هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
دوشنبه، 11 شهريور 1398
ساعت 22:04
به روز شده در :
يكشنبه 24 بهمن 1395 ساعت 19:08 2017-2-12 19:08:47
شناسه خبر : 265989
مصطفی چه آن زمانی که در بسیج مسجد بود و چه زمانی که به سوریه رفت، وقتی می‌خواست با بچه‌های گروه خودش کاری انجام دهد، از لفظ‌هایی استفاده می‌کرد که بچه‌ها بخندند و انرژی بگیرند. هیچ‌وقت لفظ‌های کتابی و فرماندهی به کار نمی‌برد. لفظی را که در جریان عملیات گفته بخاطر ندارم، اما با ادا و اصول خاصی به بچه‌ها فرمان حمله داده است.
مصطفی چه آن زمانی که در بسیج مسجد بود و چه زمانی که به سوریه رفت، وقتی می‌خواست با بچه‌های گروه خودش کاری انجام دهد، از لفظ‌هایی استفاده می‌کرد که بچه‌ها بخندند و انرژی بگیرند. هیچ‌وقت لفظ‌های کتابی و فرماندهی به کار نمی‌برد. لفظی را که در جریان عملیات گفته بخاطر ندارم، اما با ادا و اصول خاصی به بچه‌ها فرمان حمله داده است.

گروه حماسه و مقاومت - کبری خدابخش: قصه مدافعین حرم تمام ناشدنی است. حریم اهل بیت قرن‌هاست که فدایی دارد، حتی اگر تنها حرمی از آن بزرگواران باشد... «اصلاً حرم ناموس ما شیعه‌هاست»، «آیا در زمان حیات شهید خود به این نکته توجه داشتید که آنها از اولیاء الهی به شمار می‌روند؟ شهیدی که در سوریه، عراق و در هر مکان و زمانی، شهید شده باشد همانند این است که جلوی در حرم امام حسین(علیه‌السلام) شهید شده است؛ چراکه اگر این شهیدان نبودند، اثری از حرم اهل بیت(ع) نبود.» این سخنان نقل قولی از فرمایشات امام خامنه‌ای است در جمع خانواده‌های شهدای مدافع حرم که به تنهایی گویای منزلتی است که می‌توان برای این شهدا تصور کرد. شهید مدافع حرم مصطفی صدرزاده خود را افغانی جا می‌زند تا بتواند وارد سوریه شود و امروز همسر معزز این شهید گذری کوتاه از زندگی‌شان برای رجانیوز  روایت کرده‌اند. مصطفی را در سوریه «سید ابراهیم» صدا می زدند. 

 

 

 

زندگی سید ابراهیم

 

مصطفی صدرزاده متولد 1365 دانشجوی ترم آخر رشته ادیان و عرفان دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز بود. مصطفی از سن 11 سالگی فعالیت‌های فرهنگی را در سطح مسجد و پایگاه شروع کرد که بعد از آمدن ما به شهریار این فعالیت‌ها به اوج خود رسید. با جوان‌ها مأنوس بود و به بچه‌ها آموزش می‌داد و سعی می‌کرد در کلاس‌ها و هیئت‌ها، بچه‌ها را جذب خود کند. در سال 82 وارد حوزه علمیه شد و بعد در دانشگاه رشته ادیان و عرفان را انتخاب کرد و در این زمینه به فعالیت می‌پرداخت. مصطفی هرجایی که خطری برای انقلاب بود در آنجا حاضر می‌شد، زمانی‌که زلزله بم رخ داد فوری برای امدادرسانی به زلزله‌زدگان به بم رفته بود. مصطفی خودش را مسئول می‌دانست و فعالیت‌هایش در جهت کمک به دیگران و جذب نوجوانان و جوانان بود و معتقد بود که ما باید نوجوانان را برای سربازی امام زمان(عج) تربیت کنیم. مصطفی از ذریه حضرت زهرا(س) و از طرف مادرش سید بود. او همیشه عاشق بسیج و فعالیت‌های در بسیج بود. در نهایت آن‌قدر عمرش را صرف این مسیر کرد. مصطفی خودساخته، مسجدساخته و هیئتی بود. فعالیت‌های بسیاری در منطقه کهنز شهریار داشت که هیچ‌کدام فراموش نمی‌شود. او همیشه مشغول کارهای فرهنگی بود، برای مثال یک پارکی در منطقه کهنز وجود داشت که به منطقه ناامنی تبدیل شده بود و مرکز تجمع بیکاران بود، اما با تلاش‌هایی که مصطفی انجام داد این پارک به یک مرکز فرهنگ تبدیل شد و هنوز هم که هنوز است استفاده‌های متنوع و مختلفی از این محل به عمل می‌آید. مادرش نذر کرده بود مصطفی سالم بماند تا در راه حضرت ابوالفضل العباس(ع) پایدار بماند و همین هم شد.

 

 

گذری بر 9 سال زندگی مشترک

 

من فرمانده پايگاه بسيج خواهران بودم و ايشان هم فرمانده يكي از پايگاه‌هاي بسيج شهريار. با معرفي يكي از دوستان با هم آشنا شديم. صحبت‌هاي ابتدايي‌مان قبل از عقد پنج  دقيقه بيشتر طول نكشيد. بقيه صحبت‌ها ماند براي بعد از عقد.

 

همان ابتدا، سيد‌ابراهيم به من گفت كه دنبال يك همسنگر مي‌گردم، كسي كه مي‌خواهد با من زندگي كند بايد همسنگرم باشد. از همان ابتدا تكليف را مشخص كرد. نگفت  به دنبال يك همسر خوب هستم. به ايشان گفتم ما كه در حال حاضر در جنگ نيستيم. ايشان گفتند ما در جنگ فرهنگي هستيم. من از شما مي‌خواهم كه در كارهاي فرهنگي همراه من باشيد. از روز ازدواج با همسرم تا شهادت، روزي را به ياد ندارم كه سيد‌ابراهيم در آن كار فرهنگي انجام نداده باشد. بسيار فعال بودند و همواره پاي حرف‌ها و درد دل‌هاي بسيجيان، نوجوانان و جوانان مي‌نشستند. به جذب نسل سومي‌ها به انقلاب و نظام و ولايت اهتمام ويژه داشتند. زندگي با سيد‌ابراهيم بسيار برايم شيرين و لذت‌بخش بود. به شدت عاطفي بود و به خانواده محبت مي‌كرد. بسيار به فاطمه دختر بزرگم محبت مي‌كرد تا حدي كه فاطمه پدرش را بيشتر از من دوست داشت. خيلي اهل مراعات حال بچه‌ها بود و هرگز با آنها با تندي رفتار نكرد. نسبت به من هم سخت‌گيري نداشت. تمام تلاش سيد‌ابراهيم اين بود كه دين اسلام را خيلي زيبا و شيرين براي بچه‌ها و نوجوانان معرفي كند. با رفتار خوبش بسياري را هم جذب هيئت و مسجد كرده بود. كارهاي فرهنگي‌اش را در جاهايي اجرا مي‌كرد كه چندان به چشم نيايد. او مناطق محروم و دور افتاده را براي انجام كارهاي فرهنگي‌اش انتخاب مي‌كرد. همواره بهترين هدايا را براي محله‌هاي فقير‌نشين مي‌خريد و به جاهايي مي‌رفت كه هيچ آشنايي‌اي با فرهنگ جنگ و دفاع مقدس نداشتند و آنجا را براي فعاليت‌هايش بر مي‌گزيد.

 

 

بعد از ازدواج ‌طلبگي را رها كرد. به قول خودش دنبال گمشده‌اي بود كه نمي‌توانست آنجا پيدايش كند، اما همواره به دنبال زندگي ساده‌‌طلبگي بود. مي‌گفت مي‌خواهم يك زندگي ساده داشته باشم، اما براي بچه‌ها بهترين‌ها را مهيا مي‌كنم. اهل تجملات نبود، مي‌گفت دوست دارم ساده زندگي كنم، اما شايد بچه‌هايم فاطمه و محمد‌علي زندگي ساده را دوست نداشته باشند. شغل همسرم، آزاد بود. همواره مي‌گفت: رزق حلالي كه ما به خانه مي‌آوريم، نمره‌بندي دارد. ممكن است نمره نان حلال ما، 16 باشد. بايد دنبال نان حلالي باشيم كه نمره‌اش 20 باشد. سيد‌ابراهيم دنبال نان حلال با نمره 20 بود. همواره هم از در‌آمدش براي هيئت و كارهاي خير هزينه مي‌كرد.


با حسرت از جنگ حرف مي‌زد و بسيار آرزو داشت كه در دوران دفاع مقدس حضور مي‌داشت. مي‌گفت: كاش بودم و مي‌توانستم در جهاد رزمندگان شركت داشته باشم. هر سال در هفته دفاع مقدس پاي تلويزيون بود و از اين كانال به آن كانال مي‌زد تا بتواند يك فيلم دفاع مقدسي ببيند. وقتي آن روزها را با امروز مقايسه مي‌كرد مي‌گفت خيلي حال و هوا عوض شده است. آن دوران پر بركت تمام شده و ما در دوراني زندگي مي‌كنيم كه ديگر از آن بركات خبري نيست. یکی از خصوصیات بارز مصطفی در 9 سال زندگی مشترک‌مان خلوص بالایش بود و هر کاری را برای رضای خدا انجام می‌داد و موجب شد کسانی که مصطفی را ندیده بودند دوست‌دار مصطفی‌شوند و چون کارش برای رضای خدا بود خدا نیز محبتش را در دل مردم انداخته بود. مصطفی تمام زندگی‌اش را وقف خدا و اهل بیت کرده بود و  به روستاهای محروم شهریار می‌رفت و با بچه‌ها قرآن کار می‌کرد و با جان و دل به بچه‌ها آموزش می‌داد و بهترین اساتید را برای آموزش بچه‌ها می آورد. برای اینکه فاطمه قرآن یاد بگیرد برای حفظ هر آیه یک مبلغی را به‌عنوان جایزه تعیین کرده بود و بهترین هدیه‌ها را برای فاطمه می‌خرید. بسیار خانواده دوست بود و سعی می‌کرد در هر جایگاهی که بود بهترین باشد. با پدر و مادر و من و فرزندان به بهترین شکل رفتار می‌کرد و حتی زمانی که فرمانده بود، نیروهای‌شان بهترین نیروها بودند و مصطفی اولین نفر در گردان بود که به دل دشمن می‌زد.

 

 

فتنه 88 و فعالیت‌های سید ابراهیم

 

در دوران فتنه 88 دو بار به شدت مجروح شده بود. 25 خرداد شدت جراحاتش بيشتر بود. پنج ضربه چاقو به پايش خورده بود و جراحتي هم بر بازو داشت. دستش هم شكسته بود. فاطمه در همان سال به دنيا آمد. همه دغدغه‌اش اين بودكه نكند دل آقا خون شود، نكند آقا غصه بخورد. مي‌گفت نبايد اجازه بدهيم كه آقا مكدر شوند. مي‌گفت بايد آنقدر شفاف‌سازي شود و جريانات براي مردم روشن شود، تا خود آنها حق را از باطل تشخيص دهند. شرايط سختي را در فتنه 88 و روزهاي آشوب تهران پشت سر گذاشت.

 

 

اعزام سید ابراهیم به سوریه

 

اولين باري كه عزم رفتن كرد دهم رمضان سال 92 حرفهایش برای رفتن به سوریه شروع شد و دیگر تا 15 رمضان به اوج رسید. حتی یک‌بار تا فرودگاه رفت و برگشت. گذرنامه‌اش مشکل داشت و نتوانست به سوریه برود. راضي كردن من براي رفتن، خيلي برايش دشوار بود. من شديداً به سيد‌ابراهيم وابسته بودم. من با اصل رفتن سيد‌ابراهيم مشكلي نداشتم، اما همه اين نبودن‌ها و دوري از او آزارم مي‌داد. وقتي بحث دفاع از حرم مطرح شد، بسيار برايم صحبت كرد. از اشقيا و تكفيري‌ها گفت كه بايد قبل از اينكه وارد كشورمان شوند و ناموسمان در خطر باشد، مقابل‌شان بايستيم. بايد پيش از وقوع فاجعه از آن جلوگيري كنيم. اگر نرويم بايد در كشور خود با آنها بجنگيم. اين از زرنگي ماست كه قبل از ورود به خاك‌مان با آنها بجنگيم. گفت که می‌خواهد برود در آشپزخانه کار کند و هیچ خطری نیست. گفت فقط در حد پخت و پز برای رزمنده‌ها است و خطری نیست.  تا همین حد را رضایت دادم. تا فرودگاه رفت و همان‌طور که گفتم نتوانست برود و برگشت. خودمان به دنبالش رفتیم و مصطفی را از فرودگاه آوردیم. در مسیر فرودگاه تا خانه فقط با صدای بلند گریه می‌کرد. روزه بود، سریع در خانه سفره افطار را پهن کردم. بعد از افطار مشغول جمع کردن وسایل بودم که گفت می‌خواهد برود و با یکی از دوستانش دعوا کند. مصطفی همیشه قربان صدقه دوستانش می‌رفت و لفظش در مقابل دوستانش «فدات شم» بود. تعجب کردم. مصطفایی که همیشه آرام بود و اهل دعوا نبود می‌خواهد با کدام دوستش دعوا کند؟ او کم عصبانی می‌شد، اما خیلی بد عصبانی می‌شد. به او گفتم که من هم همراهش می‌آیم، طبق روال همیشه زندگی. آن زمان ماشین نداشتیم. با آژانس به میدان شهدای گمنام در فاز 3 اندیشه رفتیم. آنجا اصلاً محل زندگی نبود که مصطفی دوستی داشته باشد و بخواهد با او دعوا کند. چندتا پله می‌خورد و آن بالا 5 شهید گمنام دفن بودند. من از پله‌ها بالا رفتم و دیدم که مصطفی حتی از پله‌ها هم بالا نیامد. پایین ایستاده بود و با لحن تندی گفت: «اگر شما کار اعزام مرا جور نکنید، هرجا بروم می‌گویم که شما کاری نمی‌کنید. هرجا بروم می‌گویم دروغ است که شهدا «عند ربهم یرزقون» هستند، می‌گویم روزی نمی‌خورید و هیچ مشکلی از کسی برطرف نمی‌کنید. خودتان باید کارهای من را جور کنید. دقیقاً خاطرم نیست که 21 یا 23 رمضان بود. من فقط او را نگاه می‌کردم. گفتم من بالا می‌روم تا فاتحه بخوانم. او حتی بالا نیامد که فاتحه‌ای بخواند؛ فقط ایستاده بود و زیر لب با شهدا دعوا می‌کرد. کمتر از 10 روز بعد از این ماجرا حاجتش را گرفت. سه روز بعد از عید فطر بود که برای اولین بار اعزام شد. فقط یک بار به آشپزخانه رفت و همان اولین مأموریتش 45 روز طول کشید. آشپزخانه دیگر نتوانست خواسته‌های مصطفی را برآورده کند. مصطفی اصلاً برای آشپزخانه نبود. بدون اینکه کسی خبر داشته باشد از آشپزخانه رفت. غذا پختن کار مصطفی نبود. او اصلاً آشپزی بلد نبود. ممکن است اگر آقایان در خانه تنها باشند برای خودشان یک نیمرو درست کنند، مصطفی حتی نیمرو هم درست نمی‌کرد. آشپزخانه بهانه‌ای برای رسیدن به چیز دیگری بود. همه افرادی که برای مأموریت آشپزخانه رفته بودند 20 یا 25 روزه برگشتند. از آنها پیگیر بودم که مصطفی کی بر می‌گردد؟ آنها به من نمی‌گفتند که هیچ خبری از مصطفی ندارند، اما می‌گفتند که رفته و با کاروان بعد می‌آید. او با رزمندگان عراقی آشنا شده و همراه آنها شده بود. مصطفی بالاخره بعد از 45 روز برگشت. بعد از 45 روز که آمد برایم تعریف کرد از آشپزخانه رفته و 10 روزی را با رزمندگان عراقی بوده است. حدود سه ماه کنارمان بود و بعد به عراق رفت  تا سری دوم با رزمندگان عراقی اعزام شود.

 

رزمندگان عراقی 24 ساعت عملیات می‌کردند و بعد بر می‌گشتند و 48 ساعت استراحت می‌کردند. مصطفی می‌گفت در این 48 ساعتی که عقب از میدان جنگ هست اذیت می‌شود. می‌گفت که چرا باید 48 ساعت بیکار باشد؟ بار دومی هم که با عراقی‌ها رفت بخاطر آن 48 ساعتی که استراحت داشتند از آنها جدا می‌شود و در حرم حضرت زینب(س) با رزمندگان فاطمیون آشنا می‌شود. دومین مأموریتش 75 روز طول کشید. مصطفی اصلاً برای ماندن نبود. نمی‌توانست بماند. آن زمانی هم که اینجا بود، اینجا نبود. گمشده خودش را پیدا کرده بود. وقتی فیلم‌های دفاع مقدس را می‌دید ضجه میزد. کنترل تلویزیون کلاً دست او بود. از این شبکه به آن شبکه، فقط دنبال فیلم‌های دفاع مقدس می‌گشت. از دیدن فیلم‌های دوران دفاع مقدس لذت می‌برد. هفته بسیج هم همین‌طور بود. اگر فیلمی پخش نمی‌شد شروع می‌کرد به اعتراض و گفتن این حرف‌ها که: «الان وقت نمایش این چیزهاست. بچه‌ها باید این تصاویر را ببینند و بدانند که چه اتفاقاتی افتاده است. «مصطفی برای سومین اعزام می‌خواست همراه فاطمیون باشد. گفته ‌می‌شود که او به مشهد رفته و خودش را افغانستانی معرفی کرد.» منم همراه او به مشهد رفتم. فاطمیون رزمنده ایرانی راه نمی‌دادند. آنها قوانین خاص خودشان را داشتند. مصطفی مهارت خاصی در یادگیری زبان و لهجه داشت. عربی را دوست داشت و کمتر از یکی دوماه یاد گرفت. خیلی سریع لهجه افغانستانی را هم یاد گرفت. فقط باید می‌خواست و اراده می‌کرد. در زمانی که در هتل بودیم به بهانه سر زدن به دوستان مجروحش از هتل خارج شد. رفت عکسی گرفت و دیدم که این عکس با چهره او خیلی فرق می‌کند. مصطفی آدمی نبود که بخواهد محاسنش را کوتاه کند، من هم خیلی به ظاهرش حساس بودم. وقتی آمد دیدم که محاسنش را کاملاً کوتاه کرده است. علتش را پرسیدم، گفت که می‌خواست عکسی بگیرد تا کسی او را نشناسد. با خنده و شوخی ماجرا را تمام کرد و من هم دیگر اصراری برای فهمیدن داستان نکردم. برای اینکه آماده‌ام کند و کم‌کم به‌طور غیر مستقیم بگوید که قصدش چیست، من را به حرم برد. آنجا با دو نفر از رزمندگان فاطمیون که با همسران‌شان آمده بودند نشستیم و صحبت کردیم. بعد که برگشتیم و سری بعد با فاطمیون اعزام شد، فهمیدم که آن زمان می‌خواست غیر مستقیم من را با فضا آشنا کند. همه کارهایش را در همان سفر مشهد انجام داد.

 

 

سید ابراهیم و حاج قاسم سلیمانی

 

مصطفی چه آن زمانی که در بسیج مسجد بود و چه زمانی که به سوریه رفت، وقتی می‌خواست با بچه‌های گروه خودش کاری انجام دهد، از لفظ‌هایی استفاده می‌کرد که بچه‌ها بخندند و انرژی بگیرند. هیچ‌وقت لفظ‌های کتابی و فرماندهی به کار نمی‌برد. لفظی را که در جریان عملیات گفته بخاطر ندارم، اما با ادا و اصول خاصی به بچه‌ها فرمان حمله داده است. آن زمانی که پشت بی‌سیم صحبت می‌کرده نمی‌دانسته که پشت بی‌سیم حاج قاسم هم نشسته است. مصطفی برایم تعریف کرد: «وقتی از عملیات برگشتیم من خسته بودم. بچه‌ها صدایم کردند که حاجی با شما کار دارد. با همان سرو وضع نامرتب وارد اتاق شدم و دیدم که حاج قاسم نشسته است. بچه ها معرفی‌ام کردند و گفتند که سید ابراهیم آمده است. وقتی حاجی متوجه شد که من سید ابراهیم هستم، از جایش بلند شد و همدیگر را بغل کردیم. بعد گفتند اصلاً فکر نمی‌کردند که جثه و قیافه‌ام اینطور باشد. حاج قاسم گفت وقتی صدایم را پشت بی‌سیم شنیده فکر کرده که از آن هیکلی‌ها هستم».

 

 

 

ماه‌های آخر مأموریت سید ابراهیم

 

14یا 15 شهریور بود که همراه فاطمه و محمدعلی به سوریه رفتیم. این دیدار را مصطفی هماهنگ کرده بود تا قبل از عملیات محرم او را ببینیم. برای اولین بار بود که به سوریه می‌رفتیم. یک شب قبل از اینکه از سوریه برگردیم به او زنگ زدند و گفتند که مأموریت حلب دارد و باید به حلب برود. دو روز قبل از شهادتش. آخرین باری هم که صدایش را شنیدم، اما دیگر به صحبت نکشید، شب تاسوعا بود. شب تاسوعا تماس گرفتم و او مشغول صحبت با بی‌سیمش بود. منتظر ماندم تا صحبتش با رزمنده‌ها تمام شود که دیگر ارتباط‌مان قطع شد. فقط صدایش را شنیدم. یکی از دوستان او خواب حضرت زهرا سلام‌الله علیها را دیده بود. حضرت به او گفته بودند: «مرحله اول عملیات را شما پشت سر بگذارید، بعد از آن با من». مصطفی همین خواب را با آب و تاب برایم تعریف کرد. گفتم حس خوبی به این عملیاتی که می‌خواهد برود ندارم؛ او به من گفت: «قرار نشد که نگران باشی چون خود بی‌بی فرمانده ما هستند». آخرین بار خداحافظی کردم. آخرین بار کاری را که از من خواست برایش انجام دادم. آن‌موقع در سوریه بودیم و از من خواست ساکش را آماده کنم و او را از زیر قرآن رد کنم. من از صبح تاسوعا خیلی دلهره داشتم. سعی کردم که خودم را مشغول کارهای دیگر کنم، اما نشد. از صبح که بیدار شدم می‌خواستم به یکی از مسئولینش پیغام بدهم و خبری از مصطفی بگیرم، اما ترسیدم که اگر بگویند «آخرین بار کی از ایشان خبر داشتی؟» و من بگویم «دیشب»، خنده‌دار باشد. تا ساعت 4 و 5 به آن مسئول پیامی نفرستادم. اگر یک زمانی خبری نداشتم و پیام می فرستادم سریع جواب من را می‌دادند. آن روز من از ساعت 4 به ایشان پیام دادم. ایشان پیام را دیدند و تا ساعت 5 جواب ندادند. وقتی من دیدم ایشان جواب نمی‌دهند مطمئن شدم که یک اتفاقی برای مصطفی افتاده است. خودم را مشغول کردم و پیش خودم گفتم که لابد مجروح شده است. باز گفتم نه، اگر مصطفی مجروح شده بود به من می‌گفتند. دیگر یک جورهایی اطمینان قلبی پیدا کردم که مصطفی به شهادت رسیده است.

 

 روز شماري‌هاي من براي آمدن همسرم ديگر تمام شده است. آخرين روزشماري من 73 روز بود. سيدابراهيم 20مرداد ماه 1394 رفت تا اينكه خبر شهادتش را در اول آبان‌ماه آوردند. پيكر شهيد، شش روز بعد به كشور بازگشت و در گلزار شهداي بهشت رضوان شهريار آرام گرفت. از مدت حضور سيد‌ابراهيم تا قبل از شهادتش همواره مي‌گفتم: هنوزهم هستند جوانانی که راه شهدای دفاع مقدس را ادامه بدهند و آن‌قدر دید وسیعی دارند و آن‌قدر دین و مذهب آسان برای‌شان باارزش است چه مرزهای جغرافیایی را می‌شکنند و ارزش‌شان مرزهای اعتقادشان است و از اعتقادات‌شان دفاع می کنند و باعث افتخار شهدای دفاع مقدس و ثمر خون‌شان می‌شوند. و الحمدلله که همسرم و پدر فرزندانم آنقدر بزرگ و دید وسیعی داشتند که در برابر حضرت زینب و اهل بیت و شهدا رو سفید شدند.

 

 

خبر شهادت سید ابراهیم

 

وقتی خبر شهادتش را به من دادند کلاً این فکرها در ذهنم بود که اگر دیگر او را نبینم یا صدای مصطفی را نشنوم چطور زندگی کنم؟ اما بعد، حرف‌های مصطفی در ذهنم آمد که همیشه برای من این آیه قرآن را می‌خواند: «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل‌الله امواتا  بل احیا عند ربهم یرزقون» شهدا همیشه زنده هستند و نزد خداوند روزی می‌خورند. «عند ربهم یرزقون» یعنی پیش خدا هستند؛ واسطه رسیدن خیر بین بنده‌هایی که روی زمین زندگی می‌کنند هستند. شهدا خیر، روزی و بر طرف شدن مشکلات را با واسطه از خدا می‌گیرند. هیچ وقت فکر نکنید که شهدا مرده‌اند. این برای من غیر قابل لمس بود و برای من قابل درک نبود که شهدا زنده هستند؛ ولی بعد از شهادت مصطفی، زنده بودن شهدا را درک کردم. زنده بودن مصطفی را با تمام وجودم درک کردم و این من را آرام می کرد. آرامشی که شاید می‌توانستم به دیگران انتقال دهم.

 

 

مطالب مرتبط: