چهارشنبه 4 شهريور 1405 01:04 ساعت
شناسه خبر : 389872
۱. شهید لاجوردی از برجستهترین شخصیتهای فکری-سیاسی انقلاب است. بهکاربردنِ «برجستهترین»، محض آن است که او، مانند برخی اصحاب سیاست، صرفاً وجهۀ سیاسی نداشت. بهمثل بعضی، پس از انقلاب، لباس مبارزه و انقلابیگری را از تن بیرون نیاورد. همچون برخی اصحاب سیاسی-فکریِ انقلاب، چنین نبود که فقط فضای پیش از انقلاب را درک کند. بدین جهت، لاجوردی هم نیرویی فکری-سیاسی برای انقلاب بهحساب میآمد؛ هم همراه با اوراق تاریخ، از دورۀ پیشا انقلاب به برهۀ پسا انقلاب، غلت خورد؛ و در این گذار از نهضت به حکومت، همان «روحیۀ انقلابیگریِ» خود را حفظ کرد و مانند بعضی دیگر، گذشتههای هویتی را به دل تاریخ نسپرد.
۲. لاجوردی در پیش از انقلاب و گیرودار مبارزات، همراه با مؤتلفۀ اسلامی، به مبارزات مشغول بود و ورای درس تفسیر و گعدههای معرفتی، آنچنان که بایدوشاید، تجربۀ مواجهۀ مستقیم با گروههای چپ و بهاصطلاح مارکسیستی نداشت. پس از انقلاب، دادستانیِ او و ورودش به پروندۀ فرقان، فرصت مواجهۀ مستقیم او با گروههای چپ را فراهم آورد و ازآنجاکه در سمت دادستانی نیز بود، با لایههای گوناگون قدرت مراوده داشت. مباحثات و سروکله زدنهای لاجوردی با «پیادهنظامانِ اردوگاه مارکس» در زندان، یک سمت ماجرا بود و منازعات او با «قدرتنشینانِ بهظاهر انقلابی» هم سمت دیگر ماجرا. اما آنچه که نقطۀ پررنگ ماجرا است، این است که لاجوردی هیچگاه از «چپهای مارکسیستی» گله نکرد و آشکارا از آنان سخن نگفت. چراکه نفاقِ منافقان، محسوس بود و گفتۀ پنهانی در آستین نداشتند. اما به طور متعدد، از «چپهای انقلابی و مذهبی» شِکوه کرد و وجود آنان در ساختار را، هشدار داد. گفتههای او با مسئولین، دیالوگهای او با مردم، نوشتههای او و وصیتنامهٔ او، مملو از هشدارهایی است که از نفوذ اینان در جمهوری اسلامی میدهد. چراکه نفاقِ این چپها، پنهان و زیر پوستۀ قدرت بود.
۳. جریانی که ثمرۀ سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بود و پس از انقلاب نیز با سوءاستفادۀ از همین عنوان، در لابهلای ساختارهای قدرت، نفوذ یافت. ورود کشمیری به دفتر شهید رجایی و شورای عالی امنیت یا ماجرای شهادت رجایی و باهنر، از میوههای کوچک درخت «سازمان مجاهدین انقلاب» است. نفوذها و ترورهایی که هنوز، مبهم و پوشیده مانده! و این قلم نیز به دلیل برخی ملاحظات، از بیان آن عاجز است. این جریان، تا مرکز بررسی استراتژیکیِ ریاستجمهوری در دهۀ هفتاد هم رخنه کرده بود و اکنون هم در لایههای ناپیدای حاکمیت، قدرت دارد. بهزاد نبوی و سعید حجاریان و محمد عطریانفر، از نامآشنایانِ این جریاناند و لاجوردی با هشدارهای صریح و تذکرات آشکارا، از این اژدهای سرایتیافتۀ به نظام، سخن گفت. اما نه گوشِ شنوایی بود و نه چشمِ بصیری.
۴. دهۀ شصت و هفتاد، قدرت به دست اینان بود و لاجوردیِ یکّه و تنها، در محاصره بود. چنانکه ترور مشکوک او هم گویای این امر است. لاجوردی بیش از نفوذ فیزیکی اینان، از رخنۀ فکریشان بیمناک بود. برگشت از خطوط امام و اصول انقلاب، خطر عقبگرد نظام را داشت و گذر از این مبانی هم که هنر دستِ چپهای مذهبی بود. ظهور فکریشان در قدرت، به معنای گوشهنشینی سیاسیشان و عدم بروز در لایۀ اول سیاست است و بیانگر نقشی است که بهعنوان «اتاق فرمان»ی برای شخصیتهای سیاسی، بازی میکنند. نقشی که کشمیری در زیر سایۀ رجایی بازی کرد و نقشی که حجاریان زیر عبای هاشمی ایفا کرد و قسعلیهذا.
۵. دهۀ هفتاد، لاجوردی فریاد «انقلاب ساختاری» زد و خواستارِ «تحولی ریشهای» در ساختار قدرت بود. اما نه انقلابی صورت گرفت و نه تحولی و همچنان در بر همان پاشنه میچرخد. با رفت آمد شخصیتهای گوناگون در گوشهوکنار حاکمیت، ندای تحول سر میدهند و افراد بهظاهر انقلابی را، انقلاب در ساختار تلقی میکنند. درصورتیکه این ندا، مغالطهای بیش نیست و افراد، اعتبارند و رگههای قدرت، ریشه در همان نفوذ حقیقیِ دهۀ شصتی دارد. آری، انقلابی بودنِ ساختار، پذیرفتنی است؛ اما انقلابی بودنش مساوق است با انقلابیِ چپهای انقلابی و انقلابیِ سازمان مجاهدین انقلاب. حضور آشکار و کنونیِ بهزاد نبوی در کنار رئیس اجرائیِ نظام، خود گویای امر است و عملکردهای مختلفِ ساختاری هم قصۀ مفصّلی است که متنی دیگر میطلبد.

لینک کوتاه »
http://rajanews.com/node/389872
لینک کوتاه کپی شد
هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید













