هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
سه شنبه، 28 اسفند 1397
ساعت 02:16
به روز شده در :

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‎های اجتماعی دنبال کنید

 

يكشنبه 6 بهمن 1387 ساعت 14:19 2009-1-25 14:19:27
شناسه خبر : 8616

در نامه سرگشاده جمعي از آسيب‌ديدگان و توابين فرقه رام‌الله خطاب به سركرده اين فرقه آمده است: عاقبت آن‌چه را القاء و احياءگري ناميده بوديد در كتب ساحري يافتيم و آنچه را به عنوان تفكر متعالي گفته بوديد در آموزه‌هاي تفكر غرب ديديم.

به گزارش فارس، جمعي از آسيب‌ديدگان و توابين فرقه انحرافي رام‌الله طي نامه‌اي سرگشاده خطاب به «پيمان ف» سركرده اين فرقه، لايه‌هايي ديگر از پشت پرده اين جريان گمراه را فاش كردند.
متن كامل اين نامه سرگشاده به شرح زير است:

«اگر عضو يك گروه معنوي باشيد و در خدمت سركرده آن كار كنيد و اين كار كردن مجاني باشد و ده سال هم طول بكشد احساس خيلي خوبي خواهيد داشت. احساسي مثل زندگي دوباره، حقيقت‌يافتگي، معشوق يافتگي و احساس كامل شدن آهسته آهسته. اما اگر بعد از طي كردن سال‌هاي طولاني و رها كردن هرچيزي غير از گروه بفهميد رأس گروه، شما را براي دستيابي به خواسته‌ها و هوس‌هاي شخصي خود بازيچه قرار داده و همه اين‌ها براي رسيدن به اهداف از پيش‌ تعيين شده وي بوده است احساس متفاوتي خواهيد داشت احساسي شبيه زنده بگور بودن، گمراه بودن، تنهايي و احساس مرگ تدريجي و اين احساس به اوج خود مي‌رسد اگر بدانيد گروهتان در واقع يك فرقه بوده، يك فرقه خطرناك و منحرف براساس تمام پارامترهاي فرقه‌شناسي روز جهان.

و حالا اين اتفاقي است كه براي من و عده‌اي از دوستانم افتاده است؛ درست چند ماه پس از دستگيري رأس فرقه و افشاء شدن پشت پرده فرقه رام‌الله. آري درست همان زمان بود كه پس از سال‌ها فهميديم نام واقعي جناب استاد، پيمان. ف است و علي‌رغم اينكه وانمود مي‌كند انساني الهي است و مانند مردم عادي زندگي مي‌كند، انساني عادي است كه مانند مردمان الهي وانمود مي‌كند. انساني كه شعار ساده‌زيستي، او را به خانه‌هاي ويلايي مهرشهر رسانده بود و ثروت‌اندوزي، ميليون‌ها تومان طلا و سكه و اوراق قرضه برايش به ارمغان آورده بود.

گرچه پيمان. ف براي آن‌هايي كه دستگيرش كرده بودند متهمي با سوابق فرقه‌اي روشن بود اما براي شاگردان وي كه او را نماينده خدا مي‌دانستند شخصيت ديگري بود لذا تحقيقاتي از سوي برخي از شاگردان وي كه كمي به خود آمده بودند يا بهتر بگويم خودآگاه شده بودند ابعادي بسيار گسترده‌تر از آن‌چه كه مطرح بود را از زندگي پليد وي برملا ساخت و در واقع سبب شد پس از پانزده سال غفلت، نام فرقه رام‌الله بر صفحه تاريك فرقه‌هاي نوين ايران به ثبت برسد.

البته گرچه عده‌ كمي از اعضاي سابق اين فرقه كه چيزي در مورد وقايع پشت پرده اين فرقه نمي‌دانند سعي مي‌كنند حمايت شعارگونه خود از اين فرقه را حفظ كنند، عده‌اي نيز كه شكاف بين حرف و عمل ادعاهاي رأس فرقه و تضاد ظاهر و باطن آن را دريافته‌اند سعي در دوري از آن مي‌كنند. اما براي آن‌هايي كه ديگر بر اسرار خبيث اين فرقه آگاهند چيزي جز حسرت، پشيماني و اندوه سال‌هاي از دسته رفته عمر باقي نمانده است و البته در روح آن‌هايي كه در جستجوي خداوند زنده و حاضر در دام افتاده‌ بودند هميشه چيزي علاوه بر اين‌ها وجود دارد و آن اميد به خداي مهربان است، پشيماني باقي مي‌ماند تا انسان خطاهاي خود را تكرار نكند و اميد به خداي مهربان وجود دارد تا انسان هرگز متوقف نشود و در جستجوي معشوق آسماني‌اش تا وقتي آسمان‌ها باقي هستند، به زندگي ادامه دهد.

بعضي‌ها وقتي ناراحت‌اند مي‌گريند. بعضي‌ها وقتي ناراحت‌اند مي‌خندند اما بعضي‌ها هم مي‌نويسند. آدم‌ها متفاوتند. بعضي‌ها نوشته‌هايشان را نزد بزرگ‌تر مي‌برند و آن را شكايت مي‌نامند. بعضي‌ها فقط براي دل خودشان مي‌نويسند تا از ناراحتي راحت شوند و اسمش را هرچه كه دلشان بخواهد مي‌گذارند. اما عده‌اي هم ناراحتي‌شان را براي همان كسي مي‌نويسند كه ناراحتشان كرده اما طوري مي‌گويند كه ديگران هم ببينند و بخوانند و اين همان كاري است كه من و دوستانم انجام مي‌دهيم و نامش را مي‌گذاريم نامه سرگشاده:

*خدمت جناب آقاي «پيمان ف»
خيلي خوب بود اگر با همه بدي‌هايي كه در حق‌مان كرده‌ايد مي‌توانستم ادب را به جاي آورم و با سلام شروع كنم اما افسوس كه وقتي ياد روز‌هايي مي‌افتم كه به شما سلام مي‌كردم و شما از روي تكبر و توهم جواب سلامم را نمي‌داديد و بعد مي‌گفتيد "اگر من به كسي سلام بدهم زندگي‌اش تغيير مي‌كند و دگرگون مي‌شود"، آموزه‌هاي اخلاقي را فراموش مي‌كنم و ناراحتي تمام وجودم را در بر مي‌گيرد و همين كه توانستم اين نامه را با لعنت بر شما شروع نكنم، از نظر اخلاقي كافي است.
نوشتن اين نامه مرحمي بر روي دردهايم نيست بلكه نمكي بر روي زخم‌هايم است. باد دادن خرمن كهنه‌ايست كه جز خيس كردن چشم‌هايم و گل كردن غبار غم تأثيري ديگر ندارد اما نگفتنش بدتر از نهفتنش است. حالا ديگر سال‌ها گذشته، ماه‌ها سپري شده و روزها به شب‌ها مبدل گشته است. عمر من و دوستان دوست‌داشتني‌ام با خاطراتي شيرين و به يادماندني از خالص‌ترين مردمان روزگار كه براي خدمت به خداوند و لبيك‌گويي به تجسم و نماينده خداوند جمع شده بودند، مثل رؤيايي خيال‌انگيز به پايان خودش رسيده و بيداري با همه حقيقت‌گويي‌هايش اين رؤياي شيرين را به كابوسي دردناك تشبيه كرده است. "عجب بالا و پايين دارد دنيا". زماني فكر مي‌كرديم پيرو خداييم حالا مي‌بينيم پيرو شيطان بوديم. گمان مي‌كرديم تجسم خدا را، روح خدا را پيدا كرده‌ايم و به خود مي‌باليديم و اكنون مي‌دانيم كه فريب فريب‌كاري‌هاي يك كلاهبردار را خورده بوديم و سرخورده‌ايم. عمرمان را داديم كه ملكوت الهي را در آغوش خداوند جشن بگيريم و حالا بايد مابقي عمرمان را در جهت جبران گذشته بدهيم تا بلكه از دوزخ و خشم خداوند نجات پيدا كنيم. تصورمان اين بود كه آزاديم ولي تلاش‌هاي شبانه‌روزي‌مان جهت جابجايي موانع بزرگ، هر بيننده تيزبيني را ياد برده‌داري دوران فرعون مي‌انداخت.

آنچه انگيزه نوشتن اين نامه شد، طعم شيرين آزادي بود. آزادي براي كسي كه سال‌ها آن را نداشته، گم‌شده‌اي كه يابنده مشتاق آن به هيجان آمده و تشنه‌اي كه عطش كشنده‌اش سيراب شده، هم اوست كه مي‌داند آزادي يعني چه.

بارها اشتباهاتتان را ديدم و ناديده‌ گرفتم، انتقاد داشتم، توجيه كرديد و سكوت كردم، سؤال داشتم جواب نداديد و سركوبش كردم. احساس بدي داشتم تفسيرش كرديد و خود را وادار كردم. ذهنم را، قلبم را و روحم را قفل كردم و حاضر شدم در خودم زنداني باشم اما نسبت به شما ترديد نكنم پس انباشته شدم. اكنون جاري شدن لذت‌بخش است و اين بخاطر آزادي است. ديگر روحم آزاد شده و مي‌خواهد در عوض همه سال‌هاي اسارتش بازي و شادي كند. مي‌خواهد با واژه‌ها و كلمات به شما بفهماند آزادي چقدر شيرين و سرورآفرين است تا به شما بگويد در آزادي دارد مي‌رقصد همان رقصي كه سال‌ها بود حرامش كرده بوديد. او پايكوبي مي‌كند، هوابوسي مي‌كند تا شما حس كنيد شادي او را و غمگين شويد، لمس كنيد لذت او را و زجر بكشيد، بشنويد صداي آهنگ كلماتش را و كر شويد تا ببينيد نور حقيقت‌گوييش را و كور شويد. آري آري نرفتن با شما رفتن است، دوري از شما رهايي است و زندگي بدون شما جشن و سروري ابدي است.

شما نه هويا بوديد و نه اِلاي داستان رؤياي راستين بلكه آن مرغ ماهي‌خواري بوديد كه با ترساندن ماهي‌هاي بركه‌اي‌ شاداب با اين هشدار كه "به زودي شكارچي‌ها به بركه شما مي‌رسند و شما را صيد مي‌كنند" و با وعده دادن بركه‌اي بزرگ‌تر و زيباتر و با رياكاري‌هاي فراوان اعتماد آن‌ها را جلب كرد و راهنماي سفر آن‌ها شد و در ميانه‌راه همه را بلعيد و از گوشت‌شان خورد. شما نيز با سرهم كردن چنين داستان‌هايي و به بهانه "سرزمين زندگي" ما را به بيراهه برديد و در ميان راه از روح‌مان خورديد و روح زندگي‌مان را تباه كرديد. نگاه كنيد آن‌چه از بيشتر شاگردانتان باقي مانده تكه‌هاي استخوان روحشان است. جدايي از اجتماع، دوري از خانواده و نزديكان، نداشتن انگيزه‌هاي فردي و اجتماعي براي ادامه زندگي، درگيري‌هاي فكري و دروني، بنيش ملغمه‌اي، و زندگي شخصي نابود شده، اين نتيجه تعاليم شماست. متفكراني كه چنان سردرگمشان كرديد كه ديگر انرژي كافي براي فكر كردن و تصميم‌گيري درباره شما را ندارند. آن‌ها نمي‌توانند از شما انتقاد كنند و نقاط تاريك شما را ببينند حتي پس از اين همه افشاگري‌ها و رسوايي‌ها. اين است سرزمين زندگي شما يعني همان جايي كه روح آدم‌ها به ترديد مي‌افتد ولي ذهنشان نمي‌تواند آن را تحليل كند حالتي دوگانه و بيمارگونه كه در نهايت به افسردگي، ناراحتي و سركوب ترديد‌ها منجر مي‌شود. قلب مي‌گويد نه، ذهن مي‌گويد آري زيرا قلب وقتي عاشق شد چشم‌هايش را مي‌بندد ولي عقل وقتي عاقل شد گوش‌هايش را باز مي‌كند اين تعارضي است كه شما در شاگردانتان ايجاد كرديد. نه يگانگي بلكه نفاق را در روح آن‌ها كشت كرديد و رويانديد.

شما باغبان الهي نبوديد بلكه تبري بوديد كه به جان ريشه‌ نهال‌هاي جوان و درختان كهنسال افتاديد و آن‌ها را از رشد و نمو ساقط كرديد اما داستان را تا آخر بخوانيد زيرا اتحاد همين درختان و نهال‌هايي كه فقط آن‌ها را براي هيزم مي‌خواستيد آن‌را نابود خواهد كرد. آري براي هيزم، آن‌ها را از ريشه خانواده‌ و اعتقادشان جدا كرديد تا خشك شوند و در آتش توهم بسوزند كه زندگي شما در سرماي هولناك درون‌تان در حالي كه كنار شومينه صداي خرد شدن و جلز و ولز آن‌ها را مي‌شنويد به گرمي بگذرد.
شما عقاب خيرخواه و بلندپرواز افسانه "كك و عقاب" نبوديد بلكه كركس سياهي بوديد كه بر سر لاشه متعفن قدرت نشسته بوديد ولي افسوس گذشتگان عبرت شما نشدند و ندانستيد از اين لاشه جز چند لقمه‌اي و چند لحظه‌اي نمي‌توان خورد اما اشكالي ندارد حالا شما عبرت آيندگان خواهيد شد، باشد تا ديگران درس گيرند.

شما استاد بوديد اما نه استاد روح‌زايي بلكه استاد توهم‌زايي و توهمات خودتان از روح را به ما نيز منتقل مي‌كرديد و ما را با خود در اين مرداب فرو مي‌برديد مثل كسي كه در هنگام فرو رفتن و غرق شدن در گل و لاي هر چه كنار دستش باشد با خود پايين مي‌كشد تا بتواند چند لحظه‌اي بيشتر زنده بماند ما را با خودتان همراه كرديد تا توهم‌تان را تقويت كنيم و چند صباحي بيشتر بتوانيد در توهم آواتار بودن‌تان آسوده بخوابيد آري راست مي‌گوييد كه دروغ نمي‌گوييد زيرا شما خودتان هم دروغ هستيد و دروغ هرچه را از چشم خودش مي‌بيند راست وانمود مي‌كند و با جهان خودش هماهنگي دارد.
اين‌طور نيست كه شما چيزي به ما ياد نداده باشيد نه، اما آنچه به ما آموخته شد براي بهره‌وري بيشتر از ما بود شما مثل مرغداري كه جوجه‌ها را بزرگ مي‌كند، مي‌بينيد كه برايشان چه زحماتي مي‌كشد، دانه و غذاهاي مقوي به آن‌ها مي‌دهد رسيدگي شبانه‌روزي مي‌كند، بيماري‌هايشان را درمان مي‌كند، بزرگمان كرديد، تا ما را براي خودتان و منافع خودتان قرباني كنيد و چه خوب با آنكه سال‌ها در زندان شما اسير بودم و جز ديوار توهم و فرضي كه برايم ساخته بوديد چيزي نديدم قبل از آنكه ما را به كشتارگاه ببريد همان آشناي ناشناس نجاتم داد. پس بيهوده براي بازگرداندن من و دوستانم تلاش نكنيد زيرا مرغ رهيده از قفس ديگر بر سر دانه هيچ دامي نخواهد نشست و ترس از اسارت در انتظار مرگ، او را به هيچ قفسي باز نخواهد گرداند.
همه اين فريبكاري‌ها و قدرت‌طلبي‌ها و لذت‌جويي‌ها چه شد؟ از اين سال‌ها چه چيزي برايتان مانده است؟ آخرش آبروريزي، ننگ و بدبختي شد. عاقبت، عاقبت به خير نشديد و همان خير گريبانتان را گرفت! آيا خدا شما را از نفستان بيم نداده بود؟ چه بد سرنوشتي دارد رهبري كه به هشدارهاي خودش گرفتار شود و گرفتاري كه به رهبري خودش اسير شده باشد.
اي كاش از مادر متولد نشده بوديد اي كاش خانواده‌تان در دوران كودكي اين همه شما را كتك نمي‌زدند، تحقير نمي‌كردند و تخم كينه و شيطنت را در قلبتان نمي‌كاشتند. اي كاش هرگز به يزد نمي‌رفتيد و با جادوگران و ساحران آشنا نمي‌شديد. اي كاش هرگز به تهران نمي‌آمديد و شما را نمي‌ديدم چه انسان‌هايي را كه گمراه نكرديد و چه عمرهايي كه تلف ننموديد و چه ذهن‌هايي كه به خواب نبرديد و چه قلب‌هايي كه در حسرت محبت آتش نزديد.
براي رسيدن به قدرت، ثروت، باغ پرنده، زن‌هاي زيبا و خدمتكاران وفادار راه‌هاي ديگري هم بود، چرا نام خدا را آلوده كرديد و دستاويز قرار داديد؟ چرا سراغ سوءاستفاده‌ از چيزي رفتيد كه بدترين مجازات‌ها برايش در نظر گرفته شده است؟ چرا ايمانمان را به بازي گرفتيد و بازي با قلب‌ها را برگزيديد؟ چرا و چرا و چرا . . .؟
آخرين بار كه ديدم‌تان با گذشته خيلي فرق داشتيد. عزت‌تان به ذلت، غرورتان به حماقت، عظمت‌تان به حقارت، زيبايي‌تان به زشتي و متانتان به هيجان‌زدگي مبدل شده بود، ديگر عالمانه حرف نمي‌زديد و حرف‌هايتان بوي علم نمي‌داد، آشفتگي جاي آرامش را گرفته بود و معامله‌گري حتي به قيمت شاگردانتان، جاي حقيقت‌جويي‌ را اشغال كرده بود. گمان مي‌كردم اگر روزي حساس فرا رسد شما را چون محمد (ص) استوار، چون مسيحا (ع) معصوم و چون علي (ع) مبارز خواهم ديد و مانند تمام بزرگاني كه از آن‌ها شنيده‌ام آماده‌ايد تا براي آن چه حقيقت ناميده‌ايد خودتان را فدا كنيد زيرا ما در پيروي از شما و پايداري در عهدمان كمتر از ياران اين بزرگان عمل نكرديم و آنچه به شما از عمر و زندگي‌مان بخشيده‌ايم گواه اين ادعاست اما شما چه راحت شكستيد و چه زود قالب حقيقي خود را آشكار كرديد. نگوييد كه "مي‌خواهم شاگردان راستين خود را تا سال 88 شناسايي كنم" زيرا اينك ماييم كه هركاري از دست و فكر و زبان‌مان بر مي‌آمد انجام داده‌ايم و حالا منتظريم تا استاد راستين خود را بشناسيم و ببينيم از شما چه بر مي‌آيد؟ مي‌گفتيد حاضريد براي خداي خود قطعه قطعه شويد ولي اندكي از بازداشت‌تان نگذشته بود كه همه چيزتان را فروختيد و آزاد شديد و براي رها شدن از فشارها و استرس‌ها، راهي استان‌هاي سرسبز شمال شديد! اين بود پايداري شما؟
حتي فكرش را هم نمي‌كرديد آن زمان كه در زندان اعتراف مي‌كنيد، اشك مي‌ريزيد و راهي براي خلاصي پيدا مي‌كنيد عده‌اي از فداييان شما در حالي‌كه گويي جانشان دارد از بدنشان خارج مي‌شود نظاره‌گر شما هستند و خرد مي‌شوند. نه، جملات "نجوا" نمي‌توانند به كمكتان بيايند. فريبكاري بس است مگر مي‌شود كسي حقيقت خود را انكار كند و حقيقت داشته باشد؟ كداميك از بزرگان اين كار را كرده‌اند؟ كجا الگوي خداوند اينچنين بوده است؟ در قرآن كداميك از برگزيدگان خداوند خود را باطل اعلام كرده‌اند؟ ايشان همواره و تا آخرين لحظه بر اين حقيقت كه برگزيده و فرستاده خداوند هستند تأكيد كرده‌اند و براي همين جمله كوچك جان مقدس‌شان را هم داده‌اند و ميليون‌ها انسان در طول تاريخ براي حقانيت اين انسان‌هاي بزرگ به زندان رفته‌اند، شكنجه شده‌اند، سوزانده شده‌اند و به دار آويخته گشته‌اند و اينگونه وفاداري‌شان را به مولايشان ثابت كرده‌اند. چه سرها كه به زمين افتاد و چه خون‌ها كه بر زمين جاري شد و مظلومان عالم دلخوش به اين بودند كه رهبرانشان تا دم مرگ از كلام خود برنگشته‌اند. اما شما با اولين دستگيري و در اولين روزها . . .
پس ملاك حقيقت‌گويي يك انسان چيست؟ اگر قرار باشد هركسي ادعايي كند و در روز امتحان برخلاف آن عمل كند و بعد بگويد مي‌خواستم شما را امتحان كنم! ديگر سنگ روي سنگ بند نمي‌شود. آنكس كه ادعاي قدرت كند و در روز نبرد شكست بخورد، آنكس كه مدعي شفا شود و از بيماري هلاك گردد و آنكس كه تعليم اسب‌سواري دهد و نتواند اسب خودش را مهار كند، چنين كسي دروغگويي بيش نيست.
يادتان هست آغاز فريبكاري را چطور آغاز كرديد؟ منظورم همان اولين روزهاييست كه مؤسسات را شكل داديد و حركت الهي را تبيين كرديد. اول حرف از خدمت كردن به خداوند زديد، حرف از كارهاي خوبي كه براي خداوند مي‌شود انجام داد اما بعد گفتيد خدمت هماهنگ، و مجموعه گروه‌ها و مؤسسات و نشريات را نشان داديد. گفتيم چرا تعاليم اسرار و علوم باطني شروع نمي‌شود؟ پس چه شد تعاليم هنر زندگي متعالي، تعاليم الهي كه زندگي ما و بشر را دگرگون مي‌كند؟ گفتيد بايد تسليم شويد گفتيم تسليم‌ايم. پيغام داديد بايد تحقيق و مطالعه كنيد تا به مرزهاي دانش متعارف برسيد و بتوانيد تعاليم الهي‌ام را فهم كنيد همان تعاليمي كه قرار است به شما داده شود. شبانه‌روز تحقيق كرديم و وقت گذاشتيم و از خانه، خانواده و تحصيل به دور افتاديم. در اين حين كارهاي ديگري هم كرديم از نظافت دفتر گرفته تا نگهداري حيوانات و تبليغ شما در قالب‌هاي مختلف در خيابان و مكان‌هاي ديگر، باشد كه تسليم بودن خود را آشكار كرده باشيم. به مرزهاي دانش متعارف رسيديم خبري نشد، ولي وقتي قرار شد ما را از مرزهاي متعارف عبور دهيد خبر رسيد كه دوره جديد تعاليم شروع شده؛ تشكيل شاخه نظامي منصورين، مطالعات و تحقيقات امنيتي، اطلاعاتي و بكارگيري برخي خانم‌ها براي اغواي مديران و مسئولين نظام . . . اين بود آخرين تعاليم ماورايي شما براي رستگاري!
عاقبت آن‌چه را القاء و احياءگري ناميده بوديد در كتب ساحري يافتيم و آنچه را به عنوان تفكر متعالي گفته بوديد در آموزه‌هاي تفكر غرب ديديم. ما فكر مي‌كرديم كه اين علوم از چشمه درونتان مي‌جوشد نمي‌دانستيم چكيده تحقيقات خودمان را به خوردمان مي‌دهيد بخاطر همين بود كه هيچ‌كس از مضمون جلسه خودش نبايد به ديگري مي‌گفت و حتي مراقبين هم نبايد به حرف‌هاي (تكراري) جلسات گوش مي‌دادند. چه تكنيك ساده‌اي بود براي فريب انسان‌هايي كه تمام زندگي‌شان را به شما سپرده بودند و حاضر بودند جانشان را به شما بدهند. چقدر براي شما متواضع بودند، آن‌ها را مي‌ديديد در حالي كه اشك‌هايشان جاري بود، بدنشان به لرزه افتاده بود، دست‌ و پايتان را مي‌بوسيدند و براي لمس كردن شما در صفوف فشرده يكديگر را هُل مي‌دادند. قلب سنگ هر ظالمي با ديدن چنين صحنه‌هايي بايد نرم مي‌شد و ذهن هر تاريك‌انديش خودخواهي با انديشيدن درباره خلوص اين آدم‌ها بايد از نور خداخواهي روشن مي‌گشت. آه، كه تقدير شومتان مهلت شرم كردن به شما نداد و راهي براي توبه‌كردنتان باز نشد.
ما كار كرديم، تحقيق كرديم و خدمت كرديم و نتيجتاً شما ثروتمندتر، قدرتمندتر و محبوب‌تر شديد و ما فقيرتر، ضعيف‌تر و منفورتر شديم. منفورتر شديم چون هر جا كه بخاطر شما درگيري و مشكلي بود ما جلودار بوديم و محبوب‌تر شديد چون هركار بزرگ و خوبي كه انجام مي‌شد به شما نسبت داده مي‌شد و حرف از حمايت شما بود. ضعيف‌تر شديم چون تمام انرژي‌مان صرف شما و راه شما مي‌شد و قوي‌تر شديد چون همه ديده‌ها و نتايج مثبت معطوف به شما بود. فقيرتر شديم چون به ندرت فرصت كار كردن براي خود را داشتيم و ثروتمندتر شديد چون تمام دست‌رنج‌هاي مادي و معنوي ما مال شما بود و چون چكيده ناب‌ترين تحقيقات علوم انساني و متافيزيكي را و پاك‌ترين احساسات عاشقانه را به رايگان و بلكه با منت، مال خود كرديد.
چه دوستان معصومي كه بخاطر وعده‌هاي شما از همسرانشان جدا شدند تا به حرمسرايتان بپيوندند و چه دختراني كه در انتظار ازدواج كردن با شما سال‌هاي سال، روز و شب به اسم خدا براي شما كار كردند تا به ميانسالي رسيدند و شما تنها با بعضي از بهترين‌هاي‌ آن‌ها، آن هم پشت پرده رابطه داشتيد زيرا معتقد بوديد "چرا ديگران را نااميد كنم؟ بگذار تا آخرين شبنم زندگي‌شان را برايم كار كنند، هميشه التماسم كنند، نامه عاشقانه بنويسند، گريه كنند، فرياد بكشند، بيهوش شوند و چه بهتر كه بميرند و در روحم يعني كارنامه كاري و افتخاراتم جاودانه شوند".
حالا به زندگي عادي برگشته‌ام، خبري از هشدارهاي هولناك شما نيست. خبري از مجازات‌ها و خيالبافي‌هاي شما نيست زندگي‌ بيمار گذشته روز به روز بهبود يافت. اي كاش مي‌توانستم سلامتي همه دوستانم را ببينم اما حقيقت تلخ است. همه نمي‌توانند بپذيرند. ده پانزده سال عمرشان را در اشتباه بوده‌اند، همه اين امكان را نداشته‌اند شما را از دور و نزديك مشاهده كنند و تناقض‌گويي‌هايتان را پيدا كنند. همه كه دوستان و مشاوران خوب در كنارشان ندارند، خانواده دلسوز ندارند، همه هم فرصت بازگشت ندارند زيرا شما تا اعماق روحشان نفوذ نموده‌ايد و آن‌ها را در سحر خود تسخير كرده‌ايد.
ديگر نه من مي‌توانم با شما بمانم نه شما مي‌توانيد با من بمانيد. نه شما براي من چيز پنهاني داريد نه من براي شما اعتراف نكرده‌اي، نه براي شما آبرويي مانده نه براي من حرمتي، نه براي شما راه بازگشتي وجود دارد و نه براي من آه بخششي، نه شما راست مي‌گوييد و نه من ديگر دروغ‌هايتان را باور مي‌كنم، نه شما مرا دوست داشته‌ايد و نه من مي‌توانم شما را دوست داشته باشم. همه اين‌ها بخاطر اين است كه پرده‌هاي ميان ما افتاده، تقديرتان رسوايتان كرده. سخنان‌تان متعفن شده و فريبكاري‌هايتان آشكار، گذشته‌تان ديگر باز نخواهد گشت، و جنايت‌هايتان جبران نخواهد شد، پس فاصله من و شما ديگر هزاران سال نوري است نه بخاطر اينكه من به نام خدا توهين كرده‌ام بلكه چون شما از نام خدا سوء‌استفاده كرده‌ايد و اين شرطي بود كه خود شما با شاگردانتان گذاشتيد.
در آخر گمان نكنيد كه بخاطر همه فريبكاري‌هاي شما، از دين و آيين خداوند زده مي‌شوم و بر مي‌گردم، خيال خام نكنيد كه فاسد مي‌شوم، دنياپرست مي‌شوم، مثل شما عقده‌ به دل مي‌گيرم و تصور نكنيد روزي را كه بخاطر سوء‌استفاده شما از نام خدا، خداي خودم را رها مي‌كنم. نه، هرگز، چون شما و انديشه‌ها و رفتارهايتان، زندگي و عاقبت‌تان براي من عبرت بوده است لااقل از اين نظر بزرگ‌ترين معلم من هستيد و بزرگ‌ترين تجربه من. تجربه‌اي كه به بهاي سال‌ها بردگي در خدمت شما به دست آورده‌ام تجربه‌اي كه به بهاي خون دل خوردن پدر و مادرم، دور شدن از عزيزانم و ويران شدن زندگي‌‌ام كسب كرده‌ام و برايم خيلي خيلي گران تمام شده است بخاطر همين آن ‌را به بهاي ارزان "دنيا" نخواهم فروخت آري نخواهم فروخت بلكه آن را براي نابودي شما و امثال شما به مردم وطنم هديه خواهم داد. از اين به بعد خواهم نوشت و خواهم نوشت تا من آخرين نسلي باشم كه بردگي از اين نوع را تجربه مي‌كند و پس از من دوستان و عزيزانم بتوانند در امنيت و آسايش زندگي كنند اما شما نمي‌توانيد انگيزه‌اي كه در ذهن دارم را و عشقي كه در قلب مي‌پرورانم را درك كنيد. درد دل با كسي كه دل ندارد خود بزرگ‌ترين درد است. پس شما را رها مي‌كنم و با خداي خود مناجات مي‌كنم. او سخت‌گيرترين انتقام‌گيرنده‌‌ها و برترين قدرتمندان است داناي دانايان و تواناترين توانمندان است. او اعدل‌العادلين است و او دادرس دادخواهان دردمند است. از او بترس و منتظر ضربه هولناك او باش.
بار الهي! تو شاهد باش، كه من در جستجوي تو به همه جا سركشيدم به همه ويرانه‌ها، باغ‌ها، لابه‌لاي برگ‌هاي درختان، مرداب‌ها، رودخانه‌ها، درياها، در اعماق زمين و آسمان‌ها، در آواز پرندگان و پرواز پروانه‌ها، در كتاب‌ها و در انسان‌ها . . . و تو را نيافتم اما معجزاتت مرا يافتند و در آغوشم گرفتند، دست‌هاي تو از پشتِ كمك‌هايت لمس كردني بود. در راه يافتن تو، تو را گم كردم ولي عاقبت تو مرا يافتي.
بار الهي! تو شاهد باش كه من به اميد تو به دنبالت گشتم و براي تو خدمت كردم و و در راه تو به بيراهه رفتم. خدايا جوان بودم پير شدم، توانا بودم ناتوان شدم، سلامت بودم بيمار شدم، زيبا بودم زشت شدم، زندگي داشتم مدفون شدم، پوسيدم و روحم از هم پاشيد بشنو كه شيادان و دروغگويان با ما چه كردند.
بار الهي! تو شاهد باش كه در اين چند روز دنيا چه بلاها كه بر سرم نياوردند و چه رياكاري‌ها و فريبكاري‌ها كه نديدم و چه افسانه‌ها كه نشنيدم و چه غذاهاي مسموم كه نخوردم، دزدان و راهزنان معنوي همه چيزم را ربودند و تنها چيزي كه برايم مانده تو هستي زيرا تو آمدني نبودي كه رفتني باشي، به دست آمده نبودي كه از دست بروي اما حالا بيمار و خسته‌ام مرا درياب.
بار الهي! تو شاهد باش كه گرگان زمان چطور روح مردمان حقيقت‌جويت را دريدند، از گوشتشان خوردند و از خونشان نوشيدند و لاشه‌هاي بي‌جان آن‌ها را رها كردند خدايا لعنتشان كن لعنت.
بارالهي! تو بودي و مي‌ديدي تلاش‌هايم را و مي‌شنيدي صداي گريه‌هايم را و لمس مي‌كردي دردهايم را. خدايا تو با من بودي چون من هم تو را حس مي‌كردم و چون تو در لحظه سقوط نجاتم دادي. خدايا قول مي‌دهم ديگر غير از كلام تو به هيچ كلامي گوش ندهم و غير از رسول تو به هيچ‌كس انس نگيرم و جز تعليم مقدس تو به هيچ تعليمي جان نسپارم و ايمانم را به هيچ‌كس نسپارم تا در روز ابديت و تا روز ابديت كه به تو تقديمش كنم.