هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
دوشنبه، 4 بهمن 1400
ساعت 09:49
به روز شده در :

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

 

شنبه 6 آذر 1400 ساعت 14:48
شنبه 6 آذر 1400 14:34 ساعت
2021-11-27 14:48:45
شناسه خبر : 353095
هیچ وقت شهید برونسی را آن طور ناراحت و عصبانی ندیده بودمش، با صدایی که می‌لرزید، گفت: شما به چه اجازه به خونه من ماشین لباسشویی آوردی؟ مگه من رفتم جنگ که ماشین لباسشویی بیاد توی خونه‌ام؟
هیچ وقت شهید برونسی را آن طور ناراحت و عصبانی ندیده بودمش، با صدایی که می‌لرزید، گفت: شما به چه اجازه به خونه من ماشین لباسشویی آوردی؟ مگه من رفتم جنگ که ماشین لباسشویی بیاد توی خونه‌ام؟
 
به گزارش رجانیوز به نقل از خبرگزاری دانشجو، در بخشی از خاطرات شهید برونسی در کتاب خاک‌های نرم کوشک آمده است:
 
او جبهه ماند و من آمدم مشهد، مرخصی. صبح روز بعد رفتم ملک آباد، مقر سپاه. یکی از مسوولین رده بالا گفت: به هر کدوم از فرماندهان وسیله‌ای دادیم، یک ماشین لباسشویی هم سهم آقای برونسی شده.
 
مکث کرد و ادامه داد: حالا که ایشون نیست، شما زحمتش رو می‌کشین که ببرین خونه شون؟
می‌دانستم حاجی اگر بود، به هیچ عنوان قبول نمی‌کرد. پیش خودم گفتم: چی از این بهتر که تا نیست من ترتیب کارو بدم.
 
اجر معنوی یا ماشین لباسشویی؟
 
این طوری وقتی خبردار می‌شد، در مقابل عمل انجام شده قرار می‌گرفت و دیگر کاری نمی‌توانست بکند. برای همین هم گفتم: با کمال میل قبول می‌کنم.
 
ماشین لباسشویی را گذاشتم عقب یک وانت و سریع بردم خانه شان.
 
هرگز آن عصبانیتش از یادم نمی‌رود. همین که از موضوع ماشین لباسشویی خبردار شده بود و فهمیده بود از کجا آب می‌خورد، یک راست آمده بود سر وقت من.
 
هیچ وقت آن طور ناراحت و عصبانی ندیده بودمش. با صدایی که می‌لرزید، گفت: شما به چه اجازه به خونه من ماشین لباسشویی آوردی؟
 
چون انتظار همچنین برخوردی را نداشتم، پاک هول کرده بودم. گفتم: از طرف بالا به من دستور دادن.
 
ناراحت‌تر از قبل گفت: عذر بدتر از گناه!
 
مکث کرد و خشن ادامه داد: همین حالا می‌آی اون تحفه روبرش می‌داری و می‌بریش همون جایی که آوردی.
 
کم کم اوضاع و احوال دستم می‌آمد و به خودم مسلط می‌شدم. گفتم: حالا مگه چی شده که این جوری داری زمین و آسمون رو به هم می‌دوزی، حاج آقا؟!
 
به پرخاش گفت: مگه من رفتم جنگ که ماشین لباسشویی بیاد توی خونه ام؟
 
گفتم: بابا یک تیکه کوچیک حقت بود، بهت دادن.
 
گفت: شما می‌خواین اجر منو از بین ببرین؛ ما برای چیز دیگه‌ای می‌ریم جنگ، داریم به وظیفه شرعی و دینی مون عمل می‌کنیم؛ همین چیزهاست که ممکنه ما رو از مسیر منحرف کنه.
 
آهی از ته دل کشید. نگاهش را از نگاهم گرفت و خیره طرف دیگری شد. گفت: تازه همین حقوقی رو هم که می‌گیرم، نمی‌دونم حقم باشه یا نه؛ اصلاً وقتی که می‌ام مرخصی، باید برم کار کنم و خرج زن و بچه رو در بیاورم و باز برم جبهه، اون وقت شما به خودتون اجازه این کار‌ها رو می‌دین؟! این کار از تو بعید بود، آقا سید!
 
آخرش هم زیر بار نرفت. محکم و جدی گفت: خودت اونو آوردی، خودت هم می‌آی می‌بریش.
 
من هم زدم به در لجبازی و گفتم: اون ماشین حق زن و بچه شماست و باید توی خونه بمونه.
 
خداحافظی کرد و در حال رفتن گفت: ما به اون دست نمی‌زنیم، تا بیای ببریش.
 
با خودم گفتم: هر حرفش رو که گوش کنم، این یکی رو دیگه گوش نمی‌کنم.
 
همین طور هم شد؛ بعد از آن، پا توی یک کفش کردم و دیگر نرفتم ماشین لباسشویی را بیاورم.
 
خدا رحمتش کند، او هم به خانمش گفته بود: ماشین رو از توی کارتنش در نیاری.
 
تا زمان شهادتش، همان طور توی کارتن ماند و اصلاً دست نخورد. مدت‌ها بعد از شهادتش، آن را با یک ماشین لباسشویی نو‌تر عوض کردم و بردم برای زن و بچه اش.