91/8/10 - 14:56 1970-1-1 03:30:00
شناسه خبر : 125004

 نشست نقد و بررسي فيلم بوسيدن روي ماه با حضور همايون اسعديان( كارگردان)، مسعود فراستي و امیر قادری روز گذشته توسط كانون فيلم 13 آبان برگزار شد. بخش دوم گزارش كافه سينما از اين نشست را در ادامه بخوانيد.

 
همايون اسعديان: يك نكته درباره نقد هاي آقاي فراستي بر فيلم بگويم. گزاره ايي كه نه قابل اثبات نه رد است مي شود حرف متافيزيكي . حرف علمي تعريفش جداست. اما درومده در نيومده حرف متافيزيكي است. علم يعني شناخت قانونمدارانه جهان.
 
مسعود فراستي: من حرف متافيزيكي نمي فهمم چيه.  اين اصلا معني ندارد. در اومده در نيومده حرف به شدت علميي هست. وقتي ما مي گوييم شخصيت ايكس برايمان با جزييات روشن شده و آن آدم را مي فهميم چي هست، ترجمه فارسي اش مي شود دراومده ، اين متافيزيكيه؟ چون منفيه متافيزيكه؟  اگر مثبت بود متافيزيكي نبود؟  تا جايي كه مثبت مي گوييم نقد خيلي خوبه، متافيزيكي نيست، علميه . به محض اينكه بالاي چشم ابرو قرار بگيرد مي گوييم آقا اين نقد نيست. متافيزيكيه و.. دوست عزيز يك ذره سعه صدر نقد پيدا كنيد و بدانيد اظهار نظر فراستي يعني نقد. اظهار نظر قادري يعني نقد. نقد آن نيست كه شما خوشتان بيايد. همه شما عادت داريد هر جا گفتيم فيلمتان خوبه بگوييد عجب منتقد و نقدي و هر جا بگوييم در نيومده مي گوييم اينها يعني متافيزيك و نقد و تحليل نيست. مثل همان جوان جوياي نام در برنامه هفت كه مي گفت فراستي در اقليت است و حرف هايش نقد نيست.

ضمن اينكه به نظرم گير فيلم اين هست كه آدم هايش نماينده چيزي هستند. من اين را در سينما نمي فهمم. من نماد و نماينده نمي فهمم. آدمه بايد آدم باشد. آدم بايد خاص باشد نه عام. تمام آدم هاي فيلم منهاي آن دو پيرزن آدم هاي عام بي خاصيتي اند. "اينها نماينده دوراني هستند" اين حرف ها مال فيلمسازهاي فيلم اوليه نه مال همايون اسعديان و مال امير قادري هم نيست اين حرف ها . اينها ربطي به شخصيت پردازي ندارد. اين حرف‌ها متافيزيكيه؟

همايون اسعديان: اينكه بگوييم فيلمسازهاي ما از تعريف خوششان مي آيد و از نقد بدشان مي آيد سبك كردن بحثه. وقتي اقاي فراستي از طلا و مس من تعريف مي كردند در همان برنامه هفت من به شيوه نقد ايشان اعتراض كردم. من كارم در سينما ميزانسن هست و در سينما با ميزانسن سر و كار دارم. من از نشستن آدم ها مي توانم بفهمم چه حسي را به آدم ها منتقل مي كنند. من كارم در سينما اين هست كه با ميزانسن بگويم آين آدم مغرور و متكبر است يا فروتن است. ( اسعديان در حالي كه نوع نشستن فراستي را تقليد مي كند) ميزانسن استاد شاگردي كه القا مي كنند از همه اينها برمي آيد و دارد تبديل مي شود به سبك كردن و حقير كردن بحث. من ده ها بار گفتم كه جذاب ترين چيزي كه راجع به طلا و مس شنيدم دختر جواني بود كه گفت اين فيلم حالم را بهم مي زند. اين قشنگ ترين چيزيه كه راجع به فيلمم شنيدم. قشنگ ترين حرفي كه يك دوست كارگردان به من زد احمد اميني بود كه گفت اصلا فيلمت را دوست ندارم. چرا بحث را سبك مي كنيم؟ مگر بچه ايم؟ مگر تازه ديروز فيلمساز شديم . شما به جاي اينكه بحث را حقير كني اول شخصيت و شخصيت پردازي را براي ما تعريف كنيد. شما شناسنامه را با شخصيت قاطي مي كنيد. اصلا قرار نيست همه آدم هاي فيلم من شخصيت باشند كي اين را گفته؟ چيزي كه آقاي فراستي از شخصيت پردازي مي گويد شناسنامه است. شخصيت در مقابل موقعيت تازه شكل مي گيرد. كي گفته همه آدم هايي كه ما نشان مي دهيم بايد در مقابل موقعيت قرار بگيرند كه تبديل به شخصيت بشوند يا نشوند. به هر كسي در حد ضرورت فيلم پرداخته مي شود.

 

همايون اسعديان: همينطوري مثال زدم. شما در تهران كه راه مي رويد نمي دانيد در كجا راه مي رويد. اگر بيايم راجع بي هويت شدن تهران حرف بزنيم به معني افسوس نيست. چون تهران بيست سال پيش و چهل سال پيش هم چيزي نبوده. ما اين گسست تاريخي را هميشه داشتيم. و اين به معني بازگشت به مناسبات و ساختارهاي قديم نيست. من هم مي فهمم خانه حياط دار و حوض دار و آن زندگي در تهران ديگر شدني نيست. اما مي توانم حسرت بخورم كه چرا وقتي آن خانه هاي تبديل شد به آپارتمان مناسباتش به آساني ويران شد و از بين رفت. قبول دارم كه آپارتمان و آشپزخانه OPEN مناسبات خودش را دارد. اما نه به معني اينكه ما يكهو ويرانش مي كنيم . ما حركتمان خيلي وقت ها از مدرنيته سريع تره.

 

مسعود فراستي: اينكه ما بگوييم من چون فيلمسازيم پس كارمان ميزانسنه و بلديم اصلا اينطور نيست. ابر و باد و مه و خورشيد و فلك به كار مي افتند تا يك لحظه يك چيزي در مي آيد. متاسفانه وضعيت اين هست. هر چيز خوبي اتفاقيه در ايران و قاعده نيست. براي اينكه دوستان ميزانسن بلد نيستند و هر چيز بدي قاعده است. اگر يك فيلم خوب از دستشان در مي رود فكر مي كنند ديگر تمام شد در حالي كه تازه اول بازيه. تا 80 سالگي بايد سينما ياد گرفت. كوراساوا تا هشتاد و خرده ايي سالگي مي گويد من هنوز نمي دانم سينما چيه. حالا چي شده يك فيلم خوب ساختيم ميزانسن بلديم و تمامه؟ من فيلمساز؟ من هنرمند؟! كي گفته هنرمند؟ اين واژه را به كار نبريد. يك ذره بگذاريد زمان بگذرد.

اين سينما چون هنوز سينما نيست و هنوز قواعدسينما، پشتوانه سينما، تكنيك سينما و فرم ندارد. هنوز پيكره ايي كه بهش بگوييم ملي- ايراني نيست، فيلم هاي خوبش اتفاقيه و اصلا قاعده نيست. اگر قاعده باشد نبايد مهاجر تبديل بشود به گزارش يك جشن. يعني بيست و اندي سال برويم جلو بعد بفهميم كه ميزانسن مهاجر كه هنوز دومين فيلمه -مستقل از تفكرش- خيلي جلوتر از گزارش يك جشنه. يعني چي؟ يعني ما عقب مي رويم مرتب؟ يعني هر چيز خوبي اتفاق مي افتد مال فيلمساز نيست؟ به نظرم اينطور هست و فيلمساز هم زياد سينه اش را جلو ندهد. چيزي هم كه نچشيديم اداي چشيدنش را در نياوريم. چون در سينما لو مي رود. معلوم مي شود كه ما اعتقادي به چيزي كه مي گوييم نداريم. اين حرف متافيزيكي نيست چون مثل مي زنم.

اينكه فيلمي با دو شخصيت خوب باشد كاملا به فيلم بستگي دارد. همه آدم هاي بوسيدن روي ماه را بريزيد بيرون چيزي بهش اضافه و كم نمي شود. همه آدم هاي اين فيلم آدم نيستند و تيپ نيستند چي برسد به اينكه نماينده طبقه اي باشند. منهاي آن دو خانم. خانم اول يعني فروغ هم شخصيت پردازي اش كامل نيست يك شناسنامه ناچيز ازش داريم. اينكه همسايه ديوار به ديوار اينهاست و... كه نشد شخصيت پردازي. از احترام هم چيزي نمي دانيم. از احترام اين را مي دانيم كه بچه اش شهيد شده و شنبه ها مي رود ستاد شهدا. اما شخصيت پردازي اين خانم براي پرهيز از ملودرام نابود مي شود. وقتي مي رود بالاسر تابوت پسرش. چون مي خواهد گريه كند و ما مي گوييم چون گريه ديديم ديگر گريه نبينيم اين شد شخصيت پردازي؟ اين بايد سر اين تابوت خيلي حرف هاي خاص بزند مگر اينكه حرفي نداشته باشيم اقاي اسعديان. نمي روي تو براي اينكه لو مي روي. يك ايثار روي هوا. اين اتفاقي است كه متافيزيكيه. اينه كه خاص نمي شود. ايثار هر آدمي بايد خاص باشد و الا من ايثار و گنده ترش را نمي فهمم. مگر اينكه شما خاص اش كنيد و لحظاتش را در بياوريد. من عام نمي فهمم و همه چيز را خاص مي فهمم. اين ايثار در پرداخت تبديل به ايثار مي شود وقتي مي روي داخل اتاق در لنگ شات بالا سر بچه يعني هيچي نداري بگويي. دردت مشترك نيست با آن شخصيت و فيلمساز در مي رود از زيرش و به جاي اينكه تحمل و تاب اين ايثار را داشته باشد خيلي راحت شخصيت را مي كشد. بگذاريد من تحملش را ببينيم. اين را هم نمي بينيم. چي مي بينم؟ هيچي نمي بينم. ما هيچ لحظه اي از اين آدم، از كلنجارهايش، از دلتنگي هايش، از گريه روي تابوت نمي بينيم. اين شخصيت پردازيه؟ اين انتقال ايثاره؟ اين عظمته آقاي اسعديان؟ عظمت در لحظات انساني و نشان دادنش در ميزانسن درست و موقعيت خاص معني مي دهد.

 

همايون اسعديان: همه اين حرف ها متافيزيكيه. صحبت هاي اول آقاي فراستي خيلي محترمانه تر بود. با حرف هاي من زيادي عصبي شدند تبديل شد به اينكه فيلمساز چيزي تو كله اش ندارد. نمي داند. خالي بوده. طلا و مس شد اتفاقي و به طبع من بيچاره حاتمي كيا هم فيلمش شد اتفاقي. من مي ترسم اگر دوباره حرف بزنم دستم را در زندگي شخصي ام هم رو بكنند. اين ميزان عصبيت عجيب غريب را درك نمي كنم. من كي گفتم هنرمندم؟ من فيلمسازم. فيلمسازي اجباريه . اما من هيچ وقت نگفتم من هنرمندم. اينكه همان حرف هاي قبلي را غليظ تر و شديد تر بگوييم همينه كه من مصرم كه اين حرف ها متافيزيكي است و هر چقدر هيجانش را بالا ببريم اثباتش نكرديم. غليظش كرديم. اين شيوه ممكنه يكي را منكوب كند اما من قطعا از اين شيوه جا نمي زنم. از كجا فهميديد كه من تو سالن نمي دانستم چي كار كنم؟ اين را از كجا كشف كرديد؟ چه كشف بزرگي! كه من چيزي تو كله ام نبوده. خالي بودم. اتفاقي بوده. اينها حرف هاي عصبيته و از چنين منتقدي بعيده.

 

مسعود فراستي: وقتي من مي گويم چيزي نيست اتهام به شخصي نمي زنم. من از روي ميزانسن كه رئيس بلده مي گويم چيزي نداري بگويي. من در فيلم زندگي و ديگر هيچ كه دوربين از لانگ شات دارد نگاه مي كند و يك عده عزارداري مي كنند مي گويم مردش هستي دوربينت را ببري جلوتر. چي مي خواهي ببيني از اين؟ چون دوربين را ببري جلو لو مي روي. تازه در آن سكانس بوسيدن روي ماه گريه ايي كه به بهانه اش اين گريه را نديدم هم مالي نبود. يعني گريه خاصي نبود. چرا نشانش نمي دهيم؟ براي اينكه اين خاص را نمي شناسيم. اين مي شود كه سينما نا خودآگاه آدم ها را نشان مي دهد اين عصبيته؟ اشكال ندارد..

 

مسعود فراستي: اگر گرايش سیاسي داشته باشم قطعا لحاظ مي شود. حالا اگر شما هم دوست داريد مثل يكي از فيلمسازها تفتيش عقايد كنيد و گرايش سياسي ام را بفهميد ايراد ندارد. از روي نقد ها بايد بفهميم كه اين آدم چه گرايشي دارد. قطعا من گرايشم نه راست است نه چپ. همچنان كه از اخراجيهاي 1 دفاع مي كنم اخراجي هاي 3 را مي زنم. جوري مي زنم كه نتواند بلند بشود. براي اينكه فيلم خيلي بديه. پايان نامه را جوري زدم ته اش فيلمساز گفت اين فيلم يك پلان خوب نداشت؟ گفتم نه نداشت. و فريدون جيراني داشت مي لرزيد. مي گفت امشب بدترين شب برنامه هفته چون اين فيلم فيلم حكومتي هست و واي به حالمون . گفتم بي خيال بشين. آنجا هم سعي كردند به من بگويند اين فيلم درباره فتنه است . رهبري اين را گفتند و.. همه اينها درست اما اين بحث ها به شما چه مربوطه. به فيلم شما چه مربوطه. فيلم بدي ساختي. فيلم اكشن عقب افتاده ايي كه اتفاقا سياسي نيست. دفاعم از قلاده هاي طلا و اخراجي هاي 1 به شدت توضيح داده شده بود. هيچ روشنفكري در جهان سوم زندگي نمي كند كه گرايش سياسي نداشته باشد كه اگر نداشته باشد خيلي روشنفكر نيست. در فرهنگ نقد بايد جا بيفتدجدا از اينكه كي اين حرف را مي زند بايد درست يا غلط بودن حرف تحليل بشود. فعلا به روايت توجه و اعتماد كنيد بعدا برسيد به راوي.

 

همايون اسعديان: اقاي فراستي من مي روم پشت در اتاق احترام سادات و واردش نمي شوم يعني حرفي ندارم بزنم؟ وقتي حريم احترام سادات و پسرش را نمي خواهم به هم بزنم به معني اين هست؟ آيا در طلا و مس هم كه مي روم پشت اتاق زهرا سادات مي ايستم و داخل اتاق نمي روم كه وارد حريم خانواده اش نشوم يعني من حرفي ندارم. به زعم من نهايت كج سليقگي بود كه احترام سادات را مي بردم سر تابوت بچه اش . اين استدلال ها را براي همه فيلم ها بايد بتوانيم بگوييم. اينكه اقاي كيارستمي از لانگ شات نرفته جلو براي اينكه دستش رو مي شود؟ پس هر فيلمسازي از لانگ شات نرود جلو چنين معنايي دارد؟ كه فيلمساز ترسيده كه دستش رو بشود؟ اين شد استدلال؟ اينمه احترام السادات پشت در ايستاده، مردد، فقط فكر مي كند صورتم مرتبه يا نه براي من كافيه. ديگر نمي خواهم جلوتر بروم. و دوست داشتم اين حس را بدهم كه رفت تو يا نرفت. طاقت اورد يا نياورد. حالا از اينكه من نمي روم تو اينطور استدلال مي كني؟ اينها استدلال هاي كم مايه ايي هست.

مسعود فراستي: حرف همايون اسعديان درسته. كه اگر بخواهيم تعميم بدهيم يعني همه كساني كه از لانگ شات جلو نمي روند يعني حرفي براي زدن ندارند و من طرفدار يك فيلمساز استاد لانگ شاتم يعني جان فورد. در طلا و مس فيلمساز كار درستي مي كند كه وارد آن خلوت نمي شود. و آنجا داده اطلاعاتي بيشتري لازم ندارد. اينجا رفتن به اتاق احترام سادات. اداي طلا و مس درآوردنه.

همايون اسعديان: اقا شما فرض كنيد اصلا طلا و مس را نديديد. قرار شد فيلم را با خودش قياس كنيد نه فيلم ديگري.

فراستي: باشد. بسياري از حذف هاي سينما حذف هاي درستي اند. يعني لازم نيست فيلمساز من را ببرد اصطلاحا شير فهم كند. اما نه حذف هاي نا بلد. حذف نابلد يعني من جلوي جايي ايستادم دارم له له مي زنم بروم از بچه ايي كه بيست ساله نديدمش اجازه بگيرم. چي دارم با آن بچه بگويم؟ اگر مادر آن بچه باشم خيلي چيزها دارم بگويم. اگر مادرش نباشم و مادرش را هم نشناسم و فقط فيلمساز باشم حرفي ندارم و اداي گفتن را در مي آورم. يكدفعه رئيس گفت از ملودرام خوشم نمي ايد. كسي كه از ملودرام خوشش نيايد از سينما خوشش نمي ايد. امير هم با من موافقه. عزيز دلم حرفي نداري بزني.

همايون اسعديان: من و اقاي فراستي دو نوع ادبيات داريم. اقاي فراستي مي گويد همچين زدمش كه بلند نشد. آقاي فراستي مي گويد چيزي نداشتي بگويي. اصلا نوع ادبيات را ببينيد. اينكه چيزي داشتم بگويم يا نه از يك جايي راجع به اين فيلم براي من ثابت شده است. فيلمي كه دو گروه مختلف خوششان آمده و بدشان آمده حتما چيزي براي گفتن داشته كه واكنش ايجاد كرده. اگر فيلم خنثي ايي بود و من حرف براي زدن نداشتم كه كسي دفاع و رد نمي كرد. آقاي فراستي تو رو خدا اين را بگوييد كه يك بازيگر مثل احترام السادات بدون حضور كارگردان مي توانست آن بازي را بكند يا نه؟

مسعود فراستي: ماه هاست اين سوال را داري و مي گويم. بازي احترام سادات قطعا خوبه و قطعا فيلمساز ازش بازي گرفته.

همايون اسعديان: دربرنامه هفت گفتي ربطي ندارد.

مسعود فراستي: بازي احترام سادات خوبه و قطعا فيلمساز ازش بازي گرفته اما اينكه بازي خوبه زود فيلمساز نگويد ميزانسن من. اينكه چقدرش مال فيلمسازه يا خودش بماند.

همايون اسعديان: همين كه اقاي فراستي يك گام عقب نشست همه مهمان من اند!

مسعود فراستي: ياد سازنده پايان نامه افتادم كه گفت يك پلان خوب توی فیلم بگو و بهش ندادم.

کافه سینما