هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
چهارشنبه، 7 فروردين 1398
ساعت 07:37
به روز شده در :

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‎های اجتماعی دنبال کنید

 

شنبه 16 مهر 1390 ساعت 01:00 2011-10-8 01:00:45
شناسه خبر : 87494

وضعيت آشفته صداوسيما از حيث مديريت، توليد و انتقال پيام آن‌قدر بغرنج شده كه برخي معتقدند اين رسانه قافيه را در كارزار رسانه‌اي و جنگ نرم كاملاً باخته است و عملاً‌ نيز نه تنها برنامه‌اي براي اصلاح اين روند وجود ندارد، بلكه مديران سياسي و غير فرهنگي اين رسانه با اصرار بر اشتباهات‌شان، دائماً ذائقه مخاطب را نازل مي‌كنند. ضعف نظارت در قبال بودجه سالينه هزار ميليارد توماني و انواع درآمدهاي جانبي و نبود قانون جامع اداره صداوسيما نيز بر ادامه اين روند دامن مي‌زند.

رجانيوز در ميزگردي با حضور رضا برجي و وحيد يامين‌پور به تفصيل به آسيب شناسي، نقد و راهكارهاي برون رفت راديو تلويزيون ايران كه با بودجه بيت المال اداره مي‌شود، پرداخت.

هر جا جنگ و نا آرامي هست رضا برجي را هم مي‌شود آنجا ديد. خودش مي‌گويد در 40 جنگ با دوربينش حضور داشته است وهمه آنها راضبط كرده است. حرف‌هايش همان شيريني فريم‌هايش را دارد. جوان بوده كه پايش به جنگ باز مي شود ودر ميانه جنگ با مرادش شهيد  سيد مرتضي آويني آشنا مي شود؛ از او كه سخن مي گويد، از خود بيخود مي‌شود، از مرتضي شنيدنش را به وقت ديگري وامي گذاريم. دلش از صدا وسيما و خصوصا خبر نگارانش خون است.

وحيد يامين‌پور نيز دانشجوي دوره دكتراي حقوق است كه چند سال در صداوسيما توليد برنامه كرده و برنامه موفق ديروز امروز فردا را كه نقش مهمي در روشنگري داشت،‌ در دوره فتنه روي آنتن برد.

بخش اول اين گفت‌وگو پيش از اين منتشرشد، در ادامه بخش دوم را مي‌خوانيد:

فكر مي‌كنيد ريشه اين ايرادات كه از دهه 60 گرفتارش بوديم و هنوز هم ادامه دارد، چيست؟

برجي: اجازه بدهيد آقاي يامين‌پور صحبتش را ادامه بدهد تا بعد بگويم...

يامين‌پور: من البته يك تكمله به حرف‌هاي آقاي برجي بزنم كه بين دهه 60 با دهه‌هاي 70 و 80 تفاوت‌هاي زيادي وجود دارد، از جمله اينكه درست است كه در دهه 60، عملكرد صدا و سيما را در جنگ درست نمي‌دانستيد‌، ولي بالاخره كشور درگير جنگ بود و صدا و سيما هم مجبور بود در اخبار خود، جنگ و بچه رزمنده‌ها را نشان بدهد. با تكثر شبكه هم روبرو نبوديم. دو تا شبكه بيشتر نداشتيم، آن هم ساعت‌هاي محدود. هر چند سهم معتنابهي به جنگ و بچه حزب‌اللهي‌ها داده نمي‌شد، ولي بالاخره سهمي وجود داشت. مي‌خواهم بگويم در دهه 60 باز هم بچه حزب‌اللهي‌ها در رسانه و تبليغات، بالانشين و اثرگذار بودند و اين مسئله به حزب‌الله اعتماد به نفس مي‌داد و احساس مي‌كرد هنوز اين اوست كه در متن انقلاب است و دارد كشور را اداره مي‌كند.

چرا اين حرف را مي‌زنم؟ چون اخيراً جملاتي از اين دست را زياد مي‌شنوم كه مثلاً وضع خراب است؛ احساس مي‌كنيم بچه حزب‌اللهي‌ها نسبت به قبل كم‌روحيه‌تر و كم‌انگيزه‌ترند، چون احساس مي‌كنند ديگر در متن نيستند، بلكه درحاشيه‌اند، احساس مي‌كنند اكثريت نيستند، اقليتند. نكته جالب اينجاست. طبق بنايي كه حضرت آقا مي‌گذارند، رويش‌هاي ما بيش از ريزش‌ها بوده و الان، انقلاب محكم‌تر از دهه 60 است و جوان‌ها هم بهتر از آن زمان هستند. پس علت اينكه اين احساس به وجود مي‌آيد، چيست؟ من دليل اين احساس را در همين ماجرا مي‌بينم كه در دهه 60 بالانشيني‌ جريان حزب‌الله و جريان دفاع مقدس و بچه رزمنده‌ها، ولو اينكه حق‌شان ادا نمي‌شد، وجود داشت؛ در دهه 70، يعني بعد از جنگ و در كوران جريان توسعه و فرآيند نوسازي شتابزده‌اي كه اتفاق افتاد، اين بالانشيني كم‌كم از بچه حزب‌اللهي‌ها گرفته شد. يعني حتي كسي مثل شهيد آويني هم وقتي مي‌خواهد برود كار جنگي بكند، بايد جواب پس بدهد كه چرا؟

برجي: اصلاً ممنوع‌الورود مي‌شود!

يامين‌پور: يعني ابتكار عمل مي‌افتد دست غير بچه حزب‌اللهي‌ها...

بالانشيني تعبير درستي است؟

برجي: منظور آقا وحيد از بالانشيني، تفكر حاكم است.

يامين‌پور: در دهه 60، حتي از سر تظاهر هم كه شده، نمي‌توانند بچه حزب‌اللهي‌ها را كنار بگذارند، چون بالاخره اداره جنگ دست اينهاست و نمي‌تواني روزي چند صد يا چندين هزار شهيد را ناديده بگيري. وقتي عمليات‌هاي عظيم، خبر اول رسانه‌هاي دنيا قرار مي‌‌شود، نمي‌تواني بچه حزب‌اللهي را نبيني و بايد در داخل كشور هم ديده شود. من اسم اين را مي‌گذارم بالانشيني.

در دهه 70 سياست‌گذاري رسانه‌اي تبليغاتي ما كاملاً واژگون مي‌شود و بچه حزب‌اللهي‌ها بايد به زور خودشان را در متن نگه دارند.

در دهه 80 اين وضع خيلي بدتر مي‌شود. من دهه 80 را آغاز يك جنگ تمام عيار فرهنگي مي‌بينم، جايي كه باز لازم است كه بچه حزب‌اللهي‌ها را بياوريم به ميدان، چون ديگر، قصه، قصه مقاتله و قتل عام و شبيخون است، بنابراين بايد اينها را دوباره بياوريم در متن و به آنها بها بدهيم. اما در دهه 80 اين اتفاق نمي‌افتد. بعد از جنگ، ديگر هيچ‌ وقت بالانشيني نصيب بچه حزب‌اللهي‌ها و بچه‌هاي متدين نشد و هميشه در حاشيه قرار داشتند و ما در كمال تعجب شاهد بوديم و هستيم كه در اوج فتنه 88 و بعد از آن و در حال حاضر و در سال 1390 كه دست‌كم 40 تا شبكه ماهواره‌اي فارسي زبان براي جويدن ريشه‌هاي فرهنگي انقلاب اسلامي دست به كار شده‌اند، بچه حزب‌اللهي‌ها همچنان پشت درهاي بسته سازمان مانده‌اند و راه به داخل سازمان ندارند و يا اگر هم در سازمان هستند، منزوي و در حاشيه‌اند؛ ابتكار عمل در دست‌شان نيست و بالانشيني‌ همچنان از آنِ جريان ضد انقلاب يا جريان بي‌هويت زردي است كه به نظر ما در اين مقاتله، دقيقاً در صف دشمن قرار دارد. وقتي اين اتفاق مي‌افتد، بچه حزب‌اللهي ديگر خودش را در صحنه نمي‌بيند.

جالب اينجاست كه در روز 9 دي و پس از آن، خيلي‌ها مي‌پرسيدند اينها كجا بودند؟ ما مگر در كل كشور همه چادري داريم؟ مگر اين همه بچه حزب‌اللهي داريم؟ مگر اين همه عاشق آقا داريم؟ اينها ديگر كجا بودند؟ ما بچه حزب‌اللهي‌ها گاهي به خودمان شك مي‌كنيم و اعتماد به نفس‌مان را از دست مي‌دهيم! مثلاً در برنامه ديروز، امروز، فردا يك بار معاون سيما به من گفت: «به من بگو تو داري براي كي برنامه مي‌سازي؟» گفتم: «من به اين طيفي كه شما اسمش را گذاشته‌ايد خاكستري، كاري ندارم. با ضد انقلاب هم كاري ندارم. من مي‌خواهم اكثريت جريان حزب‌الله را كه همچنان دلداده انقلابند و به ولايت اعتماد دارند، مخاطب قرار بدهم. آقا در سخنان‌شان مي‌گويند اعتماد از نظام سلب نشده، ما چرا در رسانه القا مي‌كنيم كه اعتماد مخدوش شده؟ مخاطب برنامه من كساني هستند كه در روز 9 دي آمدند بيرون. بگذاريد اينها را نشان بدهيم. بگذاريد مردم سعيد قاسمي را ببينند. نگوييد شعاري است. انقلاب همين است. بگذاريد يك‌سري حرف‌ها را صريح بزنيم و به فضاي سال‌هاي اول انقلاب و دفاع مقدس برگرديم و به همه نشان بدهيم كه ما هنوز در متن هستيم و اگر ما نباشيم انقلاب از دست رفته، نباشيم كشور از دست رفته».

آن دغدغه اصلي‌اي كه آقاي برجي روي آن تأكيد مي‌كند و به‌خصوص دارد انضمامي و با مثال بحث مي‌كند، همين دغدغه‌اي است كه از اول انقلاب بوده. شهيد آويني اين را در دهه 60 مي‌ديد كه بچه حزب‌اللهي‌ها كم‌كم دارند از متن به حاشيه رانده مي‌شوند. آن جمله حضرت امام را به ياد بياوريم كه مي‌فرمود: «نگذاريد پيشكسوتان حماسه و خون در پيچ و خم‌هاي زندگي روزمره و توسط رسانه و سيستم تبليغاتي به فراموشي سپرده شوند».

شهيد آويني هم خيلي درگير اين ماجرا بود، طوري كه حتي از قصه‌هاي مجيد هم ذوق‌زده مي‌شود و مي‌گويد: «كيومرث پوراحمد! دستت درد نكند. بالاخره يك فيلمي ساختي كه مال ايران و به ما مربوط است. يك چيزي نساختي كه به كره و آمريكا مربوط باشد.» شهيد آويني حتي به اين هم راضي بود كه كارگرداني بيايد و چيزي بسازد كه به ما مربوط باشد.

امروز دغدغه و نگراني اصلي اينهاست. بايد ريشه‌يابي كرد كه چطور اين اتفاق‌ها مي‌افتند؟ اين مسئله يك مسئله مديريتي است. من اصل ماجرا را مديريت مي‌بينم. حكايت مديران صدا و سيما مثل اين است كه دوشكا را داده‌ باشيد دست كسي كه دشمن را بزند، ولي تا سرتان را مي‌چرخانيد، برمي‌گردد اين طرف و خود شما را مي‌زند. هرچه داد مي‌زنيد: «نزن! اينها بچه‌هاي خودمان هستند! دوشكا را برگردان آن طرف.»، گوشش بدهكار نيست و همين طور خودي‌ها را درو مي‌كند و مي‌رود جلو. يك اتفاق اين شكلي دارد مي‌افتد. اين‌ طور نيست كه بگوييم وضع نسبت به قبل بهتر شده است؛ بلكه هرازگاهي احساس مي‌كنيم نسبت به قبل بدتر هم شده است. شايد هم انتقادات و مطالبات خيلي زياد شده و در آن طرف هم يا كينه‌ورزي يا بي‌تفاوتي وجود دارد كه انسان احساس مي‌كند كلاً بايد از اين جبهه چشم‌پوشي كند و برود يك طرف ديگر بايستد.

برجي: مردم واقعاً مي‌پرسند چرا بايد منتظر ساعت 5 يا 7 بعدازظهر بي.بي.سي بشويم كه اولين خبر را از بي.بي.سي گوش بدهيم؟ مگر در مملكت ما دارد چه مي‌گذرد كه بي.بي.سي بايد بگويد و تلويزيون خودمان نبايد بگويد؟ اين بابا از تو نشنود، مي‌رود از بي.بي.سي مي‌شنود. اگر منظورت اين است كه نشنود كه در اين مملكت چه مي‌گذرد كه مي‌شنود. چه تو بخواهي چه نخواهي مي‌شنود و با ولع هم مي‌شنود. يعني اگر اينجا موقع شام خوردن و با آرامش يك خبري را بشنود، تو كه نمي‌گويي، شش‌دانگ حواسش را جمع مي‌كند و مي‌رود و از آن طرف با ولع گوش مي‌دهد، چون اينجا ديده كه اول صبح يك اتفاقي افتاده و تلويزيون خودش تا ساعت هشت شب هيچي نگفته، ولي بي.بي.سي حتي فيلم آن اتفاق را هم نشان مي‌دهد! بالطبع مي‌رود سراغ او.

من مي‌خواهم بپرسم ما چه خبرهايي داريم؟ خبر وحشتناك‌تر از اين مي‌شود كه يك قلم سه هزار ميليارد خورده شده؟ مي‌خواهم ببينم خبري وحشتناك‌تر از اين مي‌شود داشت؟ از يك خبرگزاري به من زنگ زدند كه: «بگو نظر تو چيست؟»گفتم: «پدر بيامرز! من اصلاً نمي‌فهمم اين رقمي كه تو مي‌گويي چند تا صفر دارد! من فقط ديده‌ام كه كيهان امروز يك خبري را چاپ كرده و يك 3 گذاشته با 13 تا صفر جلوي آن! من حتي نمي‌توانم اين را بخوانم، شما مي‌پرسيد نظرم چيست؟ شما به من بگوييد اين مبلغ يعني چقدر تا من به شما بگويم كه آيا توي اين مملكت، تهاجم فرهنگي اتفاق افتاده يا نيفتاده!»

يامين‌پور: آن وقت ببينيد صدا و سيما در برابر اين فاجعه چگونه عمل مي‌كند! بر اساس اخبار و گزارش‌هاي صدا و سيما ما اصلاً نمي‌دانيم اصل ماجرا چيست و مسئولين دارند در قبال آن چه مي‌كنند؟

برجي: صدا و سيما الان بايد دوربينش را بردارد و ببرد در قوه قضاييه و يقه‌شان را بگيرد كه آقا قصه از چه قرار است تا مردم باور كنند كه تلويزيون‌شان دنبال خواسته‌هاي آنهاست. مردم وقتي از خبر تلويزيون سلب اعتماد كنند، از همه چيز سلب اعتماد مي‌كنند.

يامين‌پور: وقتي از بزرگ‌ترين تريبون نظام سلب اعتماد شود، خيلي خطرناك است.

برجي: بياييد برويم در يك تاكسي بنشينيم و از مردم بپرسيم چند نفرشان دارند سريالي را كه پخش مي‌شود تماشا مي‌كنند؟ ببين چند نفر هستند. راننده‌هاي تاكسي خبرهاي دست اول زيادي دارند و من گاهي اوقات از آنها اطلاعات مي‌گيرم تا واقعاً بفهمم توي مملكت چه خبر است! مثلاً مي‌فهمم كه امروز 30 نفر توي تاكسي اين بابا به گوشه‌اي از نظام شروع كرده‌اند به فحش دادن و اين راننده دقيقاً بلندگوي آن 30 نفر براي من است.

يامين‌پور: الان در همين اتفاق 3000 ميلياردي نگاه كنيد. ايراد اساسي صدا و سيما اين است كه تريبون نظام انقلاب اسلامي نيست. چطور؟ اتفاقي افتاده و اختلاسي شده. صدا و سيما مي‌گويد اگر من بگويم اين، آن مسئول ناراحت مي‌شود، اگر بگويم آن، اين قوه ناراحت مي‌شود. آقا مي‌فرمايند‌ همه يك طرف، تلويزيون يك طرف. تو اگر تريبون آقا هستي، بايد تا آخرش بروي. وقتي مردم ببينند‌ تلويزيوني كه مال اين نظام است، دارد خرابكاري‌هاي نظام را هم نشان مي‌دهد، به آن اعتماد مي‌كنند و وقتي مي‌گويد تقلب نشده، قبول مي‌كنند كه نشده، چون به تلويزيون اعتماد دارند.

حالا شما عملكرد تلويزيون را در همين قضيه اختلاس به اين بزرگي ببينيد. به قول شما بايد بروند و يقه همه را بگيرند و بپرسند آقا! چه اتفاقي افتاده؟ و نه فقط يقه قوه قضائيه...

برجي: اصلاً در خيلي زمينه‌ها بايد اين كار را كرد. من از زمان آقاي لاريجاني دارم يك‌ريز مي‌گويم: اي اهالي واحد خبر! يكي‌تان بنشينيد آن طرف ميز و من هم اين طرف ميز. فحش بده، فحش بستان، به قول اصفهاني‌ها پيراهن دانه‌اي فلان قدر. آقا! بنشينيم در مورد خبر صحبت كنيم. من بگويم خبر چيست، تو هم بگو خبر چيست؟ من مي‌گويم شما متوجه نيستيد خبر چيست، تو بگو تو نمي‌داني خبر چيست. من دليل علمي مي‌آورم، تو هم دليل علمي بياور. من مي‌گويم خبرنگار تو نمي‌تواند خبرسازي كند، چون اولاً خبرنگار نيست، دوره خبرنگاري نديده. تو بگو نخير! مي‌تواند خبرسازي كند. من برايت مثال مي‌آورم كه فلان جا نتوانستيد خبر درست بدهيد و اين طور شد، تو هم بگو نخير، خبر درست داديم و آن طور شد.

مي‌دانيد اين قصه از كجا شروع شد؟ آمدند گفتند آقاي لاريجاني گفته 300 نفر از خبرنگاران صدا و سيما، جنگ عراق را پوشش داده‌اند و ما هم اين 300 نفر را تشويق كرديم.

يامين‌پور: جنگ عراق و امريكا...

برجي: بله، ببخشيد. من رفتم پيش آقاي جعفري جلوه و گفتم راستش بي‌رودربايستي مي‌خواهم شمشير را از رو ببندم! ببخشيد! چون اين 300 نفري كه رفتند و خبرها را از عراق گرفتند، بايد 4 تا S.N.G - يعني چيزي كه خبرها را مستقيم پخش مي‌كند-، مي‌داشتند. تا الان پنج هزار مجسمه صدام در عراق افتاده پايين. اكيپ‌هاي اين 300 نفر حداقل بايد از 30 تا مجسمه در حال پايين آمدن فيلم گرفته باشند يا نه؟ من همين‌جا به جرأت مي‌توانم بگويم كه حتي يك فريم از هيچ يك از مجسمه‌هاي صدام كه توسط مردم عراق پائين كشيده شدند، فيلمبرداري نشده، واي به حال صحنه‌هاي خطرناك‌ترش! هر كدام از مسئولين تلويزيون هم كه مي‌خواهند، مي‌توانند بيايند و بگويند كه اين يك فريم را اين 300 نفر گرفته‌اند و هرچه آنها مي‌گويند درست است. بعد من استعفا مي‌دهم و مي‌روم.

ولي ما يك اكيپ سه نفري بوديم و رفتيم، از چهار تا مجسمه صدام در چهار جا، فيلم گرفتيم. من مي‌پرسم چرا سه نفر مي‌توانند كاري را انجام بدهند- در واقع دو نفر و نصفي، چون فقط نصف من دارد كار مي‌كند- چطور دو نفر و نصفي مي‌توانند اين كار را بكنند، ولي 300 نفر نتوانستند؟ من مي‌پرسم چرا خبرنگار بي.بي.سي و سي.ان.ان بايد كيسه خوابش را بغل دوربينش بيندازد و بخوابد، ولي خبرنگار ما كه در صور مستقر است، از ترسش برود صيدا بخوابد؟

يامين‌پور: اتفاقي كه در فتنه 88 افتاد...

برجي: در قضيه لبنان، قصه كله سحر اتفاق افتاده، خبرنگار صدا و سيما ساعت 11:30 مي‌آيد سر كارش.

يامين‌پور: در جنگ 33 روزه؟

برجي: 11:30 نه 11:15 كه يك وقت نگويند دروغ گفتي! براي بچه‌ها قسم جلاله خوردم كه اگر فردا اين را جايي گفتم، شما شاهد باشيد. در جنگ 33 روزه، در ده روز اول خبرنگار داشتيم؟ ده روز دوم هم كه حتماً نداشتيم، ده روز سوم داشتيم. من گفتم آقا! اگر مهم بود، چرا گذاشتيد ده روز طول بكشد تا خبرنگار بفرستيد؟

يامين‌پور: يعني چه كه نداشتيم؟

برجي: يعني هيچ خبرنگاري در جنگ 33 روزه نداشتيم.

يامين‌پور: به چه علتي؟ چه شده بود؟

برجي: نمي‌دانم... بايد واقعاً ببينيم چه خبر بوده!

آن هم در چنين اتفاق بزرگي؟

يامين‌پور: چون در صدا سيما انگيزه توليد كه وجود ندارد و فقط مصرف مي‌كنند. مي‌گويند آسوشيتدپرس كه توليد مي‌كند، ما از توليدات او استفاده مي‌كنيم.

برجي: در جنگ عراق آسوشيتدپرس آمد و لوگوي خودش را از روي اخبار حذف كرد تا خبر را بفروشد! گفت آرم شبكه‌مان را برمي‌داريم و خبر را مي‌فروشيم. آن موقعي كه لوگو روي خبر بود، ده تا كشور مي‌خريدند، يكمرتبه شد 50 تا كشور، چون هر 50 تا كشور لوگوي خودشان را مي‌چسباندند روي فيلم و مي‌گذاشتند توي تلويزيون خودشان. ما هم مي‌ديديم هيچ لوگويي ندارد و مي‌گفتيم دمش گرم، مال خودمان است. اندونزيايي مي‌ديد مال خودش است، ليبيايي مي‌ديد مال خودش است. خلاصه هر كسي مي‌ديد، فكر مي‌كرد مال كشور خودش است. اين هم يك جور پدر سوخته‌بازي آنها!

ما گفتيم آقا! اين كاري كه شما داريد مي‌كنيد، خيانت است، جنايت است! كو گوش شنوا؟ در سليمانيه بودند، سه تا اكيپ بوديم. ما مستندساز بوديم، خبرنگار نبوديم. البته پايش كه افتاده، خبرنگاري هم كرده و موقع تهيه فيلم مستند، با‌ موبايل گزارش هم داده‌ام، ولي فقط از سر دلسوزي، و گرنه وظيفه سازماني من نبود. فقط مي‌ديدم از خبرنگار در آنجا هيچ خبري نيست و مي‌گفتم با تلفن هم كه شده خبري، چيزي بگويم و اعلام كنم كه من اينجا هستم و دارم اين چيزها را با چشم خودم مي‌بينم تا بگويم به‌خدا يك ايراني هم اينجا هست.

در جنگ عراق آمديم جايي كه مثلاً گفته بودند ساعت 6 آنجا باشيد، شد ساعت 8. دو سه تا اكيپ كه از تلويزيون آمده بودند گفتند ما خسته شديم و مي‌رويم. گفتم بچه‌ها نرويد، چون اين كاك مراد يا نمي‌دانم كاك چي، به من گفته امروز كركوك را مي‌گيريم. اينها گفتند نه... مي‌رويم.

كاك مراد چه كاره بود؟

برجي: يكي از فرماندهان كردها بود. گفته بود خاطرتان جمع باشد. امروز كركوك گرفته مي‌شود. رضا گنجي كه براي AP كار مي‌كرد گفت: «رضا! اگر به من خبر دادند، من به تو خبر مي‌دهم، به تو هم خبر دادند، تو به من خبر بده». گفتم: «باشد.» انصافاً هم اول او زنگ زد.

بچه‌هاي صدا و سيما خبردار بودند كه قرار است در كركوك خبري بشود؟

برجي: آره، خودم به آنها گفتم نرويد. خبرنگارها در مقري جمع شده بودند. حساب كنيد يك چيزي در حدود 70، 80 تا خبرنگار. ساعت ده، ده و نيم بود كه گفتند بزنيد. ما چه؟ يك تاكسي داشتيم، گازش را گرفتيم. ديديم پاترول رضا گنجي چراغ زد و از بغل ما رد شد و رفت. وقتي رسيديم، ديديم رضا سه‌پايه‌اش را گذاشته اول شهر، دارد ورود نيروهاي انگليسي را مي‌گيرد. ما اولين ماشيني بوديم كه پشت سر ماشين‌هاي پيشمرگ‌ها داخل شهر شد. راننده ما به كردي با مردم صحبت مي‌كرد و جمعيت هم دست تكان مي‌دادند. آقا! غارت شهر شروع شد. الان حتي تجسّم و گفتنش هم براي آدم سخت است. ما تا ساعت تقريباً 5 صبح كار كرديم، بعد آمديم و نشستيم در ميدان اصلي شهر. كردهاي عراق گفته بودند كه ما بايد مجسمه صدام را بياوريم پايين. بزرگ‌ترين مجسمه شهر كركوك بود. دوربين‌ها را كاشتيم. اينها اولش هر كار كردند، مگر مجسمه مي‌افتاد؟ بعد شروع كردند به تكان دادن سيم بكسل‌ها. مجسمه هي لنگر انداخت و لنگر انداخت و بالاخره افتاد و ما فيلمش را گرفتيم.

صدا و سيما هم كه نبود.

برجي: ساعت7:30 صبح بود و ماه ارديبهشت. ما داشتيم از شهر مي‌رفتيم بيرون كه آقايان تازه سلانه سلانه تشريف آوردند! گفتم: «بچه‌ها! تو را به خدا نگاه كنيد ببينيد ساعت چند است؟» وقتي اكيپ تلويزيون رسيد، ديگر خبري نبود. نه مجسمه‌اي بود و نه غارتي، هيچي! شهر خالي، شهر ارواح! فقط يك مشت سگ و گربه توي آن مي‌چرخيدند. مردم هم از ترس‌شان چپيده بود‌ند توي خانه‌هايشان.

من آمدم تهران و گفتم بايد بروم صدا و سيما و بپرسم آقا! اين خبرنگاري است كه فرستادي. مأخذ اين حرف‌هايي كه داري مي‌زني، از كجاست كه 300 تا خبرنگار، حوادث را پوشش داده‌اند؟! مگر نمي‌گويي 300 نفر رفتند و اين قضايا را پوشش دادند، تو فقط يك فريم بياور كه افتادن يك مجسمه را نشان بدهد.

كار شما از تلويزيون پخش شد؟

برجي: بله، در 26 قسمت. اتفاقاً چند دفعه هم پخش شد. ما چون از اين كارها نكرده‌ايم، وقتي هم كه مي‌كنيم ذوق‌زده مي‌شويم يك دوربين كاشته‌اند اين طرف فاو و زوم كرده‌اند توي فاو. در فاو هم يك‌سري آدم هي مي‌دوند اين طرف و آن طرف، مثلاً سربازهاي ناتو و امريكايي‌ها هستند. بعد بالايش نوشته زنده.

يك وقتي رفتم افغانستان، مي‌خواستم از آنجا بروم تاجيكستان. اين را بارها گفته‌ام و باز هم مي‌گويم كه حكايت سفراي ما هم حكايت منحصر به فردي است! سفير جمهوري اسلامي ايران در هند كه بايد حافظ منافع ايران در هند باشد، حافظ منافع هند در ايران است! سفير جمهوري اسلامي ايران در پاكستان، حافظ منافع پاكستان در ايران است. سفير جمهوري اسلامي ايران در مسكو هم حافظ منافع مسكو در ايران است وهمين‌ طور بگيريد برويد تا آخر. رايزن فرهنگي ما در فلان جا حافظ منافع آنهاست!

حالا يك نمونه‌اش را بگوييد...

ده تا نمونه‌اش را مي‌گويم! رفتم هند، توي سفارت ما گفتند: «شكر! اينجا كه خبري نيست. برو پاكستان. مردم آنجا بدبخت و بيچاره‌اند.» حالا در كشمير ريخته‌اند توي اردوگاه‌ها و پدر مسلمان‌ها را درآورده‌اند، او مي‌گويد برو پاكستان! يكي از بچه‌هاي آنجا گفت: «مگر از روي جنازه من رد شويد كه برويد كشمير.» فردا پرسيديم: «بچه‌هاي صدا و سيما كجا هستند؟» گفتند: «رفتند. مگر مي‌گذارند؟» چه‌جوري نمي‌گذارند؟ ده روز كار كرديم، ما را گرفتند. روزنامه‌هاي محلي آنجا، مجاهدين كشميري يا طرفدار آنها و مسلمان‌ها گفتند: «آقا! اينها را چرا دستگير كرديد؟» و چه و چه! جنجالي به پا شد و خلاصه ولمان كردند و آمديم. به سفير وزارت خارجه ما در هند گفتند اين دو تا خبرنگار شما رفته‌اند آنجا و جنجال به پا كرده‌اند. ما هم گفتيم ما آزاد هستيم. گفتند چرا اصلاً خبرنگار فرستاده‌اند؟ گفتيم به ما چه؟ برويد آنها را بگيريد. سفير هم خيلي تحويلمان نگرفت. آن شب هم شب تاسوعا بود. گفتم حسيني‌هاش يا حسين! مي‌خواهيم سينه بزنيم و بساطي راه انداختيم!

بعد رفتيم مسكو كه برويم چچن. آقاي صفري، سفير ايران در مسكو گفت: «محال است بگذاريم برويد.» گفتم: «ببين! مرا آقاي لاريجاني فرستاده، از او هم دستور مي‌گيرم و به هيچ كسي هم كار ندارم.» گفت: «باشد! باشد!» بعد گوشي را برداشت و با كسي حرف زد. بعد گوشي را داد به من صحبت كردم و طرف پرسيد: «آقاي برجي شماييد؟» گفتم: «بله، آقاي لاريجاني شما هستيد؟» گفت: «بله، آقاي برجي! برگرديد.» گفتم: «آقا! براي چي برگرديم؟ سي تا خبرنگار آنجا هستند. چرا برگرديم؟» گفت: «آقاي سفير گفته...»

آن هم در اين جور اتفاقات بزرگ...

برجي: گفتم برمي‌گردم، ولي از راه ديگر مي‌روم و اگر دستگير بشوم، پدر صاحب بچه‌تان درمي‌آيد. آمدم آذربايجان، قاچاقي رفتم و فيلم گرفتم. جلوي مرا كه نمي‌توانند بگيرند.

در افغانستان هم همين ‌جور. مي‌خواستيم برويم تاجيكستان، سفير گفت اگر برويد فلان مي‌شود و بهمان مي‌شود ولي رفتيم. سفير پاكستان برگشت و گفت: «آقا! من پول مي‌دهم برويد كشمير فيلم بسازيد. اينجا كه خبري نيست.» چون مي‌خواستيم برويم فيلم بگيريم و بگوييم دولت پاكستان به آواره‌ها نمي‌رسد. او مي‌گفت برويد كشمير، اين يكي هم مي‌گفت برو آنجا، چون او حافظ منافع هند است و اين يكي حافظ منافع پاكستان.

سفير ايران در پاكستان مي‌گفت...

برجي: بله، مي‌گفت پول از جيب خودم مي‌دهم كه برويد در هند فيلم بگيريد! سفير هند مي‌گفت آقا! اينجا كه خبري نيست، برويد پاكستان فيلم بگيريد...

براي قضيه سيل بود؟

برجي: نه، براي قصه جنگ 30 ساله مجاهدين كشميري كه تا به حال از تلويزيون ما حتي يك سريال هم از آن پخش نشده. چند سال است ما در آنجا تلويزيون داريم؟ از زمان شاه! آن موقعي كه ما رفتيم، 20 سال هم از انقلاب مي‌گذشت. در اين 20 سال نبايد يك نفر بلند مي‌شد و مي رفت آنجا؟

از يك شخصي را كه اسمش را نمي‌آورم پرسيدم: «كجا بودي؟» گفت مثلاً چهار سال لبنان بودم، گفتم صور رفتي؟ گفت نه تا حالا نرفته‌ام. گفتم لبنان بودي و صور نرفتي؟ پس چهار سال آنجا چه كار مي‌كردي؟

يك خبرنگار صدا و سيما در لبنان بوده و از بيروت بيرون نرفته؟

برجي: خودم شاهد بودم كه ميكروفون را شيك گرفته بود دستش و با صداي لطيف و ظريف مي‌گفت: «بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. من دارم از فاو...» رفتم و گفتم: «به خدا شماها شرف نداريد.» مي‌خواستم بروم پاكستان و فقط بليط رفت را توانستم بگيرم. براي برگشت دوربينم را فروختم و برگشتم! چرا؟ چون جنگ بود و هيچ خبري از هيچ‌كسي نبود نشد.

براي اولين بار اين اتفاقاتي كه اخيراً افتاده، من نرفتم. گفتم اين همه جوان هستند، بروند بگيرند. آقا! از جنگ كه مي‌خواهي فيلم بگيري، بايد بروي توي جنگ. خبرنگار صدا و سيما دارد جنگ را تعريف مي‌كند و مي‌گويد درگيري خيلي شديد بود و با مردم رفتيم توي زيرزمين و ديديم بچه‌ها دارند نقاشي مي‌كشند! مردك! تو را فرستاده‌اند آنجا كه بروي جنگ را بگيري، نه اينكه با مردم بروي در زيرزمين و از نقاشي كشيدن بچه‌ها فيلم بگيري!

قصه خبر در تلويزيون فاجعه است. يكي از دلايلي كه مردم به دنبال تلويزيون‌هاي ديگر مي‌روند، اين است كه اخبار ما فشل است. قضيه خبر اين‌جوري است كه خبرنگار برحسب ثبت‌نام اعزام مي‌شوند. اين جور نيست كه براي هر خبري، خبرنگار اختصاصي خودش را بفرستند. خبرنگار امروز با وزير اقتصاد اعزام مي‌شود، فردا با رئيس‌جمهور، پس فردا با فلاني مي‌رود كنيا، روز بعد با وزير بهداشت مي‌رود كوبا. من مي‌پرسم آقا! اين چه وضعي است؟ خبرنگار بايد تخصصي باشد. وزير اقتصاد مي‌خواهد برود مي‌گويند اين خبرنگار سه دفعه رفته، نبايد برود، بايد آن يكي برود. مي پرسيد چرا؟ مي‌گويند يك ناني هم او ببرد! چرا اين‌جوري جبران مي‌كنيد؟ از يك راه ديگر به او پول برسان.

از يكي از خبرنگاراني كه از بغداد آمده بود پرسيدم چه شد كه فلان گزارشگرمان در بغداد عوض شد؟ مي‌گفت در واحد مركزي خبر اگر كسي بخواهد عروسي كند يا نياز مالي داشته باشد، او را چند ماهي مي‌فرستند مأموريت كه حق مأموريتي بگيرد و امورش رفع و رجوع شود. مأموريت شده صندوق قرض‌الحسنه...

برجي: به خدا قسم در سازمان چنين چيزي ديدم و گفتم: «قضيه اين آقا چيست؟» گفتند: «بنده خدا مشكل دارد و خانه ندارد. دو سالي مي‌فرستندش مأموريت.» گفتم: «خب بنده‌ي خدا! به اين يكي وام خانه بده، به جايش آدم مناسبش را بفرست آنجا.» به هر جايي آدم مناسبش را بفرستيد نه كسي را كه قرض دارد. بساطي است!

در بخش‌هاي خبري دنيا كار خبرنگار ارزيابي مي‌شود. آقا! شما دو تا خبر درجه اول فرستادي، سه تا خبر درجه 2. در جمهوري اسلامي چيزي به اسم ارزيابي، اصلاً وجود خارجي ندارد. خبرنگار مي‌رود و براي هزينه هتل، شبي 100 دلار تعيين كرده‌اند كه راحت بخوابد و فردا بتواند به كارش برسد. خبرنگار جمهوري اسلامي چون مي‌خواهد اين پول در جيبش بماند، چه كار مي‌كند؟ مي‌رود هتل 20 دلاري مي‌خوابد. معلوم است برادر من كه در هتل 20 دلاري نمي‌تواني راحت استراحت كني و فرداي آن شب هم نمي‌تواني درست كار كني. دو وعده غذا را مي‌كني يك وعده كه پولش را نگه داري، معلوم است كه نمي‌تواني كار كني...

آن هم در شرايط سخت...

برجي: در لبنان، يكي از اين خبرنگارها كه دوست‌مان هم هست، مي‌نشست جلوي تلويزيون. خبرها را از شبكه‌هاي مختلف مي‌گرفت و مي‌نوشت، ترجمه مي‌كرد. هر خبرنگاري در هر جاي لبنان بود، خبر كه مي‌‌خواست، زنگ مي‌زد به بيروت، مي‌پرسيد: «خبر داري؟» او هم مي‌گفت: «آره» و مي‌نوشت و مي‌فرستاد! من مي‌پرسم: آقاي صدا و سيما! خبرنگار تو چرا نبايد خبرسازي بلد باشد؟ خبرنگاران سي.ان.ان و بي.بي.سي چون آموزش‌هاي ويژه ديده‌اند، يك‌جوري خبرسازي مي‌كنند كه فردي كه دارد توي شهري مقاومت مي‌كند، با گزارش‌هاي آنها باورش مي شود كه شهر سقوط كرده! يعني قبل از اينكه شهر سقوط كند، مي‌گويند شهر سقوط كرده.

كي گفته؟ بي.بي.سي، سي.ان.ان!

برجي: خبر را چنان مخابره مي‌كنند كه آن كسي هم كه دارد در همان شهر مقاومت مي‌كند به شك مي‌افتد. ما گفتيم خبرنگارهايي را كه به خارج كشور مي‌فرستيد، ارزيابي كنيد و بگوييد آقا! الان به تو 2000 دلار اضافه مي‌دهيم يا 1500 دلار از تو كم مي‌كنيم. هر خبرنگاري و عكاسي كه از انگليس مي‌رود بيرون و بعد برمي‌گردد، چه عكاس جانور باشد، چه عكاس اجتماعي، چه ورزشي و...، هر كه مي‌خواهد باشد، بايد يك روزش را به اينتليجنت سرويس اختصاص بدهد. در آنجا كلي سئوال از او مي‌پرسند. آخرش سه كيلو پرونده برمي‌دارند و مي‌دهند به وزارت امور خارجه. آنجا پرونده را مي‌خوانند و برحسب آن تصميم مي‌گيرند. آن كسي كه به عنوان كارشناس وزارت امورخارجه در آنجا نشسته، مي‌فهمد كه شاخك‌هاي خبرنگارش صد برابر از شاخك‌هاي خودش حساس‌ترند.

بچه‌ها را برده بودم بوسني براي يك مراسم رونمايي بود. خبرنگاران باقي كشورها هم بودند. يك‌باره سر از يك جايي در آورديم و من ديدم خانه روباه است. چند نفري كه با ما بودند، با يك شك و ترديد نگاهم كردند كه يعني چه مي‌گويي؟ احساس كردم حرفم را باور نكردند و خيال كردند اغراق است. يكي گفت فلاني مستندساز است، حيوان‌شناس كه نيست. گفتم: «آي! روباهه را ببينيد آن بالا ايستاده!» يكي گفت: «ايمان پيدا كردم كه نگاه شما خيلي از آدم‌هاي ديگر دقيق‌تر است.» عكاس اگر نگاهش يك‌جور ديگر نباشد كه نمي‌تواند عكس بگيرد. هنرمند چرا هنرمند مي‌شود؟ چون جور ديگري به دنيا نگاه مي‌كند و همان‌ نگاه است كه او را هنرمند مي‌كند.

مي‌خواهم بگويم آقا! آدمي را كه تو براي خبر مي‌فرستي، بايد آدم خاصي باشد. در همه شبكه‌هاي خبري ما بحران وحشتناكي وجود دارد. اولاً اينكه خبرنگاران ما نمي‌توانند خبرسازي كنند، حداقل 90%شان اين‌طورند، آنهايي هم كه مي‌توانند، شايد عرضه رفتن به چنين جاهايي را ندارند. از كشمير تا تاجيكستان تا قره‌باغ تا چچن و كوزوو، شش تا جنگ را فقط من رفتم و هيچ‌ كس ديگري نرفت. تعريف از خود نشود. نرفتند ديگر، چه كار كنيم؟ از تلويزيون يك نفر هم نيامد. آنجا آمده، ده روز مانده، به او گفته‌ام: «ببين، نرو! من تجربه جنگ دارم. اينها ده روز ديگر جنگ را تمام مي‌كنند. تحمل كن، نرو». گفت: «نه! مأموريتم ده روزه بوده، بايد برگردم.» گفتم: «آخر تو كه چيزي نگرفتي. تو آمدي براي جنگ كوزوو، ولي اصلاً نرفتي كوزوو را ببيني و داري مي‌روي! اصل قصه در كوزووست كه ده پانزده روز ديگر اتفاق مي‌افتد».

آمد؟

برجي: ده روز ديگر آمد كوزوو. آن‌قدر خدا با ما بود كه وقتي كريستين امانپور ما را ديد، پرسيد: «شما چه‌جوري رفتيد؟» گفتم: «كارتمان را نشان داديم و رفتيم». پرسيد: «مگر مي‌شود؟» گفتم: «شد ديگر»، ولي خودم هم نمي‌دانستم چرا؟

بعد آمديم ديديم، اولين تانك ناتو كه داخل آمده، تانك ايتاليايي‌ها بوده. كارت را كه نشان داديم، پرچم ما و ايتاليا يك رنگ است. مال ما افقي است، مال آنها عمودي. كارتي كه وزارت ارشد مي‌دهد، پرچم رويش عمودي خورده. فكر كرده بودند ما مال ارتش ايتاليا هستيم و رفتيم داخل! رفتيم و ديديم كه صرب‌ها آتش مي‌ريزند. ما هم كلاه نداشتيم و سربازها مي‌گفتند پشت سر ما بايستيد. ‌گفتم: «ول كن بابا! بگذار كارم را بكنم.» گفت: «بروي تير مي‌خوري.» گفتم: «مي‌روم و تير مي‌خورم.» بعد دويد دنبال ما. موقعي كه برگشتيم، بقيه تازه داشتند مي‌آمدند. امان‌پور نگران بود كه خبر اول را از دست داده. گفتم: «خانم! اصلاً ناراحت نباش. تو همين الان هم كه گزارش بدهي، نفر اولي، چون من خبرنگار نيستم، مستندساز هستم. اين فيلمي را هم كه مي‌گيرم چهار پنج روز ديگر آيا پخش شود، آيا نشود. شما امروز كه نه، پس فردا هم خبر بفرستي، باز هم نفر اول تويي!»

ما بحران وحشتناكي در اخبار صدا و سيمايمان داريم و اين نحوه خبررساني در جاهاي ديگر هم تأثير دارد.

نمودهاي آن را هم داريم مي‌بينيم.

آقاي يامين‌پور! نكته‌اي كه آقاي برجي گفتند و شما هم به يك‌سري از مصاديق آن اشاره كرديد، بازخوردهايي پيدا مي‌كند، يعني بين صدا و سيما و مطالباتي كه نظام از صدا و سيما دارد، شكاف جود دارد اين شكاف تبعاتي را به همراه آورده و باعث شده كه تلويزيون در واقع آن چيزي كه بايد باشد، نباشد و نتواند نيازهاي نظام و نيازهاي مردم را برآورده كند. در مورد تبعات اين شكاف و اينكه چرا جنگ نرمي كه وجود دارد، مسئله‌ و دغدغه صداوسيما نيست، صحبت كنيد. آقاي برجي در مورد خبر و مستند اشاره‌هاي خوبي داشتند. شما يك مقدار درباره سريال‌ها و برنامه‌هاي غيرخبري صحبت كنيد.

يامين‌پور: تلويزيون لابد مي‌خواهد كاري كند كه مردم از فردا شب فارسي وان تماشا نكنند و او را نگاه كنند! اينكه هنر نيست كه تو يك كاري بسازي كه بدتر از فارسي وان باشد! كار تلويزيون هدايت‌گري است. اگر قرار باشد تو كاري كني كه كسي فارسي وان نگاه نكند و اين براي يك مدير بشود هنر، فاجعه است و عقب‌افتادگي ذهن و شعور را مي‌رساند. بايد كاري كني كه معرفت آدم‌ها يك پله بالاتر برود، نه اينكه دائماً نزول پيدا كنند.

خدا وكيلي تلويزيون ما كاري كرده كه معرفت مردم بيشتر شود؟ حالا كه بدتر هم شده. از بعد از افطار شروع مي‌كند به فيلم پخش كردن تا ساعت يك بعد از نصف شب. كي گفته كه بايد در اين ساعت برنامه پخش كرد؟ عرب‌هاي خليج فارس اين كار را باب كردند و ما هم از آنها ياد گرفتيم كه بايد شادي باشد. شادي يعني اينكه توي خيابان‌ها بزنيم و برقصيم؟ چرا سوراخ دعا را گم كرده‌ايم. شادي و شعف، غم آن عارفي است كه مي‌گويد: «خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال». منظورش اين غم معمولي ما و چمباتمه زدن كه نيست، غم دوري از حق است. حالا تو آمده‌اي اين شعف را برابر كرده‌اي با شادي ظاهري كه من جوك پخش مي‌كنم، مردم بخندند و فكر مي‌كني در ماه مبارك رمضان هم بايد اين نوع شادي‌ها باشد؟ رمضان بهار قرآن است. قرآن مي‌خواهد اهميت اين روزها را برساند و مي‌گويد شاد باشيد كه خدا درهاي رحمتش را به روي شما باز كرده، شاد باشيد كه درهاي جهنم بسته‌اند.

برجي: اينها مي‌گويند شادي يعني تصوير طياره‌اي را كه پرت شده پايين نشان بدهيم و ملت هِر هِر بخندند يا طرف بخورد زمين و ما بخنديم! اين كه از هزار غم هم بدتر است. اين را توي روز عاشورا پخش كنيد، مناسب‌تر است،‌ چون زمين خوردن يك انسان دردناك است نه خنده‌دار.

من فكر مي‌كنم كه اينها حتي در مصداق‌هاي كلامي هم گير كرده‌اند. متأسفانه يك روز فردي كه روحاني هم بود، داشت شادي را اين‌ طور معني مي‌كرد كه آقا! بگوييد، بخنديد. اينكه مي‌گويند آقا امام علي(ع) شبي اين ‌قدر نماز مي‌خواند، پيامبر(ص) چه كار مي‌كرد، اينها كه وقت خنديدن و جوك بازي نداشتند. تو داري سه ساعت برنامه اجرا مي‌كني و فقط مزخرف مي‌گويي. من هيچي از حرف‌هاي اخلاقي تو نفهميدم. به نادر گفتم: «نادرجان! ناراحت نشو كه به برنامه راز نمي‌آيم. بيايم چه بگويم؟ يك نفر از واحد خبر بيايد بنشيند، من هم بيايم صحبت كنيم. مگر من ضبط صوت هستم كه بيايم هي خاطره تعريف كنم؟ به من چه؟ هِي مي‌گويي خاطره تعريف كن از جنگ‌هايي كه رفته‌اي. به من چه كه خاطره تعريف كنم؟»

يك بار دانشجويان دانشگاه مشهد به من گفتند خاطره تعريف كن. گفتم: «خاك بر سرتان!» دو باره هم گفتم: «خاك بر سرتان!» گفتم:‌ سه باره هم مي‌توانم بگويم، منتهي گذاشته‌ام براي آخر سر كه مي‌خواهم بروم. مگر شما كارگرهاي كارخانه‌ي قرقره زيبا هستيد كه بحث نكنيد و كتاب نخوانيد. شما دانشجو هستيد. يعني چي؟ يعني دانش‌آموز هم نيستيد، چون دانش‌آموز را بايد بنشانيد كه از جايش تكان نخورد، ولي استاد، كتاب را براي دانشجو از اين طرف ديوار مي‌اندازد آن طرف ديوار و مي‌گويد برو بردار بخوان. دانشجو بايد از ديوار برود بالا، آن كتاب را بردارد و بخواند و دوباره برگردد و بيايد. دوباره فردا استاد كتاب را پرت كند آن طرف ديوار و همين‌ طور الي آخر. دانشجويي يعني دنبال دانش دويدن. تو به من مي‌گويي براي توي دانشجو خاطره تعريف كنم؟ مگر من ضبط صوت هستم؟ هزار تا كتاب چاپ شده، برو بخوان».

يك زماني ما راهيان نور را راه انداختيم و گفتيم اتوبوس بدهيد مي‌خواهيم دانشجويان را ببريم جبهه. گفتند: «آقا! اين چه كاري است؟ مگر جبهه جاي ديدن است؟ ببريد يك‌ مشت خاك و بيابان را نشانِ دانشجو بدهيد كه چه بشود؟ بگذاريد دانشجو درسش را بخواند.» خلاصه هر كاري كرديم، نشد. خودمان سه تا اتوبوس جور كرديم و دانشجوها را برديم كه شد اولين راهيان نور! حالا مي‌گوييم: «آقا! تو را به قرآن! همه كارها كه راهيان نور نيست. 30% را بگذار براي راهيان نور، نه، 50% را بگذار براي راهيان نور، 50% ديگر را صرف كارهاي ديگر كن. تو بايد كتاب چاپ كني، بايد فيلم بسازي، بايد عكس چاپ كني، بايد عكاسي را كه الان دارد عكس‌هايش را در هامبورگ نشان مي‌دهد، جذب كني...

ادامه دارد...