هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

 

يكشنبه 16 مرداد 1390 ساعت 10:35
يكشنبه 16 مرداد 1390 15:05 ساعت
2011-8-7 10:35:45
شناسه خبر : 81713
تنوع لحن و لهجه در جانستان تنها صرف تناسب با فضا نیست؛ بلکه این، دستگیر نویسنده می‏شود تا از دام توریست‏نگاری برهد. هر گاه فردی از کشوری توسعه‏یافته‏تر به سرزمینی کمتر توسعه‏یافته رود یا بنگرد، دامِ نگاهِ توریستی یا شرق‏شناسانه، چنان‏ اجلی معلق بر فراز است. زبان این گونه‏ی پریاب از توریست و شرق‏شناس، زبان همزبانی نیست، بلکه طنین پررویی و پرمدعایی دارد.
گروه فرهنگی -  علیرضا سمیعی: جانستان کابلستان. خوب این شد یک چیزی. می‏توانی در باب‏اش بنویسی. کتابی درباره آنچه نزدیک است و دیده نمی‏شود. درباره سرزمین خسته خسته از جفا و دردمند بی دوا. درباره سرزمین من.
 
می‏گویند امیرخانی همان بهتر که اکتفا کند به نوشتن داستان کوتاه. می‏گویند دوست دارد پا جا پای جلال بگذارد. و این حرف‏ها را دوستانی می‏گویند که داستان‏خوانند و امیرخانی را محض کاروبار سیاسی، محبوب یا منفور نمی‏دانند. بلکه همین طوری روزی روزگاری «من او» را خوانده‏اند و ازآن پس پی‏گیر نوشته‏هایش شده‏اند. 
 
اگر قرار باشد گله گذاری کنم، بهانه از نثرش می‏گیرم که فکر می‏کنم  گاه «در» نیامده است. به گمانم جانستان باز بهتر از بیوتن بود. جانستان، از نثری یکدست برخوردار نیست. و نمی‏خواهد باشد. وقتی به تاریخ می‏رود لحنی آرکائیک دارد و زمانی که ماجراها را تعریف می‏کند لهجه افغانی می‏گیرد و هنگام  که از حال و روز خود می‏نویسد، برمی‏گردد به همان زبان آشنای خودش. لهجه افغانی رفته رفته در کتاب پر رنگ می‏شود. یعنی در حالی که در صفحات اول هنگام کاربرد کلمات نامانوس از عبارت «ضبط می‏کنم» استفاده می‏کند در ادامه  دسته‏دسته افغانی‏یات روی داریه می‏ریزد. 
 
چندی‏ست در نقدهای رمان دعوایی هست بر سر اینکه آیا نویسنده باید متناسب با فضا یا پرسوناژ، جا به جا زبان خاصی را به کار گیرد(مثلا هنگام وصف گذشته‏ از زبان آرکائیک سود برد و برای شخصی روستایی از زبانی دهاتی بهره گیرد) یا نه رمان می‏تواند زبان ویژه خود را داشته باشد بی‏که مراعات فضا یا لحن و زبان و لهجه پرسوناژها را کند.
 
اما تنوع لحن و لهجه در جانستان تنها صرف تناسب با فضا نیست؛ بلکه دستگیر نویسنده می‏شود تا از دام توریست‏نگاری برهد. هر گاه فردی از کشوری توسعه‏یافته‏تر به سرزمینی کمتر توسعه‏یافته رود یا بنگرد، دامِ نگاهِ توریستی یا شرق‏شناسانه، چنان‏ اجلی معلق بر فراز است. زبان این گونه‏ی پریاب از توریست و شرق‏شناس، زبان همزبانی نیست، بلکه طنین پررویی و پرمدعایی دارد. نویسنده نیز می‏داند و قدم به قدم در مسیر یگانه شدن با زبان حوزه سیاحت‏اش پیش می‏رود. اتفاقا هر چند گاه گداری زبان‏اش در نمی‏آید ولی هر جا دو لحنی می‏شود شیرین می‏کارد، با اینکه می‏توانست چیز گل درشتی از آب در بیاید.
 
تنوع لحن و لهجه سود دیگری نیز علیحده نسیب امیرخانی کرده است. لحن‏ها باعث می‏شود سفرنامه نقل حال مسافر هم باشد. هر چند این کار می‏توانست با مهارت بیشتری انجام شود. فی‏المثل وقتی شرح دعوا مرافه(ص256 -256) با یک جوان افغانی را می‏داد می‏توانست از جمله‏های کوتاهی استفاده کند که از کلماتی با هجاهای کوتاه متشکل شده‏ بودند؛ باشد که تب و تاب درگیری را نشان دهد. 
 
علی ایحال لحن و لهجه‏ها و ذوب شدن در زبان مقصد باعث شده جانستان از سفر‏نامه‏های مالوف دور شود. سفرنامه‏ها انواعی دارند که در آن بحث نمی‏کنیم. ولی می‏توانیم سه نمونه را پیش رو گذاریم تا در یک ارزیابی شتابزده اندکی روشنا بخشد. «سفر نامه» اثر ناصر خسرو، «امپراطوری نشانه‏ها» کتاب رولان بارت و «آمریکا» کاری از ژان بودریار. جانستان با این سه کار متفاوت است؛ حالا بگویید از آنها کمتر است. فرقی نمی‏کند. اولی را یک حکیم،  دومی را یک نشانه شناس و سومی را یک فیلسوف-جامعه شناس نوشته است. امیرخانی یک نویسنده است و من در اینجا به نیت مقایسه و مسابقه آنها را در نظر نیاوردم. فقط می‏خواهم توجه داشته باشم که نویسنده این کارها را خوانده و از ظرفیت هر کدام به قدر طاقت‏اش لابد، استفاده کرده است.
 
نویسنده ما خیلی الله بختکی پا به راه افغانستان می‏شود، ناصر قبادیانی اما عزم توبه داشت. ولی این مانع نمی‏شود که امیرخانی زائر زار و نزار مزار شریف نشود و سر و کله‏اش را  در سماع  مجلسی از هوحق کشیدن مجذوبین نچرخاند. تازه شیعه بازی‏اش هم گل می‏کند؛ البته زیر سایه‏ی نهضت تقریب مذاهب که انصافا این ایام حرف و حدیث دل خیلی‏هاست. ناصر خسرو قصد سیاحت نداشته و اصلا در گذشته معنای سفر مقید به گفتمان توریستی نبود و این چیزها از اختراعات جدید است. با این حال او تجارت نمی‏کند، پس مسیر زیارت را می‏پیماید. الغرض، آن چنانکه افتاده است و دانید، در کنار وصف اینجا و آن‏جا، وصف این حال و آن حال خود را می‏گنجاند. نویسنده ما نیز علیرغم قدری قلندریات به روز شده مثل شرح بد مزاجی و اعتراف به بی‏حالی در زیارتگاه و ... ذیل وصف، شرح  مکان‏های مقدسه را می‏آورد. بگذریم که از اول آدمی باید مرضی داشته باشد که به جای دبی سر از افغانستان در بیاورد. شاید هم برعکس، آدم باید مرضی داشته باشد که با کلی لاف و گزاف ناسیونالیستی و خزعبلات نژادپرستانه‏ی ضد عرب، یک کاره و ذوق زده برود دبی؛ خبر مرگش! اصلا بگذارید حرف آخر را بگویم. به قول مولوی هر کسی را خیال چیزی می‏برد. یکی را خیال باغ و یکی را خیال دکان. نویسنده چیزی را به دید می‏آورد که درونش بدان مایه‎ور است. 
 
زمانی رولان بارت، به ژاپن می‏رود و امپراطوی نشانه‏ها را همچون سفرنامه‏ای نشانه شناسانه درباره آن می‏نویسد. همیشه هر سفرنامه‏ای چیزی از نشانه‏شناسی داشته، ولی این یکی نوبرانه است؛ این نشانه‏ها هستند که بارت را به این ور و آن ور می‏کشند و اسباب نوشتن می‏شوند. نه اینکه به این سو و آن سو برود و در نتیجه ببیند و در میان دیده‏ها نشانه‏هایی بیابد. در واقع، سفرنامه‏ی نشانه شناسانه بر عکس است. بارت، زندگی ژاپنی را بر مبنای فرهنگی خاص می‏دانست که آن هم به نوبه خود بنا شده بر روی زبانی ویژه است. این کند و کاو نشانه‎یابانه در جانستان نیز دیده می‏شود. دیده‏ها و شنیده‏ها همه معنایی دارند که مستقیم و غیر مستقیم بیان می‏شود. گل دسته‏ها، سیم خاردار پادگان آمریکایی‏ها، وضع بازار،... و سرانجام نشانه‏ای که به قول نویسنده روح شهر را آشکار می‏کند: عکسی از جهان پهلوان تختی.
 
اگر بارت در امپراطوری نشانه‏ها دنبال نشانی از تمدنی دیگرگونه(نسبت به تمدن غرب) بود، بودریار، در آمریکا  یوتوپیایی را دید که هم ناکجا آباد و هم وجه آتی و بالغ اروپاست. او سعی می‏کرد آمریکا را معنا کند و هوا ورش داشته بود که به این ترتیب می‏تواند دنیای جدید را معنا کند. او حاد-واقعیت را سرتاپا مجسم در آمریکا می‏دید. حالا در این ینگه دنیا امیر خانی جایی را می‏بیند که شاید بتواند «ما» را معنا کند. چیزی که گویا قوام تمدن ماست و زندگی عسرت زده‏ی جدید، آن را پوشانده است.
 
لذا نه در جغرافیایی خاص بلکه بیشتر به اعماق فرهنگ‏اش می‏رود. از سیاست که در کشورش قیل و قال کرده، میان او و برادران‏اش مرز کشیده و هم‏اکنون با هزار حیله که در آستین دارد گرم سرکوب فرهنگی‏ست، می‏گذرد تا جوهر خویش را تماشا کند. در کشوری که خاکبادش هنوز پاسداری‏ست در برابر هجمه چپاگر تجدد. وآنچه همچون معنای زندگی ما می‏بیند جوانمردیست؛ «جوانمرد مردمی هستند مردم این دیار». طرفه آنکه سفرنامه‏ای که از تهران شروع شده‏ است در مشهد، شهر پیر و مراد جوانمردان پایان می‏یابد. فتامل.