گروه تاریخ رجانیوز: مبارزات حضرت امام خمینی (قدس سره) که از سال 1340 آغاز شده بود به نوعی در سال 1342 به اوج رسید و از طرف دیگر، در همین زمان، اقتدار و سرکوب رژیم نیز به اوج خود رسیده بود. ماجرای فیضیه، دستگیری امام، قیام 15 خرداد، کشتار بی سابقه مردم و ... همه نشانی از این مبارزه و سرکوب شدید بود. خیلی از افراد به ظاهر موجه نیز در همان زمان با توجه به خشونتی که رژیم از خود نشان داده بود، ادامه مبارزه را صلاح نمی دانستند و قائل بودند که نباید مشت را با درفش درانداخت!
جالب آنکه در این موقع، امام نه تنها از شدت مبارزات خود نکاستند بلکه جلوه های دیگری از شجاعت خود را نیز ظاهر نمودند که می توان ردّ آن را در سخنرانی های ایشان و خاطرات نزدیکانشان یافت. حجت الاسلام و المسلمین رحیمیان که سال های سال از نزدیک با امام محشور بوده اند، خاطره ای خواندنی از همین برهه نقل نموده اند که با هم مرور می کنیم:
«در نوروز سال 1342 به مناسبت سالگرد شهادت امام صادق (علیه السلام) مراسمی با شکوه در مدرسه فیضیه قم برپا شده بود. کماندوهای شاه معدوم، به طلاب و مردم حمله کردند و جنایاتی ر ا مرتکب شدند که روی تاریخ را سیاه کرد. فرمانده این دژخیمان، "سرهنگ مولوی"، معاون ساواک بود.
حضرت امام (سلام الله علیه) در روز عاشورا که مصادف با سیزدهم خرداد همان سال بود، در مدرسه فیضیه سخنرانی تاریخی و مهمی رادر جمع ده ها هزار نفر ایراد فرمودند. در ضمن آن سخنرانی که روی خطابشان به شاه بود، از ماجرای جنایت بار فیضیه صحبت کردند. وقتی می خواستند از سرهنگ مولوی نام ببرند فرمودند:
"... آن مردک آمد در مدرسه فیضیه، حالا اسمش را نمی برم، آن وقت که دستور دادم گوشه ایش را ببرند آن وقت اسمش را می برم ..."
دو روز بعد، یعنی پانزدهم خرداد 1342 امام را دستگیر کرده و در سلولی زندانی کردند. مرحوم حاج آقا مصطفی (قدس سره)، از حضرت امام نقل می کرد که در همان ساعت های اول زندانی شدن، سرهنگ مولوی وارد شد و با همان ژست قلدرمآبانه و با لحن مسخره آمیزی گفت: "آقا تازگی دستور نداده اید که گوش کسی را ببرند؟"
او با این سخن خواسته بود که نیش زهرآگین خود را بزند و به خیال خودش، با این طعنه، روحیه امام را تضعیف کند، ولی امام (سلام الله علیه) بعد از چند لحظه، سرشان را بلند می کنند و با لحنی مطمئن و محکم می فرمایند: "هنوز دیر نشده است."
در آن روزها انتظار می رفت که سرهنگ با خوش رقصی ها و توانایی هایی که در ساواک، از خود نشان می داد، ارتقا یافته و احیاناً به مقام ریاست کل ساواک برسد، ولی دیری نگذشت که همه چیز معکوش شد. سرهنگ به ژاندارمری انتقال یافت و بعد از چندی در حادثه سقوط هلی کوپتر هلاک شد.»
(در سایه آفتاب، نوشته حجت الاسلام و المسلمین رحیمیان، نشر شاهد، صفحات 105 و 106)