هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
پنجشنبه، 8 تير 1396
ساعت 12:28
به روز شده در :

 

 

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‎های اجتماعی دنبال کنید

 

شنبه 20 شهريور 1395 ساعت 15:43 2016-9-10 15:43:19
شناسه خبر : 254493
از وقتی جنگ سوریه شروع شد خیلی ناراحت بود که نرفته. می‌گفت: نمی‌دانی چقدر آنجا جنگیدن سخت است، ما نشستیم اینجا اسم‌مان هم شیعه است، ولی هیچ کاری نمی‌کنیم. وقتی از رفتنش ابراز نارضایتی می‌کردم می گفت: پس جواب حضرت زینب(س) را خودت بده. وقتی می‌خواست برود و من ناراضی بودم همیشه کاری می کرد راضی شوم.
از وقتی جنگ سوریه شروع شد خیلی ناراحت بود که نرفته. می‌گفت: نمی‌دانی چقدر آنجا جنگیدن سخت است، ما نشستیم اینجا اسم‌مان هم شیعه است، ولی هیچ کاری نمی‌کنیم. وقتی از رفتنش ابراز نارضایتی می‌کردم می گفت: پس جواب حضرت زینب(س) را خودت بده. وقتی می‌خواست برود و من ناراضی بودم همیشه کاری می کرد راضی شوم.
گروه حماسه و مقاومت رجانیوز - کبری خدابخش: سال60 پدر و مادر عبدالله تازه ازدواج کرده بودند که یک شب مادر عبدالله خواب می بیند که صدایی دو مرتبه به او می گوید: خانم دامن شما سبز می شود. بار سوم همان صدا می گوید: خانم ، شنیدی ؟ می گویم دامنت سبز میشه. یک سال بعد حدود هفت ماه بود که فرزند اولش را باردار بوده، خانم ملکی مادر شهید ملکی به خانه خانم باقری می رود و می گوید: فرزندت پسر است، من خواب دیدم، بچه ای را به من دادند، پرسیدم این بچه‌ کیه؟ گفتند: بچه حبیب آقا، اسمش هم عبدالله است. به احترام خانم ملکی اسم به احترام خانم ملکی اسم اولین پسرشان را عبدالله گذاشتند.
 
عبدالله  علی‌رغم مؤدب بودنش شیطنت‌های مخصوص به خودش را داشت، عبدالله کودکی نبود که مثل بقیه هم سن و سالهایش از دیوار راست بالا برود یا شیشه همسایه‌ها را بشکند. اما عاشق چوب کبریت بوده، کافی بود دورش را خلوت ببیند، قوطی کبریت را می‌برد به کوچه و همه چوب‌ها را آتش می زند، اما از همان کودکی تا زمان شهادت هر بار که پدر و یا مادرش وارد خانه می شدند تمام قد جلویشان می ایستاد. و دست پدر و یا مادرش را می بوسید. 
 
پسری با سلیقه و درس خوان بود، دبستانش در مدرسه وثوق خیابان بهبودی می‌خواند و دو سال آخرش را در مدرسه ابتدایی فطرت به پایان می‌رساند. کاردستی با چوب کبریتش را همه خوب به یاد دارند، آنقدر زیبا و ظریف بود که علاوه بر اینکه نمره کامل را می گیرد به برادرهایش هم می دهد، آنها هم نمره می گیرند و بعد از آن مدرسه به عنوان یادگاری نگه می‌دارد.
 
عبدالله چهار برادر داشت و خواهر نداشت، همیشه به مادرش می گفت: هیچ وقت غصه نخور که دختر نداری، من همیشه و همه حال پشتت هستم، و واقعا هم همین طور بود، هم مراقب برادرهایش بوده و هم انجام کارهای خانه کمک حال مادر بود.
 
 
سال 79 به سپاه پاسداران رفت، و سال 81 به خاطر اینکه برای ماموریتی به آلمان می خواست برود شرطش متاهلی بود. ماجرا را برای مادرش می گوید و مادرش دختری را که در هیئت نشان کرده را برایش به خواستگاری می روند. عبدالله شب خواستگاری آنقدر خجالت می کشد که وقتی پشت در می رسند به مادرش می گوید: مادر خواهش می کنم شما گل را دستت بگیر، یا پدر بگیرد، وارد منزل عروس هم که می شوند تا گوش هایش قرمز می‌شود.
 
عبدالله عادت نداشت از کارش صحبت کند، خانواده اش نمی دانستند که پسرشان محافظ آقای احمدی نژاد است، خانواده اش و بچه محل هایش او را در تلویزیون و همراه رییس جمهور می بینند و به بچه محل هایش می گوید من خیلی اتفاقی آن پشت بودم. 13 سال محافظ آقای احمدی نژاد بود، از زمانی که وی شهردار تهران بود تا پایان ریاست جمهوری. آقای احمدی نژاد همیشه می‌گفتند: محافظ‌ها مثل بچه‌هایم هستند و عبدالله را با نام کوچکش صدا می زد. به عنوان یک محافظ کارش خیلی سخت بود و در محدوده کاری اش نباید اجازه می دادند که کسی نزدیک به حیطه حفاظتی شان شود. گاهی عبدالله می گفت: تا به حال یک دست کت و شلوار را یک ماه کامل نتوانستم که تنم بکنم، چون در دیدارها مردم آویزان ما می شوند و لباسهای‌مان پاره می شود. در آن شرایط هم کسی به یاد ندارد که عبدالله با کسی بد رفتاری کند. 
 
وقتی موضوع ارتباط مردمی با نامه بین مردم و رییس جمهور مطرح شد خانه پدری عبدالله هم شده  بود یک شعبه از دفتر ریاست جمهوری. دوست و آشنا و همسایه‌ها خیلی نامه می‌آوردند. عبدالله هم همه را می برد و تحویل می داد. گاهی آنقدر این نامه ها زیاد می‌شد که می‌‌گفت: نکند کسی فکر کند من به خاطر بردن این نامه ها پولی می‌گیرم؟ مادرش می گفت : تو به خاطر خدا این کار را انجام می دهی. جواب بعضی از نامه‌ها هم که نمی‌آمد صاحبانش می‌آمدند سراغ می گرفتند. عبدالله با نرمی می‌گفت: صبر کنید یا دوباره بنویسید من می برم.
 
 
روزهای خوش زندگی مشترک
 
همسر شهید خانم فاطمه شانجانی: دوشنبه هر هفته با مادرم به هیئت می رفتیم، یک روز خانم باقری کنار من نشست و از سنم، تحصیلاتم و سئوالهایی که همه نشان از آمدن یک خواستگار به همین زودی ها را برایم می داد. با اینکه با خانم باقری که بعد از عقد حاج خانم بهشون می گفتم، ارتباط بسیار خوب و راحتی داشتم، اما از سئوالهایشان خجالت کشیدم و فکر نمی کردم که من را برای پسر خودش نشان کرده باشد. خدا خدا می کردم تا جلسه تمام شود و همه مکالماتم را که بین من و مادرم رد و بدل شده بود را برای مادرم بگویم. هنوز به خانه نرسیده بودم کل صحبت هایم با حاج خانم را برای مادرم گفتم. قرار نبود من به این زودی لباس عروس بپوشم و عبدالله هم لباس دامادی ، من چون تک دختر بودم مادرم همیشه می گفت من تو را بیست و پنج سالگی شوهر می‌دهم و عبدالله هم یک مأموریت آلمان برایش پیش می‌آید که باید متأهل باشد تا بتواند به مأموریت برود. قرار شد عبدالله با خانواده‌اش به خواستگاری من بیایند. پدرم همان مسجدی می رفت که خانواده عبدالله به آنجا رفت و آمد داشتند. اما عبدالله را نمی شناخت. چون زیاد بیرون از خانه نمی رفت. حتی خیلی از همسایه هایشان اصلا نمی دانستند که حاج خانم چنین پسری دارد. هر وقت هم حرفشان در خانه می شد پدرم می گفت: خانواده مذهبی هستند که حتی نماز صبح‌های مسجد را هم به جماعت شرکت می کنند. اولین مرتبه ای که عبدالله را دیدم سال 81 بود منزل خودمان، هیکلی نبود، اما قد بلندی داشت و البته خوش تیپ و خوش بر و رو. وقتی قرار شد با هم صحبت کنیم آنچه که برای من اهمیت داشت اخلاق و ایمان طرف مقابلم بود. و اصلا مسائل مالی نه برایم اهمیت داشت و نه حرفی در این مورد زدم. عبدالله از کارش و البته سختی‌های زندگی با یک نظامی گفت. و اینکه همیشه در حال ماموریت است. حرفهایش که تمام شد گفت: آیا بنده را به عنوان همسر می پذیرید؟ و من گفتم بله. پدرم پاسدار بود و صحبت‌های عبدالله را در زندگی ام تجربه کرده بودم. همان دفعه اول عبدالله را دیدم و صحبت کردیم مهرش در دل من جا خشک کرد و وقتی که محرم شدیم همه زندگی‌ام عبدالله شد، یک روز اگر نمی دیدمش یا صدایش را نمی شنیدم نفس کشیدن برایم سخت می شد.
 
 
من نوزده سال و عبدالله بیست و یک ساله بود که با هم سر سفره عقد نشستیم. شب بله برون برای اولین بار کنار عبدالله ایستادم، پدرم با ختده گفت: خدای من چقدر تفاوت قدتان زیاد است. برای عبدالله تفاوت قدمان مهم نبود. سر سفره عقد به من گفت: هر دعایی بکنیم مستجاب می شود و من یک خواسته دارم، می خواهم به خواسته‌ام برسم. گفتم خواسته تان چیست؟ جواب ندادند. بعداً گفت: من آرزویم است که به شهادت برسم. عقد که کردیم من هنوز مدرسه می رفتم و پیش دانشگاهی بودم. زمان مجردی ام در خانه پدرم اینگونه نبود که هر کجا دلم می خواهد بروم و هر زمانی دوست داشتم از خانه بیرون بروم و بیایم. اما مدرسه را تنها می رفتم و می آمدم، عقد که کردیم، عبدالله صبح به صبح می آمد دنبالم و بعد از ظهر ها هم دنبالم می آمد تا به خانه برگردم. اگر هم خودش سر کار بود به برادرهایش می سپرد تا من را به خانه ببرند. از مدرسه تا خانه‌مان یک چهار راه فاصله بود. من نه تنها از این کار عبدالله ناراحت و معذب نبودم بلکه خوشحال هم بودم چون خیالم با این مواظبت راحت بود که تا آخر عمر پشتم به یک تکیه گاه محکم گرم است و تا آخر عمر مراقبم خواهد بود. 
 
سال 82 مراسم عروسی مان را برگزار کردیم. عبدالله شغلش محافظ شخصیت‌ها بود و بر طبق عادت کاری اش، در عقب را برای آن شخصیت باز می کرد و خودش می رفت جلو می نشست. روز عروسی وقتی می خواست من را از آرایشگاه به تالار ببرد. در عقب را باز کرد و من سوار شدم و خودش رفت جلو بنشیند که فیلمبردار گفت: آقا چه کار دارید می کنید؟ با خنده گفت: ببخشید حواسم نبود. وقتی رسیدیم تالار وقت اذان مغرب بود، صدای اذان را در سالن عروسی پخش کرد و نماز جماعت را در سالن همه با هم خواندند. وقتی مراسم تمام شد، خیلی ناراحت بودم تک دختر بودم و رفتن از خانه پدری برایم کمی مشکل، تنها برادرم هم می گفت: فاطمه برو لباسهایت را عوض کن تا برویم خانه اینها همه که امشب اتفاق افتاد یک شوخی بود. اما با نگاه به عبدالله و همه خوبی هایش دلم آرام می شد و ناراحتی هایم انگار برطرف می شدند. عبدالله هم با شوخی می گفت: خانم پس گریه کن، گریه کن دیگه.... پدرم همان شب گفت: دخترم یک نصیحت به شما می کنم برای همیشه در ذهنت و زندگی ات بسپار. «منم» در زندگی مشترک وجود ندارد، باید هر دو «نیم» باشید تا یک «من» شوید.
 
 
سیزده سال زندگی مشترک
 
در طول این سالهای زندگی عادت نداشتم زنگ بزنم کجایی؟ کی میایی؟ چرا رفتی؟ چرا دیر می آیی؟ چون حساسیت کارش بالا بود اصلاً ایراد نمی‌گرفتم . اگر هم زنگ می زدم فقط می گفتم: کجایی؟ می آیی با هم شام بخوریم؟ می گفت می آیم و یا دیرتر می آیم. 
 
زمان عصبانیت فقط سکوت می کرد و گاهی این سکوت چندین روز طول می کشید. طاقت سکوتش را نداشتم، اگر باعث ناراحتی هم خودم بودم، باهاش صحبت می کردم و دنبال ناراحتی را هم نمی آوردم، وابستگی عاطفی زیادی به هم داشتیم و من هم طاقت حتی یک ذره دیدن ناراحتی‌اش را نداشتم. عبدالله اهل داد و فریاد نبود، اما برخوردش سنگین بود که طرف مقابل از او حساب می‌برد.  گاهی چند تا جوان را که سر کوچه می دید می گفت: مگر من به شما نگفتم اینجا زن و بچه مردم رفت و آمد دارند، اینجا نمانید. گاهی محدثه می‌ترسید. می گفت: نترس بابایی من تک و تنها همه اینها را حریفم.
 
 
فرزندداری شهید
 
همیشه دوست داشت خداوند به ما فرزند پسر بدهد و می گفت: اگر من یک زمانی نبودم از شما مواظبت کند، من از این حرفش خیلی ناراحت می شدم و می گفتم: خودت که هستی برای یک عمر، می گفت: نه خانم، من زود می روم. فرزند اول را خداوند به ما هدیه داد، سال 83 محدثه گذاشتیم، دختر دوم‌مان سال 90 به دنیا آمد. من اسم ریحانه را دوست داشتم، اما لای قرآن را باز کردیم و سه مرتبه اسم زینب آمد. از اینکه اسمی به غیر از اسماء متبرک اهل بیت را بر فرزندانم بگذاریم خوشش نمی آمد و حتی افراد دیگری هم که این کار را می کردند ناراحت می شد و می گفت: زمان گرفتاری که خوب اسم خدا و اهل بیت(علیه السلام) را صدا می کنند و یا ابوالفضل می گویند. اما وقتی  اسم می خواهند برای فرزندانشان بگذارند می گردند تا ببینند زمان فلان شاه، اسم فلان آدم ایرانی چه بوده و همان را می گذارند. 
 
 
خصوصیات اخلاقی
 
از خصوصیات اخلاقی عبدالله اگر بخواهیم بگویم یک کتاب است. عبدالله فوق‌العاده مهربان، آرام و دوست‌داشتنی بود. هروقت می‌خواست به نامحرمی سلام کند از حیا قرمز می‌شد. آنقدر نجیب بود که بعضی از همسا‌یه‌ها او را نمی‌شناختند. بسیار عاطفی بود. یاد ندارم به او گفته باشم نماز بخوان و روزه بگیر. قبل از سن تکلیف انجام واجبات را شروع کرده بود. به‌خاطر مسئولیتش مغرور نبود. مردم‌دار، متواضع و فروتن بود. همسایه‌ها می‌گفتند دست به سینه به ما سلام می‌کرد. او دیپلم داشت و در حال ادامه تحصیل بود که شهید شد. مرام و مردانگی‌ بیشتر از سن او درک می‌شد. به خاطر کارش زود ازدواج کرد و زندگی‌ را خوب اداره ‌می کرد. اجازه نمی‌داد کسی نگرانش باشد. خیلی مطیع امر رهبر و بسیار به او علاقمند بود. در یک دیدار وقتی نزدیک آقا می‌شود دست آقا را می‌بوسد و به پایش می‌افتد. می‌گفت فقط گوش به فرمان ولایت باشید. کاری به حرف‌های دیگران نداشته و به پیغام رهبری گوش دهید. با اینکه حقوق‌بگیر بود، اما به نیازمندان بسیار توجه داشت. هر وقت پولی به دستش می‌رسید بین نیازمندانی که می‌شناخت تقسیم می‌کرد. هیچ رنجشی از او ندیدم. همه فکرش این بود که اخلاق شوخ‌طبعی داشته باشد و لبخند را روی لبان همه بنشاند. باهوش و به کارهای فنی علاقمند و به اسلحه، دوربین و کامپیوتر بسیار مسلط بود. در سپاه هشت ماه دوره حفاظت را گذراند و از 100 امتیاز 95 امتیاز آورده بود. با هزینه شخصی و به میل خودش دوره چتربازی و غواصی را هم دیده بود.  از چاپلوسی، دروغ و تملق‌گویی بیزار بود. روی بیت‌المال بسیار حساس و از ثروتمندانی که به خمس و زکات و... اهمیت نمی‌دادند گله‌مند بود. جوانمرد و با‌غیرت بود و ناموس همه را ناموس خودش می‌دانست. به‌خاطر ایمان، صداقت، رازداری و علاقه‌اش از زمان شهرداری تا ریاست جمهوری محافظ دکتر بود. دکتر با او خیلی راحت و صمیمی بود و هر کاری داشت اول به عبدالله می‌گفت. وقتی سفری بود اصرار داشت عبدالله همراهش باشد. عبدالله سردار سلیمانی را به شدت دوست داشت و می‌گفت: واقعاً به وجود ایشان احتیاج داریم. حاج قاسم باعث افتخار ماست. 
 
 
مدافع حریم ولایت
 
از وقتی هم جنگ سوریه شروع شد خیلی ناراحت بود که نرفته. می‌گفت: نمی‌دانی چقدر آنجا جنگیدن سخت است، ما نشستیم اینجا اسم‌مان هم شیعه است، ولی هیچ کاری نمی‌کنیم. وقتی از رفتنش ابراز نارضایتی می‌کردم می گفت: پس جواب حضرت زینب(س) را خودت بده. وقتی می‌خواست برود و من ناراضی بودم همیشه کاری می کرد راضی شوم.
 
می گفت: از ما بعیده که اینها بخواهند به حریم خواهر اربابمان بی احترامی کنند، ما اینجا زنده باشیم آنها راحت تعرض کنند به حریم خانم؟! من طاقت نمی آورم.
 
چند وقت بعد مصاحبه یکی از افغانستانی‌هایی را که برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) به سوریه رفته بود، دید. از آن مرد پرسیده بودند شما چرا آمدید اینجا مدافع حرم باشید؟ گفته بود: خانم مدافع ما هستند.
 
عبدالله با دیدن این فیلم خیلی به هم ریخت و گفت: ما شیعه باشیم، شیعه ای که اینقدر ادعایمان می شود که می گفتیم حسین جان ای کاش ما بودیم و شما را یاری می کردیم، الان وقت لبیک گفتن است.
 
برای راضی کردن مادرش به ایشان گفتند: مادرِ من! هر چیزی خمسی داره، شما 5 پسر داری باید خمسش را بدهی. حاج خانم گفتند: پس بچه‌هایت چه می‌شوند؟ گفت: مگر این شهدایی که اول انقلاب و در جنگ رفتند زن و بچه نداشتند؟ شهادت سعادت می خواهد و نصیب هر کسی نمی شود. این همه آدم رفتند جبهه برگشتند من هم بر می گردم. گفتن: می دونم. باز گفت شما چون مادری فکر می کنی اتفاقی می‌افتد اما من بر می گردم.
 
بار دوم یا سوم بود که می رفت طوری با آرامش ما را نرم کرد که زبانمان بسته می شد. به حاج خانم می گفتند:  شما از بچگی خودت ما را بردی هیئت، شما ما را اینطور بار آوردی، مگر غیر از این بود که این گونه تربیتمان کردی که به ائمه در هر شرایطی ارادت‌مان را نشان دهیم؟
 
مثلاً سریال مختار را که پخش می‌کرد آنجایی که سر وهب را مادرش پرت کرد، گفت: مادر شما باید همچین زنی باشید و اینجوری هم انتظار می‌رود. باید اینگونه سر من را پرت کنی سمت دشمن و بگویی چیزی را که در راه خدا دادم پس نمی‌گیرم.
 
مرتبه آخر گفت: این بار تو راضی نباشی نمی روم. گفتم: نه دلم می آید بگویم نرو نه اینکه بگم برو. اگر بگویم به خاطر دلتنگی نرو که تحمل می‌کنم، بگم نرو چون شهید می شود خب اگر عمر آدم تمام شود هر جا باشد می‌میرد به بهانه تصادف و سکته و ... آن‌وقت اگر اینجا یک چیزی شود هیچ وقت خودم را نمی بخشم که نگذاشتم به آرزویش برسد.
 
 
به هر حال گفت: ناراضی باشی نمی روم چون تو هم از این زندگی حق داری و اگر من بروم از این به بعد سختی ها و مشکلات بچه ها فقط روی شانه خودت هست. با شنیدن این حرف‌ها احساس می کردم دفعه آخر است، اما نمی خواستم به خودم اجازه بدهم این حسم غلبه کند. وقتی که رفت قرآن را باز کردم آیه 100 سوره توبه آمد «وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرینَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْری تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها أَبَداً ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیم‏» یعنی: «پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار، و کسانى که به نیکى از آنها پیروى کردند، خداوند از آنها خشنود گشت، و آنها (نیز) از او خشنود شدند و باغهایى از بهشت براى آنان فراهم ساخته، که نهرها از زیر درختانش جارى است. جاودانه در آن خواهند ماند و این است پیروزى بزرگ»!، دلم لرزید و گفتم: دیگه تمومه!
 
بیست روز قبل از شهادتش رفت و دو روز قبلش تماس تلفنی داشتم. در این بیست روز دو سه دقیقه حرف می زدیم و قطع می‌کرد. معمولاً هم صبح ساعت 6 تماس می‌گرفت که قبل از رفتن محدثه به مدرسه با او صحبت کند، اما دفعه آخر ساعت هفت شب زنگ زد، اول چند دقیقه ای با محدثه صحبت کرد و بعد با زینب حرف زد. زینب خیلی وابسته پدرش بود و حتی روزهایی که عبدالله می رفت سرکار به شدت بی تابی می کرد. در عالم بچگی خودش می گفت من رئیس بابا را دعوا می کنم، حالا در این بیست روز فقط خدا می داند که از بی تابی چه کرد، دفعه آخر که با عبدالله صحبت کرد گفت: بابا جون بسه دیگه، کی می آیی؟ گفت: ناراحت نباش ده تا دیگه میام. جالبه که درست ده روز بعد هم به شهادت رسید.
 
در آن تماس با من هم صحبت کرد بعد پرسید: مامان کجاست؟ محدثه گفت: پایینه. عبدالله گفت: گوشی را ببر بده می‌خواهم صحبت کنم. خیلی بی قرار بودم اصلاً حالم بد بود، نمی خواستم گوشی را قطع کند، دوباره که محدثه گوشی را از پایین آورد عبدالله با من صحبت کرد. پرسیدم جاتون خوبه؟ گفت: آره همه چی خوبه.
 
قبلش گاهی پیش می آمد عبدالله عکس شهدای مدافع حرم یا فرزندانشان را نشان می داد، می گفتم: الهی بمیرم، خانواده اینها چکار می‌کنند؟ تو رو خدا نشانم نده حالم بد میشه. کلاً یک بچه یتیم می دیدم خیلی ناراحتم می کرد.
 
شهید باقری که عکس العمل مرا می‌دید می گفت: نه اینها بهترین جا هستند، دعا کن من هم بروم. هر کسی را می دید اصرار می کرد جور کند او هم برود سوریه منتهی نمی‌گذاشتند. یک روز جمعه از خرید آمده بودیم، با گوشیش تماس گرفتند که می توانی بیایی، به قدری خوشحال بود که می خواست پر بزند. هر کسی با یک چیزی ذوق می کند، عبدالله بالاترین ذوقش این بود که بگویند بیا برو سوریه. در عرض یک ربع وسایل جمع کرد و من هم گریه می کردم.
 
دفعه اول سه روزه برگشتند. بسیار ناراحت بود و می‌گفت: نمی دانی چه غربتی دارد حرم خانم و این موضوع داشت دیوانه‌اش می کرد چون قبل سال 88 رفته بودیم و حالا این خلوتی بیشتر برایش تلخ بود.
 
شب تاسوعا ما رفتیم هیئت مسجدمان. آن روز بی قرار بودم، حتی در مراسم هم نمی توانستم یکجا بنشینم. خانمی که کنارم نشسته بود گفت: چتونه؟ بلند شو وایسا چند دقیقه. مداح داشت روضه حضرت ابوالفضل(ع) می خواند، یاد عبدالله و برادرش که در سوریه بودند افتادم. با خودم گفتم: خدایا! این دو برادر با هم رفتند، اگر یکی اتفاقی برایش بیافتد به نفر دیگر خیلی سخت می گذره، کاری کن هر دو سالم بر گردند.
 
در حین مراسم شهید دهقان امیری که مدتی بعد خودش هم در سوریه شهید شد، زنگ می زند به پدرش که هم هیئتی ما بودند و اطلاع می‌دهد که عبدالله شهید شده. آن بنده خدا خیلی ناراحت می‌شود و به برادر شوهرهایم میگوید عبدالله تیر خورده است.
 
وقتی آمدم خانه، محدثه رفت طبقه بالا خونه عمویش که پسر عموی کوچکش را بیاورد پایین. زمانی که آمد گفت: مامان بالا همه یه جوری هستند نکنه چیزی شده؟! گفتم: نه دخترم به دلت بد راه نده. همین که این جمله را گفتم ناگهان صدای گریه آمد. سریع رفتم بالا دیدم مادر شوهرم گریه می کند، پرسیدم چه شده؟ گفت: هیچی بچه ها با هم صحبت می کردند، یکسره از کسایی که شهید شدن حرف زدند من حالم بد شده. هنوز مادر شوهرم هم واقعیت را نفهمیده بود.
 
 
البته در هیئت اعلام کرده بودند که چند رزمنده در سوریه شهید شدند، اما نام کسی را نبرده بودند ما هم از قضا نشنیده بودیم. اتفاقاً من در تلگرام عضو یک گروه مربوط به مدافعین حرم بودم که آن شب اصلاً به آن سر نزدم.
 
مادر عبدالله دائم می گفت یه خبری شده، اما برادرهایش انکار می کردند و آماده شدند بروند بیرون به این بهانه که می‌خواهند بروند هیئت. حاج خانم پرسید: نصفه شبی هیئت کجا؟! منم میام. گفتند: نه زنانه نداره.
 
بچه‌ها رفته بودند در جمع دوستان عبدالله که سراغی بگیرند، تا می رسند یکی شروع می کند به روضه خواندن و همین که میگوید السلام علیک یا اباعبدالله جمع از گریه می‌ترکد و برادرشوهرهایم موضوع را می فهمند. می‌زنند بیرون و با پدرم تماس می‌گیرند و می گویند عبدالله شهید شده.
 
بچه ها که خوابیدند یک سر رفتم طبقه پایین منزل پدر عبدالله ببینم خبری نشده؟ دیدم دایی شوهرم هم آنجاست و با حاج خانم در حال گریه کردن هستند. می خواستم مادر شوهرم را آرام کنم گفتم: مامان گریه نکن عبدالله بر می گرده می بینید بی خودی غصه خوردین‌ها. در حال همین صحبت‌ها بودم که ساعت دو، دو نیم برادرهایش آمدند. مامان پرسید: چی شد؟! گفتند: یه خبرهایی بوده اما مربوط به عبدالله نیست خیالتان راحت، او سالم است. اما من دلم شور می زد و مادر شوهرم هم باور نمی کرد. تا صبح نخوابیدم.
 
سال گذشته اسفند بود که سه روز رفت سوریه. یک ختم قرآن نذر کردم که خدایا نمی گویم چه شود فقط هر چه صلاح است همان پیش بیاید. چند صفحه آخر قرآن مانده بود و هر کاری می کردم نمی‌توانستم تمام کنم. آن شب نشستم بالاخره تمامش کردم و گفتم: خدایا اگر عبدالله شهید شده به من صبر بده. دلم خیلی آشوب بود. به همکارش پیامک دادم که بیدارید؟ جواب نداد. بعداً گفت: بیدار بودم، اما نمی توانستم جواب بدهم.
 
به برادرشوهرم گفتم: تو رو خدا اگر اتفاقی افتاده به من هم بگویید. گفت: باشه، هر اتفاقی افتاد میگم. بعد نشستم گریه و دعا و نماز. ساعت 6 صبح خوابیدم تا حدود ده که محدثه صدایم کرد گفت: مامان پاشو عمو مصطفی زنگ زده به گوشیت، کار داره. نمی دانید چطور پریدم. دست و پایم سست شده بود، حالم را نمی فهمیدم. گفت بیا پایین خونه مامان اینا. رفتم پایین دیدم در کوچه باز است. فرمانده عبدالله هم دم در بود. خشکم زد. مادر شوهرم هم رفته بود یه سر خانه همسایه. در را باز کردم دیدم همکارانش با همسرهایشان دارند گریه می‌کنند. پرسیدم: چه شده؟ گفتند: عبدالله رفت پیش امام حسین(ع). با تعجب پرسیدم الکی می‌گید؟!
 
باور نمی کردم یعنی هنوز هم منتظرم، جنازه را هم دیدم، اما هنوز منتظرم برگردد. وقتی یادم می‌افتد که رفته یک جوری می‌شوم. در خانه قشنگ احساسش می کنم، حتی موقع غذا خوردن می‌گویم بیا بنشین و غذا بخور.
 
خلاصه وقتی خبر را شنیدم خیلی گریه کردم. برادر شوهرم شب قبل برای اینکه من را آماده کند می گفت ان شاءالله شهید نشده، ولی اگر هم شده بهترین راه را رفته است، مگر خودت راضی نبودی؟ اصلا اگر شهید شده باشد تو ناراحت می‌شی؟ گفتم: معلوم است که ناراحت می‌شوم.
 
صبح که این بی تابی را دید گفت: قرار بود آرام باشی، مردهای غریبه اینجا هستند. یک لحظه نگران بچه‌ها شدم، گفتم: تو رو خدا یکی بره پیش محدثه، حتما صدای گریه را شنیده و فهمیده پس چرا نمیاد پایین؟ الان داره چیکار می کنه؟ هیچ کسی حاضر نمی شد برود، از محدثه جرأت نمی‌کردند. اصلا فکرش را نمی کردم اینجوری شود.
 
 
نمی‌دانستم اگر یک روز عبدالله شهید شد باید چکار کنم؟ از چیزی که فکر می‌کردم خیلی سخت‌تر بود. همیشه می‌گفتم انشاءالله در رکاب امام زمان(عج) شهید می‌شود، نهایت مجروح باشد.
 
چند روز بعد از شهادت در خواب و بیداری دیدم مقابلم نشسته، می دانستم شهید شده و حس می کردم اگر چشمم را باز کنم می رود. دستش را دراز کرد دستم را گرفت، کاملا گرمای وجودش را احساس کردم.
 
تنها چیزی که همه ما را آرام می کند این است که عبدالله شهید شده. اگر به مرگ عادی رفته بود واقعاً دیوانه می شدیم.
 
 
 
 
مطالب مرتبط:
 
 
 
 

 



 

 

 

 

 

دروپال طراحی سایت