هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
دوشنبه، 2 ارديبهشت 1398
ساعت 18:01
به روز شده در :

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‎های اجتماعی دنبال کنید

 

يكشنبه 1 دى 1387 ساعت 11:53 2008-12-21 11:53:48
شناسه خبر : 6685

ريحانه ذوالفقاري

این یادداشت نقدی است نکته وار بر کتاب بیوتن، اگر خواننده کتاب های رضا امیرخانی بوده اید، می دانید که "بیوتن" آخرین کتاب این نویسنده است. طبق سیری منطقی انتظار می رود، کتاب "من او" قوی تر از کتاب "ارمیا" باشد که همین گونه هست و در ادامه بیوتن قوی تر از هر دوی این ها، ولی متأسفانه اینگونه نیست. کتاب "من او" کتابی قابل قبول است که حوادثش بر مبنای منطق خاصی صورت می پذیرد و شخصیت های کتاب، با توجه به انتظاری که از آنان می رود و جایگاهی که در جامعه داستانی کتاب دارند، رفتار می کنند. شاید رفتارها منطقی نباشد ولی این مسئله از خیالی بودن شخصیت ها ناشی می شود و این خود، نوعی منطق تلقی می شود. ولی در کتاب بی وتن، علی رغم طرح بسیار پسندیده آن که بر نکوهش سرمایه داری و پول پرستی در فرهنگ غرب و حیوانیتی است که از آن منتج می شود، تناقضاتی وجود دارد که با منطق کلی کتاب هماهنگ نیست. تناقضاتی که شاید از جانب نویسندگان دیگر قابل چشم پوشی باشد ولی از جانب نویسنده متعهدی که نسلی چشم امید به او دارند، بخشودنی نیست. اگر در ادامه این مقال به سخت گیری هایی رسیدید که به نظرتان مو از ماست بیرون کشیدن بوده است، بگذارید به پای این باورِ ما که می دانیم رضا امیرخانی هنر برای هنر را نمی پسندد و صرف روایت داستان برایش کافی نیست. پیامی دارد و قالب داستان را برگزیده است و این انتقادات تنها برای تذکر و بهتر بودن کارهای بعدی است.

عمده تناقض کتاب، شخصیت ارمیا است که بر 2 بخش است. یکی تفاوتی که این شخصیت با ارمیای کتاب قبلی امیرخانی دارد (با توجه به این مسئله که ارمیای بی وتن همان ارمیای ارمیا است) و دیگری تفاوتی که با خودش در سیر داستانی همین کتاب دارد.

ارمیای ارمیا، به گفته نویسنده انسانی معمولی است، نویسنده عنوان می کند: "بین آدم های دور و برم ارمیا را انتخاب کرده ام چرا که معمولی بود". ارمیای ِ ارمیا، بسیجی ای است که از خانواده ای مرفه به جبهه می رود و بعد از شهید شدن نزدیک ترین دوستش و پایان جنگ، چهره شهر را برنمی تابد و گوشه نشین طبیعت می شود و در انتها نیز در مراسم ارتحال امام بزرگوار شهید می شود. این شخصیت برای کسی که خواننده کتاب است، شخصیتی معمولی نیست چراکه تفاوت فرهنگ خانواده ارمیا و جبهه، خود نشان خاص بودن شخصیت است و این مسئله که ارمیا در کتاب ارمیا بر ارزش هایش پای بند و بر ارزش گذاشتن به آن ها مصر است، ذهن نویسنده را به سمتی می برد که با یک انسان معمولی که درگیر زمان خودش است، طرف نیست. ولی ارمیای بی وتن که قرار است همان ارمیایِ ارمیا باشد، شخصیتی است که شباهتش با ارمیای ارمیا تنها در نام و خاطراتی مشترک است. حتی نویسنده برخی خاطرات ارمیا را نیز تغییر داده است، مانند تغییر نزدیک ترین دوستش، که بعد به آن اشاره خواهد شد.

اعم مشکل ما با کتاب بیوتن، معمولی بودن یا نبودن ارمیا است، شناسنامه و سوابق ارمیا معمولی نیست اما رفتارش معمولی است، نویسنده هم اصرار دارد که آدمی معمولی است و ما می گوییم نیست. می بینید در چه برزخی گرفتار شده اییم! آدم معمولی همین کار ها را می کند که ارمیا انجام می دهد، همین گونه سرگردان می شود، بی جواب می ماند، ولی ارمیا که آدمی معمولی نیست. نباید سرگردان بماند و منفعل باشد.

ارمیای ارمیا، تاکسی را به خاطر شنیدن آهنگی ترک می کند ولی در بیوتن، در کنسرت مدونا شرکت می کند و می ماند که حرمت صدای مدونا بیشتر است یا تصویرش؟ و تنها چشمانش را می بندد. خواننده از ارمیا انتظاری بیش از بستن چشم دارد و به او نهیب می زند که کنسرت را ترک کند ولی نویسنده همچنان مصر است که ارمیا آدمی معمولی است و خواننده تأسف می خورد چراکه ارمیا را یک بسیجی می داند، آن هم بسیجی دوران جنگ! و بسیجی دوران جنگ، یک بسیجی معمولی نیست. ارمیا در بی وتن به دیسکو ریسکو می رود که به قول نویسنده، غیر اخلاقی ترین دیسکوی امریکا است، برای اقامه نماز، حتی از آن مکان بیرون نمی آید، در حالی که منعی برای خروج وجود ندارد، نمازش را همان جا می خواند و طعنه سهراب حواله اش می شود که رقص سوزی، صورت مثالی نماز توست. این جمله بسیار عجیب است. جمله ای که گوینده اش یک شهید است و باید جملات بی عیب و نقص کتاب همین ها باشد ولی این گونه نیست چراکه آیا جز این است که نماز تکلیف است و ادای آن در هر حالی واجب؟ پس صورت مثالی یک تکلیف نمی تواند عملی حرام باشد. آیا رقص بر سوزی واجب است؟

ارمیای ارمیا، زیر شورت ورزشی شلوار می پوشد و جز لباس خاکی اش، لباس دیگری به تن نمی کند، یعنی حتی برای لباس پوشیدن هم حدودی دارد، حتی بیش از یک آدم معمولی! ولی ارمیای بیوتن، حتی برای ازداوجش هم حدودی قائل نیست چراکه او بعد از دیدن رابطه خشی و آرمیتا و متوجه شدن رفتار های اصلی آرمیتا باز هم با او ازدواج می کند، نویسده با عبارت "مثل خوابگرد ها" مراسم ازدواج را توجیه می کند ولی خواننده را توجیه نمی کند، خواننده می داند که خوابگرد ها این گونه رفتار می کند ولی این که ارمیا مثل خوابگردها بشود، برای او عجیب است.

ارمیا حتی با خودش هم تناقض دارد، می گوید که از وقتی شعار "ایران برای تمام ایرانیان" در ایران فراگیر شد، دانستم که دیگر جای من آن جا نیست ولی تمام مدت اقامتش در امریکا را پیش کسانی می گذراند که در شعار مذکور ایرانی خوانده شده اند. ارمیا برای آرمیتا درد دل می کند که به دیسکو می رود، چون دلش برای فارسی حرف زدن تنگ می شود. یعنی او کاری را انجام می دهد که از آن فرار کرده است، نویسنده حتی تلاشی برای هجرت او در این سرزمین واسعه نمی کند.

تناقض دیگری که در کتاب مطرح است، همراهِ ارمیا است، در کتاب ارمیا، مصطفی همراه اوست ولی نه بدین گونه که در بی وتن سهراب همراهش است. در ارمیا، با یاد مصطفی مشغول است و یاد مصطفی راهنمای زندگیش می شود که کاری نکند تا شرمنده بماند و خلاف اعتقاداتش باشد، گویی هماره در حال پاسخگویی به مصطفی است. در بی وتن، با سهراب ارتباط کلامی دارد وعجیب است که این ارتباط، در برخی مواقع راه را بر او هموار می کند، مثلاً در جایی که ارمیا در ذهنش بر آرمیتا، وقتی او را در حال تعویض روغن ماشینش می بیند، خرده می گیرد و سهراب برایش مثال خواهری را می زند که در جنگ بعد از برادرش پشت دوشکا می نشیند. سهراب تنها شباهت عمل را کافی می داند و ارمیا را راضی می کند. با روایتی که داستان دارد، شک می کنیم که نکند سهراب همان مصطفی است و ما نامش را از یاد برده ایم، هر دو آخرین شهید جنگند، بعد از شهادت هر دو، ارمیا چندین روز از سنگرش بیرون نمی آید، ولی با مراجعه به کتاب ارمیا می بینیم که مصطفی آن جا یک بسیجی ساده و سر به زیر است و سهراب اینجا به گفته نویسنده لاتی است که در جبهه هم تیپ بسیجی به خود نمی گیرد. این تغییر همراه ارمیا جای سؤال دارد، انگار برای امریکا رفتن مصطفی زیادی پاستوریزه است و این سفر مرد می خواهد!

مسئله دیگری که وجود دارد و جای سؤال می گذارد، فرجام شخصیت سوزی است. شخصیت سوزی در بین تمام کسانی که با ارمیا برخورد داشته است، بدترین است و در انتها معصوم ترین می شود و آن هم با دیدن نوری که از سر ارمیا به آسمان بلند است، یعنی با نوری که از سر ارمیا بلند است، به راه راست هدایت می شود، نه با رفتار ارمیا که اگر چنین بود برای نزدیک ترین کس، یعنی آرمیتا نیز جای تغییر کوچکی می ماند. حتی نویسنده جای هیچ دلخوشی به عاقبت آرمیتا را برای ما نمی گذارد، وقتی روایت داستان را به آن سمت می برد که آرمیتا، در دادگاه به بی گناه بودن ارمیا شک دارد. حتی قرار نیست به ارمیا افتخار کنیم که با رفتارش کسی را متنبه کرده است، از بس این آدم معمولی است!

مسئله دیگری که با بی انصافی تمام در کتاب بی وتن ذکر شده است، مسئله دولت است. در این کتاب 2 بار به دولت اشاره شده است؛ یکی با مطرح کردن مسئولی با نام آقای گاورمنت که مردی لا ابالی و چندش آور است. آقای گاورمنت حتی از سوزاندن جنازه شهدا در اسید دریغ نمی کند و این اتهام بزرگی است که یقیناً انجامش در توان و ظرفیت مسئولین هیچ دولتی نبوده است ودیگری از زبان حاج مهدی فرمانده دوران جنگ که دلیل آمدنش به امریکا را این گونه توضیح می دهد: "خمینی به ما یاد داد که وسط جنگ، هر روز بلند شویم و دست مان را بگیریم به زانوی خودمان و بگوییم یا علی... بگوییم یا خدا... بعد رسیدیم به جایی که صبح به صبح بایستی بگوییم یا دولت..." بعد می گوید: "توی امریکا صبح به صبح می گویند یا خودم! من فکر می کردم یا خودم بهتر باشد از یا دولت! یا خودم را یک جور هایی می شد، تبدیلش کرد به یا علی... اما یا دولت با هیچ سریشی نمی چسبد به یا علی..." با توجه به شعار ایران برای همه ایرانیان مشخص است که داستان در فضای سیاسی کشور مطرح می شود و فضایی خیالی برای این امر در نظر گرفته نشده است. در این فضای سیاسی، از فرماندهان که مدیریت بخشی خطیر از تاریخ کشور را بر عهده داشته اند، انتظار نمی رود اگر توانایی گفتن یا الله را ندارند، تلاشی هم برای گفتنش نکنند. گفتن یا خودم از زبان حاج مهدی جز استحاله شدن و همرنگ جماعت شدن معنای دیگری دارد.

در روایت داستان، ارمیا که معمولی است، حاج مهدی که استحاله شده است، سهراب که وصفش گذشت، روحانی مسجد شیعیان هم کم می آورد و برمی گردد، پس نماد منطق شیعی کدام شخصیت است؟ کتاب بی وتن، کتاب خوبی است، این کتاب عالی می شد، اگر این جای خالی را نداشت.

و در آخر ارمیا شهید می شود، شهادت یک آدم معمولی، در کشوری غیرمعمولی و تو آخر نمی فهمی که خود رضا امیرخانی نیز بین معمولی بودن و نبودن ارمیا، سرگردان مانده است یا نه؟ چرا که این چنین شهادتی نصیب انسانی معمولی نمی شود.

این کتاب، همانگونه که گذشت، طرح داستانی بسیار زیبا و پسندیده ای دارد که در نگاه کلی، بسیار به چشم می آید، توصیف عالی و دقیق فرهنگ پول پرستی و بازی های هنرمندانه زبانی و استفاده به جا و تأمل برانگیز از آیات قرآن. در ادبیات معاصر به ندرت کتابی داستانی را می توان نام برد که اینچنین قرآن در روحش دمیده باشد.

نکته زیبای دیگر، شخصیت پردازی قوی خشی به عنوان نماینده مذهب در غرب است، خشی کسی است که با سفسطه ارمیا را گیر می اندازد. خشی یک فیلسوف تربیت شده غربی است، یک حسابگر ِ صرف، یک عقل ِ صرف، عقلی غریزی که بدون متافیزیک دستورات دین را اجرا می کند، فیزیک کامل. به ظاهر ارمیا را خلع سلاح می کند ولی از آن جهت که تک بعدی است، خود اوست که خلع سلاح شده است. تک بعدی چون به بیش از خود آگاه نیست، خود را آگاه ترین می داند و سخن بسیار دارد ولی کسی که دارای ابعاد است، نمی داند که با کدامین مشترکات با او سخن بگوید و چنین می شود که ارمیا در مقابل بشر بی دفاع دنیای غرب، مات و مبهوت می ماند. ارمیا عبدالله است و بنده، احکام الهی را به صرف بندگی انجام می دهد، برای طریقه عملش دلیلی ندارد، برای عمل کردنش دلیل دارد. این مسئله می تواند هشداری باشد که زمانه، دیگر زمانه اثبات خدا نیست، در این دوران باید لزوم بندگی خدا را اثبات کرد!

نشان دادن تلاش واجتماع عرب ها برای اسلام امریکایی خیلی خوب درآمده است، مسئله ای که بسیار شاهدش هستیم، مسلمانان محترمی! که اسلام برایشان سودمند است و آنان برای اسلام هیچ سودی ندارند و تنها، آمار مسلمانان جهان را بالا برده اند. این مسلمانان غربی شده که در سراسر دنیا سکونت دارند، فرهنگ غربی را با اسلام اثبات می کنند و آن را تنها راه زندگی نیز می دانند. در این کتاب عنوان شده است که عرب ها برای آغار ماه مبارک رمضان، بالای بلند ترین برج چراغ سبز روشن می کنند، با خرج فراوان، ابن الشیخی را می فرستند، روی ماه اذان بگوید، مهمانی افطار بزرگی برپا می کنند و با این همه، مسلمان نیستند. رضا امیرخانی بسیار زیبا نشان داده است که می توان مسلمان بود و مسلمانی نکرد، می توان مسلمان بود تا آن جا که با منافع در تضاد نیست، می توان به راحتی "نؤمن ببعض و نکفر ببعض" بود. نویسنده هشدار می دهد که مسلمان غربی برای اسلام خطری بزرگ است و این هشدار بسیار به جا است در جهانی که دهکده ای بیش نیست و پایه های این دهکده بر فرهنگ غرب بنا شده است.

زبان طرح بی اخلاقی های موجود در جامعه امریکا نجیبانه است، نمی شود از امیرخانی انتظار داشت که این مسائل را نگوید، توسعه غربی بدون توسعه غرایز امکان پذیر نیست ولی طرز گفتنش مهم است که با کمی اغماض، اخلاقی بیان شده است. البته جز این از امیرخانی انتظار نمی رود ولی بدیهی بودن این مسئله دلیل بر عنوان نکردن آن نیست. با مشاهده کتاب های موجود، می بینیم که آزادی بیان به طور کامل بر جامعه ادبی ما حکم فرماست، جز وجدان اخلاقی مانعی برای عنوان نکردن مسائل غیراخلاقی وجود ندارد. تقدیر از این وجدان های نایاب، از وظایف ماست وبررسی نثر امیر خانی بعد از نوشتن چند کتاب، نشان دهنده شایستگی او برای این تقدیر است.

در آخر باید به این نکته اشاره کنیم که آیه بسیار کریمانه ای در قرآن مجید است، با این مضمون که: هر کس خوبی کند 10 برابر آن پاداش می گیرد و هر کس بدی کند، به مثل آن عقوبت می شود. باید باور داشته باشیم که تنها با این راهکار، ممکن است مانده حسابمان خوبی شود و رضا امیر خانی نیز جزء آن هر کس است که اگر خوبی کند، 10 برابر و اگر بدی کند، به مثل آن عقوبت می شود. تکرار این نکته لازم است که سخت گیری بر این کتاب، نشان از بالا بودن توان، دانش تخصصی و تعهد نویسنده کتاب دارد. به امید روزی که نخبگان جامعه بی عیب بگویند، بنویسند و عمل کنند.