شریعتی ها بیشتر تندی می کردند
گفتگو با نزديكان آيتالله حاج شيخ قاسم اسلامي در شرايطي صورت گرفت كه طي سه دهه گذشته، بسياري از اسناد و مدارك و يا حتي آثار خطي وي از بين رفتهاند و نيز گفتنيهاي فراواني در بارة او، از فرط مكتوم ماندن، به فراموشي سپرده شدهاند. شيخ اما، هنوز پس از اين همه سال، ياران وفاداري دارد كه حاضر به دفاع از انديشه و مرام او هستند و همآنان بر اين عزمند كه در شرايط مساعد كنوني، آثار او را به شكلي مطلوب در دسترس اهل تحقيق قرار دهند.در ميزگرد حاضر، سعيد اسلامي، فرزند شيخ و هادي ميرصادقي از ارادتمندان ديرين او، به بازگوئي خاطرات ناگفته خويش پرداختهاند؛ خاطراتي كه ميتواند دستماية تحليلهائي واقعگرايانهتر از آنچه تا كنون بوده است، باشد.
با سپاس از ميهمانان ارجمند كه پذيراي دعوت يادآور شدند، در اين ميزگرد بر آنيم كه پردة غبار و غفلت را از چهرهاي به كنار بزنيم كه فكر و نيت واقعي او دهها سال است كه از ديدة اهل تحقيق به دور مانده است. به نظر ميرسد با كنار رفتن تعصبات سالهاي آغازين انقلاب، زمان براي داوري منصفانه در باره مكانت علمي و عملي مرحوم آيتالله حاج شيخ قاسم اسلامي فراهم آمده است. سخن را با جناب سعيد اسلامي آغاز ميكنيم. شما به عنوان فرزند شهيد اسلامي، ايشان را در قامت يك پدر چگونه توصيف ميكنيد؟ شيوههاي تربيتي ايشان در مورد فرزندان و رفتاري كه در القا و تعليم رفتارهاي ديني به فرزندان داشتند، چگونه بود، چرا كه از اين طريق ميتوان به جنبههائي از شخصيت ايشان دست يافت.
سعيد اسلامي: بسمالله الرحمن الرحيم. در اين باره گفتنيهاي زيادي وجود دارند كه سعي ميكنم به بخشي از آنها اشاره كنم. من هرگز از پدرم كار مكروه نديدم! ايشان حتي به نكات ريز احكام و اخلاق هم توجه ميكردند، چه رسد به تعليمات كلان ديني كه در بارة آنها نهايت دقت را به خرج ميدادند. يادم هست كه در ماه مبارك رمضان به ما قرآن تعليم ميدادند. در دوراني كه بچه بودم و خطاهاي من بيشتر بود، هنگامي كه ميخواستند نصيحتم كنند، اول مرا ميترساندند كه اگر كاري را انجام بدهم، چنين عواقبي خواهد داشت و بعد به من اميد ميدادند كه اگر اين كار را نكني، اين نتيجه خوشايند را خواهي گرفت و بهعلاوه، من هم اين كار را برايت انجام خواهم داد. به دليل محبتهاي بي شائبهاي كه به من داشتند، من هنوز هم داغدار ايشان هستم.
مسئلهاي كه پدرم را از ساير پدرها و افرادي كه ميديدم، متمايز ميكرد، اين بود كه ايشان همواره و در هر حالي به ياد خدا بودند و هميشه اين آيه را تكرار ميكردند كه: «و امّا من خاف مقام ربه و نهي النفس عن الهواه و ....» و والده ما هم به عنوان نكتهاي تربيتي، آن را تكرار ميكردند. اينكه اشاره كردم كار مكروهي از ايشان نديدم، به خاطر اين بود كه همواره به ياد خدا بودند. من حالا كه بزرگ شدهام، بهتر ميتوانم رفتار و كردار ايشان را بفهمم و درك كنم كه چرا در شرائط گوناگون، واكنشهاي متفاوتي نشان ميدادند. ايشان هرگز براي خودشان كاري نميكردند و در قيد و بند دنيا نبودند.
پدرم براي نگارش و به اتمام رساندن كتابهايشان اهتمام فراواني داشتند، الان وقتي فكر ميكنم كه در اين سن بتوانم مثل آن زمان پدرم كه 63 داشتند، آن طور منظم و پيگير، به امور خودم برسم، ميبينم كه نميتوانم. پدر غذايشان را كه ميل ميكردند، بلافاصله به كتابخانه ميرفتند و به نوشتن ميپرداختند. وقتي هم كه به منزل ميآمدند، بدون گفتگو با كسي، ابتدا به سراغ اقامة نمازشان ميرفتند، بعد شام ميل ميكردند و بلافاصله براي مطالعه و تأليف به اتاق خود ميرفتند.
مدت مطالعه ايشان چقدر بود و بيشتر در چه اوقاتي مطالعه ميكردند؟
اسلامي: در هر زماني كه برايشان پيش ميآْمد. در ماه مبارك رمضان بلافاصله پس از افطار مشغول مطالعه ميشدند، چون مقيد بودند كه حتما قبل از سخنرانيها مطالعه كنند. همه ميدانند كه بعد از افطار اين كار چقدر سخت است! زماني كه سخنراني داشتند، حتي پس از آنكه لباس ميپوشيدند و آماده رفتن بودند، در فاصلهاي كه بايد به دنبالشان ميآمدند، مشغول مطالعه ميشدند. هرگز ايشان را بيكار يا مشغول كاري بيهوده نديدم؛ آن هم در زماني كه اتلاف وقت، جزء مشغوليات دائمي مردم شده است.
براي تربيت بچهها چقدر وقت ميگذاشتند؟
اسلامي:بعضي از خانوادهها مردسالار و برخي زن سالار هستند. خانواده ما زن سالار بود و متولي تربيت ما بيشتر والده بودند، اما خطوط كلي را پدرم ميدادند. ما در زمينه مسائل تربيتي، بيشتر با والدهمان در ارتباط بوديم، مگر اشتباهي ميكرديم و لازم بود كه پدر به ما پند و اندرز بدهند.
آقاي ميرصادقي! شما چگونه با شهيد اسلامي آشنا شديد و چرا در ميان علما و منبريهاي تهران به ايشان جذب شديد؟
هادي ميرصادقي: در سال در تجريش53 يك هيئت هفتگي به نام «هيئت بني زهرا»،در صبحهاي جمعه و همچنين در ايام ميلادها و شهادتها برگزار مي شد. در ماههاي رمضان هم هر شب بعد از افطار در آنجا جلسه بود و ما هم به لطف خدا از اين طريق با شهيد آيتالله حاج شيخ قاسم اسلامي آشنا شديم. علت جذب ما به ايشان، عشق و علاقه صادقانه ايشان به اهل بيت عصمت و طهارت(ع) بود. هنگامي كه ايشان حديث و روايت ميگفت، ما معناي واقعي آنها را از حالات و رفتارهايشان حس ميكرديم. بارها پيش آمد كه ايشان ميگفت: «سعي ميكنم دلها و ذهنهاي شما را به اهل بيت(ع) وصل كنم و شما را با آنها ارتباط بدهم. اتصال خودتان را با امام حسين(ع) قطع نكنيد. من وظيفهام را انجام ميدهم، ولي شما هم بايد تلاش كنيد...» ايشان اخلاص عجيبي داشت.
خاطرم هست ايشان بعد از انقلاب به خاطر بعضي از مسائل، كمتر منبر ميرفت. در سال 58، در ايام فاطميه، ايشان منبر رفت و داشت ذكر مصيبت ميكرد و دستش را زد به منبر و خطاب به اهل بيت(ع) عرض كرد: «من 43 سال است كه روي اين منبر ناله زدهام. يا اميرالمؤمنين! مپسنديد كه كنج خانه بميرم!» بعد خطاب به ما گفت: «من از آقا مولا خواستهام كه در راه انجام وظيفه جان بدهم.» و با حالي عجيب و لحني لطيف عرض كرد: «آقا! اگر غير از اين كنيد، با شما قهر ميكنم!» البته من تنها جملات را نقل به مضمون ميكنم، وگرنه شيوة بيان و حركات ايشان خيلي عجيب و لطيف بود.
از سلوك اخلاقي ايشان چه خاطراتي داريد؟
ميرصادقي: يكي از خصوصيات بارز حاج شيخ اين بود كه در خانهاش كيسه خاصي داشت كه پولهائي را كه براي منبر ايام فاطميه ميگرفت، بدون اينكه پاكت را باز كند، داخل آن ميانداخت و ميگفت: نميخواهم بدانم چقدر است كه دفعه ديگر كه منبر ميروم، كم و زياد آن پول در من تغييري ايجاد نكند و وظيفهام را درست انجام بدهم. گاهي اوقات با اينكه صاحب مجلس به خاطر جوي كه ايجاد ميشد، از ايشان ميخواست درباره موضوع خاصي صحبت نكند، اما ايشان بر اساس احساس تكليف و با صراحت حرفش را ميزد! خاطرم هست در دوران رژيم گذشته و اوج قدرت بهائيان، يك روز سرهنگي آمد و به حاجآقا گفت: «راجع به بهائيت زياد صحبت كنيد!» حاج آقا ميگفت: «من قبل از آن درباره اين موضوع زياد صحبت ميكردم، ولي روزي كه آن سرهنگ اين حرف را زد، احساس كردم قضيه چيز ديگري است و مخصوصا صحبت نكردم»، صلاح در خلاف جهت خواست اينهاست.
در دورهاي كه ايشان نسبت به برخي جريانات بدعتآميز صريحاً انتقاد ميكردند، عدهاي بودند كه پاي منبر ميآمدند و سئوالاتي را مطرح ميكردند و يا با برنامهريزيهائي ميخواستند مجلس را به هم بريزند. حاج آقا اين خصوصيت را داشت كه اگر كسي ميخواست وسط منبر حرف بزند، ميگفت: «بنشين، بعد از منبر وقت ميدهم سئوالت را بپرسي»...
اسلامي: بعضي از انسانها جاذبه و هيبت خاصي دارند و ميتوانند محافل را خوب مديريت كنند. اخوي بنده هم كه از دنيا رفته، همين خصوصيت پدرمان را داشت. اين هم يك خصوصيت ذاتي است. پدرمان واقعا اين قدرت را داشت.
از حساسيتهاي دستگاههاي امنيتي رژيم گذشته نسبت به منابر ايشان چه خاطراتي داريد؟
ميرصادقي: در زمان برگزاري جشنهاي2500 ساله، ايشان در هيئت صاحبالزمان(عج) صحبت ميكرد. اين همزمان بود با وقتي كه شاه گفت كوروش آسوده بخواب كه ما بيداريم! حاج آقا روي منبر گفت: «كوروش بخواب كه تخم مرغ شد دانهاي يك تومان! كوروش آسوده بخواب كه....» و يكي يكي برخي از مفاسد رژيم را برميشمرد. هنوز از منبر پائين نيامده، ايشان را گرفتند و بردند ساواك. پسر رئيس هيئت صاحبالزمان(عج) از قول پدرش ميگفت كه از رئيس زندان اوين يا يكي از اين زندانهائي كه حاج شيخ را به آنجا برده بودند، شنيده بود كه ميگفت: «ما ميدانيم كه شيخ قاسم اسلامي هر حرفي كه ميزند روي عقيده و نيت خودش هست، ولي چون با صراحت و مستقيم حمله ميكند و از مسئولان كشور بهصراحت نام ميبرد، بهناچار بايد او را دستگير كنيم و به زندان بياوريم!» حتما مطلع هستيد كه ايشان از دوران ملي شدن نفت تا پايان دورة پهلوي، بيش از 50 بار زندان رفت!
يكي ديگر از خصوصيات حاج آقا اين بود كه سهم امام نميگرفت و ميگفت من با پول پدرم درس خواندهام و هيچ كسي حقي به گردن من ندارد. اين مديون نبودن به ديگران، موجب نوعي آزادي و آزادگي در ايشان شده بود و بر اين اساس بسيار صريح صحبت ميكرد؛ مخصوصاً صراحت ايشان در انتقاد، مرهون همين آزادگي بود. قبل از انقلاب گاهي ميآمدند و به ايشان ميگفتند اين قدر تند حرف نزنيد. حاج آقا مخصوصا در مورد دكتر شريعتي با لحن تندي حرف ميزد و ميگفت: «وظيفه من اين است كه حقايق را بگويم و مردم را با اسلام اصيل و مبتني بر معارف اهل بيت آشنا كنم».
اسلامي: و واقعا همينطور هم ميشد و كساني كه در مجالس ايشان حضور پيدا ميكردند، واقعا با ائمه اطهار(ع) آشنا ميشدند و تحول پيدا ميكردند.
جناب اسلامي! از چه مقطعي متوجه شديد كه پدر شما در مسائل اجتماعي فعال است و با برخي از جريانات فكري مبارزه ميكند؟ آيا در منزل هم درباره اين موضوعات با شما حرف ميزد؟
اسلامي: ما متوجه ميشديم، ولي من اولا سنم كم بود و ثانيا اهل درس خواندن و رفتن به دبيرستان بودم و خيلي در اين جور مسائل قاتي نميشدم. ارتباط با اين رويدادها فراغت خاصي ميخواهد. ما خانواده پرجمعيتي بوديم و من يكي مانده به آخر بودم. اين چيزها را ميشنيدم، ولي خيلي در جريان نبودم. پدرم زياد اهل حرف زدن در بارة اين مقولات نبودند و بسياري از مطالب را نميگفتند. نميخواستند فرزندان و اطرافيان را درگير مسائل خودشان كنند، ولي ما ناخودآگاه متوجه بخشي از وقايع ميشديم.
از برخوردهاي مخالفان با پدر چه خاطراتي داريد؟
اسلامي: محور و ركن فعاليتهايشان، توهين و ناسزا بود. من نديدم كسي در جواب ايشان به شكل مستدل و به شيوة اهل منطق سخن بگويد. بيشتر ناسزا ميگفتند. عدهاي روي تندي بيان ايشان مانور ميدادند و بخشهائي از سخنانشان را بزرگ ميكردند، در حالي كه طرف مقابل هر چه ميخواست، با زبان طنز و هجو ميگفت و به هيچوجه هم به خشونت متهم نميشد. اتفاقاً بد نيست در اين مورد يك بررسي آماري انجام شود تا مشخص گردد كه اولاً خشونت از كدام سمت آغاز شد و ثانياً كدام طرف در قالبهاي مختلف خشونت بيشتري به خرج ميداد.
علاوه بر ناسزا، حتي گاهي اوقات به طرف خانه ما سنگ هم ميانداختند! تلفنها و نامههاي تهديدآميز هم زياد بود. يكي دو تا از نامهها را خودم ديدم كه در آن ناسزا گفته بودند. بعد از انقلاب، پدرم مقداري با ملاحظه رفتار ميكردند، چون جو خيلي به هم ريخته بود و هر فرد و گروهي براي خودش مدعائي داشت و سخت مي شد به هويت آنها پي برد.
ميرصادقي: كمتر از يك سال قبل از شهادتشان، در پشتي خانه حاج آقا را زدند و تحت اين عنوان كه سئوال دارند، وارد خانه شدند و ايشان را به قصد كشت كتك زدند! طوري كه همه فكر كردند حاجآقا از بين رفته. در آن ماجرا عينك ايشان هم شكسته بود كه الان همان عينك به عنوان يادگار موجود است.
بهطور مشخص، از جريان مواجهة شهيد اسلامي با افكار دكتر شريعتي و طرفداران او چه خاطراتي داريد؟
اسلامي: از برخورد يا ديدار مستقيم آنها چيزي را به ياد ندارم، اما خاطرم هست قبل از پيروزي انقلاب، در ميدان آزادي به يك ميوه فروشي رفتيم و ديديم در آنجا عكس شريعتي را زدهاند، پدرم با لحني ملايم با صاحب مغازه صحبت كردند، طوري كه او خودش آن عكس را برداشت. من از دور داشتم تماشا ميكردم و ديدم كه دارند صحبت ميكنند، ولي حرفهايشان را نميشنيدم...
ميرصادقي: بعضي از ائمة جاعت منطقة تجريش به افكار دكتر شريعتي گرايش داشتند و روي همين اصل با حاجآقا برخورد گرمي نميكردند. يك بار پس از انقلاب، در يك مجلس ترحيم، حاج شيخ قاسم منبر رفتند و آن آقايان هم ناچار بودند بنشينند. حاج آقا ميگفتند در آن منبر هرچه مدرك عليه شريعتي گير آورده بودم رو كردم و حجت را بر تمام آنها تمام كردم! گفتم من با شخص شريعتي كار ندارم، من با اين فكر التقاطي كه جوانها دارند به آن گرايش پيدا ميكنند، كار دارم. اين افكار مخالف ولايت اهل بيت(ع) و دستورات دين است. تكه كلام حاج آقا هم اين بود كه: اللهم انك تشهد اني بلغت: خدايا! توشاهد باش كه من ابلاغ كردم...
اسلامي: يادم هست دعوتنامهاي براي پدرم آمده بود كه با شريعتي بحثي داشته باشند. لحن نامه كم و بيش آمرانه و حاكي از اين بود كه حرفهاي شريعتي محكم است و شما نميتوانيد جوابش را بدهيد! اين نامه را خود من خواندم. از اين برخوردها زياد ميشد.
ميرصادقي: ايشان كتابي داشت به نام «سخني چند با آقاي شريعتي» كه در آن سئوالاتي را نوشته و جاي پاسخ را خالي گذاشته بود. ميگفت من مخصوصاً اين را چاپ كردهام كه اگر خود او و طرفدارانش، جوابي دارند، بدهند. ميگفت تا به حال كسي جوابي به سئوالات من نداده است. پشت هر سئوالي هم نوشته بود كه اين سئوال مربوط به فلان كتاب شريعتي است. شايد بدانيد كه چاپ توس كتابهاي دكتر شريعتي با چاپهاي بعدي فرق كرد. گاهي هم در چاپها، صفحات را جابهجا و در مواردي هم حذف ميكردند. يكي از شيوههاي حاجآقا اين بود كه همان صفحه چاپ توس را در كتاب خودشان كليشه كرده بودند كه بعداً حرف و بحثي پيش نيايد. به هرحال الان شرايط بهگونهاي است كه ميتوان آرا و كتابهاي شهيد اسلامي را مطرح كرد و به معرض قضاوت گذاشت، چون ديگر آن هيجانات و موضع گيريهاي شديد و متعصبانه در مورد شريعتي وجود ندارد. ما قصد داريم براي در آينده، بزرگداشتي براي شهيد اسلامي داشته باشيم و تصور ميكنيم در فضاي فعلي، بهتر ميشود اين افكار و سخنان را مطرح كرد.
شهيد اسلامي در ميان علما و مراجع با چه كساني بيشتر رفت و آمد داشتند و آنها تا چه ميزان از ايشان حمايت ميكردند؟
اسلامي: يك بار حاج آقا نامهاي به من دادند و من آن را خدمت آيتالله العظمي گلپايگاني بردم. خيلي بچه بودم و چيز زيادي از محتواي آن ديدار يادم نيست. همينطور هر وقت پيش آيتالله آشتياني ميرفتند، مرا با خودشان ميبردند. با آيتالله العظمي مرعشي نجفي و آيتالله العظمي حاج سيد عبدالله شيرازي هم رابطه صميمانهاي داشتند.
ميرصادقي: اين قبري را كه در قبرستان شيخان قم، ايشان را در آن به خاك سپردند، آيتالله العظمي گلپايگاني اهدا كردند كه متعلق به خواهرشان بود. ايشان اين قبر را اهدا كردند و ما حاجآقا را آنجا دفن كرديم...
اسلامي: موقعي كه پدرم شهيد شدند، آيتالله العظمي مرعشي پيغام دادند كه پدرتان را خواب ديدهام و به من گفتند به خانواده من بگوئيد اين قدر ناراحت نباشند و براي من گريه نكنند. من در آغوش مولايم علي(ع) افطار كردم.
ميرصادقي: حاج آقا ادب خاصي در برابر علما و مراجع داشت و ميگفت من يك بچه طلبه هستم. يادم هست هر وقت نام علامه مجلسي را ميبرد، ميگفت پدر و مادرم به فدايت، روحم به فدايت! ميدنيد كه در آن مقطع، به مرحوم مجلسي خيلي اهانت ميشد. در مقابل علما و مراجع هم خيلي خاضع بود. اين خصوصيت روي اغلب پامنبريهاي ايشان هم اثر كرده بود و آنها هم به روحانيت احترام ميگذاشتند. سعي داشتند آنها را در چشم مردم، بزرگ كنند، در عين اينكه هرگز سعي نميكردند ديگران را از جايگاه والاي علمي خود مطلع كنند. ايشان براي عالمان وارستة شيعه تبليغ ميكردند، نه براي خودشان.
اسلامي: من تا قبل از شهادت پدرم از اجازات اجتهاد ايشان اطلاع نداشتم. اينطور نبود كه پدرم بخواهد براي ايجاد شهرت و محبوبيت از اين چيزها صحبت كند.
از سابقه رابطه شهيد اسلامي با امام خاطراتي داريد؟
ميرصادقي: نواري هست كه در سالهاي 46، 47 امام در نجف فرمودند آقاي آشيخ قاسم را در تهران به زندان ميبرند، من چطور اينجا آرام باشم؟ امام كاملا به وضعيت ايشان اشراف داشتند. سابقة آشنائي آنها طولاني بود. در زمان خفقان رژيم شاه، ايشان بر منابر علناً از ايشان نام ميبرد و مردم صلوات ميفرستادند. نوار برخي از اين سخنرانيها هست و بعضي از آنها هم در يادنامههاي ايشان چاپ شده است.
آيتالله خزعلي در مراسم ترحيم ايشان در مسجد ارك تهران گفتند كه امام واقعا از شهادت ايشان متأثر شدند و به من امر كردند كه بهرغم مشغله زياد در اينجا منبر بروم و در اين باره صحبت كنم. حاجآقا هميشه كتاب «كشف اسرار» امام را تبليغ ميكرد. چون جواب شبهات بسياري از وهابيمآبان آن دوره در آن داده شده بود.
قبل از شهادت مرحوم اسلامي، از تهديدها نسبت به ايشان مطلع ميشديد؟
ميرصادقي: حاج آقا روي منبر يا در مجلس اشاره ميكردند كه تهديدهائي هست. اساساً در فضاي آن سالها بهراحتي مي شد حدس زد كه ايشان عليالقاعده مورد تهديد هستند.
از رويداد شهادت ايشان چه خاطرهاي داريد؟
اسلامي: خاطرم هست در آخرين روز ماه مبارك عمرشان، جدول ساعات شرعي رمضان آن سال را از روزنامه جدا و به ديوار نصب كردند و هر روز كه ميگذشت، يك علامت جلوي آن ميگذاشتند. اين علامتگذاري كار بيسابقهاي بود، گوئي منتظر فرا رسيدن روز معهود بودند. روز يكشنبه پنجم مرداد 1359، شب پانزدهم ماه رمضان بود. من در خانه بودم و درس ميخواندم. نزديك افطار بود كه در زدند. من در حياط بودم و ديدم كه پدرم ميخواهند وضو بگيرند. علي اخوي كوچكم كه 8،9 سال بيشتر نداشت، رفت و در را باز كرد و گفت: «بابا! با شما كار دارند.» پدرم از بغل من رد شدند و به طرف در رفتند. بعد ناگهان صدائي شبيه ترقه را شنيدم. گاهي در كوچه ما از اين صداها ميآمد و به همين دليل، توجه من چندان جلب نشد. صداي دوم كه آمد برگشتم و متوجه اتفاق شدم. آنها از پشت پردهاي كه جلوي در حياط بود، شليك كردند، لذا من ضاربين را نديدم. فقط ديدم پرده دارد عقب ميرود و فرياد زدم! قدرت حركت نداشتم و نتوانستم بدوم و ضارب را بگيرم. بقال روبروي ما گفت كه ما ميخواستيم آنها را بگيريم، ولي با اسلحه تهديدمان كردند. ضاربين دو نفر بودند. همسايه بالائي ما آمد و جنازه حاج آقا را به وسط حياط حركت داديم. واقعا تعريف كردن آن صحنه برايم فوقالعاده دشوار است. من ديگر متوجه نبودم چه كسي آمد، چه كسي رفت و چه كسي به ديگران اطلاع داد!
ميرصادقي: نيم ساعت، چهل و پنج دقيقه از افطار گذشته بود كه به من خبر دادند حاجآقا را در منزلشان ترور كردهاند. از خانه ما تا منزل ايشان پاي پياده، ده دقيقه راه بود. آمدم و ديدم در منزل باز است و جمعيت زيادي هم آنجا هست. ديدم كه پارچه سفيدي روي ايشان انداختهاند. پس از مشورت قرار شد جنازه فردا صبح از مسجد ارك تشييع شود. جنازه را وسط حياط مجلس ارگ گذاشتند. هوا هم خيلي گرم بود. بعضيها ميخواستند ظهر بگذرد كه براي عزيمت به قم و ادامة تشييع، روزه مردم باطل نشود. يادم هست عدهاي رفتند يخ بگيرند كه روي جنازه بگذارند. خدا رحمت كند مرحوم آقاي اثنيعشري را خيلي ناراحت شد و گفت: «يخها را بگذاريد كنار. اگر قرار باشد اين بدن بو بگيرد، ما آن را تشييع نميكنيم! يخ نگذاريد.» ايشان خيلي به مرحوم اسلامي اعتقاد داشتند.
گمانم نماز را در مسجد ارك خواندند و از ورودي بازار جنازه را حركت و شعار هم دادند. آن روزها موج طرفداري از شريعتي در جامعه خيلي قوي بود. اين خون شهيد اسلامي بود كه جلوي اين موج را گرفت. عرصه از هر طرف براي يك مخالفت ساده با افكار شريعتي تنگ شده بود و ايشان خيلي زحمت كشيد تا اين فضا را شكست. شريعتي هم زماني حركت كرد كه جوانها خيلي به اين نوع افكار نياز داشتند. روحانيت كه فاصلهاش را با جوانها زياد كرده بود و شريعتي از اين شكافي كه ايجاد شده بود، استفاده كرد. جوانها طالب اين چيزها بودند و به قول معروف ايشان قاپ جوانها را دزديد.
از شخصيتهائي كه در مراسم ترحيم شهيد اسلامي شركت كردند، چه كساني را به ياد داريد؟
ميرصادقي: آقاي فلسفي بودند كه جلوي در مسجد ارك ايستاده بودند و هرچه ميگفتيم آقا بنشينيد، قبول نميكردند و ميفرمودند اين وظيفه من است كه به شركت كنندگان مجلس آقاي اسلامي احترام بگذارم. غالب علماي مبرز تهران هم بودند. آقاي خزعلي هم در مراسم ترحيم ايشان منبر رفتند.
هويت قاتلان ايشان چه بود؟ آيا فرقاني بودند يا به گروههاي ديگر وابسته بودند؟
اسلامي: حقيقت اين است كه سير ماجراي دستگيري ضاربين و رسيدگي به پروندة آنها بهگونهاي انجام شد كه ما چندان از چيزي سر در نياورديم! يك سال از شهادت حاج آقا مي گذشت. به ما از زندان اوين زنگ زدند كه عوامل ترور ايشان دستگير شدهاند؛ بيائيد كه تكليف آنها معلوم شود. اولين بار من و والده به زندان اوين رفتيم و در آنجا بگومگوئي هم بين والده و آقاي لاجوردي پيش آمد. والده ميگفت: «چرا براي آقاي مطهري چنين و چنان كرديد، ولي براي ايشان هيچ كاري نكرديد؟» مرحوم والده انصافاً زن قوي و قدرتمندي بود و آقاي لاجوردي هم فكر نميكرد با چنين زني صحبت خواهد كرد. خلاصه والده چند تا حرف درشت به آقاي لاجوردي زد و او گفت: «آقاي مطهري كجا، آقاي اسلامي كجا؟» اين حرف براي ما غيرمنتظره و سئوال برانگيز بود. به هر حال به خانه آمديم و حدود چهار پنج ماه بعد دوباره ما را خواستند. اخوي بنده كه از دنيا رفتهاند ميگفتند قاتلين را ببخشيد و قصاص نكنيد، ولي من محكم روي حرفم ايستادم كه بايد قصاص شوند. بقيه اعضاي خانواده هم همين نظر را داشتند. دفعه دوم به اتفاق عمو و برادر كوچكم رفتيم. والده واقعا ناراحت بودند كه چرا برخوردها اين قدر سطحي است. يك نفر آقاي روحاني آنجا بود كه خلاصه پرونده را گزارش داد. ايشان گفت كه ضاربين از پاساژ محل كارشان موتوري را برداشته و براي ترور آقاي اسلامي به سوي منزل شما آمده بودند. ايشان حدود نيم ساعت با ما صحبت كرد، ولي من خيلي متوجه حرفهاي او نشدم. من تا 5 سال بعد از شهادت پدرم، حال درستي نداشتم و به همين دليل درست يادم نميآيد كه چه چيزهائي گفت.
صحبتي درباره انگيزه قاتلين نشد؟
اسلامي: آن آقا ميگفت كه اينها در يك پاساژ كفش، پادوئي ميكردند، كتابهاي آقاي اسلامي را خوانده و اين تصميم را گرفته بودند. كل قضيه خيلي پيش پا افتاده بود.بعد ما را با ضارب مواجه كردند. هرچه من و عمويم با ضارب حرف زديم، حتي يك كلمه هم جواب نداد! او ميدانست كه اعدامش خواهند كرد و دست كم بايد يك كلمه عذرخواهي ميكرد، ولي حتي نگاه هم نميكرد و تمام مدت سرش پائين بود! يك ساعت با او حرف زديم كه چيزي بفهميم، ولي مطلقاً حرف نزد. بعد از يك ساعت يك آدم هيكلدار آمد و يقه او را گرفت. بعد سوار مينيبوس شديم و رفتيم بالاي تپههاي اوين. مينيبوس ايستاد و او را بردند كه اعدام كنند. من پشتم را كردم، ولي حواسم نبود كه روي اخوي كوچكم را هم برگردانم و او ايستاد و تماشا كرد. او كه صحنه ترور پدرمان را هم ديده بود، كاملاً به هم ريخت و چنان تأثير سوئي روي او گذاشت كه هنوز هم از آثارش رنج ميبرد.
ميرصادقي: طرفداران شريعتي در همه جا زياد بودند و به همين دليل پرونده، خوب پيگيري نشد و بالاخره نفهميديم جزئيات اين رويداد چه بود.
اسلامي: شريك ضارب به 15 سال زندان محكوم شد، ولي ما حتي او را هم نتوانستيم ببينيم. من تصور نميكنم با خواندن يكي دو كتاب، براي انسان انگيزه كشتن فردي ايجاد شود. قطعا انگيزه قويتري وجود داشته. آن فردي كه من ديدم، آدمي نبود كه اهل كتاب خواندن باشد و اساساً بتواند تحت تأثير حرفي قرار گيرد!
آيا براي نشر آثار مرحوم اسلامي برنامهاي نداريد؟
اسلامي: ايشان كتابي معظم و مفصلي در دفاع از حق اهل بيت(ع) دارند به نام «ماذا تقضون» كه در حال ترجمه آن هستيم. همه مستندات اين اثر، از كتب اهل سنت جمعآوري شده و سه سال است كه از ما وقت و انرژي برده و هنوز هم تمام نشده است. ترجمه نام كتاب هست: «داوري از شماست». كتاب امامت پدر را اخوي چاپ كردند. جلد اول آن تجديد چاپ بود، ولي جلد دوم براي بار اول چاپ شد. سعي داريم در آينده، جايگاه علمي و پيشينة سياسي و اجتماعي ايشان را بيشتر به جوانان معرفي كنيم و اميدواريم از همكاري عموم علاقمندان بهرهمند شويم.

هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید













