هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
سه شنبه، 28 اسفند 1397
ساعت 02:12
به روز شده در :

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‎های اجتماعی دنبال کنید

 

دوشنبه 23 اسفند 1389 ساعت 19:19 2011-3-14 19:19:08
شناسه خبر : 65804
این سینما، یک سینمای ضداغوا و ضد نمایش است. یعنی شما وقتی چنین سینمایی می بینید، میلی برای رفتن به خلسه ندارید؛ خلسه ای که دیدن یک فیلم هالیوودی به‌وجود می آورد. به این معنا، سینمای معتمدی را ضد رسانه می دانم. فکر می کنم خود معتمدی هم ادعای سینمای دینی ندارد.

فیلم سینمایی «آلزایمر» آخرین ساخته احمدرضا معتمدی روز جمعه با حضور اساتید فلسفه و اهالی سینما در حوزه هنری نمایش داده و نقد شد.

به گزارش رجانیوز، معتمدی به سنت همیشگی‌اش، از اساتید فلسفه و اهالی سینما دعوت کرد تا به اتفاق، آخرین ساخته‌اش را تماشا و نقد کنند. نویسنده و کارگردان آلزایمر که فیلمش دیپلم افتخار بهترین فیلمنامه، سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد و دیپلم افتخار بهترین بازیگر زن را از جشنواره فیلم فجر امسال گرفت، در کنار سینما، فلسفه تدریس می کند.

در این نشست، اساتیدی مانند دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی، حجت الاسلام دکتر رشاد، دکتر حمیدرضا آیت اللهی، دکتر بیژن عبدالکریمی، دکتر نصرالله حکمت، دکتر ابراهیم فیاض، دکتر اکبر جباری، دکتر حسن بلخاری، دكتر صالح بك، دكتر ضيغمي، دکتر بهروز فرنو، دكتر محمد رعايت، دكتر رستگاري، دكتر ردايي و دكتر حميديه حضور داشتند. علاوه بر این، برخی از اهالی سینما مانند جعفری جوزانی کارگردان و مهدی هاشمی بازیگر فیلم نیز حضور داشتند.

پس از تماشای فیلم، میزگرد نقد آلزایمر در دو دور برگزار شد و به ترتیب جباری، معتمدی، رشاد، عبدالکریمی، حکمت، ردایی، حمیدیه و جوزانی به بحث پیوستند.

آنچه می خوانید گزارش کاملی از این نشست است که رجانیوز به صورت اختصاصی آن را منتشر می‌کند.

احمدرضا معتمدی (کارگردان سینما، دانشجوی دکترای فلسفه غرب دانشگاه تهران، مدرس سینما در دانشگاه): سینما با مضمونش، دینی نمی شود

با عرض سلام خدمت اساتید و میهمانان و تشکراز اینکه اين فرصت را در اختيار ما گذاشتند كه همه به تماشا آمديم و اين فرصت را براي ما ايجاد كردند. من راجع به فيلم صحبتي ندارم و صحبت را به دوستان مي‌سپارم، فقط يكي دو نكته را به عنوان مقدمه عرض مي‌كنم. افسوس اين سي‌وچند سالي كه از دست داديم و مي‌توانستيم در نقطه‌ی خيلي مستحكم‌تري در ارتباط با هنر باشيم. انقلابي كه مدعي انقلاب فرهنگي هست و كشف نكند كه چگونه از طريق زبان با جهان ارتباط برقرار كند، انقلابي كه متكي به ديني است كه معجزه‌ی آن معجزه‌ی زباني است و با اين ادعا به عرصه‌ی جهان امروز پا گذاشته و فراموش شود. عبارتي از تيتوس بوركهارت يادداشت كردم كه مشكل اصلي پيگيري هنر در اين سال‌هاي گذشته بوده، (البته در تمام رشته‌‏ها ولي رسانه بيشتر از همه چون براي ما يك مقوله‌ی‌ ناشناخته‌اي بود) او اشاره مي‌كند: «متأسفانه مورخان هنر، هنري را ديني تلقي مي‌كنند كه مضمون آن ديني باشد» درحالي‌كه اساساً هنر فرم و صورت و زبان است و ما بايد ياد بگيريم كه چگونه يك محتوا را در يك فرم بريزيم. به قول هگل، هنر يا سنگ است يا رنگ است و يا ونگ، يعني يكي از اين سه تاست، يعني با سنگ مجسمه درست مي‌كنند و معماري مي‌كنند، با رنگ و نور سينما درست مي‌شود و با ونگ موسيقي و بقيه‌ی هنرهاي ديگر. قفل اين رسانه كجاست؟ آن كسي كه كليدها در اختيار خودش است هم او قفل‌ها را مي‌زند، و ما فكر مي‌كنيم قفل‌ها را يكي ديگر زده و كليدها دست ديگري است. متأسفانه ما به سمت مضمون گرايش پيدا كرديم. يك قصه‌ی ديني انتخاب كنيم لابد هنرمان ديني مي‌شود و يك عده هم در سينما و در جريان روشنفكري سراغ ساختارها و زبان‌هايي رفتند كه زبان هنر بود و به نظر من اين كار خطرناك‌تري بود كه صورت گرفت. مثلاً انتخاب زبان نئورئاليسم براي محتويات ديني ما، يعني رئاليسم جديدي را كه برمبناي پديدارگرايي استوار شده، ما بياييم براي آن لحظه‌هاي ديداري انتخاب كنيم، يعني درست نقطه‌ی مقابل. چگونه مي‌شود از راه كج به منزل رسيد، نمي‌دانم.

سي‌وپنج سال پيش يادم هست كه مجله‌ی تماشا مي‌خوانديم كه راديو تلويزيون ملي ايران چاپ مي‌كرد. مقالات آقاي مارشال مك‌لوهان چاپ مي‌شد و ايشان يك عبارتي را به كار برده بود كه رسانه پيام است، من هميشه فكر مي‌كردم چگونه ممكن است رسانه پيام باشد، چون ما هميشه يك تفكر كليشه‌اي داريم كه احتمالاً رسانه مثل يك ظرف مي‌ماند كه ما پيام را مثل يك محتوا در آن مي‌ريزيم و عرضه مي‌كنيم، در حالي كه 2400 سال پيش ارسطو گفته بود كه علت غايي كه آن پيام ما هست، بايد در اثر هنري در علت صوري و علت مادي مستحيل شود، يعني در شخصيت‌هاي نمايشي و موقعيت‌هاي نمايشي. اصلاً‌ در اثر هنري علت غايي نبايد ظهور داشته باشد. پيام و مضمون، اگر در اثر هنري ديده شود، ابطال اثر هنري است. حالا چگونه است كه ما براي كار ديني مستقيماً سراغ قصه‌ی قرآني مي‌رويم، درحالي‌كه خود قرآن را فراموش كرديم كه خود قرآن تبديل‌يافته‌ی آن لوح محفوظ است. «الم، ذلك الكتاب لا ريب فيه» آن كتاب ريخته شده در اين صورت‌ها و فرم‌ها، و ما توجه نمي‌كنيم و مستقيماً سراغ اين مقوله مي‌رويم.

من در جلسه‌ی نقد و بررسي اين فيلم در جشنواره گفتم كه جناب آقاي دكتر حكمت كه من سال‌ها در خدمت ايشان بودم براي ما مي‌گفتند كه فارابي اولين فيلسوفي است كه راجع به فلسفه‌ی خيال صحبت كرده، من اين عبارت را آنجا نقل كردم، مطبوعات ما اين‌گونه منعكس كردند، «اولين جايي كه فلسفه‌ی خيال را مطرح كرده است بنياد سينمايي فارابي بوده است». حالا شما ببينيد بعد 33 سال ابونصر فارابي تبديل مي‌شود به بنياد سينمايي فارابي. خيلي تشكر مي‌كنم و بحث راجع به فيلم را به اساتيد محترم واگذار مي‌كنم.

اکبر جباری(استاد فلسفه اسلامی و عرفان نظری دانشگاه): آلزایمر نمایانگر ایمان به امر غایب است

کانت می‌گفت: «من عقل را محدود کردم تا جایی برای ایمان باز کنم.» اینکه آیا کانت به تعبیر نیچه ریاکارانه چنین سخنی گفته است یا نه، سخنی دیگر است، اما آنچه مسلم است، عقل در بسط تاریخی خود خلاف مدعای کانت را بر کرسی نشاند. اما چگونه عقل دایره ایمان را تنگ می‌سازد؟ حقیقت ایمان چیست و متعلق آن کدام است؟ اینها پرسش‌هایی است که سعی خواهم کرد با نگاهی به فیلم "آلزایمر" ساخته احمدرضا معتمدی به آنها بپردازم.

فیلم "آلزایمر" فیلمی است ذو بطون که می‌تواند از یک‌سو با داستان روان و سر راست خود، مخاطبان عام را راضی نگاه دارد و از سوی دیگر، با لایه‌های عمیق تأمل برانگیز، مخاطب خاص را به وجد آورد. اما در هر صورت، همه مخاطبان را به پرسشی عمیق درباب "ایمان" فرامی‌خواند. آلزایمر فیلمی در ستایش ایمان است. پیش از ورود به "آلزایمر" کمی درباب سینمای معتمدی باید سخن بگویم. برای من سینمای معتمدی، سینمایی "ضد اغوا" (Anti seduction) و "ضد وانموده" (Anti simulations) است. آنها که با زبان "بودریار" آشنا هستند می‌دانند که "اغواگری" و "وانمودگی" پیوند وثیقی با رسانه دارند. رسانه در ذات خود هم اغواگر است و هم وانموده. اغواگری و وانمودگی دو تقدیر شهروند رسانه‌ای در عصر پایان سوبژکتیویه است. شهروند رسانه، درون اغوای رسانه‌ای تبدیل به وانموده‌ای می‌شود که خلسه بی‌پایان هالیوودی برایش بهترین تسکین و سکینه خواهد بود. تماشای یک فیلم باشکوه تکنیکی هالیوودی چنان خلسه‌ای را ایجاد می‌کند که تنها تماشای مجدد فیلمی دیگر از همان سینما می‌تواند خماری این خلسه را امتداد دهد. این دَور بی‌پایان اغواگری در وانمودگی انسان رسانه‌ای هالیوودی، امکان تحقق می‌یابد.

اما سینمای معتمدی نه اغواگرانه است و نه وانموده. اغواگرانه نیست برای آنکه در دام تکنیک نمی‌افتد و چون اغوا زده‌ی تکنیک نیست، مخاطب را نیز اغوا نمی‌کند. مخاطب سینمای معتمدی از پس تکنیک های سینمایی می‌تواند با حقیقت از جنس "حضور" مواجهه داشته باشد. تکنیک در سینمای معتمدی برخلاف سینمای کسانی مانند "کیارستمی" حذف نمی‌شود، بلکه انکشاف حقیقت را پیش می‌آورد. تکنیک در ظل "هنر" به انکشاف حقیقت منجر می‌شود.

سینمای معتمدی وانموده نیست. چنان که می‌دانیم وانموده در تفکر بودریار، فروپاشی مرز میان حقیقت و ناحقیقت است. آنجا که مرزهای حقیقت و ناحقیقت در هم فرو می‌روند، آنچه رخ می‌نماید وانمودگی است. وانموده، انسانی است که در غیاب معنا، علائمی از معنا را در خود تولید می‌کند و به نمایش می‌گذارد. عالم رسانه، واقعيت زيست جهان عالمِ حقيقي را محو مي‌كند و در اين محو شدن به واقع چيز ديگري محو مي‌شود و آن "معنا" است. عالم رسانه، عالم فروپاشي معناست. ژان بودريار در اين باره مي‌نويسد: «ما در دنيايي به سر مي‌بريم كه در آن اطلاعاتي هرچه بيشتر و معنايي هرچه كمتر وجود دارد.» عالم رسانه با انفجار اطلاعات به جاي توليد معنا در پديد آمدن اين نيست‌انگاري معنا گام برمي‌دارد. همه چيز در رسانه تبدیل به نمايش مي‌شود.

اما سینمای معتمدی از یک‌سو با تعمیق معنا به بازیگران خود (شاید انتخاب بازیگران فیلم‌هایش به عنوان بهترین بازیگر از سوی جشنواره ها بدین معنا دلالت داشته باشد) و از سوی دیگر انتقال این معنا به مخاطب سعی در برهم زدن آرامش وضعیت وانمودگی دارد که محصول اغواگری عصر رسانه است. سینمای معتمدی بدین معنا ضد رسانه است، چراکه پس از تماشای فیلم او به دنبال سینما نمی‌رویم. بلکه به دنبال معنایی می‌رویم که فیلم معتمدی در ما بذرش را کاشته است. شاید سخن آندره ژید مصداق این معنا باشد وقتی می‌گفت: وقتی مرا خواندی رهایم کن.

با چنین افقی از سینمای معتمدی به تماشای "آلزایمر" می‌نشینیم.

آسیه بعد از گذشت 20 سال از فقدان همسرش (امیر قاسم) هنوز به زنده بودن او ایمان دارد و دیگران که شامل حاج نعیم (برادر همسر) و محمود برادر آسیه است، مرگ امیر قاسم را پذیرفته اند.

آلزایمر در کشاکش ایمان یک زن و بی‌باوری دیگران، در حقیقت دیالیکتیک امر غایب و غیب محض را پیش می‌برد. امر غایب و ایمان یا بی‌ایمانی بدان در گذر زمان و توالی آنات امکان تحقق می‌یابد. باید زمانی از غیاب یک چیز بگذرد تا ایمان و بی‌ایمانی به وجود آن معنا بیابد. 20 سال از فقدان یک انسان، زمان مناسبی برای محک ایمان و بی‌ایمانی است.

از این رو، زمان در شکل‌گیری باور بسیار حائز اهمیت است. قائلان به مرگ تنها حجت شان برای باور به این فقدان، زمان است. ما در گذر زمان همانگونه که به محسوسات انس می‌گیرم، همانگونه نیز از مغیبات دور می‌شویم. ذات ایمان به امر غیبی، در گذر زمان خود را نشان می‌دهد. ایمان به امر غیبی یا امر غایب، با زمان و در زمان است که رخ می‌نماید.

اما ایمان به امر غیبی، به موازات و در کنار ایمان به غیب محض پیش می‌رود. آنچه ایمان به غیب محض را در آلزایمر پیش می‌کشد، "لازمانی" و "لامکانی" داستان است. غیب محض فراتر از زمان و مکان می‌ایستد و این فراروی از زمان و مکان در آلزایمر تأکید می‌شود. زمان داستان نامعین است. مکان نیز ناشناخته است. سقف خانه ها شبیه به مناطق شمالی است. دیوارهای آجری شبیه به مناطق مرکزی و کویری است. اتومبیل نیروی انتظامی، اتومبیل استان است. اما کدام استان، معلوم نیست. این تأکید به لازمانی و لامکانی، مرز ایمان را از "امر غیبی" به "غیب محض" فراتر می‌برد. ایمان به امر غیبی یا امر غایب، در ظل ایمان به غیب معنا می‌یابد. دیالیکتیک امر غیبی و غیب محض در محک خوردن ایمان مخاطب شاید به وضع مجامع برسد. مخاطب آلزایمر ایمان خود را محک می‌زند. آیا امیر قاسم زنده است؟ آیا آسیه به درستی امیرقاسم را شناخته است؟ آیا آزمایش خون و علم سخن پایانی را می‌گوید؟ آیا ایمان بر علم (تجربی) غلبه می‌کند؟

آنچه در مواجهه با امر غایب و غیب محض حائز اهمیت است، شرط امکان این ایمان و بی‌ایمانی است. ایمان و بی‌ایمانی به امر غایب، امکان خود را از ایمان و بی‌ایمانی به "غیب محض" می‌گیرند. این ایمان به غیب محض است که شرط ماتقدم ایمان به امرغایب است، لذا در مواجهه با امر غیبی و یا امر غایب، در ظل غفلت از غیب محض، انسان‌ها در بستر زمان چند نوع خواهند بود. گروهی مانند آسیه ایمان مطلق دارند. گروهی مانند محمود در انکار مطلق هستند و گروهی نیز مانند حاج نعیم در سکوت. این گروه بنابر تعبیر کلام الله مجید "مذبذبین بین ذلک" هستند.

1- مومنان به غیب: ایمان آسیه چنان راسخ است که نه تنها گذر زمان او را به غفلت وانمی‌دارد، بلکه هر روز بر ایمانش افزود می‌شود. چنانکه حافظ کلام الله می‌فرماید:
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
 کـاین سابقـه پـیشین تـا روز پسین بـاشد

ایمان آسیه فراتر از زمان و مکان می‌ایستد. این فراروری از زمان و مکان خود را در کسوت حضور در آسایشگاه بیماران روانی می‌یابد. جنون ساحتی است که ناباوران به غیب، دوست می‌دارند تا مومنان به غیب را بدان توصیف کنند. چنانکه پیامبر مومنان و سرور کاینات بدان متهم می‌شد. ایمان آسیه فراتر از علم (science) می‌ایستد. وقتی ایمان است دیگر آزمایش خون و آزمایش‌های علمی ناتوان از تبیین موضوع می‌شوند. ایمان آسیه به امر غیبی یا امر غایب، در ظل ایمان به غیب محض است.

2-‌ منکران غیب: محمود از منکران غیب است. برای همین زیاد سخن می‌گوید و وراجی می‌کند. دائماً درصدد توجیه و تبیین شرایط است. نسبت به مومن به غیب پرخاش‌گری هم می‌کند. اینها همگی در ظل انکار غیب رخ می‌دهد. برای همین هرگز وارد مسجد نمی‌شود. در مواجهه با نمادهای دینی نیز بی‌پروا عمل می‌کند. در امر معیشت به رندی و دغل نیز رو می‌آورد و خلاصه چیزی جز عالم شهادت برایش معنا ندارد.

3-‌ و اما گروه سوم کسانی هستند که در مقابل غیب به سکوت رفته اند. مانند حاج نعیم. حاج نعیم در سرتاسر فیلم تنها چهار کلمه بر زبان آورد که اگر ناچار نبود، آنهم گفته نمی‌شد. سکوت او سرشار از ناگفته‌هایی است که باید گوشی برای شنیدن آنها فراهم ساخت. شاید بسیاری از مخاطبان آلزایمر، خود را در وضعیت سکوت حاج نعیم بیابند. و شاید برخی نیز مانند محمود به انکار و برخی نیز چون آسیه به ایمان رو آورند. در هرصورت، آلزایمر این امکان را فراهم می‌سازد تا هرکسی ایمان خود را محک بزند.

حجت‌الاسلام علی اکبر صادقی رشاد(استاد فلسفه و کلام حوزه؛ رئیس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی): اگر هنرمند حقيقتاً خودش را در اثر متجلي كرده باشد، هرآنچه او باشد،‌ اثر همان خواهد بود

بسم‌الله‌الرحمن الرحيم. براي اين‌كه فلسفه‌ی حضور من در اين جلسه روشن شود، چند دقيقه‌اي صحبت مي‌كنم و مرخص مي‌شوم. راجع به اين‌كه معيار علم ديني چيست، هنر ديني چيست، بحث‌هاي زيادي شده است. در يك تبيين با الگوي فلسفه‌ی اسلامي يا ارسطويي ما مي‌توانيم هويت يا ماهيت يك اثر را به علل اربعه‌ی آن برگردانيم. مثلاً بگوييم درصورتي كه علت غايي يك دانش، دين باشد، آن دانش، علم ديني مي‌شود، يا وقتي غايت يك دانش، غايات ديني بود آن علم، ديني است. يا ماده‌ی علم از دين اخذ شده باشد، مثلاً گزاره‌هاي علمي را از آيات و روايات به دست آورده باشيم و يا احياناً صورت و سامانه و ساختار آن متأثر از دين باشد. در مورد علت فاعلي گاهي اذهان به اين سمت مي‌رود كه مثلاً آن عاملي است كه اثر را پديد آورده است مسلمان باشد، در اين صورت علم ديني مي‌شود.

در هنر هم همين حرف را مي‌توان زد. بعد ممكن است اشكال كنند كه علت فاعلي كه آن عامل و مباشر نيست، درست است بگوییم که علت محدثه اگر واقعا محدثه باشد، همان علت مبقیه است، اما مثال مي‌زنند به بنا و بنّا و مي‌گويند وقتي بنا هست، بنّا از بين مي‌رود و معلوم مي‌شود كه بقاي بنا به بنّا نيست. اينجا يك مغالطه‌اي هست كه اشاره مي‌كنم و مي‌گويم كه قياس در اينجا مع‌الفارق است. تصور مي‌شود كه علت فاعلي، بنّايي است كه آجر روي آجر مي‌گذارد، درحالي‌كه او علت فاعلي نيست. ممكن است در اثر هنري، ظاهراً اينگونه باشد كه بگوييم كارگردان، نويسنده و ساير عواملي كه يك اثر هنري را در سينما پديد آورده‌اند نقش همان بنّا را دارند و همان بنّا هستند. يا علت فاعلي نيستند و يا معلوم مي‌شود كه علت فاعلي با علت محدثه و مبقيه متفاوت‌اند.

نظريه‌ی ديگري كه فلسفي است و ما هم قبول داريم، اين است كه اصولاً عمل جاويدان است. عمل باقي است و تجسم پيدا مي‌كند و آدمي با عمل خود در اين دنيا و آن دنيا محشور مي‌شود، عمل هم در گرو نيت است. ماهيت عمل را نيت مي‌سازد. جوهر و روح عمل، نيت است. از اين طرف هم بگوييم اگر كسي كاري مي‌كند "الاعمال بالنّيات" و بگوييم هر كسي چيزي جز عمل و نيت خودش نيست. اگر اين مجموعه‌ی گزاره‌ها را كنار هم بگذاريم، معنايش اين مي‌شود كه نويسنده و كارگردان حقيقتاً علت فاعلي است و نقش بنّا را ندارد. درواقع، كارگردان و يا نويسنده و حتي عناصر ديگري كه نقش ماهيت‌ساز دارند، عنصر ركني هستند كه ماهيت و هويت اثر را پديد مي‌آورند نه عواملي كه ابزارند. پاره‌اي از آدم‌ها هستند كه احياناً به تعبير معروف آن، نقش جنازه را بازي مي‌كنند كه تأثيري ندارند و ابزار هستند. جز آن عواملي كه ابزارند، آنهايي كه هويت اثر را پديد مي‌آورند و تكون‌بخش جوهر و حقيقت اثرند، اين عناصر در آن اثر جاودانه مي‌شوند و درحقيقت، به آن اثر تبديل مي‌شوند. اگر اين‌گونه ببينيم، بايد بگوييم كه مؤثر و عامل مباشر، سازنده، نويسنده، كارگردان و هر عنصر ديگري كه چنين نقشي را دارد، با آن اثر هست.

بر اين مبنا اگر خواستيم بگوييم هنر ديني يا سينماي ديني چيست، فيلم ديني چيست، بايد بگوييم آنگاه كه يك يا چند و يا همه‌ی علل اربعه، اثري ديني بود، آن اثر، ديني است. اين‌كه مضمون ديني باشد، مي‌تواند يكي از شاخص‌ها باشد كه آقاي دكتر معتمدي اشاره كردند. من تصور مي‌كنم چون اثر هنري، عمل عامل و فعل فعالي است كه آن را پديد آورده و هنرمند در آن فعل متجلي شده است، هنر، خود هنرمند است و چون هنرمند در آن هنر متجلي شده، اينجا مسئله با داستان بنا و بنّا فرق مي‌كند. همانطور كه مي‌شود به يك انسان گفت مسلمان است يا كافر و از نظر تفكر ما، كافر و مسلمان دو موجودند و دو گونه انسان‌اند. امروز مي‌گويند انسان مدرن و غيرمدرن و پسامدرن كه من روي آن نقد دارم ولي اگر فرض كنيم كه اين حرف درست باشد، خيلي عميق‌تر از آن دو انسان و كافر و مؤمن با هم فرق مي‌كنند، يعني مبناي فلسفي دارد كه در احكام، اخلاق، حدود و موازين وضعيت اين دو گونه انسان با هم متفاوت مي‌شود. اگر سازنده، حقيقتاً خودش را در اثر متجلي و متبلور كرده باشد، هرآنچه او باشد،‌ اثر همان خواهد بود و اگر مسلمان بود، اثر مسلمان است. مسلمان، يعني منسوب به اسلام نيست، خود اسلام است و مسلمان است.

سرّ اين‌كه من به عنوان يك طلبه‌اي كه چه بسا در اين قضايا سر رشته نداشته باشم كه البته اين حوزه هنري شايد براي شما زندگي باشد ولي براي من خاطره است و از بدو تأسيس اين حوزه و قبل از تأسيس اين حوزه كه امروز در آن مستقر هستيد و محل قبلي آن تا امروز براي من خاطره است و كمابيش با دوستان آشنا هستم. سرّ اين‌كه من اينجا حضور پيدا كردم، اين است كه بگويم اين اثري كه امروز پديد آمده و ديگر آثار آقاي دكتر معتمدي، حقيقتاً خود آقاي معتمدي است كه در اين آثار متجلي شده. يك وقت سفارش مي‌كنند، حتي در آن صورت كارگردان و نويسنده هم ابزار مي‌شود. گفتم بعضي از عوامل ابزارند و هيچ نقشي در ساختن هويت و در ماهيت آثار هنري ندارند. همان‌طور كه در و تخته و رنگ و تابلو و عناصر فيزيكي در يك اثر هنري به نقش گرفته و به بازي گرفته مي‌شوند، گاهی بعضي كارگردان‌ها هم همين‌گونه‌اند و تنها ابزارند. يعني اگر در يك فيلمي در يك تابوتي جنازه‌اي باشد و فردي نقش جنازه‌اي را بازي كند، گاهی نقش بعضي كارگردان‌ها و نويسندگان به اندازه‌ی همان جنازه است، آنگاه كه سفارش پذيرفته مي‌شود، پولي داده‌اند و ديكته هم كرده‌اند كه گفته‌اند اينگونه عمل كنيد. داستان او داستان آن كافري است كه اذان مي‌گفت و مي‌گفت: «المسلمون يقولون اشهد انّ محمداً رسول‌الله(ص)» مسلمانان مؤذن نداشتند، به يك كافر پول دادند كه برود در مأذنه اذان بگويد و او هم در آن بالا مي‌گفت كه مسلمانان مي‌گويند كه اشهد ان لا اله الا الله. داستان بعضي كارگردان‌ها كه براساس بعضي سفارش‌ها كار مي‌كنند، اينگونه است، مي‌گويند رئيس سازمان صدا و سيما گفته است اينچنين باشد. اين درست مثل آن است كه به آن فردي كه نقش جنازه را بازي مي‌كند، گفتند درون تابوت دراز بكش تا بگوييم كه تو هم يك نقشي داری.

اما آنگاه كه يك هنرمند و نويسنده‌اي و يا كارگرداني خود تصميم مي‌گيرد، فيلم بسازد و خودش را متجلي و متبلور كند و بروز بدهد، آنگاه فيلم خود اوست و هرچه او باشد، اثر هم همان است. اين فيلم در حقيقت آقاي معتمدي بود كه ما تماشا كرديم و همه‌ی مختصات آقاي معتمدي در اين فيلم متبلور بود. من ويژگي‌ها و فضائل فراوان آقاي معتمدي را نمي‌توانم بشمارم. ما عدد معدودي انسان وفادار در عرصه‌ی‌ هنر داريم كه مرد بودند و بعد از 30 سال نشان دادند همچنان مرد هستند و پاي هدف و آرمان خود ايستاده‌اند كالجبل الراسخ، ذره‌اي از مسيري كه بودند، تغيير مسير نمي‌دهند. آقاي معتمدي همان آقاي معتمدي سال 57 است و انشاءالله دوباره‌ی 30 سال ديگر هم اگر به اينجا بياييم، باز مي‌گوييم اين آقاي معتمدي همان آقاي معتمدي سال 89 هست. ما براي ايشان دعا مي‌كنيم خدا انشاءالله به ايشان طول عمر با توفيقات روزافزون و لحظه‌افزون عنايت كند و همچنان فيلم فلسفي و فكري بسازند. فكر و فيلم بايد به هم گره بخورند و كسي مي‌تواند اين دو را به هم گره بزند كه خود چنين باشد يعني خود فيلسوف باشد با سفارش نمي‌شود فيلم فلسفي ساخت. حتي فلسفه‌دان با فيلسوف فرق مي‌كند. الهي‌دان با متأله فرق مي‌كند. جامعه‌شناس با جامعه‌شناسي‌دان و جامعه‌شناسي خوانده فرق مي‌كند. ممكن است ديالوگ را براي يك فرد بنويسند و او بگويد ولي نمي‌داند چه مي‌گويد و طوطي‌وار چيزي را مي‌گويد. اما آقاي معتمدي خود فيلسوف هستند و فلسفه‌ی او در اين اثر ارزشمند هنري متبلور شده است. از اين‌كه تصديع دادم، پوزش‌خواه هستم.

نصرالله حکمت (استاد گروه فلسفه دانشگاه شهید بهشتی؛ مدرس فلسفه اسلامی و عرفان نظری): بارها با این فیلم گریستم

احساس خودم در مورد فیلم را ابتدا با دو بیت شعر بیان می کنم:
باور نمی کنیم که خورشید مرده است/ ما را به دست سردی شب‌ها سپرده است
مرگ تو را به کوچه کسی جار می زند/ بازار شهر از غم تو زار می زند

به آقای معتمدی عرض کردم هنگام تماشای فیلم بارها گریه کردم. مدتها بود چنین فیلمی ندیده بودم. من به حال نسلی گریستم که در قحط سالی باور و ایمان فرومانده است و چه مسئولیت سنگینی دارند کسانی که به نحوی با گمشده این نسل درارتباطند و نشانه هایی از آن دارند. این دخترک (دختر آسیه) را در این فیلم دیدم و به حال نسلی گریستم که چیزی را گم کرده اند و نمی دانند نزد چه کسی باید آن را بجویند. ما روایت‌گرانی برای نسل امروز نداریم.

من از آثار ابن عربی مطلبی را دریافتم که ما با ورود به آخرالزمان، وارد دوره ای شده ایم که می توان نامش را شب تاریک تاریخ گذاشت. روزی که پیامبر به یارانش گفت "انقطعت النبوه بعدی" دل یارانش فروریخت. وحشت کردند که یعنی خدا ما را به حال خود وا می نهد؟ البته پیامبر به آنها آرامش داد و گفت اگر راه پیامبری منقطع می شود، راه دیگری مفتوح می شود که انسان‌ها به خدا متصل می شوند. به هرحال ما در اکنون در میانه شب تاریخ هستیم، اگر نگوییم در انتهای آنیم. هنرِ شب تاریخ، هنر شنیداری است، چون در تاریکی نمی توان دید. آقای معتمدی از قول هگل گفت که در تاریکی نه سنگ می بینیم و نه رنگ؛ اما می توانیم ونگ را بشنویم. هنر این فیلم هم این بود که توانسته بود دیدارها را تبدیل به شنیدار کند و ما در تاریکی آن را بشنویم و آن یک کلمه، باور و ایمانی است که ما در این روزگار قحطسالی بدان نیازمندیم.

بیژن عبدالکریمی )دانشیار فلسفه و عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی، مترجم آثار فلسفه غرب؛ دکترای فلسفه از دانشگاه اسلامی هند): آلزایمر مانند زمانه اش، بی ساختار است

با تشکر از معتمدی و فیلمش. نمی دانم حضورم در اینجا در حکم ادب است یا بی ادبی. من در حوزه فیلم تخصص ندارم پس حضورم در اینجا بی ادبی است اما به اعتبار دیگری شاید حضورم در اینجا ادب است. چون از اینکه دیدم یک دانشجوی فلسفه، فیلمی ساخته و مرا دعوت کرده، سرآسیمه آمدم. به دوست جامعه شناسم می گفتم، جامعه شناسی منهای فلسفه علوم اجتماعی، مشتی پرسشنامه و آمار بیش نیست و فلسفه علوم اجتماعی هم منهای تفکر و فلسفه، تهی خواهد بود. سینما هم اینگونه است و بدون تفکر، مشتی تکنیک است. به اعتقاد من زمان آن رسیده که تفکر بیشتر وارد سینمای ایران شود.

متاسفانه تصور می شود با انتخاب مشاور مذهبی، تفکر به سینما منتقل خواهد شد درحالی که جوهر فیلمنامه، تفکر است و کارگردان باید متفکر باشد. امروز بیماری پوزیسیون و اپوزیسیون ما، ساده سازی مسئله است. آیا سینمای دینی چنین مقوله ساده ای است که تا کنون پاسخ روشنی یافته؟ من پای ملک سلیمان گریه کردم چون به اسم سینمای دینی به خورد مردم داده می شد.

آقای معتمدی به جمله مشهور مارشال مک لوهان اشاره کردند که رسانه پیام است. اما باید پرسید آیا رسانه های مدرن منطقی مختص به خود ندارند و ظرفیت انتقال پیام دینی را دارند؟ ما شبکه قرآن راه انداخته ایم که صبح تا شب در آن قرآن پخش می شود، اما آیا این بود معنای تلاوت؟ که فرزند من نمی تواند با آن ارتباط برقرار کند.

به نظرم ما با بحران بزرگ‌تری به‌نام مرگ فرهنگ مواجه هستیم. متاسفانه هم قدرت سیاسی و هم روشنفکران و دانشگاهیان به امر اگزیستانسیل توجه نکرده اند و تلقی غلطی از فرهنگ دارند و فکر می کنند با تکرار گزاره ها، اتفاقی خواهد افتاد. به تعبیر عامیانه چه می خواستیم و چه شد؟

علت شکاف میان نسل جدید و نسل گذشته همین نگاه سطحی به هنر است. توجه به امر فرهنگی و تماس با امر اگزیستانسیل یعنی ارتباط گرفتن سینما و هنر با جان تماشاگر. این در سینمای به اصطلاح دینی ما مغفول است. آقای معتمدی هم می داند که این، بسیار بسیار دشوار است.

اما در مورد فیلم؛ باید گفت زبان فیلم مبهم است. نمی شود دقیقا گفت زبان فیلم رئالیستیک است یا نمادین. گویی نمادین است و من پیش از تماشای فیلم با همین ذهنیت آمدم. تصور می کردم که قاعدتا منظور کارگردان از این نامگذاری، آلزایمر تاریخی جامعه ماست اما تلاش من برای فهم نمادهای فیلم گاهی به نتیجه نمی رسید چون نمادها، نظام واحدی نداشت.

به من حق بدهید، انتقاد کنم. چون اثر هنری باید به نحوی باشد که مخاطبش مستقلاً منطق فیلم را بفهمد؛ بدون اینکه کارگردان به فیلم پیوست بشود و منظورش را توضیح دهد. تصور می کنم آقای معتمدی تجربه ای داشته که در پی نمایش آن تجربه بوده اما در طول فیلم، قصه، خودش را تحمیل می کند و ساختار را بهم می زند؛ به‌نحوی که با چارچوب‌های ذهنی مخاطب، همراهی ندارد.

به نظرم، فیلم بی‌ساختار است، چون معتمدی خواسته به حقیقت وفادار باشد! یعنی این بی ساختاری برعهده کارگردان نیست، بلکه این مشخصه روزگار بی متافیزیک ماست. ما در عصر فروپاشی ساختارها و نظام های معرفتی هستیم. امروز ساختارهای معرفتی قلب ما را گرم نمی کند و ما احساس لازمانی و لامکانی داریم و حتی زندگی‌مان، مسئله شده است. سردرگمی کارگردان میان زبان رئالیستیک و زبان نمادین، انعکاسی از بی ساختاری زندگی و تفکر در زمانه ماست.

این فیلم لازمان و لامکان است و به نحوی فضای پست مدرنی را که جامعه ما درگیر آن شده، انعکاس می دهد. اما بر خلاف آقای جباری که معتقد بود این لازمانی و لامکانی اشاره به غیب دارد، معتقدم این تنها اشاره به وضعیت لازمان و لامکان ما دارد.

جباری: معتمدی سینمایی جستجوگر و ضداغوا دارد

پرسشی که در سخن هر دو استاد بود، این است که آیا با زبان رسانه های مدرن می توان معانی دینی را به مخاطب منتقل کرد؟ نکته مهم این است که تلقی ابزاری محض از این رسانه ها نداشته باشیم. صحبت مک لوهان شد. بودریار عبارتی دارد که پس از مک لوهان، باید به آن توجه کرد که رسانه دیگر پیام نیست بلکه رسانه، فروپاشی معناست. اگر اینگونه است، ما نمی توانیم به راحتی بگوییم ما با هر رسانه ای می توانیم، معانی دینی بیافرینیم.

اما باید سوال کنیم که پس با رسانه چه باید کرد؟ من با استفاده از تعبیر بودریار، تعبیری در مورد سینمای معتمدی و برخی کارگردان های بزرگ دنیا دارم. این سینما، یک سینمای ضداغوا و ضد نمایش است. یعنی شما وقتی چنین سینمایی می بینید، میلی برای رفتن به خلسه ندارید؛ خلسه ای که دیدن یک فیلم هالیوودی به‌وجود می آورد. به این معنا، سینمای معتمدی را ضد رسانه می دانم. فکر می کنم خود معتمدی هم ادعای سینمای دینی ندارد و بی تعارف باید بگوییم که سینمای دینی نداریم. سینمای او به تعبیر دقیق‌تر، سینمای جستجوگر است. زیرا به‌دنبال آن نیست که به پرسش‌ها جواب سردستی بدهد بلکه در پی طرح پرسش‌های اصیل است.

معتمدی: در فیلم حرف‌هایم را زده ام

اگر "كلمه" بر زبان جاري شود، معلوم مي‏شود به انتهاي تاريخ رسيده‏ايم.

من خودم را در مقام دانشجو می بینم و اینجا در برابر اساتيد خودم، جايي براي پاسخ‌گويي نمي‏بينم. بلكه ترجيح مي‏دهم دوباره گوش كنم و بياموزم. اينكه نمي‏توانيم به زبان اينجا سخن بگوييم و "كلمه" ديني را بر زبان جاري كنيم، به دليل آن است كه ما در روزگار فقدان و غيبت "معلم" و "آموزگار" خود به سر مي‏بريم. ما نوزاداني هستيم كه هنوز قفل زبان نگشوده‏ايم چرا كه "معلم"، خود يكي از همان مصاديق "امر غايب" است. ما اول بايد به امر غايب ايمان بياوريم. اگر روزي "كلمه" بر زبان جاري شد، همان‌طور كه در "آغاز كلمه بود"، معلوم مي‏شود كه ما به انتهاي تاريخ رسيده‏ايم.

حجت الاسلام ردایی(استاد حوزه): پایان فیلم مبهم است

تشکر می‌کنیم از دکتر معتمدی که این اثر ماندگار هنری و علمی را آفریدند. قبل از طرح هر مسئله ای، می خواهم نگاه دوستان را نقد کنم. درست است که رسانه پیام است اما خود پیام هم مهم است. ما دو نگاه کلی نسبت به رسانه و سایر ابزارهای هنری داریم: نگاه افعالی و نگاه انفعالی. رسانه باید فعال باشد نه منفعل. متاسفانه انفعالی بودن رسانه را به نام دین تمام می کنند اما مساله اصلی در نگاه کارگردان ها است. رسانه، رساندن یک محتوای نو است و محتوای دین، همیشه نو است. این ابزار کهنه زبانی است که موجب می شود منفعل بشویم.

آقای جباری فرمودند ایمان ناظاهر، موجب دیوانگی است. این غلط است مگر اینکه مراد از دیوانگی، عشق حقیقی باشد. شناخت دین با فلسفه اسلامی به تنهایی معلوم نمی شود و ایمان ناظاهر موجب سلامت انسان است. ممکن است انسان، خیال ایمان را آن قدر در خودش بپرواند که بر حقیقت غلبه کند که سر از دیوانگی دربیاورد.

آقای رشاد هم درباره چند نظریه موجود درباره محتوای هنر بحثی کردند که باید به آن اشاره ای داشته باشم. بنظرم آنچه در رسانه موثر است نیت فاعلی است نه شخص فاعل. الاعمال بالنیات بهمین معناست. امروز متاسفانه برخی از اهل هنر، فکرشان در خدمت معیشتشان است و با این نیات توفیقی در هنر حاصل نمی شود. اما کسانی در رسانه موفقند که خودشان را پیدا کنند و بفهمند می توانند بر افراد و اطراف و احوال اثر بگذارند.

دکتر بهزاد حمیدیه (استاد فلسفه حوزه و دانشگاه، دکترای فلسفه): آلزایمر به تعارض ایمان و علم تجربی توجه دارد

دوستان از بنده خواستند نظر بدهم. به نظرم، مفهوم بسیار مهمی که باید در محافل درباره این فیلم به بحث گذاشته شود، تعارض ایمان با علم است نه تعارض ایمان با عقل. مثلا اگر مردمی از امام زاده ای کراماتی ببینند اما بعد از نظر علمی ثابت شود که شخصی در اینجا دفن است که فردی عادی و یکی از قدیمی های همین روستاست، تعارضی بین علم و ایمان به‌وجود آمده، مسئله اینجاست.

در مسیحیت، تعارض ایمان با عقل را هم داریم که می گویند هم خدا یکی است و هم سه تاست. این اجتماع نقیضین است. اما در اسلام، ما تعارض عقل و ایمان را نداریم چون دین اسلام، اصل امتناع اجتماع نقیضین را زیرسوال نمی برد و برخی اولیات و بدیهیات عقلی را می پذیرد اما تحقیقات تجربی علمی ممکن است با ایمان در تضاد باشد.

در این فیلم، برخی مشاهدات علمی و برخی شواهد حقوقی در تضاد با ایمان شخصیت اول زن است اما این تناقض ایمان با عقل نیست. ممکن است در کار علمی خطا باشد و ممکن است ادعای فردی که می گوید که ما برنامه ریختیم که این فرد را به‌عنوان امیرقاسم معرفی کنیم، دروغ باشد. پس این فیلم در تایید تعارض عقل با ایمان نیست بلکه به مسئله تعارض علم و ایمان می پردازد.

وقتی آسیه قهرمان فیلم مدرک و شواهد تجربی را پس می زند و می گوید "اینها به درد کسی می خورد که شک دارد"، معتمدی در اصل ما را به حاکمیت علم حصولی دوران جدید متذکر می شود. وقتی حقیقت در برابر من حضور دارد و من آن را از طریق علم حضوری در یافت می کنم، چه نیازی به مدرک و سند علم حصولی است. حقیقت ایمان علم حضوری و دریافت بلاواسطه حقیقت است.

جعفری جوزانی(کارگردان سینما، كارشناسی ارشد فیلمسازی از دانشگاه ایالتی سان فرانسیسكو؛ مدرس سینما): نگرانم که حوزه و دانشگاه نتوانند کمکی به سینما کنند

سینما پدیده مدرنی است که ویژگی‌های خودش را دارد. سینما از شعور به حس می رود. یکی از سوءفهم ها این است که چون دوربین از عالم خارج فیلم می گیرد، پس داریم واقعیت را نشان می دهیم. درحالی که فیلم، یک خیال است. ما با یک زبان خاص مواجهیم. یک فیلسوف مانند آقای رشاد در مورد مثال بنا و بنّا صحبت کردند اما پدیده سینما از اجزایی مانند گرافیک، خط، سایه-روشن و غیره تشکیل شده که مجموعا یک خیال به‌وجود می آورد. این خیال، یک حس را به مخاطب القا می کند.

کاری که جناب معتمدی کرده، یک حس پاکی و اعتقاد و انتظار می دهد. یک فیلم ظرفی است که تاحدی جا دارد و نمی توان توقعات بزرگ داشت. اگر ذهنیت های هوشیاری به تماشای فیلم بنشینند، در القای حس به من تاثیر می گذارد. مثلا وقتی در سینما همه می خندند، حس بیشتری به من منتقل می شود تا وقتی تنها به آن نگاه می کنیم. در واقع باید گفت آن زن دیوانه نیست، بلکه برادرش دیوانه است.

این فیلم به فلسفه تنه می زند. سینما جای پدیدآوردن فلسفه نیست بلکه جای پدیدآوردن حس است و با آن سوال به‌وجود می آورد. سارتر بارها سعی کرد فیلمنامه بنویسد اما نتوانست. آن زن معصومانه از تیمارستان می آید و به آنجا بازمی گردد. امیرقاسم هم همین‌طور و این برای ما سوال بوجود آورده. ما اگر در چارچوب نگرش اسلامی‌مان بخواهیم به این فیلم بنگریم حس های خوبی به ما منتقل می شود.

من از شهامت و مقاومت آقای معتمدی خوشم می آید. چون رفتن به سوی این سینما کار ساده ای نیست. منتقدین گاهی ایده آل های خودشان را بیان می کنند، در حالی که باید به زبان بیانی سینما توجه و نقد کرد و فقط به ایده آل های محتوایی خود توجه نکرد. من از دانشگاه و حوزه نگرانم که نمی توانند کمکی به گسترش دادن زبان سینما بکنند و کلمات‌شان در سینما درنمی گیرد. این انتقاد به اساتید فلسفه و روحانیت ما وارد است که چرا نمی توانند کمکی به سینما بکنند.

فيلسوفاني كه در اينجا صحبت كردند، بيشتر از آنكه فيلم را نقد كنند، از ديدگاه‏هاي خودشان صحبت كردند. سينما، ظرف معاني فلسفي نيست. سينما به فلسفه تنه مي‏زند. سينما يك مفهوم فلسفي را از طريق حس ايجاد مي‏كند. اگر ما آن حس لازم را از فيلم به دست آوريم، ديگر نبايد مته به خشخاش بگذاريم كه چرا دقيقاً و طابق النعل بالنعل همه جزئيات فلسفي مانند آنچه بودريا يا فوكر گفته منتقل نشده است. شما وقتي آلزايمر را مي‏بينيد، احساس فقدان "ايمان" مي‏كنيد. احساس مي‏كنيد كه چيزي مثل "انتظار" در زندگي شما وجود ندارد، فيلم همه حرفش را زده است. چيزي بيشتر از اين نمي‏توانيد از يك فيلم توقع داشته باشيد.