بالا بود. با اينكه لحظه‌ای از فكر ميلاد نمی‌توانم جدا شوم و نبودش برايم خيلی سخت است، ولی خوشحال هستم كه با رضايت خودم توانستم دل ميلاد را شاد كنم.
 
 رفتن شهید
 
در حال و هوای خودم بودم، میلاد تازه رفته بود. پسر کوچکم از مدرسه آمد. ترسید و گفت: «مامان چی شده چه اتفاقی افتاده؟» گفتم: «میلاد رفت.» پرسید: «کجا رفت؟» گفتم : «میلاد امروز حرکت میکنه سمت تهران و بعدش میره سوریه برا دفاع از حرم.» گفت: «مادر اینکه اصلاً گریه نداره.» گفتم: «میدونم اما بعد از اینکه میلاد رو راهی کردم و برگشتم، تلویزیون روشن بود و آیه پخش شد ولاتحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون اگه میلاد شهید بشه طاقت دوریش رو ندارم». شهید شد و خودش طاقت دوری‌اش را به من داد.
 
آخرین تماسش روز دوشنبه بود. یک روز درمیان زنگ میزد. روز چهارشنبه تا ظهر زنگ نزد و خبری نشد من و پسرم تا غروب گوشی را گرفته و منتظر تماسش بودیم تا اینکه خبر شهادتش را آوردند.
 
 
 
نحوه شهادت شهید
 
نوبت دوست میلاد بود که برود پست بدهد، اما اذان صبح را گفتند. میلاد رفت تا نماز اول وقتش را بخواند و متاسفانه از دسته جا ماند. بعد از نماز خواست که دنبال دوستانش برود، اما نه راه را بلد بود و نه بیسیم یا وسیله ارتباطی داشت. برگشت داخل خانه ای که مستقر بودند. همشهری های امیدیه ای که آنجا بودند، به میلاد گفتند پیش ما بیا. میلاد رفت و برعکس شب و روزهای دیگر شاد و خندان بود که همه از این رفتار میلاد تعجب کرده بودند. صبح فرمانده میلاد از دستش گله‌مند بود که چرا از دسته جا مانده است و گفت : باید بیایی همان جا و پست بدهی. میلاد هم حرفی نزد و همراهشان رفت. باید بر روی تپه الوار سنگ درست می کردند برای کسانی که می خواستند شب پست بدهند. نزدیک ظهر بود که بیسیم فرمانده به صدا درآمد که خودتان را سریع برسانید. ماشینی را با یک موشک زده بودند. حاج رضا ملایی و سروان مجتبی زکوی زاده همان‌جا شهید شدند و میلاد مجروح شد که یک روز بعد یعنی اربعین سال 94 به شهادت رسید.
 
 

مطالب مرتبط:

 

همسر شهید: برای رفتن به سوریه راضی کردن من زیاد سخت نبود، به این نبودن‌ها عادت داشتم/ وصیت‌نامه شهید: ای مردم مسلمان! ما برای خاک نمی‌جنگیم برای اسلام عزیز می‌جنگیم

 

همسر شهید: وقتی اصرار کردم به سوریه نرود گفت نروم آبرویم پیش حضرت زهرا می‌رود/ در دوران چهارساله عقد، هیچ‌وقت دست خالی به منزل‌مان نیامد، من هم به تلافی هیچ‌وقت دست خالی بر سر مزارش نمی‌روم

 

همسر شهید: برای رفتن به سوریه بچه‌ها را راضی کرده بود، مانده بود چطور من را راضی کند!/ پیشانی‌اش رو بوسیدم و به او گفتم منتظر شفاعتت می‌مانم

 

ماجرای سیلی‌هایی که کمیل برای یک نهی از منکر خورده بود/ همسر شهید: الان می‌فهمم شهید قبل از رفتن از این دنیا به درجه شهادت می‌رسد/ به او گفتم وجودت مثل جواهر می‌ماند، آخر سر خدا خریدارش شد

 

همسر شهید: محمدجواد به‌قدری خجالتی بود که در روز خواستگاری صورتش را پشت گل پنهان کرده بود/ «حسین» که به دنیا آمد هوایی شد و به سوریه رفت

 

همسر شهید: شهادت ایشان را مرهون لقمه و شیر حلال می‌دانم/ دلم محکم است که او جزو لشکر «بسم‌الله» است/ ثابت می‌کنیم از آن دسته زنانی نیستیم که پشت مسلم را خالی کردند

 

مادر شهید: به او گفتم شهيد شو، اما اسير نشو من اسارتت را نمی‌خواهم/ به شوخی به او می گفتیم یک آدم درسخوان استخوانی در جبهه زیر دست و پا می‌ماند غافل از اینکه او چریک بود و ما نمی‌دانستیم

 

شهیدی که هیچ چیز کم نداشت جز نوش شهد وصال/روایت کوتاه مادر شهید از شیر بیست‌وسه ساله سپاه قدس /حسین در پانزده سالگی جانباز شد و دو روز مانده به تولدش شهید

 

همسر شهید: خبر شهادت علیرضا را به بدترين نحو در يكی كانال‌های محلی تلگرام خواندم/ محمدامین هر روز صبح که از خواب بلند می شود به عکس پدرش سلام می کند و آن را می‌بوسد + تصاویر

 

قهرمان موتورسواری و «آچار فرانسه»ای که مدافع حرم شد/ همسر شهید: به همه چیز فکر می‌کردم جز اینکه روزی اینطور از هم جدا شویم/ گله می‌کرد که چرا من در هشت سال دفاع مقدس نبودم تا در کنار رزمندگان می جنگیدم

 

همسر شهید: دوست داشتم برای بار آخر دست‌هایش را لمس کنم، اما دست‌هایش سوخته بود/ به مادرش گفته بود امتحان سختی دارد، برای قبولی‌اش در آزمونی بزرگ دعا کند

 

همسر شهید: دوست داشتم برای بار آخر دست‌هایش را لمس کنم، اما دست‌هایش سوخته بود/ به مادرش گفته بود امتحان سختی دارد، برای قبولی‌اش در آزمونی بزرگ دعا کند

 

همسر شهید: وحید جهاد را به حضور در مراسم ازدواج خواهرش ترجیح داد/ فرمانده‌ عراقی به او گفته بود: اگر بیست مرد جنگی مثل شما داشتم، مطمئن باشید منتظر حمله داعش نمی ماندم

 

فرزند شهید: پدرم به دلیل ابداع در استفاده از ادوات جنگی پیشرفت در جنگ سوریه را جلو انداخت/ دوست داشت مثل حضرت عباس(س) شهید شود؛ بالاخره قسمتش شد

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 



x