هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
يكشنبه، 8 خرداد 1401
ساعت 03:06
به روز شده در :

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

 

پنجشنبه 6 فروردين 1394 ساعت 15:40
پنجشنبه 6 فروردين 1394 15:34 ساعت
2015-3-26 15:40:23
شناسه خبر : 206247
در جنگ شش روزه، طبق اخبار رادیوی مصر، در هر دقیقه ارتش مصر داشت ده هواپیمای اسرائیل را سرنگون می کرد و فقط چند ساعت مانده بود که ارتش مصر به تل آویو برسد و اسرائیل را به دریا بیندازد [نابود کند]! [اشاره به دروغ های رسانه های مصر در روزهای جنگ شش روزه.]
در جنگ شش روزه، طبق اخبار رادیوی مصر، در هر دقیقه ارتش مصر داشت ده هواپیمای اسرائیل را سرنگون می کرد و فقط چند ساعت مانده بود که ارتش مصر به تل آویو برسد و اسرائیل را به دریا بیندازد [نابود کند]! [اشاره به دروغ های رسانه های مصر در روزهای جنگ شش روزه.]
گروه بین‌الملل- رجانیوز: آنچه می خوانیم ترجمه بخشی از کتاب «اسرائیلی که من دیدم» نوشته عاطف حزین، روزنامه نگار معروف مصری است. در قسمت اول این خاطرات (اینجا) خواندیم که چطور «عاطف حزین» از طرف نشریه «اخبار الیوم» مأمور سفر به سرزمین های اشغالی شد و قرار شد یکی از عکاسان نشریه به نام «حاج ابراهیم مسلم» هم در این سفر همراه او باشد. قسمت دوم این خاطرات را می خوانیم:
 
مدیر رابط عمومی نشریه از من پرسید می خواهم سفرم با خطوط هوایی مصر انجام بشود یا با خطوط هوایی شرکت «ال عال» اسرائیل. سریعا جواب دادم: بگذار سفرمان از اول تا آخرش اسرائیلی باشد!
 
بعدا متوجه شدم که لازم نبود این تصمیم را خودم به تنهایی بگیرم، چون همکارم «ابراهیم مسلم»، عکاس نشریه که قرار بود در این سفر همراهم باشد هم می بایست در این تصمیم گیری شرکت می کرد. ولی فکر نمی کردم که او با این تصمیم مخالف باشد، شاید او هم –مثل من- می خواست که چیزهای جدید را تجربه کند.
 
البته مسئله ی سفر با «ال عال» بیش از آنکه مربوط به میل من برای کشف چیزهای تازه باشد، به این مربوط می شد که دوست داشتم خودم از همان وقتی که فرودگاه قاهره حضور دارم خودم را داخل بخش هوایی اسرائیل ببینم. چونکه اگر هواپیمای متعلق به خودشان در فرودگاه بن گوریون تل آویو فرود می آمد، احتمال چیزهای غیرمترقبه کمتر از وقتی بود که با یک هواپیمای مصری که توسط خلبانی مصری هدایت می شد و مهماندارهای مصری داشت، به آنجا می رسیدم.
 
ولی هزینه زیادی بابت این انتخابم پرداخت کردم.
 
اسم ابراهیم مسلم (همکار عکاسم) طبعا برایم ناآشنا نبود. اما چیزی که برایم واقعا عجیب بود این بود که او تنها عکاس نشریه اخبارالیوم بود که در طول این ده سالی که با همه عکاس های نشریه یک همکاری ای داشتم، تا به حال توفیق همکاری با او را نداشتم. یعنی با همه عکاس های مجله کار کرده بودم جز او.
 
با وجود همه چیزهایی که راجع به خوبی های شخصیتی و کاربلدی اش شنیده بودم، اعتراف می کنم که میل شخصی ام –در ابتدا- با این انتخاب سرویس عکس نشریه در تعارض بود. ترجیح می دادم در حالیکه قرار است از زمانی به زمان دیگر و از جایی که دوستش دارم به جایی که از آن متنفرم منتقل شوم، کسی همراهم باشد که همسن و سال خودم باشد و با او پیش از این بارها کار کرده باشم. اصلا نمی خواستم یک سری موانع روحی و روانی هم به موانعی که قرار بود در اسرائیل با آنها مواجه شوم اضافه شود.
حاج ابراهیم، یک مرد پنجاه و خرده ای ساله بود در حالیکه من سی و چند سال از عمرم می گذشت. در هر حال، راه حل این بود که این مانع روحی را در قاهره و پیش از اینکه به فرودگاه برسیم برای خودم حلش کنم. تصمیم گرفتم اولین محل آشنایی ام با حاج ابراهیم، قهوه خانه همان خیابان نشریه باشد. در این قرار، کشف کردم که او هم مثل خود من عاشق قلیان است. 
 
در بین دود قلیان و جرعه های چای، راجع به همه چیز حرف زدیم جز موضوع سفرمان.حتی وقتی که باهم به سفارت اسرائیل در قاهره رفتیم تا ویزایمان را بگیریم، هیچ کداممان از آن یکی نپرسید: ما اینجا چه کار می کنیم؟!
 
تقریبا یک روز کامل را با حاج ابراهیم گذراندم. در طول این یک روز تقریبا 50 سر قلیان عوض کردیم، نیم کیلو چای مصرف کردیم.
 
بعد از این که از هم جدا شدیم تا هر کدام برویم و چمدان هایمان را برداریم، کشف کردم که این مرد، گنجی بوده در کنار من که کشفش نکرده بودم! ضمنا کشف کردم –و چقدر کشف عجیبی بود- که اتفاقا منزلش هم فقط چند قدم با منزل من در محله حلیمة الزیتون فاصله دارد! با وجود همه اینها نه در محله و نه در محل کار با هم برخورد نکرده بودیم. ضمنا کشف کردم-و این از همه مهم تر بود- که از اسرائیل و اسرائیلی ها متنفر است، و اگر همانطور باشد که آن جمله معروف می گوید که «در سفر، هفت فایده هست»، باید گفت که این اکتشافات، فایده اولی بود که از سفر به اسرائیل نصیبم شد.
 
***
 
ساعت پرواز هواپیمای شرکت ال عال، دقیقا ده شب چهارشنبه بود. در حالت عادی مسافر باید دو ساعت قبل از ساعت پرواز به فرودگاه برود، اما در دفتر هواپیمایی ال عال به ما خبر دادند که حداقل چهار ساعت قبل از پرواز در فرودگاه حاضر باشیم!
 
البته از آنجایی که همراه سفرم نزدیک خودم در الحلمیة ساکن بود، طبیعی بود که سفرمان به اسرائیل از میدان الحلمیة ی قاهره آغاز شود. آنجا محمد البدری، راننده ی نشریه، منتظرمان بود. در طول مسیرمان تا فرودگاه هیچ کداممان هیچ حرفی نزدیم. حتی محمد البدری هم که از حرف زدن خسته نمی شود، به تمایل ما دو نفر به سکوت و تأمل و چیزهای زیاد دیگری که آن بخش اش که من مربوط است را خوب میدانم، احترام گذاشت و سکوت کرد.
 
چیزی که به من مربوط می شد، سنگین بود ... گرم ... و دردناک.
 
یاد پدرم –حاج جمعه- افتاده بودم که در سحرگاه یکی از روزهای ژوئن 1967 از خواب بیدارمان کرد. چشمم را که باز کردم مادرم را دیدم که داشت یک سری لباس را در یک ساک دستی جمع می کرد. به محض این که متوجه شد بیدار شده ام گفت که سریع لباس هایم را عوض کنم و به خواهر کوچکترم «اَمَل» کمک کنم که لباس هایش را بپوشد. پدرم هم داشت به دیگر برادرم «محمد» کمک می کرد که لباسهایش را بپوشد. در آن سن و سال (آن موقع ده سالم بود) حدس می زدم نباید به خودم جرئت بدهم و از پدرم یک سؤال ساده که ذهنم را مشغول کرده بود بپرسم : «چه خبر است؟»
 
می خواستم بدانم منبع این صدای توپ ها و زوزه هواپیماها که گوشمان را داشت کر می کرد کجاست. در حالیکه مادرم فقط یک جمله را هی تکرار می کرد: خدایا خودت به خیر کن ... خدایا خودت به خیر کن ... خدایا خودت به خیر کن.
 
همه اینها در چند دقیقه رخ داد: فقط چند دقیقه فاصله بود بین بیدار شدنمان و خروج همه مان (یعنی ما و پدرم و مادرم و همه همسایه هایمان در آن خیابان). حالا همه ساکنین شهر کوچکمان که از نظر جغرافیایی متعلق به سیناء بود و از نظر اداری و واقعی به پورت سعید، خودمان را در برابر کشتی ای می دیدم که قرار بود ما را به پورت سعید برساند. سی هزار نفر آدم می خواستند خودشان را نجات دهند و به زور وارد این کشتی شوند. جوری بین همه درگیری بود انگار که روز قیامت شده است. پیرزن ها و پیرمردهایی که کسی را پیدا نمی کردند که برشان دارد، زیر دست و پاها می ماندند و بچه هایی که دستشان از دست پدر و مادرشان در آمده بود در آب پرت می شدند، پدرم چطور توانست با یک دست مرا بگیرد و با آن یک دست دیگرش هم برادرم را بغل کند؟ اصلا مادرم چطور توانست هم ساک دستی و هم خواهرم را بغل کند و از وسط این فشارهای کُشنده رد شود و خودش را به خانه دایی ام در پورت سعید (که از پورت فؤاد امن تر بود) برساند؟
 
با همه اینها، نباید توقع می داشتیم که خانه دایی ام در پورت فؤاد جای کاملا امنی باشد، اینجا فقط یک ایستگاه بود که ما توهم کرده بودیم از خانه خودمان امن تر است. ولی این توهم با هر صدای هواپیما و با هر غرش انفجار، بخار می شد. تا جایی که پیش خودمان خیال کردیم که قطعا با انفجار این خانه ی کلنگی، زیر آوارش خواهیم مرد.
 
بالاخره مادرم مرا بزرگ به حساب آورد و صریحا خبرم کرد که اگر یهودی ها [یعنی اسرائیل] بتوانند صحرای سینا را اشغال کنند، ما از پورت فؤاد به یک شهر دیگر مهاجرت خواهیم کرد.
 
اما اخباری که از رادیو می شنیدیم نشان می دید که ترس مادرم درست نبوده است. طبق این اخبار، در هر دقیقه ارتش مصر داشت ده هواپیمای اسرائیل را سرنگون می کرد و فقط چند ساعت مانده بود که ارتش مصر به تل آویو برسد و اسرائیل را به دریا بیندازد [نابود کند]! [اشاره به دروغ های رسانه های مصر در روزهای جنگ شش روزه.] با هر خبر پیروزی و موفقیت که پخش می شد مشغول تهلیل می شدیم. استرس همه افراد خانواده کم شده بود، تا جایی که زن دایی ام خواست با خبر رادیو مسابقه دهد و ادعا کرد که یک هواپیمای اسرائیلی در «عزبة فاروق» در نزدیکی ما ساقط شده است و مردم خلبانش را اسیر کرده و تا می خورده کتکش زده اند! طبیعتا ما هم برای این خبر –یا این ادعای غلط- زندایی ام کف زدیم. لبخند دوباره به صورت پدرم برگشت و گفت: خلاص، مهاجرت نخواهیم کرد. همینجا در پورت سعید خواهیم ماند.
 
بعد پدرم رفت بیرون تا اخبار بیشتری جمع کند و با چیزی باارزش تر آنچه زن دایی ام به عنوان خبر گفته بود برگردد و بهمان بگوید که چه بر سر همان خلبان اسیر اسرائیلی آمده است.
 
پدرم دو ساعت بعد با ناراحتی و چهره درهم برگشت، انگار که کار خجالت آوری کرده باشد. وقتی همه مان ازش سؤال پرسیدیم که چه شده است، فقط همین چند کلمه را به زبان آورد: حاضر شوید. شب از پورت سعید می رویم. ظاهرا ارتش ما عقب نشینی کرده است نه یهودی ها.
 
و بیش از نیم ساعت، سکوت بر بزرگ و کوچکمان چنبره زد. سکوت را مردان خانواده با دستورات محکم برای حاضر شدن شکستند. تصمیم گرفته بودند که از طریق لنج سفر کنیم چون جاده ای که از پورت سعید به دمیاط متصل می شد خطرناک بود. و خطرناک تر از آن، جاده ای بود که آن را به اسماعیلیه می رساند. هر دو این جاده ها در تیررس و زیر آتش اسرائیل بودند.
 
همانطور که ساکنین پورت فؤاد روز قبل جلوی آن کشتی تجمع کرده بودند، حالا ساکنان پورت فؤاد و پورت سعید با هم جلوی ساحل تجمع کرده بودند تا با کشتی های بادبانی بزرگی که در دریاچه بود به شهر مطریة در استان «دقهلیة» بروند. کشتی ها بیش از ظرفیتشان پر بودند. در حالیکه که کنار پدرم نشسته بودم، آب دریچه را با دستم احساس می کردم. گاهی کشتی هایی که قرار بود مردم را جا به جا کند، به منطقه کم عمق دریاچه می رسید و مردهای حاضر در آنجا سریع بلند می شدند تا دوباره کشتی را به قسمت عمیق آب برگردانند تا به سفر بسیار بسیار طولانی اش ادامه دهد.
 
به رغم گریه و آه و ناله و شیونی که مهاجرین را در برگرفته بود، وقتی پدربزرگم (بعد از یک سکوت طولانی) فریاد زد : «حتی چوپان دروغگو هم نمی توانستد خالی ای که این گوینده رادیو بست را ببندد» همه زدند زیر خنده.
 
ولی چه خنده ای.خنده ای که شبیه گریه بود، چون خود چوپان دروغگو هم توقع نداشت که بتواند دروغی بهتر از آنچه که گوینده رادیو بهمان گفت بگوید؛ دروغی که باعث شد ما بچه ها این رؤیا در ذهنهایمان شکل بگیرد که هرکداممان یک تکه از یکی از هواپیماهای منهدم شده اسرائیل را برای خودمان برخواهیم داشت و آن را تبدیل به به یک «حلقه نقره ای» خواهیم کرد و آن را به عنوان نماد پیروزی در دستمان خواهیم انداخت!
 
تصویری از دروغهای روزنامه های عربی در پوشش پیروزی های خیالی در جنگ 6 روزه
 
بالاخره به ساحل مطریه رسیده و پیاده شدیم. اهالی در آنجا به استقبالمان آمده بودند و در آغوشمان می گرفتند و بر سرمان برنج میپاشیدند [رسم کشورهای عربی، در استقبال از عزیزان] و برایمان ماهی کباب درست کرده بودند. با وجود این استقبال، به نظر می رسید که ما در اینجا جایی نداریم، چرا که مسافرین کشتی هایی که قبل از ما رسیده بودند تمام جاهایی که اهالی این شهر فقیر (که عموما اقتصادش مبتنی بر صید ماهی بود) داشت را در اختیار گرفته بودند.
 
پدرم تصمیم گرفت ما و همسایه هایمان در پورت فؤاد را بردارد و به شهر «کَفَر شیخ» ببرد. اتوبوس هایی که برایمان آماده کرده بودند ما را برد به یکی از مدارس یک منطقه حاشیه ای به نام «سیدی سالم». در هر کلاس درس، سه خانواده را اسکان داده بودند. هر خانواده یک گوشه را که با پتو فرش شده بود و دو تا متکای کوچک هم کنارش بود، در اختیار گرفته بود.
 
یک هفته ی کامل را در آن مدرسه گذراندیم. طی این یک هفته، پشه ها بلایی سر ما آوردند که اسرائیلی ها نتوانسته بودند سرمان بیاورند! در این یک هفته حتی یک لبخند هم به لبهایمان نیامد. من دائما برای فرار از این افسردگی به آسیاب آبی ای که پشت مدرسه قرار داشت می رفتم تا به صدای آب که از چرخش چرخ آسیاب ایجاد می شد گوش دهم. دوست نداشتم به به آن کلاسی که اصلا شبیه کلاس مدرسه خودمان در پورت فؤاد نبود برگردم.
 
و در همین محل رؤیای ام بود که برادر کوچک ترم آمد و خبرم کرد که همگی قرار است به شهری به اسم سنمود برویم که در آنجا فامیل های همسایه هایمان ساکن اند و پیشنهاد کرده اند تا آرام شدن اوضاع، میزبان ما باشند.
 
این بار ما را سوار یک ماشین باری کردند که بارهای هندوانه اش را در کفر شیخ خالی کرده بود و حالا ما را سوار می کرد تا به سمنود برگردد. «خدا یهودی ها را لعنت می کند» این جمله ای بود که مادرم مدام تکرار می کرد و دائم می گفت آنها بودند که موجب شدند ما اینطور بین شهرهای مردم آواره شویم. 
 
در بین راه که از کفرشیخ به سمنود می رفتیم، حقیقت را –که رادیو پخشش نکرده بود- فهمیدیم. و عجیب اینکه ما خیال می کردیم این شکست فقط برای ما ساکنان پورت سعید بوده نه ساکنان شهرهایی که به آنجاها می رفتیم. گویی که خودمان را وطن مستقل و جداگانه ای حساب می کردیم  و گمان می کردیم که مطریه و کفرشیخ و سمنود وطن های دیگری هستند که تلخی شکست را –که ما چشیده ایم- نچشیده اند! و چقدر احساس وحشتناکی بود این احساسی که سختی ماجرا را افزایش می داد و آن اینکه حالتی که در چهره های مردمی که اهل پورت سعید نبودند می دیدیم، کاملا با حالتی که بر چهره مادرم و پدرم و همسایه هایمان نقش بسته بود فرق داشت.
 
اوضاع در سمنود خیلی بهتر از کفر شیخ نبود. یهودی ها راحتی را در همه جا بر ما حرام کرده بودند.
 
اقامتمان در آنجا یک هفته بیشتر طول نکشید. بعد از یک هفته اعلام کردند چون آتش بس اعلام شده، ما می توانیم به پورت سعید برگردیم. خیال کردم پدرم و مادرم از این خبر خوشحال خواهند شد، ولی چهره هایشان در هم رفته تر شد و از صحبت هایشات فهمیدم که یهودی ها کل سینا را به جز پورت فؤاد اشغال کرده اند و ارتش ما به ساحل غربی کانال سوئز عقب نشینی کرده است جز چند کتیبه که در رأس العش باقی مانده اند.
 
یک بار دیگر راننده همان ماشین حامل هندوانه بزرگواری کرد و ما را به پورت سعید برد. همانطور که دیارمان را سحرگاه ترک کرده بود، سحرگاه هم به آنجا برگشتیم. اما آن راننده ی بزرگوار نپذیرفت که ما را تا داخل پورت سعید ببرد و ما را در آستانه شهر و جلوی قبرستان پیاده کرد. هیچ وسیله ای برای برگشتن به پورت فؤاد پیدا نکردیم جز یک ماشین کوچک باری که از «جبانة» بر می گشت.
 
ادامه دارد ...
 
مترجم: وحید خضاب
 


دیدگاه کاربران

سلام بسیار عالی و جذاب بود مطلب..