هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
چهارشنبه، 7 فروردين 1398
ساعت 07:04
به روز شده در :

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‎های اجتماعی دنبال کنید

 

يكشنبه 16 مرداد 1390 ساعت 11:48 2011-8-7 11:48:57
شناسه خبر : 81731
وقتي روح به كالبد برگشت، چشم‌هاي خسروپناه جايي را نمي‌ديد. تا وقتی وي را به بيمارستان تخصصيِ چشم در اراك بردند مدام به امام زمان(عج) متوسل شد كه: «آقا، آخر آخوند كور به چه كار شما مي‌آيد؟» پزشكان از بازگشت بينايي نااميد شدند و اميد استاد يكسر متوجه آقا شد تا آرام‌آرام شفا يافت. بعد يك راست به دزفول رفت و دوستانش را ديد كه فكر مي‌كردند شهيد شده و عزاداري هم كرده بودند.
گروه فرهنگی: حجت الاسلام دکتر عبدالحسین خسروپناه با حکم وزیر علوم، رئیس موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران شد و این موضوع با واکنش منفی رسانه های ضدانقلاب مواجه شد. اما امشب مراسم تودیع و معارفه برگزار می شود و او مدیریت پاتوق چهل ساله سنتگرایان را برعهده می گیرد. رجانیوز طی ماه گذشته پرونده ای در نقد وضعیت موسسه حکمت و فلسفه در صفحه فرهنگی منتشر کرده بود (+ ، + ، + ، +) و اکنون برای معرفی بیشتر رئیس جدید موسسه، طی این هفته مطالبی درباره وی منتشر خواهد کرد. شماره سوم  ماهنامه «سوره اندیشه» که همین روزها روی دکه می آید طی پرونده مفصلی به معرفی خسروپناه پرداخته است که بخشی از مطالب آن در اینجا منتشر می شود. آنچه در ادامه می آید قصه زندگی عبدالحسین خسروپناه است با همه فراز و نشیبهای عجیبش.
 
***
علیرضا سمیعی: عمليات بدر داشت با هشت ساعت پارو زدنِ بچه‌ها توي بلم‌هاي سه‌نفره در پهناي جزيره مجنون به‌آرامي پيش مي‌رفت و نبود صدايي جز زمزمه‌هاي هور و تالاپ‌و‌تولوپ پاروها كه مي‌خوردند به آب و مي‌پيچيدند در گوش خسروپناهي كه بي‌قراري و انتظارش را با كشيدن انگشت اشاره روي تيغه خنجر پدربزرگش تلافي مي‌كرد و شانه راستش را مي‌چرخاند كه  اي كلاشِ لامصب سنگيني چقدر! تا اينكه يكي گفت: «عبدالحسين.» و نور منوري از دور تابيد از بالاي شانه‌هايش و در آسمان چتر گشود.
 
مجنون غريد. اينجا و آنجا آتش شعله‌پو‌ش‌ها، هر دست راستي به قبضه هر سلاحي. چشم‌انداز عبدالحسين بالا و پايين مي‌پريد و تندتند عوض مي‌شد. بوي باروت. ضامن نارنجك، صدا، صداي الله اكبراكبرها. از خاكريز پايين كشيد و شليك كرد. عراقي‌ها كه بالا و پايين مي‌پريدند، در سياهي گم شدند. از همان خاكريز كشيد بالا و ديد بچه‌هاي گردان بلال دارند به بچه‌هاي گردان كربلا نزديك مي‌شوند بلكه دست پيروزي دهند. ناگهان تيربار خاموشي روشن شد و يك رگبار و ده شهيد. بالاي سر آن‌ها كه رسيد عبدالرحيم را ديد. عبدالرحيم جمالي، عبدالرحيم راهنمايي، عبدالرحيم دبيرستان. تكبيري گفت و تبسمي زد و تسليم كرد: يكي از بچه‌ها گفت. مي‌شنيد بچه‌ها مي‌گويند به عبدالحسين نگوييد جمالي شهيد شده. خسروپناه گريه نمي‌كرد ولي؛ هميشه بعد از عمليات برمي‌گشت. بي‌تاب درس و بحث حوزه بود هميشه. اما گويا نه اين بار. عراقي‌ها يك هفته بعد با تانك و هلي‌كوپتر آمدند. گلوله تانكي، خاكِ يك قدمي عبدالحسين را به هوا پاشيد و روحش را به آسمان برد. معلق ماند. احساس كرد مختار است بماند يا برود. لابد از آن بالا مي‌توانست تمام زندگي‌اش را ببيند:
 
در كوچه بن‌بستي نزديك زيارتگاهِ «پيرنظر» توي خانه‌اي صدمتري به دنيا آمد. بوي بهمن‌ماه 1345 و آش ماه روزه 27 رمضان‌المبارك اولين چيزهايي بود كه در مشامش پیچيد. پدرش، «عبدالمحمد» نام پدربزرگ را ميان دو نوزادِ پسر تقسيم كرد. عبد به عبدالحسين رسيد. پدر قنادي كوچكي در بازار كهنه دزفول داشت؛ ولي شناسنامه او را از تهران گرفت، به هواي اينكه در آينده پيشرفت کند پسرش و البته بي‌اثر نبود. او مرد خانواده‌دوستي بود. سالي يك بار همه را سفر مي‌برد؛ لااقل وقتي براي تهيه مايحتاج به تهران مي‌رفت. اجازه نمي‌داد در كوچه با بچه‌ها بازي كنند و در مهماني‌هاي خانوادگي سروصدا به راه بيندازند. به جايش هيچ‌گاه از قيل‌وقال آن‌ها شكايت نكرد؛ حتي به خاطر شيشه‌هايي كه هر روز مي‌شكست. بچه‌ها از جعبه‌هايي پر از كتاب استقبال مي‌كردند. آثار «مصطفي زماني» و نوشته‌هاي ساده‌اي از ميراث ادبیات فارسي، تنها چيزهايي بود كه هنوز آن بالا به خاطر مي‌آورد. 
 
آن‌ها خانواده متمولي نبودند، اما زندگي را بهتر از مردم متوسط شهر مي‌گذراندند. بااين‌حال، پدر نمي‌خواست بچه‌هاي بي‌مسئوليتي داشته باشد؛ خودش مي‌گفت و عملاً از آن‌ها مي‌خواست در كارهاي قنادي كمك كنند. حتي روزه تابستانيِ شانزده‌ساعته باعث نشد دست از درست كردن زولبيا و باميه بردارند و جعبه شيريني نسازند. عبدالحسين از آن بالا چهار برادر و چهار خواهرش را مي‌ديد كه چطور كنار هم كار مي‌كنند. يك معلم قرآن هم بود كه در خانه به آن‌ها درس مي‌داد.
 
پنج‌سالگي سن ثبت‌نام در دبستان ملي بود. حالا در خانه‌اي سيصد و پنجاه متري زندگي مي‌كردند و قنادي بزرگ‌تري در ميدان شهر گرفته بودند. نزديك خانه مسجدي بود با امامت علامه مخبر دزفولي، گرم. او را حاج‌ملاعباس صدا مي‌زدند. پيرمردي كه شعر مي‌خواند به فارسی و عربی هم. وقتي از جلوی خانه آقاي خسروپناه مي‌گذشت، هر بار بچه‌ها را با خود به نماز جماعت مي‌برد. اين‌ها گذشت تا كار انقلاب بالا گرفت.
 
عبدالحسين دوازده سال داشت. سال دوم راهنمايي بود كه انقلاب پيروز شد. آن‌ها با همه كودكي شمه‌اي از انقلاب مي‌فهميدند. حتي قبلاً شايد كمي از روي شيطنت وقتي در مدرسه پاكت شيرِ خرابي پيدا مي‌شد به حياط مي‌ريختند و شعار مي‌دادند: «شير خر دادند تا مسمومم كنند» و مدير مدرسه را كلافه مي‌كردند از بس با لوله خودكار، گلوله کاغذ های خیس خورده به عكس شاه مي‌چسباندند.
 
پدر عبدالحسين انقلابي بود. از تهران رساله و عكس امام را زير تنقلات پنهان مي‌كرد تا مخفيانه در شهر پخش كنند. شب‌ها تاير آتش مي‌زدند و آن‌قدر به تركاندن كوكتل‌مولوتف بر سر تانك‌هاي پراكنده در شهر ادامه دادند تا چهارشنبه سياه رسيد. تانك‌هاي ارتش به شهر حمله كردند. ماشين‌ها را تخريب‌ مي‌كردند و مغازه‌ها را به آتش مي‌كشيدند و مردم را با تير مستقيم مي‌زدند. هر كس نتوانسته بود به خانه‌اي فرار كند در جوي آب پناه مي‌گرفت و خلاصه قيامتي شده بود براي خودش. اين كار خشم قيام را خروشاند.
 
شاه كه رفت، عبدالحسين بسيجي شد. گردوغبار جنوب طعم جنگ مي‌داد؛ ولي بني‌صدر كه به آنجا مي‌آمد بيشتر از اختلاف‌ها مي‌گفت  و همين مردم را دلخور مي‌كرد. جنگ كه آمد، دربِ دبيرستان را بست. اين همان فرصتي بود كه وي كتاب‌هاي در دسترس مطهري را بخواند و خلاصه كند. حتي روش رئاليسم را، به‌رغم آنكه نمي‌توانست بفهمد، تا آخر مرور كرد. اين كار سؤالاتي برايش پيش آورد كه معلم‌ها را سؤال‌پيچ مي‌كرد یا او را به بحث درباره سوسياليسم مي‌كشاند. اين روحيه هرگز خسروپناه را ول نكرد. خلاصه اينكه در خواب ديد صداي اميرالمؤمنين(ع) او را به حوزه علميه فرامي‌خواند. بعدها دوباره خواب ديد مرحوم مطهري از وي مي‌خواهد طلبه شود. سؤال كرد پيش چه كسي؟ و مرحوم درمي‌آيد نزد خودم و بلافاصله جامع‌المقدمات را مي‌گشايد و «شرح امثله» را آغاز مي‌كند. تصادفاً آيت‌الله طالقاني از همان دور و اطراف رد مي‌شود. جناب مطهري از ايشان مي‌خواهد كه نيز درسي به استاد ما بدهد. اينجا بود كه به خسروپناه گفتم: «پس اين رگ روشنفكري را شما از مرحوم طالقاني داريد؟» خنديد. پرسيدم: «همين خواب‌ها بود كه باعث شد بازگرديد و ادامه حيات دهيد؟» تأملي كرد و گفت نمي‌داند. وقتي روح به كالبد برگشت، چشم‌هاي خسروپناه جايي را نمي‌ديد. تا وقتی وي را به بيمارستان تخصصيِ چشم در اراك بردند مدام به امام زمان(عج) متوسل شد كه: «آقا، آخر آخوند كور به چه كار شما مي‌آيد؟» پزشكان از بازگشت بينايي نااميد شدند و اميد استاد يكسر متوجه آقا شد تا آرام‌آرام شفا يافت. بعد يك راست به دزفول رفت و دوستانش را ديد كه فكر مي‌كردند شهيد شده و عزاداري هم كرده بودند. در ميان تعجب دوستان بر سر مزار عبدالرحيم رفتند. آنجا بود كه از هوش رفت. «گريه نكرديد آقاي خسروپناه؟» :من پرسيدم. گريه كرد خسروپناه. ضبط را خاموش كردم.
 
از باب تغيير حال‌وهوا گفتم: «به شما نمي‌آيد با آن همه تأكيد بر عقلانيت و دلشوره استدلال به خواب‌هايتان التفات داشته باشيد.» جواب داد که رؤياها صادق و كاذب دارند و استاد ما، حسن‌زاده، مي‌تواند در هنگام خواب صدق و كذب آن را دريابد. و ادامه داد: «من هرچند پيش آمده پاسخ سؤالات علمي را در خواب مي‌بينم، ولي بعد از بيداري در پشتوانه علمي آن‌ها تتبع مي‌كنم و حتي مثلاً براي رفتن به حوزه به خواب اكتفا نكردم و دو سال فكر كردم.»
 
در واقع ارديبهشت 1362 بود كه «جريان‌شناس» ما عزم را براي حوزه جزم كرد. تابستان به اصفهان رفت، بلكه در حوزه چهارباغ حجره بگيرد؛ نشد. تصادفي وقت خريدِ جلد سوم عربي آسان غريبه‌اي او را به «طزرجان»، منطقه‌اي خوش‌آب‌وهوا نزديك يزد، راهنمايي كرد. جايي كه بخش عمده جامع‌المقدمات را خواند. از مهرماه در حوزه آيت‌الله معزي حجره گرفت و بعد از نماز صبح و پس از ساعت دبيرستان کلاس دید. تا زماني كه آيت‌الله قاضي، حوزه‌اي به نام خويش داير كرد. او حافظ قرآن و نهج‌البلاغه و مورد وثوق امام(ره) بود. بحث ادبيات عرب را به عنوان تنها شاگرد پيش وي تمام كرد. همين‌طور شرايع‌الحكام را كه قاضي بر شرح لمعه ترجيح مي‌داد و مشهور است تسلط عجيبي بر آن داشته؛ طوري كه مي‌گويند آيت‌الله مهدوي كني نيز شرايع را پيش قاضي خوانده بود. 
 
قاضي به معزي گفت و معزي به خسروپناه اشاره كرد تا حوزه ايشان را فعال كند. او هم شاگردان دبيرستان را به درس و بحث حوزه تشويق كرد و حدود چهل شاگرد را جذب نمود كه خود نيز به آن‌ها درس مي‌داد. مي‌دانيد كه در حوزه طلاب در كنار تحصيل، تدريس مي‌كنند. خسروپناه مدام به قم مي‌رفت و امتحان مي‌داد تا به صورت رسمي‌تري مدارك تحصيلي داشته باشد. اما پدرش همچنان با لباس پوشيدن استاد امروز ما مخالف بود. فكر مي‌كرد، آخوند، همين كسي ست كه در خانه‌هاي مردم منبر مي‌رود و روضه مي‌خواند. اوايل چيزي نمي‌گفت. لابد حساب مي‌كرد پسرش با وجود حوزه كمتر به جبهه مي‌رود. اوضاع كمي سخت شده بود. طوری که مي‌گويند خسروپناه را هميشه با لباس نظامي مي‌ديدند. پدرش از سر مخالفت مقرري نمي‌داد و آيت‌الله قاضي هر چند به شاگردش علاقه داشت و چند بار به او گفته بود: «انت مجتهد» و به رويش آورده بود كه وي را ذخيره آخرت خويش مي‌داند، فكر مي‌كرد خسروپناه وضع خوبي دارد. ازاين‌رو، شهريه‌اي پرداخت نمي‌كرد.
 
ولي عاقبت مقاومت خسروپناه جواب داد. او دروس سطح را (در آن زمان نه‌ساله بود و امروزه ده سال طول مي‌كشد) ظرف شش سال به پايان برد. تابستان‌ها و حتي روزهاي عزاداري هم درس مي‌خواند. مردم نيز هرازچندي قصه سخنوري و علم و فضل عبدالحسين را براي پدر مي‌گفتند. تا اينكه پدر، فرزند را به قنادي خواند. پانصد هزار تومان را از كنار برداشت و روبه‌روي فرزند گذاشت و دو شرط زمينه كرد. اول اينكه استاد ما پستي نگيرد و الا به هدايت مردم و كسب علم برنخيزد. دوم اينكه تا مجتهد نشود همسري اختيار نكند.
 
خسروپناه پذيرفت و در قم خانه‌اي با پانصد و پنجاه هزار تومان خريد كه تا دو سال بيت‌الطلاب بود. خودش هم حجره‌اي در معصومیه گرفت و كمر به تحصيل بست. دو سال را با رساله‌ها و مباحثه سر كرد. تا اینکه هم‌حجره‌اي‌اش مزدوج شد. بيست و چهار ساله بود كه هم‌حجره‌اي ندا داد: «بايد ازدواج كني مثلا با همین خواهر خانم من دختر امام جمعه اراک». «پس چشم شما دو بار در اراک روشن شد»:من گفتم. خندید.
 
از فيضيه با مادرش تماس گرفت. مادر هم گوشي را به پدر داد كه پرسيد: «مگر مجتهد شده‌اي؟» درآمد: «نه ولي قريب به اجتهاديم.» خانواده از دزفول و عبدالحسين از قم راهي اراك شدند... مراسم عروسي در دزفول برگزار شد. همه فاميل بوق و چراغ مي‌زدند كه بايد در شهر بچرخيم و از پل رودخانه به رسم محلي عبور كنيم. خسروپناه سوار ماشين دايي‌اش شد و همه را قال گذاشت تا به اتفاق بانو به زيارت «سبزقبا» بروند. وقتي برگشتند، همه را جا گذاشته بودند. خسروپناه هنوز هم شوخ است. راست مي‌گويم. به ظاهر آرام و علمي‌اش نگاه نكنيد. شاگردانش همه شهادت مي‌دهند؛ من هم.
 
استادان زيادي را ديد. خارج فقه را در دوازده سال نزد آيات عظام مكارم و سبحاني و فاضل لنكراني و وحيد خراساني درس گرفت. الهيات شفا را با آيت‌الله مصباح يزدي گذراند. و اسفار را با آيات حسن‌زاده آملي و جوادي آملي طي كرد. در اين مرحله، اتفاق مهمي افتاد.
 
جوادي آملي درس خارج اسفار را به صورت عمومي برگزار كرد. جواب نمي‌داد چون بسياري از طلبه‌هاي تازه‌كار، پيشرفت را كند مي‌كردند. اينجا بود كه اين محفل به گعده‌اي خصوصي با سيزده عضو بدل شد. بعضي از آن افراد را شما مي‌شناسيد. فياضي و پارسانيا و پسر آيت‌الله از همان دسته هستند. اين درس‌ها تا سه سال، يعني تا سال 1385، طول كشيد.
 
به‌هرحال، خسروپناه به مطالعه در عرفان نيز علاقه داشت. نوارهاي درس‌هاي «تمهيدالقواعد» را گوش كرد و در خدمت استاد حسن‌زاده رفعِ اشكال نمود، چون وقتي رسيده بود كه فصل درس كتاب گذشته بود، ولي توانست مصباح‌الانس را پيش ايشان تمام كند. فصوص‌الحكم را با شيوه نوار و اشكال پيش جوادي آملي پشت سر گذاشت. اما هنوز خسروپناه فقط عكس پنج استاد را دارد. جز عكس امام و آقا و چند شهيد، عكس مرحوم مطهري، علامه طباطبايي و سه استاد «قاضي، مدرسيان و تبري‌نژاد»، هر سه در يك عكس، عكس ديگري نيست. او در زيرزمين خانه‌اش كتابخانه مفصلي دارد و همان‌ جا صبح، پس از نماز، فلسفه درس مي‌‌دهد. پارچه‌هاي سياهي كه از ديوار آويزان بود برايم سؤال شد. همسر ايشان گفتند: «در اينجا عزاداري مي‌كنند؛ يعني در ايام خاصي تبديل به حسينيه مي‌شود.» همسر آقاي خسروپناه خود تدريس مي‌كنند. خسروپناه مي‌گويد: «اگر منزل نباشد، بسياري از كارهاي من انجام نمي‌شود.» از همسرشان پرسيدم: «زندگي با كسي كه خود را وقف تحصيل و تدريس كرده‌ دشوار نيست؟» ايشان زبان به شكايت نگشودند و فقط گفتند: «آقا راهنماي پايان‌نامه سطح سه من بودند.» خسروپناه دقيق است و در طول هفته معمولاً بين ساعت 23 یا 23:30  به خانه مي‌آيد. گاهي باهم بر سر مسائل فقهي و تفسيري و حديثي بحث مي‌كنند. پرسيدم: «هيچ شنيده‌ايد كه آقا در خانه از سياست بگويند؟» گفتند: «به‌ندرت. ايشان در خانه مقيد به رسيدگي به مسائل منزل هستند.» بيرون كه زدم از راننده آقاي خسروپناه پرسيدم چيز جالبي براي گفتن دارد؟ و توضيح دادم در حال نوشتن داستان كوتاهي از زندگي ايشان هستم. گفت: «نه. وقتي سوار ماشين مي‌شوند، قرآن مي‌خوانند و بعد مطالعه مي‌كنند.» سپس طوري كه انگار چيزي به خاطر آورده باشد ادامه داد: «رمضان گذشته باهم بوديم. مدام درس و سخنراني و سفر داشتند و من نديدم بيش از سه ساعت در شبانه‌روز بخوابد.»
 
آنچه هنوز براي من جذاب بود كارهاي روشنفكرانه خسروپناه است. او در كارنامه‌اش كتاب‌هايي مثل قلمرو دين و اخلاق در قرآن دارد كه نوشتنش از هر آخوندي انتظار مي‌رود. ولي جامعه مدني و حاكميت مدني، گفتمان مصلحت و مخصوصاً جريان‌هاي فكري ايران معاصر چيزهاي ديگري هستند. اين آخري دعواهاي زيادي به راه انداخت و جالب است بدانيد اين اواخر گاه با ايميل و تلفن وي را تهديد مي‌كنند. درباره جريان‌هاي صوفيانه نيز گفته و نوشته است آخر.
 
اين ماجراي روشنفكري دامن درازي دارد. از خواب طالقاني و در بيداري شریعتی خواندن بگيريد تا دنبال كردن مقاله‌هاي سروش در مجله كيهان فرهنگي آن زمان، تحت عنوان «بسط و قبض تئوريك». وقتي كتابي به نام قبض وبسط تئوريك شريعت بيرون آمد، نقدهاي خسروپناه هم شروع شد. او از ابتدا به هرچه «نسبيت» است مشكوك بود. سال 1368 مؤسسه امام رضا(ع) در قم جلسات سخنراني و درس و مباحثه با سروش مي‌گذاشت. كساني مانند سيدجواد طباطبايي و ملكيان هم به آنجا می‎رفتند. مي‌گويند مخاطبان اين جلسات بيشتر طرف‌داران منتظري و به‌اصطلاح دگرانديشان بودند. در آنجا یکسال و نیم، قبض و بسط به بحث گذاشته شد. شرح مثنوي و علم و دين هم بودند. انتظارات بشر از دين نيز. اين دو بحث اخير خسروپناه را برانگيخت كه كتاب انتظار بشر از دين را به سال 1380 روي ميز بگذارد و دو كتاب تحت عنوان‌هاي علم و دين  و علم ديني در راه هستند. 
 
خسروپناه پركار است و سن‌وسالي دارد براي خودش. يك بار «جان هيك» را آورده بودند ايران تا نظريه پلوراليسم ديني‌اش را به زبان خود بگويد. چون سروش با تكرار حرف‌هاي او بدون استناد به همو، حوصله همه را سر برده بود. يكي از كساني كه هيك را نقد كرد خسروپناه بود. هيك گفت: «تعجب مي‌كنم كه چقدر دانشجويان ايران دقيق و پرمطالعه هستند.» او را كنار كشيدند و گفتند: «ايشان استاد ماست و فقط اشكالش اين است كه چهره‌اي جوان دارد.»