هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
سه شنبه، 6 خرداد 1399
ساعت 17:02
به روز شده در :

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

 

سه شنبه 18 بهمن 1390 ساعت 17:35
سه شنبه 18 بهمن 1390 21:05 ساعت
2012-2-7 17:35:54
شناسه خبر : 99496

هفته گذشته حجت‌الاسلام و المسلمین دکتر محمد ناصر سقای بی‌ریا مهمان رجانیوز بود و در گفت‌وگویی تفصیلی به بیان نظراتش درباره انتخبات نهمین دوره مجلس شورای اسلامی پرداخت. سقای بی‌ریا که در سال 1354 واردحوزه علمیه قم شده، از شاگردان ممتاز آیت الله مصباح یزدی است که در سال 1370 برای تحصیل به دانشگاه مک گیل کانادا اعزام شد و سپس مسئولیت مرکز اسلامی در هوستون امریکا را عهده دار شد. وي در سال 1384 به ایران بازگشت و پس از چند ماه به درخواست دکتر احمدی نژاد و تکلیف آیت الله مصباح یزدی، مشاور ردیس جمهور در امور روحانیت شد و تا اواخر سال 1389 در این سمت باقی ماند. زاویه گرفتن جریان نفوذی در دولت دهم از مبانی انقلاب و اسلام موجب شد تا در زمستان 1389 حجت‌الاسلام و المسلمین دکتر سقای بی‌ریا از سمت مشاورت رئیس جمهور در امور روحانیت استعفا دهد و مسئولیت دفتر جامعه مدرسین حوزه علمیه قم را بپذیرد.

بی‌ریا با اعلام موجودیت جبهه پایداری انقلاب اسلامی به این جبهه پیوست و در انتخابات مجلس نهم از حوزه انتخابیه تهران کاندیدا شد. بخش اول اين گفت‌وگو در ادامه آمده است:

 


اگر ما به آن سال‌های آغاز انقلاب اسلامی برگردیم، آیت الله مصباح یزدی نقش ویژه‌ای را در خصوص تربیت طلاب و حوزویانی که آشنا به علوم روز باشند، ایفا کرده اند که در ادامه این حرکت، تعدادی از شاگردان ایشان به کشورهای مختلف همچون آمریکا اعزام شدند که حضرت عالی هم از جمله بزرگوارانی بودیدکه به آمریکا رفتید. لطفاً ابتدا این بحث را باز کنید که علت این حرکت و فعالیت‌های آیت‌الله مصباح و مجموعه شاگردان ایشان چه بود؟

بنده هم از شما و همه عزیزانی که این فرصت را برای این مصاحبه فراهم کردید، تشکر می‌کنم. یک نکته بنیادین که آیت الله مصباح از اول به آن توجه بسیار داشتند، این بود که شاگردان حضرت امام یک چیزی را از حضرت امام یاد گرفتند که اسلام توان اداره جامعه، توان راهبری انسان، فرد و جامعه انسانی را به سمت کمالی که خدای متعال برایش فراهم کرده و برای او آفریده است، دارد. این یک دیدگاه بسیار اساسی و اصیل است. از طرفی دیگر ما در دنیا رقبایی داریم. مکاتبی که بیشتر مکاتب مادی و سکولار و لیبرال دموکراسی به طور خاص هستند. البته در ابتدای پیروزی انقلاب یک رقیب دیگر هم داشتیم که کمونیست‌ها بودند که با بحث‌های سنگینی که آیت‌الله مصباح یزدی و شهید بهشتی با سران گروه‌های متعددی که کمونیست، توده‌ای‌ و جزء فدائیان خلق داشتند و در طی جلسات متعددی برگزار شد ناکارآمدی آن‌ها معلوم شد. در حقیقت اینها از صحنه‌ی فکری در ایران حذف و جارو شدند و به‌دنبال آن فروپاشی کمونیسم و بلوک شوروی سابق بود که اینها تا مدت زیادی خاموش شدند. حالا اخیراً شنیده شده که تحرکاتی دارند، این‌ها در ابتدای پیروزی انقلاب سهم‌خواهی می‌کردند و کتاب‌ها، مقالات و فعالیت‌هایی داشتند، اما با همین تلاش‌های فکری که آیت‌الله مصباح داشتند، سلسله بحث‌هایی تحت عنوان پاسداری از سنگرهای ایدئولوژیک برقرار کردند و یک گروهی از طلبه‌ها را با مراکز مختلف، مخصوصاً دانشگاه‌ها -که البته آن موقع هنوز دانشگاه‌ها کامل راه نیفتاده بود- آشنا کردند و اینها به شهرستان‌ها و مراکز مختلف تبلیغ اعزام می‌شدند و این مباحث را برای جوان‌ها مطرح می‌کردند.

مشاهده می‌کنیم که از همان ابتدا سبک کار استاد مصباح این بود که شاگردپروری کنند و آن‌ها را در اهداف فرهنگی اسلامی فعال کنند. در خاطرم هست که در آن مقدمه‌ی سلسله مباحثی که به صورت جزوات پالتویی تألیف و تدوین شد، ایشان یک مبحثی داشتند که انقلاب ما چون ریشه در فرهنگ غنی اسلام دارد، همان چیزی که باید باعث بقا و دوامش شود، فرهنگ اسلام است و اگر ما از فرهنگ و فکر اسلامی غفلت کنیم، انقلاب ما در دراز مدت به انحراف کشیده خواهد شد و با چالش‌های متعددی رو به رو خواهد شد. لذا از همان زمان‌ها بحث علوم انسانی و پرداختن به مکاتب فکری و پاسخ به آن‌ها و تلاش برای آنکه ما برای حکومت اسلامی که تشکیل دادیم در ابعاد مختلف فکر را از اسلام بگیریم، تئوری پردازی و مدل سازی کنیم، این یک راه نرفته‌ای بود و ما در آن زمان خیلی با آن فاصله داشتیم. دفتر همکاری‌های حوزه و دانشگاه برای اینکه کتاب‌های دانشگاه بر این اساس تدوین شود، جزء طرح‌هایی بود که ایشان دادند که متأسفانه نیمه کاره ماند. گرچه فعاليت دفتر همکاری حوزه و دانشگاه بدون آیت‌الله مصباح توسط عده‌ای از شاگردان ایشان ادامه پیدا کرد اما به اهداف خود نرسید، یعنی غیر از چند کتاب محدود که در زمینه درس‌های دانشگاهی تألیف شد، کتاب‌های دیگر نتوانست تألیف شود.

حضرت امام خمینی فرمودند که برای علوم انسانی باید به حوزه‌ها مراجعه شود. شورای عالی انقلاب فرهنگی هم تصویب کرد که این کار انجام شود و ارجاع کرد به جامعه‌ی مدرسین، جامعه‌ی مدرسین هم بررسی کرد، دیدند که کسی جز آیت‌الله مصباح از عهده‌ی آن بر نمی‌آید و به ایشان محول کردند و ایشان هم طرحی آوردند. طرح ایشان این بود که در هر رشته‌ای از رشته‌های علوم انسانی، 40 مبحث مادر مشخص شود و در هر رشته‌ای 20 نفر از اساتید دانشگاه بیایند و چند نفر از فضلای حوزه و این 40 مبحث در هر رشته توسط فضلای حوزه که در آن رشته دستی داشتند نقادی شود و در انتها خود استاد جمع بندی کنند.

یعنی اساتید دانشگاه هم مشارکت داشتند؟

بله. جلساتی بود از صبح تا عصر این جلسات برگزار می‌شد و اساتید می‌آمدند و بحث‌ها را ارائه می‌کردند و فضلایی که شاگردان استاد بودند، بحث‌ها را قبلاً مطالعه کرده بودند، چون به صورت جزوه ارائه می‌شود آن‌ها را نقادی می‌کردند، بحث می‌کردند، حضرت استاد هم در آخر جمع‌بندی می‌کردند و نظرات خودشان را می‌گفتند که الآن آن بحث‌ها به صورت کامل ضبط و مدون شده، حتی به صورت جزوه در آمده است؛ ولی، به‌خاطر برخی از مخالفت‌ها و کارشکنی‌ها و حالا اينكه در آن موقع حاج احمد آقا هم کسالتی پیدا کردند، به هرحال این کار ادامه پیدا نکرد، گرچه دفتر همکاری حوزه و دانشگاه همچنان به کار خود ادامه داد و الآن هم تحت عنوان پژوهشکده حوزه و دانشگاه در زمینه‌ی علوم انسانی فعال است و آن راه کم و بیش ادامه می‌دهد.

بعدها استاد مصباح، مؤسسه آموزشی- پژوهشی امام خمینی(ره) را که مستقیماً زیرنظر خودشان بود و با عنایت حضرت امام و بعد هم حضرت امام خامنه‌ای حفظه‌الله تأسیس کردند و تا امروز بحمدالله به بارنشسته و می‌توانیم بگوییم این مؤسسه شجره‌ی فکری است با این دید که اسلام در همه‌ی زمینه‌ها حرف دارد و در همه زمینه‌ها ما می‌توانیم روی پای خود بایستیم، مخصوصاً در علوم اسلامی که با جهان بینی اسلامی مرتبط است و از شناخت اسلام مدد می‌گیرد و باید تمام مدل‌ها و برنامه‌ها براساس آن پایه‌گذاری شود.

حضرت امام نسبت به این فعالیت‌ها تأییداتی داشتند؟

بله. در خاطرم هست یک جلسه‌ای که برای ارائه‌ی گزارش کار و کلاس‌هایی که در آن موقع تازه شکل گرفته بود -ما در گروه روان‌شناسی بودیم –اینها را که می‌گوییم تقریباً متعلق به سال‌های 59-60است- که به‌صورت گروه‌هایی نوپا و تخصصی در حوزه برای اولین بار شکل گرفته بود. زمینه‌های رشته‌های مختلف علوم انسانی تشکیل شده بود. درس‌هایی را داشتند و خود استاد هم معارف قرآن و فلسفه تدریس می‌فرمودند و همین‌طور شاگردان‌شان-  خدمت حضرت امام(ره) رسیدند و در خاطرم هست در آنجا که گزارش کار را خدمت حضرت امام(ره) دادند. ایشان گفتند که ما از هیچ مقامی، هیچ تقاضایی نداریم، استاد گفتند ولی این کار ماست، اگر شما صلاح می‌دانید که این کار را پشتیبانی کنید، وظیفه می‌دانید که پشتیبانی کنید، در هر صورت این گزارش کار ماست و خدمت شما ارائه می‌کنیم.

حضرت امام در همان جا دستور دادند که شما کارتان را به دو برابر اضافه کنید و من تا زنده هستم پشتیبانی می‌کنم که همین عنایت و قولی که داده‌اند خودشان پیگیری کردند و پول فرستادند، امکانات دادند، پشتیبانی کردند و گسترش دادند. از آن جای کوچکی که برای مؤسسه داشتند با این حمایت و پشتیبانی حضرت امام رفتند و یک مؤسسه‌ای به نام بنیاد فرهنگی باقرالعلوم را تأسیس کردند که بعد با یک زمین بزرگ‌تر و امکانات بیشتری فراهم شد که زمینه‌ی پدید آمدن مؤسسه امام خمینی فراهم شد که حضرت امام رحلت فرمودند و حضرت آقا آن پشتیبانی را ادامه دادند و این مؤسسه به دست مبارک آقا افتتاح شد و به کار خودش ادامه داد.

من همه‌ی این‌ها را عرض کردم تا بگویم خط فکری آیت‌الله مصباح این بود و این که امثال بنده یا تعدادی از شاگردان‌شان را به کشور خارج فرستادند این نبود که بروند چیزی علاوه بر آن چیزی که در اسلام می‌دانند از آن‌ها یاد بگیرند، آن هدف اولیه این نبود؛ هدف آن بود که با مفاهیم، روش‌ها، مکاتب و نظریه‌هایی که آن‌ها دارند بتوانند آشنا بشوند و آن نظرات را نقادی کنند.

به عنوان مثل گروه روان‌شناسی هدفش این است که، روان‌شناسی اسلامی را پدید آورد، اما ما نمی‌توانیم در خلأ صحبت کنیم و باید نسبت به مکاتب و جهت‌گیری‌هایی که وجود دارد اظهارنظر کنیم و بگوییم فلان مکتب و فلان مکتب این چیزها را می‌گوید و اسلام این چیزها را می‌گوید. این هدف بود.

سال 70، 71 بود 13 نفری که بنا شد برای اولین بار به کانادا و دانشگاه مک کیل اعزام شویم برای خداحافظی، ملاقاتی با حضرت آقا داشتیم. بعد از ماه مبارک رمضان بود که خدمت‌شان رسیدیم. ایشان بعضی از فرازهای دعای ابوحمزه را بيان كردند که "ان لنا فیک املا طویلا" یعنی ما خیلی به این کاری که شما می‌خواهید انجام دهید امید داریم. گفتند شما بروید و کاری را که دارید انجام دهید و تحصیلات‌تان را انجام دهید و برگردید و حوزه‌ها را در این بحث‌ها غنی کنید و سرریزش به دانشگاه‌ها هم برسد؛ این فرمایشی بود که در ما خیلی تأثیر داشت. یعنی این عنایتی که حضرت آقا نسبت به این گروه داشتند و کاملاً مورد تأیید آقا بود و با علم و اطلاع آقا چنین کاری در حال انجام است.

بالاخره ما بورسیه‌ی جمهوری اسلامی شدیم و شاید اولین گروهی بودیم که از حوزه، بورسیه جمهوری اسلامی بودیم که شخص آیت‌الله مصباح مسئول ما بودند و ما طی یک نامه کتبی به ایشان -البته قرارداد رسمی محضری نبود- تعهد کردیم که دو برابر مدت تحصیل برگردیم و به وطن‌مان خدمت کنیم. این را من عرض کردم که روشن شود که جهت‌گیری ما این نبود که برویم تا دستاوردهای غرب را بیاوریم و از آن الگو بگیریم. این را هم عرض کنم که گروه روان‌شناسی با هم اعزام شدند و در ایران هم همه‌جا با هم بودیم. با اجرای برنامه‌ها در تابستان و غیرتابستان در مؤسسه با هم بودیم. حتی به صورت خانوادگی با هم ارتباط و رفت و آمدهایی داشتیم. دعا برگزار می‌شد. در حقیقت این کپسول فرهنگی، اجتماعی که بین این گروه کوچک بود، با خودش به کانادا رفت و تعبیر من بود که وقتی ما به آنجا رفتیم و مستقر شدیم و برنامه‌هایی که بین خانواده‌های‌مان داشتیم، اجازه نمی‌داد که احساس غربت کنیم و خانواده‌های ما با وجود اینکه در فضای خارج از کشور بودند، احساس غربت نمی‌کردند. چون همان برنامه‌هایی که در ایران داشتند، بحمدالله در آن‌جا هم برنامه‌های فرهنگی داشتند، بچه‌ها همان فرهنگ اسلامی در وجودشان باقی ماند؛ ولی وقتی که سه نفر از ما با هماهنگی نمایندگی دائمی جمهوری اسلامی در سازمان ملل که مستقر در نیویورک بود و آن موقع مسئولیت‌اش با آقای خرازی بود، ایشان اصرار کردند که سه مرکز اسلامی در امریکا وجود دارد که تحت نظر ماست و نیاز به سرپرستی دارد. سه نفر از کسانی که زبان‌شان بهتر است، از نظر علمی هم در ردیف برجسته‌تری هستند آن‌ها را به این‌جا اعزام کنید و ما ترتیبی می‌دهیم که آن‌ها در این جا دنباله‌ی درس‌شان را هم بخوانند چون ما تازه یک سال ونیم از ورودمان به کانادا گذشته بود. حتی من واحدهای کارشناسی ارشدم را در آنجا گذراندم ولی رساله‌ام را در امریکا نوشتم و با استاد برای پایان نامه مبادله می‌کردیم و آنجا تمام شد و مدرک ما را بعداً برای ما فرستادند و دوستان رفتند گرفتند و فرستادند. چندسالی طول کشید تا من کارشناسی ارشدم را تمام کردم.

سه مرکز بود. یکی در واشنگتن بود به نام مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن، یک مرکز جدیدالتأسیسی بود در نیویورک به نام مسجد امام علی علیه‌السلام که این دو مرکز بیشتر برای کارمندان بود. ما دو مرکز در امریکا برای کارمندان داریم. یکی دفتر حفاظت منافع جمهوری اسلامی در واشنگتن است که این مرکز تعلیمات اسلامی در حقیقت پاتوق مذهبی و دینی بچه های دفتر حفاظت منافع بود. یک هیأت اعزامی به سازمان ملل داریم که سفرایی داریم و سفیر دائمی ما در آن‌جا مستقر است و با خانواده‌های‌شان که در نیویورک هستند. مسجد امام علی علیه‌السلام در حقیقت تأسیس شده بود که بعد هم آن‌ها در آن‌جا یک مدرسه هم دارند. مدرسه‌ای تأسیس شده بود. IEC که همان مرکز مطالعات اسلامی واشنگتن بود، از قبل مدرسه‌اش تأسیس شده بود اما در مسجد امام علی بعداً مدرسه‌ای تأسیس شد. در هوستن و تگزاس یک مرکزی داشتیم تحت عنوان مرکز مطالعات اسلامی که از میان این 3 مرکز آن مرکز تعلیمات اسلامی هوستن، بین‌المللی بود. در آن 2 مرکز بیشتر فارسی زبانان رفت و آمد داشتند و به ندرت غیرایرانی‌ها در آنجا بود. برنامه‌های رسمی غیرفارسی در آنجا برگزار نمی‌شد. البته معمولاً کسی که آنجا بود یک بخشی از خطبه‌های جمعه را به انگلیسی می گفت. اما بقیه‌ی برنامه‌ها بیشتر فارسی بود. آن مرکزی که در هوستن بود برنامه‌هایش انگلیسی بود چون همه‌ی ملیت‌ها بودند و خیلی محیط جالبی بود. یعنی ایرانی‌ها، پاکستانی‌ها، هندی‌ها، تانزانیایی‌ها، آفریقایی‌ها بودند. حتی امریکایی‌های مسلمان هم بودند. یک جای بین‌المللی بود.

در آنجا چه برنامه‌هایی بود؟ برنامه های مذهبی برگزار می‌شد؟

بله. برنامه‌های مذهبی در آنجا برگزار می‌شد فکر می‌کنم آن مرکز از بزرگترین مراکزی بود به این سبک که بین‌المللی باشد و از همه‌ی ملیت‌ها در آنجا اشتراک مساعی داشته باشند بود و از بزرگترین مراکز شیعی در امریکا به حساب می‌آید و من در سومین مرکز یعنی مرکز تعلیمات اسلامی هوستن فعالیت می‌کردم.

چه کسانی همراه شما بودند؟

آقای حجازی بودند که به واشنگتن رفتند. آقای آقاتهرانی هم به نیویورک و مسجد امام علی‌علیه‌السلام رفتند.

خب این مجموعه‌ها، کتابخانه داشت، کلاس‌های آخر هفته داشت، مدرسه‌ی تمام وقت بعداً در مرکز هوستن تأسیس شد. یک مجموعه‌ی فعالیت هایی داشت که برگزار می‌شد هم فعالیت‌های دینی داشت. هم فعالیت‌های اجتماعی، سیاسی داشت، الحمدلله آنجا خیلی فعال بودند. مثلاً در روز قدس آنجا مراسم برگزار می شد. البته اوایل روز قدس در امریکا در یک شهر بیشتر برگزار نمی شد و آن هم در واشنگتن بود و از همه‌ی شهرها و ایالت‌ها بودند که از هر شهری تعدادی بودند، بیشتر هم دانشجویان ایرانی می‌رفتند و در واشنگتن تظاهرات برگزار می‌شد. اما دیگر چندسال که گذشت کم‌کم در جاهای دیگر هم تظاهرات شروع شد و از جمله در هوستن روز قدس را مسلمانان آنجا برگزار می‌کردند و مرکز این قضیه بود و تمام مسلمانان شهر را که تعدادشان هم بسیار زیاد بود و مساجد متعددی داشتند را دعوت می‌کردیم و رو به روی پارک شهرداری آنجا تجمعی برگزار می‌شد و با توجه به جمعیت کم و اقلیتی که در آنجا هست جمعیت خوبی تشکیل می‌شد.

مخالفتی از طرف دولت امريكا نمی‌شد؟

آنها اجازه‌ای از شهرداری یا پلیس می‌گرفتند که ما می‌خواهیم راهپیمایی داشته باشیم؛ طبق قانون اجازه می‌دادند که این کار را انجام دهیم. فعالیت‌های ما اجتماعی و فکری و فرهنگی بود. با کلیساها جلسات بحثی داشتیم، آنجا می‌آمدند و مباحثه داشتند. ما آنجا می‌رفتیم سخنرانی می‌کردیم. آن‌ها به مرکز ما می‌آمدند، البته من حدس می‌زدم در بین برخی از فعالین کلیساها مأموران امنیتی امریکا هم هستند. می‌آمدند ببینند که در آنجا چه خبر است و ما چه می‌گوییم، افکارمان چیست، اهداف‌مان چیست و چه کارهایی در دست داریم. الحمدلله ما آنجا یک تجربه‌ای داشتیم و آن این بود که کارمان را خیلی باز انجام می‌دادیم، در دفتر کار بنده عکس حضرت امام(ره) و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای بود و مأمورین اینها می‌آمدند و عکس‌ها را می‌دیدند، چون در اساس نامه‌ مرکز ما هم نوشته شده بود که رهبر این مرکز، رهبر مسلمانان و شیعیان دنیاست. عکس امام و آقا هم بود و ما مخفی نمی‌کردیم.

در جلسه‌ای که در دفتر بین‌الملل حضرت آقا تشکیل شد و آن موقع که ما به ایران آمده بویم به هرحال نمایندگی امور حسبه را داشتیم، ابراز کردیم که نمی‌شود از آنجا پول فرستاد چون ممنوع بود و خلاف قانون به شمار می رفت و به شدت جلوگیری می‌کردند و به نوعی این قضیه تحریم بود و حضرت آقا در آن جلسه‌ای که در دفتر ایشان برگزار شد بنا را بر این گذاشتند که به ما اجازه‌ی دریافت مصرف تام وجوهات را دهند و این در امریکا بسیار پیچیده بود که فلانی، نماینده‌ی آیت‌الله خامنه‌ای در امور خمس و زکات و این‌گونه مسائل است و از جاهای مختلف با ما تماس می‌گرفتند و می پرسیدند که شما در این امور نماینده‌ی آیت‌الله خامنه‌ای هستید؟ و ما می گفتیم بله. چون می‌خواستند وجوهات‌شان را حساب کنند و خمس‌شان را دهند و ما نه نمی‌گفتیم و آن‌ها قطعاً تلفن‌های ما را شنود داشتند، ولی اینکه احساس می‌کردند که ما مخفی‌کاری نمی‌کنیم کارمان نداشتند. البته از دور بله؛ از افرادی که مسجد می‌آمدند FBI با آنها مصاحبه می‌کرد سؤال می کردند که فلانی چه کار می کند و به کجا وصل است، پولش از کجا می آید، اینطور سؤالات را می کردند ولی الحمدلله آنجا مردم مخارج آن مرکز را خودشان تأمین می کردند، خودشان از جیب خودشان می‌دادند و واقعاً به جایی متصل نبودیم. آن خمس را هم مردم خودشان می داند و از دولت ایران چیزی دریافت نمی‌کردیم. خب این هم بخشی از کار بود که انجام شد. بنده 10 سال تمام در آنجا بودم در امریکا و در همان مرکز. در طی این 10 سال خداوند توفیق داد ما ساخت یک مدرسه تمام وقت که دو طبقه داشت را شروع کردیم که به تدریج کلاس‌ها هرسال یکی دوکلاس اضافه می شد و از کودکستان شروع کردیم، بعد اول دبستان، دوم دبستان همین‌طور هر سال اضافه می‌کردیم تا اینکه رسید به دوره‌ی راهنمایی و دوره ی دبیرستان؛ الآن تا پایان دبیرستان کلاس دارد.

چه کسانی به مدرسه می‌آمدند؟

مسلمانان چه شیعه و چه سنی شرکت می‌کردند و می‌آمدند. منتهی مدرسه توسط شیعه اداره می‌شد، ما مقید بودیم که معلمین ما همگی شیعه باشند. ما معلم غیرمسلمان نداشتیم. این کار بسیار سختی بود؛ چون پیدا کردن معلم کیفی که هم مسلمان باشد، هم اهل حجاب و مقید باشد سخت بود. ما هم اول مصاحبه می‌گرفتیم. بحمدالله در آن فضا این مدرسه برای کسانی که خواستند بچه‌هایشان را در یک محیط اسلامی بار بیاورند سایه‌ساری بود. یکی از امتیازات این بود که در آن مدرسه ظهرها نماز به جماعت برگزار می‌شد. بین 2 نماز طی 10 دقیقه برای بچه‌ها درس اخلاق گفته می‌شد و این بچه‌ها خیلی استقبال می‌کردند و من احساس می‌کنم که بچه‌هایی که در آن دوره بودند از نظر فکری رفتاری، دینی و غیره با بچه‌هایی که در آن محیط بودند خیلی متفاوت هستند.

هنوز هم در آنجا فعالیت دارند؟

بله. اگر شما الآن ( alhadi school) را در اینترنت جستجو کنید می توانید سایتش را ببینید. حتی در مدارس امریکا شما جستجو کنید مدرسه الهادی را جزء اولین مدرسه‌ها لیست می‌شود. چندسال هم جایزه دریافت کرد و جزء مدارس نمونه در امریکا معرفی شد. مثلاً یک سری مسابقاتی بود برای شهرسازی که ماکت شهر را می‌ساختند و مدرسه ما در یک سال اول شد. مسیحی‌ها مدارسی مشابه مدرسه ما داشتند. سیستم مدارس عمومی آنجا اصلاً دینی نیست و مباحث دینی در آنجا ممنوع است، اما گروه‌های مذهبی می‌توانند مدرسه داشته باشند و خرجشان را خودشان باید بدهند. مدرسه ما هم از آن قبیل بود. مسیحی‌ها و یهودی‌ها هم مدارس مخصوص به خودشان را داشتند. گاهی بچه ها می‌رفتند و با آن مدارس راجع به امور مختلف مباحثی را داشتند که خیلی در بچه‌های ما مؤثر بود.

کسانی بودند که بخواهند مسلمان شوند؟

بله. بودند، ولی نوعاً آن‌هایی که برای تشرف به اسلام می‌آمدند به خاطر ازدواج و این طور مسائل بود. کسانی هم بودند که واقعاً تشنه حقایق اسلامی بودند می‌آمدند و راهنمایی‌هایی دریافت می‌کردند و می‌رفتند.

در آنجا خیلی‌ها به ما گفتند بمانید. ما طبق تعهدی که داشتیم قرار بود تحصیلات‌مان که تمام شد برگردیم و 10 سال بود که در آنجا مانده بودیم. همین که ما مدرک دکتری را گرفتیم سریعاً برای بازگشت اقدام کردیم. خیلی‌ها می‌گفتند چرا می‌روید؟ اینجا خیلی خوب است. هم از ایران می‌گفتند، هم از آن‌جا و مسئولین هم به ما کاری نداشتند، ولی ما تعهد داشتیم که برگردیم و الحمدلله در طی 2، 3 ماه همه برگشتیم. یکی از دوستان آمد و گفت که من خوابی دیدم که شما سوار بر اسبی شدی و رفتی و ما هرچه که دویدیم به شما نرسیدیم.

از دوستان امریکایی؟

ایرانی بودند ولی در آنجا بودند با هم صمیمی بودیم. به هرحال ما طبق وظیفه‌ای که داشتیم رها کردیم و آمدیم در مؤسسه امام خمینی مشغول به کار شدیم که خاستگاه ما از همانجا بود.

از چه سالی بود؟

سال 84

کسی هم در آنجا جایگزین شما شد؟

بله. تقریباً یکی از برادرانی که در اینجا درس خوانده بودند طلبه بودند. اهل پاکستان بودند. الآن هم در آنجا هستند و آنجا را اداره می‌کنند و بالاخره امورات آنجا می‌گذرد. البته نماز جمعه هم در آنجا اقامه می‌شد و همه‌ی این برنامه‌ها به انگلیسی بود. یعنی یکی از توفیقاتی که داشتیم تمام جلسات‌مان، درس اخلاق و سخنرانی‌ها، خطبه ها و... به انگلیسی ایراد می‌شد.

البته ما هر هفته برنامه‌ی فارسی را برای فارسی زبانان داشتیم. اما کل برنامه‌های عامه مرکز تعلیمات به زبان انگلیسی بود. این تجربه خیلی خوبی بود. یک بار من حساب کردم، بیش از 20هزارساعت ما جلسه و سخنرانی و اینها در آنجا به زبان انگلیسی داشتیم.

وقتی که برگشتید در خود مؤسسه متمرکز شدید؟

بله. من در خود مؤسسه متمرکز شدم ولی این چند ماه بیشتر طول نکشید چون انتخابات نهم ریاست جمهوری پیش آمد و بالاخره یکی از ویژگی‌های حضرت آیت الله مصباح این است که صرفاً به درس نمی‌پردازند و بر این عقیده هستند که نباید از مسائل سیاسی اجتماعی غافل شد. با اینکه خیلی روی مسائل فکری و نوع کارشان، کار فکری است. آدم باید وظیفه‌اش را نسبت به مسائل سیاسی، اجتماعی هم انجام دهد یعنی این دو را دستشان را در دست هم می‌بینند. همان سال اول بعد از برگشت از وطن این بود که بالاخره فعال شدیم در زمینه‌ی انتخابات و انتخابات ریاست جمهوری و آن تجربه‌ی اعزام‌های به خارج از مناطق کشور و سخنرانی‌ها و اینها که منجر شد به روی کار آمدن دولت نهم و آن سمت مشاورت رئیس جمهور که آن هم آن طور شد که مشورتی کرده بودند با حضرت آقا که من چه کسی را به عنوان مشاور رئیس جمهور در امور روحانیت قرار دهد. آقا فرمودند با آیت‌الله مصباح مشورت کنید. حاج آقا هم به ما امر فرمودند. حتی من در خاطرم هست که گفتم ما آمدیم اینجا که یک کار علمی انجام دهیم و آقا سفت و محکم بر من امر کردند.

البته خداوند متعال به بنده این توفیق را داد که سال اول یعنی 54 که آمدیم به حوزه، وارد مدرسه‌ی حقانی شدیم، آقازاده‌ی ایشان، حاج علی آقا هم‌دوره و هم‌مباحثه‌ی ما بودند. یعنی از همان روزها با علی آقای مصباح با هم بودیم و به اتفاق یکی دیگر از دوستان که به رحمت خدا رفتند، خدا رحمتشان کند هم‌دوره‌ای بودیم و حاج‌آقا به ما عنایت زیادی داشتند. خب به خاطر این هم بود که هم‌درس آقازاده‌شان بودیم و گاهی ما را به منزل‌شان دعوت می‌کردند. لطف خاصی داشتند. ما در طول این زمان یعنی از سال 54 تا 84 که در خدمت‌شان بودیم، هیچ وقت ندیده بودیم که اینطور سفت و محکم بگویند که وظیفه این است که این کار انجام شود. هیچ وقت امر نمی‌کنند یعنی در طبع ایشان چنین چیزی نیست. مشورت می‌دهند و می‌گویند خود شما فکر کنید و تصمیم بگیرید ولی اینجا فرمودند که اگر ما نکنیم چه کسی انجام دهد. شما وظیفه دارید که بروید و ما هم این قضیه را پذیرفتیم.