وسعت و عظمتِ مضامين والاي زيارت عاشوراي امام حسين عليه السلام، ما را بر آن داشت تا با دسته بندي و تبيين محتواي ذكر شده در اين زيارت شريفه، و ارائه آن در قالب يك كتاب، گامي بسيار كوچك در مسير تعميق و گسترش معارف ديني برداريم ،كه اميدواريم مرضي درگاه خداوند واحد قرار گرفته و موجبات خشنودي حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام شده باشد. انشالله...
فصل اول: معرفت
الف) شناخت: اولين نكتهاي كه هنگام خواندن زيارت عاشورا به چشم مي خورد، توجه به شناخت جايگاهِ ولايتِ امام عليه السلام است. معرفت به امام از مهمترين دستوراتي است كه خداوند برآن و تاكيد ميكند تا جايي كه پيامبر اكرم مي فرمايند "من مات و لم يعرف امام زمانه، مات ميته الجاهليه"هركس امام زمان خود را نشناسد و بميرد به مرگ جاهليت[بدون اسلام] مرده است. اين معرفت و شناخت آنقدر در زندگي انسان تاثير گذار است كه مي تواند گذشته و آينده او را تحت تاثير قرار دهد، به همين سبب ميفرمايد كسي كه با معرفت امام رضا عليه السلام را زيارت كند، تمام گناهان او بخشيده ميشود. از طرفي نيز در آيات و روايات زيادي به اين نكته توجه شده كه علت دشمني انسان با خوبيها؛ جهل و عدم شناخت او نسبت به خوبيهاست. وقتي كسي مقام امامت را، مقام ولايت را نمي فهمد؛ زماني كه جايگاهِ رفيع حجت خدا را در تكوين جهان هستي و تشريع دين درك نمي كند؛ وقتي كسي شخصيت ممتازِ حسينبنعلي(عليه السلام) را نمي شناسد، آن وقت متاع بي ارزش دنيا، فرزند، ماديات، قدرت و... چشم او را پر مي كند؛ تاجايي كه مقابل امام زمانش صف آرايي ميكند. به زبان ديگر مي توان گفت انسان دشمن نادانستههاي خود است.
اما اين معرفت و شناخت [با اين همه تأكيد] چيست؟ و چگونه بدست ميآيد؟ بسياري از علما و مفسرين ميفرمايند:
اول آنكه جايگاه ولايت و امامت را بشناسد و رابطه آن را با خود و خداوند و جهان هستي به خوبي درك نمايد [كه ابتداي زيارت ائمه عليهم السلام به بخشي از آنها اشاره شده و مفصلتر آن در زيارت جامعه كبيره ذكر گرديده است]
دوم آنكه مصداق ظاهري اين مقام را بشناسد و بداند كه اين ويژگيها بر كداميك از افراد زمان تطابق دارد. به طور مثال در سال 61(هق) آيا يزيدِ ملعونِ شرابخوارِ سگباز، مي تواند مصداق چنين مفاهيم عظيمي باشد؟ مسَلماً نه! و تنها و تنها حسين ابن علي(عليه السلام) است كه داراي چنين صفات والايي است.
و سوم آنكه، امام را با جان و دل تبعيت كند [نشانهي معرفتِ عميقِ قلبي]
ب) ادب: پس از آنكه امام را شناختيم، نسبت به او كمال ادب و احترام را داشته باشيم. و ايشان را در گفتار و عمل بزرگ و گرامي بداريم. بسياري از علماي بزرگ اسلام، هنگام شنديدن نام اين بزرگواران به قصد ادب، دو زانو مي نشستند و يا اينكه ايستاده و دست بر سينه ميگذاشتند و بي شك اين ادب و احترام باعث شده تا مورد توجه و عنايات ويژه حضرات معصومين قرار گرفته و به درجات بالاي علمي و معنوي برسند.
ج) زمان: يكي از مهمترين ويژگيهاي انسان پيرو ولايت، شناخت حوادث، درك زمان و مقتضيات آن است. درتاريخ آمده كه برخي شيعيان بي بصيرت به امامان معصوم(عليهم السلام)اعتراض مي كردند كه چرا جنگ نمي كنيد؟ چرا صلح نمي كنيد؟ چرا ولايت عهدي را قبول مي كنيد؟ و [بسياري ديگر] كه ائمه هدي(عليهم السلام)با شكيبايي حوادث و رخدادها، تصميمات و پيامدهاي آن، امكانات و مقتضيات زمان را براي ايشان بيان ميكردند.
اگر شيعيان زمان امام حسين(عليه السلام) بصيرت داشتند و مي فهميدند كه تصميم امام(عليه السلام) براي جنگ با يزيد ملعون مسير تاريخ را تغيير مي دهد و مي ديدند كه اگر به ياري امام نياييند، زمين كربلا شاهد بزرگترين جنايت تاريخ خواهد بود و مصيبتي بر اهل عالم وارد ميشود كه در آسمان و زمين بي سابقه است، شايد هيچگاه امام را تنها نمي گذاشتند.
...اما اين عدم شناخت و درك زمان و عملكرد غلط، موجب شد تا فرزند رسول خدا آنگونه مظلومانه و بدون ياور به شهادت برسد.
فصل دوم: آتش
يكي ديگر از نكات مهم زيارت شريفهي عاشورا، مسئله دشمن شناسي است. غفلت از اين مسئله [شناخت دشمن] موجب مي شود تا انسان به آساني فريب نقشههاي شوم دشمن را بخورد و آرام آرام [خطوات] از مسير حق خارج شده و زماني چشم باز كند كه در لشگر يزيديان، امامِ زمانِ خود را كشته و پشيمانياش هيچ سودي نخواهد داشت. در تاريخ صدر اسلام و همچنين دوران معاصر، انسانها، گروهها و طيفهاي زيادي را مشاهده مي كنيم كه ابتداي راه در مسير حق بودند[حداقل در ظاهر] و شايد ميخواستند دلسوزانه براي اسلام تلاش كنند اما اين عدم شناخت دشمن موجب شد كه يا با دشمن همراه و همگام شوند و يا فريب نقشههاي آنان را خورده و به عنوان سربازِ بيجيره و مواجب آنان بر عليه اسلام ناب و ولايت حركت كردند.
الف) ريشه: هر بدعت، فتنه و مسير انحرافي كه درجامعه روي ميدهد، ريشه و بنيانگذاري دارد. يعني فردي يا افرادي آغاز كننده، تحريك كننده و پايهگذار اين حركت غلط در جامعه بوده و هستند. قرآن كريم و روايات ائمه معصومين(عليهم السلام) بخوبي نقش چنين افرادي را تبيين مي كنند و ميفرمايند: اينان مانند ريشههاي ناپاك يك درختِ ناپاكند، درختي كه هرچه ساقه و شاخه و برگ و ميوه ميدهد همگي ناپاك است و از آن ريشه تغذيه مي كند [نقش پايه گذاران] پس در بوجود آمدن هر حركت انحرافي و بدعت نامبارك در جامعه، اين ريشهها اثرگزار بوده، سهم دارند و مسئول اند.
ب) نقش: همواره در جبههي مقابل اسلام و حق، گروهها و افراد گوناگوني حضوردارند كه هركدام با نيت و انگيزهايي وارد ميدان شده و بنا بر توانمنديهايشان نقشِ خاصي را بر عهده گرفته اند. عدهاي فعاليت هاي رسانه اي دارند و با ابزار تبليغات و فريب وارد ميدان شده و مردم را نسبت به امام، مقام و جايگاه ولايتو حركت امام بدبين و مردد مي كنند؛ برخي با كمكهاي مادي و مالي دشمن را تجهيز ميكنند؛ گروهي با رفتار و عملكردشان به پيروزي باطل كمك مي كنند؛ عده اي به صورت علني وارد ميدان رزم و نبرد با امام ميشوند و در مقابل ذولي خدا، شمشير و نيزه و سنگ بر مي دارند؛ برخي با حضورشان موجب دلگرمي دشمن شده و به آنها روحيه و اميدواري مي دهند،گروهي نيز با آنكه درظاهر هيچ نقشي ندارند اما سكوت ميكنند و قلباً دوستدار و طرفدار اين دشمنان و دشمني هايشان هستند [اللهم العنهم جميعا]
ج) عملكرد: اهل باطل هميشه از يكراه و يكروش دربرابر حق استفاده نمي كنند، حقهها، نيرنگها و لباسهاي گوناگون برتن دارند و هربار با روشي و سبكي جديد به ميدانِ مبارزه با حق مي آيند كه بايد آنها را شناخت تا نهتنها در دام مكرشان نيافتاد بلكه بتوان راه مقابله و شكست آن را نيز بدرستي پيدا كرد. اينان، روزي ثروتمندان و روشنفكران را بر عليه امام عليه السلام متحد مي كنند و زماني قرآن بر سر نيزهها مي برند، گاهي هم همسر پيامبر را سوار بر شتر سرخ مو به ميدان مي آورند، روزي لشگري از مفتي ها، نمازشب خوانها، و اهل عبادت را در صف خوارج جمع مي كنند و گاهي نيز با دروغ و نيرنگ، امام عليه السلام را فاقد صلاحيت و لياقت براي امر خلافت و ولايت معرفي مي كنند[استجير بالله] و حادثه اي بزرگ در تاريخ اسلام و انسان مي آفريند.
عملكرد پيروان حق نيز بسيار مهم و لغزش پذير است، بدين معنا كه گاهي افرادي با عملكرد غلط خود موجبات خوشحالي دشمن را فرهم مي آورند و از اين روست كه ائمه بزرگوار(عليهم السلام) مرتباً، شيعيان را گوشزد ميكنند كه مراقب باشيد كاري نكنيد كه موجبات شادي، خوشحالي و اميد دشمنان ما بشود.
نكته بسيار مهم ديگر اينكه، برخي از شيعيان نيز ممكن است در باورهاي اعتقادي و يا حركت اجتماعي خود دچار لغزش شوند [كه بايد سريعا آن را اصلاح كنند] اما آنچه مهم است و مورد تاكيد قرآن كريم و امامان معصوم (عليهم السلام) بوده و هست، مرزبندي روشن و مشخص و اعلام برائت از دشمنان در گفتار و عمل است [بَرِئْتُ اِلَىاللَّهِ] كه اگر نباشد در مدتي كوتاه انسان را از صف حق خارج كرده و وارد جبههي يزيد ميكند.
فصل سوم: انتظار
شايد بتوان گفت كه زيارت عاشوراي امام حسين عليهالسلام، خط حركتي است روشن از قيام حسين ابن علي (عليهالسلام) تا قيام منتقم كربلا. و پيوندي است عميق از واقعه كربلا [و آتشي كه در سينههاست] تا ظهور امام زمان(عجل الله تعالي فرجه) و شايد به همين دليل باشد كه نظريه پردازان صهيونيست* معتقدند كه شيعه چون پرنده اي بلند پرواز است؛ پرندهاي كه دوبال دارد، يكي بال سرخ شهادت كه ريشه و منشا آن كربلاي حسيني است و ديگري بال سبز انتظار، اين پرنده زره اي محكم به نام ولايت فقيه برتن كرده و تا شيعه پيرو فرهنگ حسيني و عاشق شهادت است و انتظار ظهور مصلح آخر الزمان را ميكشد و از ولايت فقيه [كه ركن شيعه در زمان غيبت است] تبعيت ميكند، شكست ناپذير است.
فصل چهارم: دعا
درباره آداب، جايگاه و اهميت دعا در كتب گوناگون مفصلاً بحث شده است اما آنچه در اينجا موضوع بحث است، اين است كه ائمه معصومين(عليهم السلام) در خلال زيارت شريفه عاشورا چه دعاها و خواستههايي را به شيعيان تعليم دادهاند تا روشنگر وظيفه و راه شيعيان باشد كه امام رضا(عليه السلام) مي فرمايند هركس دعا كند اما همّت و عمل نكند، خود را مسخره كرده است و اين بدين معناست كه دعا بايد همراه با كوشش جهت رسيدن به آن خواسته باشد و به بيان ديگر، دعا هموار كنندهي راه كسي است كه در راهي تلاش و همت ميكند.
دعا براي:
1- خواري و نابودي دشمنان
2- عظمت بخشيدن و گرامي تر شدن امام
3- توفيق همراهي و كمك به امام
4- كسب معرفت نسبت به امام و دوستان و پيروان واقعي ايشان
5- توفيق دشمني و برائت جستن از دشمنان
6- ثبات قدم در راه حق و تا آخرين لحظه كنار امام بودن
7- كسب اَجر بخاطر قلب جريحه دار شده و غمناك در غم امام
8- پيشگامي در ولايت پذيري و دشمن ستيزي
9- زندگي و مرگي همچون اهل بيت(عليهم السلام) داشتن
10- شفاعت امام(عليه السلام) در روز ورود
فصل پنجم: راه
شايد و بلكه حتماً مي توان گفت موضوع محوري و اصلي كه عمود خيمهي زيارت عاشورا بر آن استوار شده، چگونگي و راه تقرب به درگاه خداوند متعال و چهارده نور پاك مي باشد! آن چيزي كه آرزوي تمام موحدان در تاريخ بوده و هست...
خداوند متعال اين راه را اينگونه مشخص ميكند:
الف) مرزبندي روشن، نفرت و دوري كردن از دشمن
ب) محبت، دوستي و پيروي از ولايت و امامت
در اين زيارت شريفه مي خوانيم:
اَللّهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَفى هذَاالْيَوْمِ وَ فى مَوْقِفى هذاوَ اَيّامِ حَياتىبِالْبَراَّئَهِ مِنْهُمْ وَاللَّعْنَةِ عَلَيْهِمْ وَ بِالْمُوالاتِ لِنَبِيِّكَوَ آلِ نَبِيِّكَ عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمُ اَلسَّلامُ
خداوندا ! به تو تقرب مي يابم در اين روز و در اينجا و در تمام طول زندگانيم؛
بهوسيلهبرائت و بيزاري جستن از دشمنان و خواركردن و دشمني با ايشان و دوستي و تبعيت از پيامبر گرامي و آل عصمت و طهارت.(عليهم السلام)
وَ اَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ اِلَيْكُمْبِمُوالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ وَلِيِّكُمْوَ بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ وَالنّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ
اي اهلبيت پيامبر! به خداوند و سپس به شما تقرب مي يابم؛ بهوسيله تبعيت از شما و دوستان شما و دور شدن و بيزاري جستن از دشمنان شما و دوستان آنها و هر كس كه از دشمنانتان پيروي كند.
يا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّى اَتَقَرَّبُاِلى اللَّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ وَ اِلى اميرِالْمُؤْمِنينَ وَ اِلى فاطِمَةَ وَاِلَى الْحَسَنِوَ اِلَيْكَ بِمُوالاتِكَ وَبِالْبَراَّئَةِ مِمَّنْ قاتَلَكَ وَ نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ
اي اباعبدالله! همانا من به درگاه خداوند و رسول او و اميرالمونين و حضرت فاطمه زهرا(سلام الله) و برادر عزيزتان و شما تقرب ميابم؛بهوسيله پيروي از شما و دوري جستن از هركسي كه به هر نحو به شما ستم كرده است...
فصل ششم: اقرار به زبان
پس از آنكه با چگونگي رسيدن به مقام قرب الهي آشنا شديم، خداوند ميخواهد تا اين مرزبندي و نفرت از دشمنان از يك سو و محبت اهل بيت را از سوي ديگر آشكار كنيم و از حد اعتقاد قلبي فراتر رويم. اين حداقل كاري است كه ميتوان انجام داد، و از ثمرات آن مي توان به موارد زير اشاره كرد:
اول) آنكه در دل دشمنان، نااميدي، رعب و ترس ايجاد مي كند
دوم) آنكه دوستان اهلبيت را دلگرم و اميدوار ميكند
سوم) آنكه اين ذكر زباني، اثر تكويني در باطن انسان مي گذارد و روح او را در حالتي از تعادل قرار مي دهد
چهارم) آنكه اين نفرت و محبت، دو صفت والاي مومن [تولي - تبري] را در وجود انسان نهادينه كرده و آنرا زنده و پويا نگه ميدارد.
پنجم) آنكه ذكر زباني، مقدمه اي براي ورود به مرحله تولي و تبريِ عملي است.
براي اين منظور، خداوند امر به اقرار لساني و زبانيمي فرمايد!
اللهم العن اول... اللهم العن اسّس... اللهم العن دفعتكم... اللهم العنهم جميعا
السلام عليك يااباعبدالله... السلام علي الحسين(عليه السلام) ... السلام عليك يابن فاطمه(سلام الله)... السلام عليك يا ثارالله... جميعا سلام الله ابدا
فصل ششم: عمل
از ويژگي هاي بسيار مهمِ مكتب شيعه، ميارزه است. مبارزه عليه تماميت كفر و مصاديق آن! تماميت ظلم و مصاديق آن! و به همين دليل است كه خداوند متعال، اقرار لساني و گفتنِ زباني را نيز كافي نمي داند و به شيعيان دستور ميدهد كه با دشمنان ولايت و امامت؛ هرگونه كه مي توانيد، وارد جنگ و مبارزهي عملي شويد. و جالب آنكه خداوند، اين مبارزه را محصور در زمان خاصي نمي كند، بلكه مي فرمايد: تا روز قيامت با دشمنانِ ولايت مبارزه كرده و از دوستان اهل بيت حمايت كنيد.
انّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ
من در صلح و دوستيم با دوستان شما و در جنگ و مبارزهام با دشمنان شما تا روزي كه برانگيخته شوم.
اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَ وَلِىُّ لِمَنْ والاکُمْ وَ عَدُوُّلِمَنْ عاداکُمْ
من در صلح و دوستيم با دوستان شما و در جنگ و مبارزهام با دشمنان شما و پيروي ميكنم كساني را كه از شما پيروي ميكنند و دشمني مي كنم با كساني كه با شما دشمني مي كنند.
و در همين راستا عالم بزرگ شيعه، سيد روح الله خميني(ره) مي فرمايد: تا شرك و كفر هست، مبارزه هست! و تا مبارزه هست، ما هستيم!
فصل آخر: شكر
بارها هنگام خواندن زيارت عاشورا اين سوال به ذهن خطور مي كند كه چرا براي چنين مصيبت عظيمي ما سجدهي شكر بجا مي آوريم؟؟ [اللهم لك الحمد...]
پاسخهاي زيادي به اين سوال داده شده و آن اينكه مومن بايد دورانديش باشد، دقيق و عميق، مومن فريب ظاهر را نمي خورد، مومن انديشمند است و نگاه مي كند و ميبيند كه درست است امام حسين(عليهم السلام) در غريبي و مظلوميت به شهادت رسيده اند[و آتشي در سينه دارد] اما به بركت اين خون پاك و به وسيله ي اين بدنهاي پاك اسلام زنده شد، توحيد و رسالت زنده شدند، امامت و ولايت احيا شد و در حقيقت، اين مصيبتها و اين جانها دين را براي هميشه بيمه كردند...
اللهم لك الحمد حمد الشاكرين
1- برادران اهل سنت همگي –به جز عده بسيار كمي ناصبي- از دوستداران اهلبيت پيامبر بوده، به نحوي كه در ايام محرم حسيني خيمههاي عزا بپا ميدارند و دسته جات عزاداري راه مي اندازند [مانند بسياري از هموطنان ارمني و كليمي و.. ديگر] و اختلاف ما با ايشان يك بحث علمي است در خلافت و نه در محبت...
2- بنابر آيات قران و روايات [و فتواي مراجع شيعه] اهانت به مقدسات و تحريك و ايجاد دشمني بين مسلمانان خلاف سيره اهلبيت بوده و شرعا حرام است.
3- امروز دشمنان اصلي اهلبيت(عليهم السلام) [كه همّت برنابودي مذهب تشيع دارند] انديشه استكباري غرب و در راس آن آمريكا، انگليس، اسرائيل و هم پيمانان خارجي و پيروان داخلي آنانقرار دارد كه هرجا بتوانند ريشه اسلام و شيعه را مي خشكانند و هرجا كه نتوانند، سعي ميكنند -با القاي انديشههاي التقاطي و منحرف- يك اسلام بي تحرك، پوك و تحريف شده را جايگزين اسلام ناب محمدي(صلوات الله عليه) كنند.
همانگونه كه بنياميه چنين ميخواستند...
[زبان-شناخت-ادب] اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يااَباعَبْدِاللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُعَلَيْكَ يا خِيَرَةَ اللَّهِ و َابْنَ خِيَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَاَميرِالْمُؤْمِنينَ و َابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَاَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ فاطِمَةَسَيِّدَةِ نِساَّءِ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَاللَّهِوَابْنَ ثارِهِ وَ الْوِتْرَ الْمَوْتُور اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الاَْرْواحِالَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكُمْ مِنّى جَميعاً سَلامُ اللَّهِ اَبَداً مابَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ[زمان]يا اَباعَبْدِاللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِالرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَ عَلى جَميعِاَهْل ِالاِْسْلامِو َجَلَّتْ وَعَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمواتِ عَلى جَميعِ اَهْلِ السَّمواتِ
[زبان-ريشه] فَلَعَنَاللَّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اَهْلَالْبَيْتِوَ
[زبان-نقش] لَعَنَ اللَّهُاُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ و َاَزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتىرَتَّبَكُمُ اللَّهُ فيهاو َلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةًقَتَلَتْكُمْ وَلَعَنَاللَّهُالْمُمَهِّدينَلَهُمْبِالتَّمْكينِمِنْقِتالِكُمْ
[مرزبندي] بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْمِنْهُمْ وَمِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِياَّئِهِم[عمل]يا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّى سِلْمٌلِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ
[زبان-گروهها]وَ لَعَنَ اللَّهُآلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ وَ لَعَنَ اللَّهُ بَنى اُمَيَّةَ قاطِبَةً وَ لَعَنَاللَّهُ ابْنَ مَرْجانَةَوَ لَعَنَ اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَلَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَتَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ[ادب]بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى [زمان]لَقَدْ عَظُمَمُصابى بِكَ
[دعا] فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَ مَقامَكَوَ اَکْرَمَنى بِكَ[انتظار]اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍصَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ و َآلِهِ[دعا]اَللّهُمَّاجْعَلْنى عِنْدَكَ وَجيهاًبِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ[راه] يا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّى اَتَقَرَّبُاِلى اللَّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ وَ اِلى اميرِالْمُؤْمِنينَ وَ اِلى فاطِمَةَ وَاِلَى الْحَسَنِوَ اِلَيْكَ بِمُوالاتِكَ وَبِالْبَراَّئَةِ مِمَّنْ قاتَلَكَ وَ نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ وَبِالْبَرائَةِمِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِعَلَيْكُمْ[مرزبندي]وَ اَبْرَءُ اِلَى اللّهِ وَ اِلىرَسُولِهِ
[ريشه] مِمَّنْ اَسَسَّ اَساسَ ذلِكَ وَ بَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَ جَرى فىظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَ على اَشْياعِكُمْ [مرزبندي]
بَرِئْتُ اِلَىاللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ[راه] اَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ اِلَيْكُمْبِمُوالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ وَلِيِّكُمْوَ بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ وَالنّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَ
[مرزبندي-نقش] بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ[عمل]اِنّى سِلْمٌ لِمَنْسالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَ وَلِىُّ لِمَنْ والاکُمْ وَ عَدُوُّلِمَنْ عاداکُمْ
[دعا] فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَنىبِمَعْرِفَتِكُمْ وَمَعْرِفَةِ اَوْلِياَّئِكُمْ وَ[دعا]رَزَقَنِى الْبَراَّئَةَ مِنْاَعْداَّئِكُمْاَنْ يَجْعَلَنى مَعَكُمْ فِى الدُّنْياوَالاْخِرَةِ وَاَنْ يُثَبِّتَ لى عِنْدَكُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ[دعا]وَ اَسْئَلُهُ اَنْ يُبَلِّغَنِىالْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ[انتظار] وَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارى مَعَاِمامٍ هُدىً ظاهِرٍ ناطِقٍ [بِالْحَقِّ] مِنْكُمْ[دعا-شناخت]
وَ اَسْئَلُ اللَّهَ بِحَقِّكُمْوَبِالشَّاْنِ الَّذى لَكُمْ عِنْدَهُ اَنْ يُعْطِيَنى بِمُصابى بِكُمْ اَفْضَلَ مايُعْطى مُصاباً بِمُصيبَتِهِ مُصيبَةً
[زمان] مااَعْظَمَهوَ اَعْظَمَ رَزِيَّتَها فِى الاِْسْلامِوَ فى جَميعِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ
[دعا-ادب] اَللّهُمَّ اجْعَلْنى فى مَقامى هذا مِمَّنْتَنالُهُ مِنْكَ صَلَواتٌ وَ رَحْمَةٌ وَ مَغْفِرَةٌ[دعا-شناخت]اَللّهُمَّ اجْعَلْمَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِمُحَمَّدٍاَللّهُمَّ
[شادي] اِنَّهذا يَوْمٌ تَبرَّکَتْ بِهِ بَنُو اُمَيَّةَ وَ ابْنُ آکِلَةِ الَْآکبادِ اللَّعينُابْنُ اللَّعينِ عَلى لِسانِكَ وَ لِسانِ نَبِيِّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِوَآلِهِفى کُلِّ مَوْطِنٍوَ مَوْقِفٍ وَقَفَ فيهِ نَبِيُّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ
[زبان-گروهها] اَللّهُمَّ الْعَنْ اَباسُفْيانَ وَمُعوِيَةَ وَ يَزيدَ بْنَ مُعاوِيَةَ عَلَيْهِمْ مِنْكَ اللَّعْنَةُ اَبَدَالاْبِدينَوَ
[شادي]هذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيادٍ وَ آلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَيْنَ صَلَواتُاللَّهِ عَلَيْهِاَللّهُمَّ فَضاعِفْ عَلَيْهِمُاللَّعْنَ مِنْكَ وَ الْعَذابَ [الاَْليمَ] [راه]اَللّهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَفى هذَاالْيَوْمِ وَ فى مَوْقِفى هذاوَ اَيّامِ حَياتىبِالْبَراَّئَهِ مِنْهُمْ وَاللَّعْنَةِ عَلَيْهِمْ وَ بِالْمُوالاتِ لِنَبِيِّكَوَ آلِ نَبِيِّكَ عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمُ اَلسَّلامُ
صد مرتبه ميگويي: [زبان-ريشه-نقش] اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلىذلِكَاَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتىجاهَدَتِ الْحُسَيْنَ وَ شايَعَتْ وَبايَعَتْ وَ تابَعَتْعَلى قَتْلِهِ اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَميعاً
صد مرتبه ميگويي:[زبان-شناخت-ادب] اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يااَباعَبْدِاللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتىحَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ [اَبَداً] ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْاَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلىعَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِالْحُسَيْنِ
پس مى گويى:[زبان-ريشه-گروه] اَللّهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍبِاللَّعْنِ مِنّى وَ ابْدَاءْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ الثّانِىَ وَالثّالِثَ وَالرّابِعَاَللّهُمَّ الْعَنْ يَزيدَ خامِساً وَالْعَنْ عُبَيْدَ اللَّهِ بْنَ زِيادٍ وَ ابْنَ مَرْجانَةَ وَ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍوَ شِمْراً وَ آلَ اَبى سُفْيانَ وَ آلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ اِلى يَوْمِالْقِيمَةِ
به سجده مى روى و مىگوئي: [شكر] اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَالشّاکِرينَ لَكَ عَلىمُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلىعَظيمِ رَزِيَّتي
[دعا] اَللّهُمَّارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍعِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَيْنِ الَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْدُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ
فقيه عاليقدر جهان تشيع حضرت آيت الله العظمي خامنه اي(دامه بركاته) در طي 23 سال تصدي امر ولايت شيعيان، به مناسبتهاي مختلف، ابعاد گوناگونِ قيام عاشورا و حركتِ عظيمِ جدِ بزرگوارشان حضرت حسينابنعلي عليه السلام را مورد برسي قرار دادهاند. در ادامهي اين بحث، موضوعِ "درس ها و عبرت هاي عاشورا " از بين سخنان ايشان (به صورت مختصر) گزينش و تدوين شده است. اميد است روشن كننده راه تمامي محبين واقعي اهل بيت عليهم السلام باشد. انشالله...
سير و مسير تدوين فرمايشات ايشان به گونهي زير است:
بررسي حيات پر بركت امام عليه السلام در 3 دوره
درس هاي عاشورا
شاخصه هاي حكومت نبوي
دسته بندي جامعه اسلامي
برسي هريك از گروهها
ذكر مصاديق
عبرت گرفتن از عاشورا
بررسي حيات پر بركت حضرت حسينابنعلي عليه السلام
دوره اول: "در دوران حيات پيامبر اكرم، امام حسين عبارت است از كودك نور ديدهى سوگلى پيامبر. پيامبر اكرم دخترى به نام فاطمه سلام الله دارد كه همهى مردم مسلمان در آن روز مىدانند كهپيامبر فرمود: «انّ اللَّه ليغضب لغضب فاطمة»؛ اگر كسى فاطمه را خشمگين كند، خدا راخشمگين كرده است. «و يرضى لرضاها» اگر كسى او را خشنود كند، خدا را خشنود كرده است. همسر او هم جوان، شجاع، شريف، از همه مؤمنتر، از همه باسابقهتر، از همه شجاعتر و در همهىميدانها حاضر است. كسى است كه اسلام به شمشير او مىگردد؛ هر جايى كه همه درمىمانند، اين جوان جلو مىآيد، گرهها را باز مىكند و بنبستها را مىشكند. حسين عليه السلام فرزند نازنين اين دو انسان بزرگوار اسلام است.
پيامبر دربارهى امام حسن و امام حسينِ شش، هفت ساله فرمود: «سيّدى شباب اهلالجنّه»؛ اينها سرور جوانان بهشتند. اينها كه هنوز كودكند، جوان نيستند؛ اماپيامبر مىفرمايد سرور جوانان اهل بهشتند. يعنى در دوران شش، هفت سالگى هم در حدّيك جوان است؛ مىفهمد، درك مىكند، عمل مىكند، اقدام مىكند، ادب مىورزد و شرافتدر همهى وجودش موج مىزند.
اگر آن روز كسى مىگفت كه اين كودك به دست امّت همينپيامبر، بدون هيچگونه جرم و تخلّفى به قتل خواهد رسيد، براى مردم غيرقابل باوربود؛ همچنان كه پيامبر فرمود و گريه كرد و همه تعجّب كردند كه يعنى چه؛ مگرمىشود؟!"
دوره دوم: دورهى بيستوپنجسالهى بعد از وفات پيامبر تا حكومت اميرالمؤمنين است. حسينِ جوان،بالنده، عالم و شجاع است. در جنگها شركت مىجويد، در كارهاى بزرگ دخالت مىكند، همهاو را به عظمت مىشناسند؛ نام بخشندگان كه مىآيد، همهى چشمها به سوى اوبرمىگردد. در هر فضيلتى، در ميان مسلمانان مدينه و مكه، هر جايى كه موج اسلام رفتهاست، مثل خورشيدى مىدرخشد. همه براى او احترام قائلند. خلفاى زمان، براى او وبرادرش احترام قائلند و در مقابل او، تعظيم و تجليل و تبجيل و تجليل مىكنند و نامشرا به عظمت مىآورند. جوان نمونهى دوران، و محترم پيش همه. اگر آن روز كسى مىگفتكه همين جوان، به دست همين مردم كشته خواهد شد، هيچ كس باور
دوره سوم: دورهى بعد از شهادت اميرالمؤمنين است؛ يعنى دورهى غربت اهل بيت. امام حسن و امامحسين عليهماالسّلام باز در مدينهاند. امام حسين، بيست سال بعد از اين مدت، به صورتامام معنوى همهى مسلمان، مفتى بزرگ همهى مسلمانان، مورد احترام همهى مسلمانان،محل ورود و تحصيل علم همه، محل تمسّك و توسّل همهى كسانى كه مىخواهند به اهل بيتاظهار ارادتى بكنند، در مدينه زندگى كرده است. شخصيت محبوب، بزرگ، شريف، نجيب، اصيلو عالم. او به معاويه نامه مىنويسد؛ نامهاى كه اگر هر كسى به هر حاكمى بنويسد،جزايش كشته شدن است. معاويه باعظمتِ تمام اين نامه را مىگيرد، مىخواند، تحمّلمىكند و چيزى نمىگويد. اگر در همان اوقات هم كسى مىگفت كه در آيندهى نزديكى،اين مرد محترم شريفِ عزيزِ نجيب - كه مجسّمكنندهى اسلام و قرآن در نظر هر بينندهاست - ممكن است به دست همين امّت قرآن و اسلام كشته شود - آن هم با آن وضع - هيچكستصوّر هم نمىكرد؛ اما همين حادثهى باورنكردنى، همين حادثهى عجيب و حيرتانگيز،اتّفاق افتاد.
الف) درسهاي عاشورا: "بحث درسهاى عاشورا كه يك بحث زنده و جاودانه و هميشگى است و مخصوص زمان معيّنى نيست."
"درس فداكارى و ديندارى و شجاعت و مواسات و درس قيام للَّه و درس محبّت و عشق است.يكى از درسهاى عاشورا، همين انقلاب عظيم و كبيرى است كه شما ملت ايران پشت سر حسينزمان و فرزند ابىعبداللَّه الحسين عليهالسّلام انجام داديد"
"عاشورا درس مىدهد كهبراى حفظ دين، بايد فداكارى كرد. درس مىدهد كه در راه قرآن، از همه چيز بايد گذشت. درس مىدهد كه در ميدان نبرد حق و باطل، كوچك و بزرگ، زن و مرد، پير و جوان، شريف ووضيع و امام و رعيت، با هم در يك صف قرار مىگيرند. درس مىدهد كه جبههى دشمن باهمهى تواناييهاى ظاهرى، بسيار آسيبپذير است.درس مىدهد كه درماجراى دفاع از دين، از همه چيز بيشتر، براى انسان، بصيرت لازم است. بىبصيرتهافريب مىخورند! بىبصيرتها در جبهه باطل قرار مىگيرند؛ بدون اينكه خود بدانند. همچنان كه در جبههى ابنزياد، كسانى بودند كه از فساق و فجار نبودند، ولى ازبىبصيرتها بودن..."
ب) عبرتهاي عاشورا: "عاشورا غير از درسها، عبرتهايى هم دارد. بحث عبرتهاى عاشورا مخصوص زمانى است كه اسلام حاكميت داشته باشد. حداقل اين است كه بگوييم عمدهى اين بحث، مخصوص به اينزمان است؛ يعنى زمان ما و كشور ما، كه عبرت بگيريم"
"عبرت ماجراى امام حسين اين است كه انسان فكر كند در تاريخ و جامعهى اسلامى؛ آن همجامعهاى كه در رأس آن، شخصى مثل پيامبر خدا - نه يك بشر معمولى - قرار دارد و اينپيامبر، ده سال با آن قدرت فوق تصوّر بشرى و با اتّصال به اقيانوس لايزال وحى الهىو با حكمت بىانتها و بىمثالى كه از آن برخوردار بود، در جامعه حكومت كرد و بعد چه حادثهاى اتّفاق افتاد و چه ميكروبى وارد كالبد اين جامعه شد كهبعد از گذشت نيم قرن از وفات پيامبر و بيست سال از شهادت اميرالمؤمنين عليهماالسّلام، در همين جامعه و بين همين مردم، كسى مثل حسين بن على را با آن وضع بهشهادت مىرسانند؟!"
براي برسي عبرتهالازم است شاخصه هاي حكومت نبوي تبيين گردد:
اول) معرفت: "معرفت شفّاف و بىابهام؛ معرفت نسبت به دين، معرفت نسبت به احكام، معرفت نسبت بهجامعه، معرفت نسبت به تكليف، معرفت نسبت به خدا، معرفت نسبت به پيامبر، معرفت نسبتبه طبيعت. و همين معرفت بود كه به علم و علم اندوزى منتهى مي شد."
دوم) عدالت: "عدالت مطلق و بىاغماض بود. عدالت در قضاوت، عدالت در برخورداريهاى عمومى و نهخصوصى - امكاناتى كه متعلّق به همهى مردم است و بايد بين آنها با عدالت تقسيم شود - عدالت در اجراى حدود الهى، عدالت در مناصب و مسوؤليتدهى و مسؤوليت پذيرى. البتهعدالت، غير از مساوات است؛ اشتباه نشود. گاهى مساوات، ظلم است. عدالت، يعنى هر چيزىرا به جاى خود گذاشتن و به هر كسى حقّ او را دادن".
سوم) معنويت:"عبوديّت كامل و بىشريك در مقابل پروردگار؛ يعنى عبوديّت خدا از كار و عمل فردى مانندعبوديّت در نماز كه بايد قصد قربت داشته باشد، تا عبوديّت در ساخت جامعه، در نظامحكومت، نظام زندگى مردم و مناسبات اجتماعى ميان مردم بر مبناى عبوديّت خدا."
چهارم) عشق: "عشق و عاطفهى جوشان. اين هم از خصوصيّات اصلى جامعهى اسلامى است؛ عشقِ به خدا، عشقخدا به مردم؛ محبت، عشق، محبت به همسر،محبّت به فرزند محبت به برادران مسلمان،محبّت به پيامبر، محبّت به اهل بيت عليهم السلام؛ «الاّ المودّةفى القربى»"
در ادامه و قبل از ورود كامل به بحث عبرت ها، شناختِ دو طيف انديشه اي جامعه، يعني عوام و خواص لازم است:
خواص: "كسانى هستند كه بر مبناى فكر خود، از روى فهميدگى و آگاهى و تصميمگيرى كارمىكنند. راهى را مىشناسند و در آن راه - كه به خوب و بدش كار نداريم - گامبرمىدارند اسمشان را «خواص» مىگذاريم."
عوام: "كسانىهستند كه نمىخواهند بدانند چه راهى درست و چه حركتى صحيح است. در واقع نمىخواهندبفهمند، بسنجند، به تحليل بپردازند و درك كنند. به تعبيرى ديگر، تابع جَوّند. بهچگونگى جوّ نگاه مىكنند و دنبال آن جوّ به حركت در مىآيند. اسم اين قسم از مردمرا «عوام» مىگذاريم."
نكته:"بدانيد «خواص» كه مىگوييم، معنايش صاحب لباسِ خاصى نيست. ممكن است مرد باشديا زن باشد. ممكن است تحصيلكرده باشد، ممكن است تحصيل نكرده باشد. ممكن استثروتمند باشد، ممكن است فقير باشد. ممكن است انسانى باشد كه در دستگاههاى دولتىخدمت مىكند، ممكن است جزو مخالفين دستگاههاى دولتىِ باشد. خواص كهمىگوييم يعنى كسانى كه وقتىعملى انجام مىدهند، موضعگيرىاى مىكنند و راهى را انتخاب مىكنند، از روى فكر وتحليل است. مىفهمند و تصميم مىگيرند و عمل مىكنند. نقطهى مقابلشهم «عوام»است. كسانى كه وقتى جوّ به سمتى مىرود، آنها هم دنبالش مىروندو تحليل نميكنند. يك وقت مردم مىگويند «زنده باد!» اين هم نگاه مىكند، مىگويد «زنده باد!» يك وقتمردم مىگويند «مرده باد!» نگاه مىكند، مىگويد «مرده باد»!"
علل انحراف عوام:
اول: "بايد كسانى كه دلسوزند، نگذارند معيارهاى الهى در جامعه عوض شود. اگر معيار تقوا درجامعه عوض شد، معلوم است كه انسان با تقوايى مثل حسين بن على عليهالسّلام، بايدخونش ريخته شود. اگر زرنگى و دست و پا دارى در كار دنيا و پشت هم اندازى و دروغگويىو بىاعتنايى به ارزشهاى اسلامى ملاك قرار گرفت واويلاست، همهى كار انقلاب ما هم اين بود كه درمقابل معيارهاى باطل و غلط مادى جهانى بايستد و آنها را عوض كند"
دوم: "من يك آيه از قرآن را در پاسخ به اين سؤال مطرح مىكنم. قرآن جواب ما را داده است. قرآن، آن درد را به مسلمين معرفى مىكند. آن آيه اين است كه مىفرمايد: «فخلف منبعدهم خلف اضاعوا الصّلاة و اتبعوا الشهوات فسوف يلقون غيا.» دو عامل، عامل اصلىاين گمراهى و انحراف عمومى است: يكى دور شدن از ذكر خدا كه مظهر آن نماز است. فراموش كردن خدا و معنويت؛ حساب معنويت را از زندگى جدا كردن و توجه و ذكر و دعا وتوسل و طلب از خداى متعال و توكل به خدا و محاسبات خدايى را از زندگى كنار گذاشتن. دوم «و اتبعوا الشهوات»؛ دنبال شهوترانيها رفتن؛ دنبال هوسها رفتن و در يك جمله: دنياطلبى. به فكر جمعآورى ثروت، جمعآورى مال و التذاذ به شهوات دنيا افتادن. اينها را اصل دانستن و آرمانها را فراموش كردن. اين، درد اساسى و بزرگ است. ما همممكن است به اين درد دچار شويم. اگر در جامعه اسلامى، آن حالت آرمانخواهى از بينبرود يا ضعيف شود؛ هر كس به فكر اين باشد كه كلاهش را از معركه در ببرد و از ديگراندر دنيا عقب نيفتد؛ اينكه «ديگرى جمع كرده است، ما هم برويم جمع كنيم و خلاصه خودو مصالح خود را بر مصالح جامعه ترجيح دهيم»، معلوم است كه به اين درد دچار خواهيمشد"
سوم: "يكى از مسائلى كه عامل اصلى چنين قضيهاى شد، اين بود كه رواج دنيا طلبى و فساد وفحشا، غيرت دينى و حسّاسيتِ مسؤوليت ايمانى را گرفت. اينكه ما روى مسألهى فساد وفحشا و مبارزه و نهى از منكر و اين چيزها تكيه مىكنيم، يك علّت عمدهاش اين است كهجامعه را تخدير مىكند. همان مدينهاى كه اوّلين پايگاه تشكيل حكومت اسلامى بود،بعد از اندك مدّتى به مركز بهترين موسيقيدانان و آوازخوانان و معروفترين رقاصّانتبديل شد؛ تا جايى كه وقتى در دربار شام مىخواستند بهترين مغنّيان را خبر كنند، ازمدينه آوازه خوان و نوازنده مىآوردند!"
دسته بندي خواص:"پيامبر اكرم صلوات الله عليه فرمودند: «لا تصلح عوام هذه الامّة الاّ بخواصّها»؛ اصلاح تودهى مردم، بهاصلاحزبدگان و نخبگان هر كشور و جامعه بستگى دارد. از پيغمبر پرسيدند زبدگان چهكسانى هستند - «قيل يا رسول اللَّه و ما خواصّ امّتك؟» - فرمود: «خواصّ امّتىالعلماء و الأمراء»؛ دانشمندان، روشنفكران، آگاهان، امرا و زمامداران، خواص ونخبگان امتند"
الف) خواص اهل باطل: يك عده انسان هاي اهل فكر، اهل تدبير، اهل تحليل كه مقابل حق و ضد حقّند. اگر به صدر اسلام برگرديم، بايد اينطور بگوييم كه «عدّهاى اصحاب معاويه و طرفدار بنىاميّهاند» بينطرفداران بنىاميّه هم، افراد با فكر، عاقل و زرنگ بودند. آنها هم جزو خواصند!
"شما از خواص طرفدار باطل چه توقّع داريد؟ بديهى است توقّع اين است كه بنشينند عليهحق و عليه شما برنامهريزى كنند. لذا بايد با آنها بجنگيد. با خواص طرفدار باطلبايد جنگيد. اينكه ترديد ندارد."
ب) خواص اهل حق: "عدّهاى اهل فكر و فرهنگ و معرفتند و براى جبههى حق كار مىكنند. فهميدهاند حق باكدام جبهه است. حق را شناختهاند و براساس تشخيص خود، براى آن، كار و حركت مىكنند. اگر باز به صدر اسلام برگرديم، بايد اين طور بگوييم كه «عدّهاى كه اصحاب اميرالمؤمنينو امام حسين عليهما السّلام هستند و طرفدار بنىهاشمند»"
دسته بندي خواص طرفدار حق:"به سراغِ خواصِ طرفدار حق كه مىرويم.همهى دشوارى قضيه، از اينجا به بعد است. عزيزانمن! خواصِ، دو نوعند!"
نوع اول: "يك نوع كسانى هستند كه در مقابله با دنيا، زندگى، مقام، شهوت، پول، لذّت، راحت، نامو همهى متاعهاى خوبْ كه قرار مي گيرند حاضرند دينشان را قربانى دنيايشان كنندآنان حق را مي شناسند، ولى درعينحال مقابل متاع دنيا، پايشان مىلرزد."
نوع دوم: "آنهايي كه ضمن بهره بردن از متاعهاى دنيوى،در صورت لزوم و آنجا كه پاى امتحان سخت پيش مىآيد، مىتوانند ازآن متاعها به راحتى دست بردارند"
نكته: "اگر در جامعهاى، آن نوعِ خوبِ خواصِ طرفدارِحق؛ يعنى كسانى كه مىتوانند در صورت لزوم از متاع دنيوى دست بردارند، در اكثريتباشند، هيچ وقت جامعهى اسلامى به سرنوشت جامعهى دوران امام حسين عليهالسّلاممبتلا نخواهد شد و مطمئنّاً تا ابد بيمه است. اما اگر قضيه برعكس شد و نوع ديگرِخواصِ طرفدار حق-دل سپردگان به متاع دنيا- در اكثريت بودند، وامصيبتاست! اگر كسانى كه براى حفظ جانشان، راه خدا را ترك كنند و آنجا كهبايد حق بگويند، نگويند، چون جانشان به خطر مىافتد يا براى پولشان يا بخاطر محبّت به اولاد، خانواده و نزديكان و دوستانشان، راه خدارا رها كنند، آن وقت حسينبنعلىها به مسلخ كربلا خواهند رفت و به قتلگاه كشيدهخواهند شد."
علل انحراف خواص طرفدار حق
خشت اول: "صحابه و ياران و كسانى كه در جنگهاى زمان پيغمبر شركت كرده بودند - از امتيازاتبرخوردار شدند، كه بهرهمندىِ مالىِ بيشتر از بيتالمال، يكى از آن امتيازات بود. چنين عنوان شده بود كه تساوى آنها با سايرين درست نيست و نمىتوان آنها را باديگران يكسان دانست! اين، خشتِ اوّل بود. حركتهاى منجر به انحراف، اين گونه ازنقطهى كمى آغاز مىشود و سپس هر قدمى، قدم بعدى را سرعت بيشترى مىبخشد. انحرافات،از همين نقطه شروع شد، تا به اواسط دوران عثمان رسيد. در دوران خليفهى سوم، وضعيتبه گونهاى شد كه برجستگان صحابهى پيغمبر، جزو بزرگترين سرمايهداران زمان خودمحسوب مىشدند! توجّه مىكنيد! يعنى همين صحابهى عالىمقام كه اسمهايشان معروف است«طلحه»، «زبير»، «سعدبنابىوقّاص» و غيره - اين بزرگان، كه هر كدام يك كتاب قطورسابقهى افتخارات در «بدر» و «حُنين» و «اُحد» داشتند، در رديف اوّل سرمايهداراناسلام قرار گرفتند. يكى از آنها، وقتى مُرد و طلاهاى مانده از او را خواستند بينورثه تقسيم كنند، ابتدا به صورت شمش درآوردند و سپس با تبر، بناى شكست و خرد كردنآنها را گذاشتند. (مثل هيزم، كه با تبر به قطعات كوچك تقسيم كنند!) طلا را قاعدتاًبا سنگِ مثقال مىكشند. ببينيد چقدر طلا بوده، كه آن را با تبر مىشكستهاند! اينهادر تاريخْ ضبط شده است و مسائلى نيست كه بگوييم «شيعه در كتابهاى خود نوشتهاند»حقايقى است كه همه در ثبت و ضبط آن كوشيدهاند. مقدار درهم و دينارى كه از اينها بهجا مىماند، افسانهوار بود."
دوم: عامل ديگرى كه وضع را به آنجا رسانيد ، اين بود كه خواص حق، كه ستونهاى اصلي درحمايت از ولايتو تشيّع محسوب مىشدند، از سرنوشت دنياى اسلام اعراض كردند و نسبت به آن بىتوجّهشدند و به سرنوشت دنياى اسلام، اهميت نمىدادند.
چرا مىگوييم روحيه مسؤوليتپذيرى مرده بود؟ به دليل اينكه امام حسين عليهالسلام، از مدينه كه مركز بزرگزادگانِ اسلام بود، به مكه رفت. فرزند عباس، فرزند زبير، فرزند عمر، فرزند خلفاى صدراسلام، همه اينها در مدينه جمع بودند و هيچكس حاضر نشد در آن قيام خونين و تاريخى، به امام حسين عليه السلام كمك كند.
سوم: "اگر خواص يككشور - يعنى نيروهايى كه با زبانشان، با قلمشان، با رفتارشان، با امضايشان،بر روى مسير يك ملت اثر مىگذارند- ميل به سازش و راحتطلبى و زندگى مرفه وخوشگذرانى پيدا كنند و از حضور در ميدانهاى خطر خسته شوند، آن وقت خطر تهديدمىكند. لذاست كه شما مىبينيد اميرالمؤمنينعليهالسّلام در دوران خلافتكوتاه خود، بيشترين خطابش، بيشترى ملامتش، بيشترين توصيهاش و بيشترينتذكّرش، به كسانى است كه به آنها مسؤوليت داده بود تا بخشهاى مختلفى را در آنكشور بزرگى كه در اختيار آن حضرت بود، اداره كنند. امام بزرگوار ما نيز بارها وبارها به مسؤولان كشور، به ما، به شاگردان خودش، به دستپروردگان خودش، تذكّرمىداد. مضمون آن تذكّر اين بود كه مبادا به چرب و شيرين زندگى راحت، خودشانرا عادت بدهند و از مجاهدت در راه خدا باز بمانند."
چهارم: "عزيزان من! حركت در راه خدا، هميشه مخالفينى دارد. از همينخواصى كه گفتيم، اگر يك نفرشان بخواهد كار خوبى انجام دهد - كارى را كه بايدانجام دهد - ممكن است چهار نفر ديگر از خودِ خواص پيدا شوند و بگويند: «آقا،مگر تو بيكارى؟! مگر ديوانهاى؟! مگر زن و بچه ندارى؟! چرا دنبال چنين كارهامىروى؟!» كمااينكه در دورهى مبارزه هم مىگفتند."
پنجم: "بعضىاز خواص و بعضى از كسانى كه ادعا مىكنند مسائل كشور يا مسائل سياسى رامىشناسند، گاهى اشتباه مىكنند و غلط مىفهمند و كج تشخيص مىدهند و بد عملمىكنند. كسانىكه ادعا مىكردند مسائل سياسى ايران را مثلاً از چهل سال پيشآگاهند، گاهى در مسايلِ واضحِ امروز، درمىمانند. چيزى را كه مردم بروشنىمىفهمند، بعضى از اين افرادِ به اصطلاح صاحبنظر و فهيم، تشخيص نمىدهند!معلوم مىشود چنين فهمى مشكلاتى دارد و خيلى هم آسان نيست.به عنوان مثال، درقضيهى جنگ، مردم خوب فهميدند چه كار مىكنند. هركس به صحنه نگاه مىكرد،متوجه قضايا مىشد. دشمنان اسلام، جنگى را بر انقلاب ما تحميل كردند، بهمرزهاى ما هجوم آوردند.هر كس با ذهن سالم به اين وقايع نگاه كند، خواهد فهميد كه در اينجا وظيفهعبارت از دفاع كردن و دشمن را بر سر جاى خود نشاندن است. مردم خودشان آستينها را مردانه بالا زدند و از لذات كوچك زندگىگذشتند تا بتوانند سرنوشت خويش را از دست دشمنان خارج كنند.در همان موقع كهمردم اين مسأله را خوب مىفهميدند، تعدادى عليه جنگ و دفاع و عزيمت به جبههاعتراض مىكردند و فرياد مىكشيدند و شبنامه پخش مىكردند! راديوهاى خارجىنيز حرف اينها را بزرگ مىكردند و در دنيا پخش مىنمودند تا شايد ملت ما آنهارا بشنود و عزمش سست گردد. به يمن بيدارى ملت، نتوانستند اين كار رابكنند"
ششم: "بنابراين، مدينه مركز فساد و فحشا شد و آقا زادهها و بزرگ زادهها و حتى بعضى ازجوانان وابسته به بيت بنى هاشم نيز، دچار فساد و فحشا شدند!اين بليّه، مخصوص مدينه هم نبود؛ جاهاى ديگر هم به اين گونه فسادها مبتلا شدندتمسّك به دين و تقوا و معنويّت و اهميت پرهيزكارى و پاكدامنى، اينجا معلوم مىشود.بايد مواظب موج فساد بود."
نمونه هايي از انحراف خواص
اول: «سعيدبنعاص» يكى از بنىاميّه و قوم و خويش عثمان بود. در مجلس او، فردى گفت كه چقدر طلحه انسانجواد و بخشندهاي است؟ -لابد پولى به كسى داده بود، يا به كسانى محبّتى كرده بود كه اودانسته بود- سعيدبنعاصگفت: كسى كه ملك «نشاستج» را دارد، بايد هم بخشنده باشد! [نشاستج نام مزرعهاي بسيار بزرگ و حاصلخيز متعلق به «طلحه» و در نزديكي كوفه بوده]اگرمن مثل نشاستج را داشتمگشايش مهمى در زندگى شماپديد مىآوردم؛ چيزى نيست كه مىگوييد او جواد است!
حال شما اين را با زهد زمانپيامبر و زهد اوايل بعد از رحلت پيامبر مقايسه كنيد و ببينيد كه بزرگان و اُمرا وصحابه در آن چند سال، چگونه زندگىاى داشتند و به دنيا با چه چشمى نگاه مىكردند. حالا بعد از گذشت ده، پانزده سال، وضع به اينجا رسيده است.
دوم: «ابوموسى اشعرى» حاكم بصره بود؛مردم مىخواستند بهجهاد بروند، او بالاى منبر رفت و مردم را به جهاد تحريض كرد. در فضيلت جهاد وفداكارى، سخنها گفت. خيلى از مردم اسب نداشتند كه سوار شوند بروند. براى اينكه پيادهها هم بروند، مبالغى هم دربارهىفضيلت جهادِ پياده گفت؛ كه آقا جهادِ پياده چقدر فضيلت دارد، چقدر چنين است، چناناست! آنقدر دهان و نفسش در اين سخن گرم بود كه يك عدّه از آنهايى كه اسب همداشتند، گفتند ما هم پياده مىرويم؛ اسب چيست! «فحملوا الى فرسهم»؛ به اسبهايشانحمله كردند! عدّهاى همبودند كه يك خرده اهل تأمّل بيشترى بودند؛ گفتند صبر كنيم، ببينيمحاكمى كه اينطور دربارهى جهاد پياده حرف زد، خودش چگونه بيرون مىآيد؟ اينعين عبارت ابناثير است[بزرگتريم مورخ اهل سنت]. او مىگويد: وقتى كه ابوموسى از قصرش خارج شد، «اخرج ثقلهمن قصره على اربعين بغلاً»؛ اشياى قيمتى كه با خود داشت، سوار بر چهل استر با خودشخارج كرد و به طرف ميدان جهاد رفت! آن روز بانك نبود و حكومتها هم اعتبارى نداشت. يك وقت ديديد كه در وسط ميدان جنگ، از خليفه خبر رسيد كه شما از حكومت بصره عزلشدهايد. اين همه اشياى قيمتى را كه ديگر نمىتواند بيايد و از داخل قصر بردارد؛راهش نمىدهند. هر جا مىرود، مجبور است با خودش ببرد. چهل استر، اشياى قيمتى اوبود! كه سوار كرد و با خودش از قصر بيرون آورد و به طرف ميدان جهاد برد! آنها كه پياده مي رفتند به مدينه پيش جناب عثمان آمدند و شكايتكردند؛ او هم ابوموسى را عزل كرد. اما ابوموسى يكى از اصحاب پيامبر و يكى از خواص ويكى از بزرگان است؛ اين وضع اوست!
سوم:«سعدبن ابىوقّاص» حاكم كوفه شد. او از بيتالمال قرض كرد. در آن وقت، بيتالمالدست حاكم نبود. يك نفر را براى حكومت و ادارهى امور مردم مىگذاشتند، يك نفر را همرئيس دارايى مىگذاشتند كه او مستقيم به خودِ خليفه جواب مىداد. در كوفه، حاكم«سعدبن ابىوقّاص» بود؛ رئيس بيتالمال، «عبداللَّهبن مسعود» كه از صحابهى خيلىبزرگ و عالى مقام محسوب مىشد. او از بيتالمال مقدارى قرض كرد - حالا چند هزاردينار، نمىدانم - بعد هم ادا نكرد و نداد. «عبداللَّهبنمسعود» آمد مطالبه كرد؛گفت پول بيتالمال را بده. «سعدبن ابىوقّاص» گفت ندارم. بينشان حرف شد؛ بنا كردندبا هم جار و جنجال كردن. جناب «هاشمبنعتبةبنابىوقّاص» - كه از اصحاباميرالمؤمنين عليهالسّلام و مرد خيلى بزرگوارى بود - جلو آمد و گفت بد است، شما هردو از اصحاب پيامبريد، مردم به شما نگاه مىكنند. جنجال نكنيد؛ برويد قضيه را بهگونهاى حل كنيد. «عبداللَّه مسعود» كه ديد نشد، بيرون آمد. او بههرحال مرد امينىاست. رفت عدّهاى از مردم را ديد و گفت برويد اين اموال را از داخل خانهاش بيرونبكشيد - معلوم مىشود كه اموال بوده است - به «سعد» خبر دادند؛ او هم يك عدّه ديگررا فرستاد و گفت برويد و نگذاريد. بهخاطر اينكه «سعدبنابىوقّاص»، قرض خودش بهبيتالمال را نمىداد، جنجال بزرگى به وجود آمد. حالا «سعدبن ابىوقّاص» از اصحابشوراست؛ در شوراى شش نفره، يكى از آنهاست؛ بعد از چند سال، كارش به اينجا رسيد. ابناثير مىگويد: «فكان اول مانزغ به بين اهل الكوفه»؛ اين اوّل حادثهاى بود كهدر آن، بين مردم كوفه اختلاف شد؛ بهخاطر اينكه يكى از خواص، در دنياطلبى اينطورپيش رفته است و از خود بىاختيارى نشان مىدهد!
چهارم: مسلمانان رفتند، افريقيه - يعنى همين منطقهى تونس و مغرب - را فتح كردند و غنايمرا بين مردم و نظاميان تقسيم نمودند. خمس غنايم را بايد به مدينه بفرستند. در تاريخابناثير دارد كه خمس زيادى بوده است. آن را به مدينهفرستادند. خمس كه به مدينه رسيد، «مروان بن حكم» آمد و گفت همهاش را بهپانصدهزار درهم مىخرم؛ به او فروختند! پانصدهزار درهم، پول كمى نبود؛ ولى آناموال، خيلى بيش از اينها ارزش داشت. يكى از مواردى كه بعدها به خليفه ايرادمىگرفتند، همين حادثه بود. البته خليفه عذر مىآورد و مىگفت اين رَحِم من است؛ منصلهى رَحِم مىكنم، مىخواهم به او كمك كنم! بنابراين، خواص در ماديّات غرق شدند.
پنجم: «وليد» بعد از «سعدبن ابى وقّاص» به حكومتكوفه گماشته شد. او هم از بنىاميّه و از خويشاوندان خليفه بود. وقتى كه وارد شد، همهتعجّب كردند؛ يعنى چه؟ آخر اين آدم، آدمى است كه حكومت به او بدهند؟! چون وليد، همبه حماقت معروف بود، هم به فساد! اين وليد، همان كسى است كه آيهى شريفهى «انجاءكم فاسق بنبأ فتبيّنوا» دربارهى اوست. چونخبرى آورده بود و عدّهاى در خطر افتادند و بعد آيه آمد كه «ان جاءكم فاسق بنبأفتبيّنوا»؛ اگر فاسقى خبرى آورد، برويد به تحقيق بپردازيد؛ به حرفش گوش نكنيد. آنفاسق، همين «وليد» بود. اين، متعلّق به زمان پيامبر است. معيارها و ارزشها وجابهجايى آدمها را ببينيد! اين آدمى كه در زمان پيامبر، در قرآن به نام «فاسق»آمده بود و همان قرآن را هم مردم هر روز مىخواندند، در كوفه حاكم شده است! هم«سعدبن ابى وقّاص» و هم «عبداللَّه بن مسعود». هر دو تعجّب كردند! «عبداللَّهبنمسعود» وقتى چشمش به او افتاد، گفت من نمىدانم تو بعد از اينكه ما از مدينهآمديم، آدم صالحى شدى! يا نهتو صالح نشدى، مردم فاسد شدند كه مثل تويى را به عنوان امير به شهرى فرستادند! «سعدبنابىوقّاص» هم تعجّب كرد؛ منتها از بُعد ديگرى. گفت: تو كه آدم احمقى بودى، حالا آدم باهوشى شدهاى، يا ما اينقدر احمق شدهايمكه تو بر ما ترجيح پيدا كردهاى؟! وليد در جوابش برگشت گفت: ناراحت نشو! نه ما زيرك شدهايم، نه تو احمقشدهاى؛ «و انّما هوالملك»؛ مسأله، مسألهى پادشاهى است! يكىامروز متعلّق به اوست، يكى فردا متعلّق به اوست؛ دست به دست مىگردد. «سعدبنابىوقّاص»، بالاخره صحابى پيامبر بود. اين حرف براى او خيلى گوشخراش بود كهمسأله، پادشاهى است. گفت: مىبينيم كه شماقضيهى خلافت را به پادشاهى تبديل كردهايد!
و در پايان... عبرتهاي عاشورا:
"همين وضعيت، مسائل دوران اميرالمؤمنين عليهلصّلاةوالسّلام را به وجود آورد. يعنى در دوران آن حضرت، چون عدّهاى مقام برايشان اهميتپيدا كرد، با على در افتادند. نَفَس اميرالمؤمنين عليهالصّلاة والسّلام نَفَسپيغمبر بود. اما با جامعهاى مواجه شد كه: «يأخذونمال اللَّه دولا و عباداللَّه خولا و ديناللَّه دخلا بينهم.» جامعهاى است كه درآن، ارزشها تحتالشّعاع دنيادارى قرار گرفته بود. جامعهاى است كه اميرالمؤمنينعليهالصّلاة والسّلام، وقتى مىخواهد مردم را به جهاد ببرد، آن همه مشكلات و دردسربرايش دارد! خواص دوران او - خواص طرفدار حق يعنى كسانى كه حق را مىشناختند - اكثرشان كسانى بودند كه دنيا را بر آخرت ترجيح مىدادند!"
"همهى نامهها را بزرگان و اعيان و شخصيّتهاى برجسته و نام و نشاندار و همان خواصنوشتند. منتها مضمون و لحن نامهها را كه نگاه كنيد، معلوم مىشود از اين خواصِطرفدارِ حق، كدامها جزو دستهاى هستند كه حاضرند دينشان را قربانى دنيايشان كنند وكدامها كسانى هستند كه حاضرند دنيايشان را قربانى دينشان كنند. از تفكيكِ نامههاهم مىشود فهميد كه عدّهى كسانى كه حاضرند دينشان را قربانى دنيا كنند، بيشتر است. نتيجه در كوفه آن مىشود كه مسلم بن عقيل به شهادت مىرسد و از همان كوفهاى كههجده هزار شهروندش با مسلم بيعت كردند، بيست، سى هزار نفر يا بيشتر، براى جنگ باامام حسين عليهالسّلام به كربلا مىروند! يعنى حركت خواص، به دنبال خود، حركت عوامرا مىآورد."
"اما كسانى از خواص، به كربلا هم نرفتند. نتوانستند بروند؛ توفيق پيدا نكردند والبته، بعد مجبور شدند جزو توّابين شوند. چه فايده؟! وقتى امام حسين عليهالسّلامكشته شد؛ وقتى فرزند پيغمبر از دست رفت؛ وقتى فاجعه اتّفاق افتاد؛ وقتى حركت تاريخبه سمت سراشيب آغاز شد، ديگرچه فايده؟! لذاست كه در تاريخ، عدّهى توّابين، چندبرابر عدّهى شهداى كربلاست. شهداى كربلا همه در يك روز كشته شدند؛ توّابين نيز همهدر يك روز كشته شدند. اما اثرى كه توّابين در تاريخ گذاشتند، يك هزارم اثرى كهشهداى كربلا گذاشتند، نيست! بهخاطر اينكه در وقت خود نيامدند. كار را در لحظهىخود انجام ندادند. دير تصميم گرفتند و دير تشخيص دادند.چرا مسلم بن عقيل را بااينكه مىدانستيد نمايندهى امام است، تنها گذاشتيد؟!از هر طرف حركت مىكنيم، به خواص مىرسيم. تصميمگيرىِ خواص در وقت لازم؛ تشخيصخواص در وقت لازم؛ گذشتِ خواص از دنيا در لحظهى لازم؛ اقدام خواص براى خدا درلحظهى لازم. اينهاست كه تاريخ و ارزشها را نجات مىدهد و حفظ مىكند! در لحظهىلازم، بايد حركتِ لازم را انجام داد. اگر تأمّل كرديد و وقت گذشت، ديگر فايده ندارداگر خواصْ امرى را كه تشخيص دادند به موقع و بدون فوتِ وقت عمل كنند، تاريخ نجاتپيدا مىكند و ديگر حسينبنعلىها به كربلاها كشانده نمىشوند. اگر خواصْ بدفهميدند، دير فهميدند، فهميدند اما با هم اختلاف كردند؛ كربلاها در تاريخ تكرارخواهد شد"
تمّت به عون الله و قوه
----------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
*: فرانسيس فوكوياما [از بزرگترين نظريه پردازان صهيونيست]- تلاويو

هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید













