هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
شنبه، 9 اسفند 1399
ساعت 01:58
به روز شده در :

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

 

يكشنبه 5 دى 1389 ساعت 14:35
يكشنبه 5 دى 1389 18:05 ساعت
2010-12-26 14:35:34
شناسه خبر : 57745

فارس: به چادرها سرك مي‏كشيدم و داد مي‏زدم: «شهرداركيه؟ يااللّه بلند شو كه كارمان درآمده! سريع اين‌جا را مرتب كن كه مسئولين دارند مي‏آيند!»

خبر رسيد كه عده‏اي از مسئولان شهرمان به اردوگاه آمده‏اند. فرمانده‌مان صدايم كرد و گفت: «سريع مي‏روي و يك دست به سر و گوش چادرها و محوطه مي‏كشي، واي كه اين بسيجي جماعتِ امروز چه‌قدر شلخته شده‏اند! »

به چادرها سرك مي‏كشيدم و داد مي‏زدم: «شهردار(1) كيه؟ يااللّه بلند شو كه كارمان درآمده! سريع اين‌جا را مرتب كن كه مسئولين دارند مي‏آيند!» هيچ‌كس در چادرها نبود. تك و تنها به چادرها سر مي‏كشيدم و جيغ مي‏زدم. اما كو گوش شنوا؟ رسيدم به يكي از چادرها و ديدم كه فقط يك بنده خدا آن‌جاست و دارد نماز مي‏خواند. پا‌به‌پا كردم تا نمازش تمام شد. بعد گفتم:«قبول باشد، شهردار كيه؟»

بلند شد و گفت: «امري داشتيد؟»

عاقله مرد، چهل‌وپنج ساله‏اي بود تپل و كوتاه قامت. لباس خاكي‌رنگ تن‏اش بود. گفتم:«اخوي، بجنب كه دارد آبروي‏مان مي‏رود. فقط من و شما اين‌جا هستيم. بايد كارها را تقسيم كنيم و سريع دستي به سر و گوش اين‌جا بكشيم. از همين چادر شروع مي‏كنيم. آن‌جا را بردار و مشغول شو كه وقت خيلي كمه!»

بنده خدا هاج و واج ايستاده بود و تو نخ‏ام بود. با عصبانيت گفتم:«چرا دست دست مي‏كني؟ زود باش، منم كمكت مي‏كنم.»

گفت:«اما من...»

رفتم سر وقت پتوها كه گوشه و كنار چادر روي هم افتاده بود و شروع كردم به تكاندن و مرتب كردن آنها. آن بنده خدا هم جارو را برداشت و مشغول به كار شد. شكم بزرگش نمي‏گذاشت خوب خم بشود. جارو را از دستش قاپ زدم و گفتم: «مثل اين‌كه وارد نيستي، اسمت چيه؟»

ـ حسيني هستم.

ـ آقاي حسيني، من جارو مي‏زنم. شما هم سريع برو اين ظرف‌هاي نشسته را كنار منبع آب بشور. دِ زود باش ديگه!

حسيني طشت پر از ظرف را برداشت و رفت طرف منبع آب. دلخور و عصباني به چادرها مي‏رفتم و تند تند جارو مي‏زدم و پتوها را مرتب مي‏كردم.حسيني هم انصافاً ظرف‌هاي نشسته هر چادر را مي‏شست و سراغ ظروف چادر بعدي مي‏رفت. عرق از سر و روي من بيرون زده بود. صورتم خيس عرق شده بود. از آخرين چادر با عجله بيرون زدم و سراغ حسيني رفتم. داشت كاسه بشقاب‏ها را مي‏سابيد. نشستم كنارش و گفتم: «تو كف‏مالي كن، من آب مي‏كشم. يااللّه!»

حسيني كه صورتش و پشت پيراهنش خيس عرق بود، سر تكان داد. بعد از ظرف‌ها رفتيم سراغ رخت چرك‌ها. ديگر دير شده بود. هر دو بدون حرف به تفاهم رسيديم كه از خير تمييزي بگذريم و لباس‏ها را گربه‏شور كنيم. يك طرف يك شلوار را او گرفت و طرف ديگر را من و شروع كرديم به چلاندن شلوار. آب از وسط شلوار به هم پيچيده شره مي‏رفت. حسيني هن و هن‏كنان گفت: «شهرداري در اين‌جا چه كار سختيه!»

ـ پس چي. البته شانس تو و من، شهرداراي ديگر نيستند. والّا كارمان كمتر بود. راستي شما را تا حالا نديدم. تازه اين‌جا آمده‏ايد؟

ـ يك چند وقتي مي‏شود. شما كارتان چيه؟

ـ خيرِ سرم، پيك گردان‏ام.

ـ پيك گردان؟

ـ آره... به دلم صابون زده بودم كه پيك مي‏شوم و پس از فرمانده، اولين كسي هستم كه از جيك و بيك خبرها خبردار مي‏شوم. اما از روزي كه پيك شده‏ام، دور از جان، مثل سگ گله كارم اينه كه از اين چادر به آن چادر يا از اين اردوگاه به اردوگاه ديگر بدوم و خبر ببرم و پيغام بياورم. شده‏ام پستچي! حالا هم كه رخت چرك‏هاي مردم را مي‏شورم. شانس‏ام حسابي گرفته!

خنديد و گفت: «عوض‏اش ثواب مي‏بري.»

سر تكان دادم و به همراه حسيني آخرين لباس را روي بند بين دو چادر پهن كردم. بعد به حسيني گفتم: «بدو جلوي چادرها را كمي آب و جارو كن تا من برگردم!»

تا آمد حرفي بزند، دويدم به طرف چادر فرماندهي. فرمانده همراه مسئولان شهرمان در اردوگاه مي‏چرخيدند. من هم پشت سرشان مي‏رفتم. فرمانده از يكي از آنها پرسيد: «پس حاج‏آقا كجاست؟»

طرف گفت: «واللّه نمي‏دانم. زودتر از ما به اين‌جا آمد كه نمازش را بخواند. ديگر نمي‏دانم كجا غيبش زده.»

همين‌كه به نزديكي چادرها رسيديم، فرمانده با حيرت و صداي بلند گفت: «اِ اِ حاج‏آقا حسيني! داريد چه‌كار مي‏كنيد؟»

حسيني كه داشت جارو مي‏زد، لبخندزنان گفت: «دارم جارو مي‏زنم. مي‏بينيد كه!»

ـ كي به شما گفته همچين كاري بكنيد؟

حسيني به من اشاره كرد و گفت: «ايشان!»

فرمانده با غضب نگاهم كرد. فهميدم چه گافي داده‏ام. آب دهانم را به زحمت پايين دادم و گفتم: «واللّه من بي‏تقصيرم. پرسيدم كي شهرداره، ايشان گفت من. خودتان گفتيد چادرها و محوطه بايد تميز و مرتب بشود.»

اول فرمانده و بعد مسئولين ديگر زدند زير خنده. فرمانده گفت: «آقاي حسيني، شهردار شهرمان هستند. ايشان واقعاً شهردارند.»

شهردار كه مي‏خنديد، گفت: «عيب ندارد. عوضش يك ثوابي برديم. مگر غير از اين است؟» من با خجالت خنديدم.

1- به صورت توافقي هر مدتي يكي از رزمندگان مسئول كارهاي نظافتي مي شد كه عنوان « شهردار» به وي مي دادند.