هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
سه شنبه، 6 مرداد 1405
ساعت 10:39
به روز شده در :

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

 

شنبه 20 تير 1405 ساعت 17:58
شنبه 20 تير 1405 17:41 ساعت
2026-7-11 17:58:53
شناسه خبر : 389378
اگر با خودش تعارف داشت و نمی‌خواست تا آخر خط برود، روز خواستگاری به دختر مردم نمی‌گفت تو هوو داری و من، اول با جنگ ازدواج کرده‌ام! و یک سال بعد، تازه‌عروس پابه‌ماهش را نمی‌گذاشت قم ور دل پدر و مادرش تا خودش با عروس اولش برود ماه‌عسل خوزستان و آنقدر در پادگان گلف و جاده دارخوین زیر بار مسئولیت لشکر ۱۷ علی‌بن ابی‌طالب (ع) خوش بگذراند که چشم باز کند و ببیند چهل روزی از پدر شدنش گذشته و نفهمیده. 
 
اگر بنا بود شور و شیرین زندگی دست‌وپاگیرش شود، منیره و لیلا را با خودش نمی‌آورد اهواز تا در شهر غریب و جنگ‌زده، زن و بچه و زار و زندگی را چشم‌به‌راه آمدن‌های گاه‌ و‌ بی‌گاه و نیامدن‌های طولانی‌اش کند.
 
 آقامهدی حتی می‌توانست برای برادر کوچکش از متمم بند پ و شرایط آقازادگی استفاده کند و به بهانۀ گرفتن دیپلم، دستور دهد که مجید را برگردانند قم و این‌طور خیالش از نگرانی مادر راحت شود و شش‌دانگ حواسش پی کارهای لشکر باشد. اما دل‌گنده بود و او را به کارهای خطرناک اطلاعات و عملیات مشغول کرد، بدون آن‌که احتمال شهادت و اسارت برادر، برایش دل‌مشغولی بیاورد. آقامهدی خیلی قبل‌تر امتحانش را در دوراهی‌های مهم و سرنوشت‌ساز زندگی پس داده بود؛ کِی؟ وقتی که هزار الله‌اکبر رتبۀ چهار کنکور تجربی را آورده و رشتۀ پزشکی دانشگاه شیراز قبول شده بود، اما غیرتش اجازه نداد پدر مبارزش را در تأمین معاش خانواده دست‌تنها بگذارد و خودش برود پی درس و مشق و به همین خاطر عطای پزشکی را به لقایش بخشیده بود تا وردست پدر بماند و باری از دوشش بردارد.
 
بله این سختی‌کشیدن‌ها و جَنَم‌نشان‌دادن‌ها و از خودگذشتگی‌ها بود که جوان ۲۵ ساله را به مرز پختگی و خودساختگی رسانده بود. زمستان سال ۶۲، آقامهدی می‌توانست دل‌نگران تکرار ناکامی‌های چهار عملیات گذشتۀ جبهۀ اسلام باشد و برای بُن‌بست‌شکنی در جنگ، وزر و وبال دنیا و آخرتش را به یک عملیات جدید پیچیدۀ پُرریسک که احتمال پیروزی و شکستش پنجاه‌پنجاه بود، گره نزند. اما وقتی داشت از بالای پُلی محلی در سرمای خشک اسفند خوزستان با اورکت و فانسقه و پوتین شیرجه می‌زد توی آب سرد تا بچه‌های شنابلد لشکر را دنبال خودش بکشاند داخل رودخانه و این‌طور ذهنیت‌شان را برای عملیات سرّی چند روز بعد در هور آماده کند، دندان لق ترس و تردید را کشیده و پیه همه چیز را به تنش مالیده بود. 
 
فرمانده لشکر ۱۷ علی‌بن‌ابی‌طالب (ع) می‌دانست که دنیا با مذاکره و دیپلماسی، یک پاپاسی کف دست طرف بازندۀ جنگ نمی‌گذارد و می‌فهمید که چاره‌ای نیست جز آنکه با یک عملیات آبی و خاکی مبتکرانه، غافل‌گیرانه و البته موفق، شورای امنیت سازمان ملل را بُرد گوشۀ رینگ تا برای پایان جنگ، قطع‌نامه‌‌ای بی‌طرف روی میز بازی بگذارد. وقتی دو سه روز مانده به عملیات، زن و بچه‌اش را سپرد دست مجید تا آن‌ها را برگرداند قم، اشک‌های ملتمسانۀ منیره که دست‌وپا می‌زد تا چند روزی بیش‌تر پیش شوهرش بماند و خنده‌های معصومانۀ لیلا که عاطفۀ آقامهدی را بدجوری می‌جنباند، دل او را نلرزاند و زانوانش را سست نکرد.
 
چند روز بعد، نقطۀ رهایِشِ لشکر اسلام در اسکلۀ شهیدباقری، جایی بود که آقامهدی دل به دریا زد و قائم‌مقامش رضا حسن‌پور را با نیروهایش فرستاد در دل هورالعظیم تا مجنون را بشکافند و از طلاییه به قصد فتح جادۀ العمارة-بصره پیش بروند. جان صدام به دو جزیرۀ شمالی و جنوبی مجنون‌اش بند بود و اگر این مناطق نفت‌خیز دست ایران می‌افتاد، نَفَسِ دیکتاتور بند می‌آمد و ورق جنگ برمی‌گشت. البته آقامهدی در وادی مجنون تنها نبود. احمد کاظمی و مهدی باکری از شمال و ابراهیم همت از جنوبِ جزایر انتظار لشکر او را می‌کشیدند تا شریان‌های جبهۀ اسلام در پل شحیطاط به هم بپیوندند و ستون فقرات ارتش بعث را درهم بشکنند. بیست بَلمِ بی‌موتور با ۱۵۰ نیروی تکاور در دل شب به هور زدند، اما خدا می‌خواست در آن تاریکی و از پشت نیزارهای بی‌انتها، خودش را به آن‌ها نشان دهد. پس طوفان را مسخّر کرد تا قایق‌های پارویی را مثل برگِ درخت در تُندباد پاییز پراکنده کند.
 
آقامهدی با لشکرِ پخش‌وپلایش فرصت زیادی برای تصمیم نداشت و شاید عاقلانه‌ترین کار، توقف عملیات بود. اما او بوی خدا را در مجنون حس کرده بود که دستور داد همان دو سه قایقی که به جزیرۀ شمالی رسیده‌اند، کار پاک‌سازی را شروع کنند و برای رساندن بقیۀ نیروها، چاره‌ای نداشت جز آن‌که روی همان بویی که به مشام جانش رسیده بود، حساب باز کند. خودش دقیقاً نمی‌دانست چطور می‌شود که بشود، اما یقیناً می‌دانست خدا کار را درمی‌آورد، و درآورد. خدا زلف پریشان لشکر شجاعان را شانه زد تا رضا حسن‌پور با تمام عقبه‌اش فاتح جزیرۀ شمالی شوند و نیمی از آن عملیات بزرگ با موفقیت به نتیجه برسد.
 
صدام که سیلی سختی خورده بود، مثل افعی زخم‌خورده به پیچ و تاب و تقلّا افتاد و منطقه را برد زیر آتش سنگین توپ‌خانه تا در جبهۀ اسلام برگ‌ریزان شود. آقامهدی می‌توانست وقتی تک‌ و تنها داشت با موتور پرشی به عقب برمی‌گشت و رضا را با آن قامت رعنایش ترک موتور سوار کرده و محکم به خودش بسته بود تا واژگون نشود و نوک پوتین‌‌های رضا داشت جادۀ خاکی را خط می‌انداخت، از نظر روحی ببُرد و کم بیاورد و فرو بریزد.
 
اما در جزیرۀ جنوبی با خوبان عالم قول‌ و قرارهایی داشت و ابراهیم‌های در آتش انتظارش را می‌کشیدند. پس بار خود را پیاده کرد و یک تکّه از وجودش را کَند و سبک‌بارتر برگشت. و آه که وقتی زیر بمباران و محاصرۀ جزیره نتوانست پشت بیسیم برای آخرین‌بار صدای حاج‌همت و حمید باکری را بشنود، بغضش را به سختی قورت داد و آب چشمش را با پشت آستین اورکت گرفت تا کسی اشک فرمانده را نبیند و پای اراده‌اش سست نشود.
آن‌جا با خودش نگفت دیگر بس است و کارمان تمام است و کمرمان شکسته. آقامهدی از اولش لیلا را بهانه نکرده بود، تا آخرش قید مجنون را بزند.
 
اما وقتی کف جزیره مثل ریگ بیابان از تانک‌های صدام پر شد و هوانیروز پرنده‌ای نداشت تا به صید خارپشت‌ها برود و چیزی نمانده بود تا تمام جبهۀ اسلام به‌یک‌باره قتل‌عام شوند و وقتی همه نیروها اصرار می‌کردند که تا دیر نشده باید عقب‌نشینی کنند، آقامهدی باید کار را رها می‌کرد و دیگر ادامه نمی‌داد. آره درستش این بود که با خودش دودوتا چهارتا کند و ببیند در قیامت چطور می‌خواهد جواب آن همه خون را بدهد، آن هم بدون دستاورد نظامی. تانک‌ها نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند و در آن سرمای استخوان‌سوز، عرق سرد مرگ مثل شبنم روی پیشانی‌ها نشسته بود. فرمانده، سر به زیر انداخته و سکوت کرده بود. در میان بوی دود و باروت و خاک خیس و خون تازه، تلاش می‌کرد شامّه‌اش را از حجاب مادیات بیرون بکشد و در جست‌وجوی شمیم الهیات باشد. و خدا یک بار دیگر خودش را از سمت هور به او نشان داد؛ درست در نقطۀ انتهای تاب‌آوری.
 
دقیقاً در جایی که همه یقین داشتند شکست خورده‌اند. آن‌جا آقامهدی دچار خطای محاسباتی نشد و خدا را در محاسبه آورد. او مجنونِ جنوبی را تنگۀ اُحد می‌دید و نمی‌خواست یک‌بار دیگر در طول تاریخ، امّت پیامبر شرمندۀ او شوند. روی کاغذ، هیچ ابزاری برای متوقف‌کردن انبوه تانک‌های پیش‌رونده نداشت. در آن وانفسا، هیچ شانسی برای غلبه بر دشمن نداشت. اما چون در دلش آب تکان نخورد، خدا مِن حیث لا یحتسب، راه چاره را به دلش انداخت. مسبب‌الاسباب، سلاح ژئوپلتیک را نشانش داد تا ابزار پیروزی‌اش جفت‌وجور شود.
 
دشت زیر پای تانک‌ها می‌لرزید و هور در چند قدمی آن‌ها موج می‌زد. آقا مهدی نگاهش به سیل‌بندهای حاشیۀ جزیره گره خورد و چیزی در ذهنش جرقه زد: اگر سیل‌بندها نبودند… فرمانده میان نگاه‌های مضطرب نیروها، دستی به ریش تُنکش کشید و لبخندی بر لب خشکش نشست. دستور داد سیل‌بندها را السّاعه منفجر کنند. کمی بعد، هور داشت تانک‌های بعثی را مثل جَرادٌ منتشر در دشت پراکنده می‌کرد و لشکر اسلام داشت پشت خاکریزها الله‌اکبر می‌گفت. خیبر، بزرگترین عملیات آبی و خاکی در تاریخ جنگ‌های مدرن که بیست‌روز قبل با تشکیلات وسیعی از قرارگاه‌های سپاه و ارتش و نیروی هوایی و با رمز مقدس «یا رسول‌الله (ص)» شروع شده بود، با رشادت سردار بزرگ اسلام آقا مهدی زین‌الدین فاتحانه به سرمنزل مقصود رسید.

 



-