هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

 

يكشنبه 6 مهر 1399 ساعت 10:25
يكشنبه 6 مهر 1399 10:09 ساعت
2020-9-27 10:25:04
شناسه خبر : 340222
زینب مولایی نویسنده‌ای کتاب اولی است که خیلی‌ها قبل از چاپ کتاب دلتنگ نباش، اعتمادی به قلمش نداشتند؛ ‌اما او نشان داد که می‌شود به کسانی که تازه در وادی نویسندگی قدم گذاشته است، اعتماد کرد؛ تا جایی که کتابش تقریظ رهبری را از آن خود کرد.
زینب مولایی نویسنده‌ای کتاب اولی است که خیلی‌ها قبل از چاپ کتاب دلتنگ نباش، اعتمادی به قلمش نداشتند؛ ‌اما او نشان داد که می‌شود به کسانی که تازه در وادی نویسندگی قدم گذاشته است، اعتماد کرد؛ تا جایی که کتابش تقریظ رهبری را از آن خود کرد.

به گزارش رجانیوز زینب مولایی نویسنده‌ای کتاب اولی است که خیلی‌ها قبل از چاپ کتاب دلتنگ نباش، اعتمادی به قلمش نداشتند؛ ‌اما او نشان داد که می‌شود به کسانی که تازه در وادی نویسندگی قدم گذاشته است، اعتماد کرد؛ تا جایی که کتابش تقریظ رهبری را از آن خود کرد. مولایی معتقد است قلم نویسنده‌ای که در حوزۀ شهدا می‌نویسد، به برکت خون شهید دیده می‌شود. در ادامه، گفتگوی خانم زینب مولایی را با مجلۀ شیرازۀ کتاب از نظر می‌گذرانید.

 

چطور شد که به دنیای نویسندگی قدم گذاشتید؟

از ابتدا به نویسندگی علاقه داشتم. مطالب کوتاهی در نشریات دانشجویی می‌نوشتم و دوستان از نوع قلمم خوششان می‌آمد؛ ولی تا پیش از چاپ کتاب شهید قربانی، به‌صورت حرفه‌ای کاری انجام ندادم؛ تا اینکه بحث شهدای مدافع حرم پیش آمد. سال 1394 بود که خبر شهادت شهید روح‌الله قربانی که هم محله‌ای بنده بود، همه را شوکه کرد. بدون هیچ پیش‌زمینه‌ای برای نوشتن کتاب دربارۀ ایشان، در مراسم تشییع شهید بزرگوار حاضر شدم. حدوداً بعد از چهل روز از شهادت ایشان، نوشتن خاطرات شهید قربانی مانند جرقه‌ای در ذهن من روشن شد. موضوع را با همسر شهید در میان گذاشتم. ایشان استقبال کرد. البته در همان اوائل، به ایشان گفتم که تجربۀ نویسندگی ندارم و اگر فکر می‌کند که از عهدۀ کار برنمی‌آیم، می‌تواند خاطرات شهید را با نویسندۀ دیگری در میان بگذارد؛ ‌اما به لطف خداوند، ایشان به من اعتماد کرد و بدین ترتیب نوشتن خاطرات آغاز شد. همچنین رابطۀ دوستی هم بین ما شکل گرفت و همین در مسیر نوشتن به من کمک زیادی کرد. شاید اگر اعتماد ایشان نبود، من الان در این جایگاه نبودم.

 

چطور شد که خاطرات به انتشارات روایت فتح رسید؟

در حین نوشتن کتاب، متوجه شدم که شهید قربانی از هنرجوهای حوزۀ هنری بوده است. شاید اگر از اول می‌دانستم، کتاب را برای چاپ به حوزه می‌دادم؛ ‌اما چون خودم از ابتدا با مجموعه‌های روایت فتح مثل «نیمۀ پنهان ماه»، «همسران» و... مأنوس بودم، کتاب را به این ناشر سپردم. به نظرم قسمت چنین بود؛ چراکه از شهید خواستم آنجا که خودش دوست دارد، کتاب چاپ شود و فکر می‌کنم همین طور هم شد. همان طور هم که عرض کردم، تجربۀ نویسندگی نداشتم؛ ‌اما از قبل، دربارۀ دوست پدرم، شهید صادق آق‌علایی، مطالبی را نوشته بودم. این دست نوشته‌ها را به انتشارات روایت فتح بردم و به‌عنوان نمونه کار نشان دادم. اتفاقاً ناشر با رویی باز مطالب را گرفت و من را تشویق به نوشتن کرد. در این مسیر، مشاوره‌هایی هم به من داد. کار را شروع کردم و حدوداً سه سال طول کشید؛ چون هم کار اول خودم در نویسندگی بود، هم همسر شهید وضع روحی مناسبی نداشت. همچنین نبودن دوستان و هم‌رزمان شهید در ایران که به‌عنوان مدافع حرم در سوریه به سر می‌بردند، از مشکلات دیگر بود.

 

در واقع، می‌شود گفت به‌عنوان نویسندۀ نوقلم برای چاپ کتابتان با مشکل مواجه نبودید.

نه اینکه اصلاً مشکلی نبوده باشد. یادم هست کتاب 460 صفحه بود که به 367 صفحه کاهش پیدا کرد. یعنی چیزی حدود 100 صفحه از کتاب حذف شد.

 

مشکلی با این موضوع نداشتید؟

ابتدا مقاومت کردم؛ ‌اما خب به‌دلیل افزایش هزینه‌ها و گرانی کاغذ، مجبور به حذف صفحات شدم. یک سری مطالب اضافه، البته نه از دیدگاه من، حذف شد. خب من نویسنده و خالق اثر بودم. حرف‌هایی را شنیده بودم که دلم می‌خواست همۀ آن‌ها ثبت شوند و حتی کلمه‌ای از آن کم نشود؛ ولی اگر بخواهیم منطقی به قضیه نگاه کنیم، ناشر درست می‌گفت و باید بعضی از مطالب حذف می‌شد. اعتماد روایت فتح به من لطف بزرگی بود.

معتقد بودم این خاطرات حتماً جایگاه خود را بین مردم پیدا می‌کند؛ چون جنس خاطرات، خاص است. هم یک سری از خاطرات دهۀ شصت را در خود دارد، هم ویژگی جوانان امروز را یدک می‌کشد. این موضوع برای نسلی مانند من که جنگ را ندیده، جالب است.

 

پس همۀ خاطرات به چاپ نرسید؟

نه. حذف خاطرات باعث شد که به کتاب دوم فکر کنم؛ زیرا علاوه بر بعضی از مطالب که حذف شدند، برخی از مطالب را هم خودم به دلایلی در کتاب نیاوردم. شاید اگر همۀ خاطرات را می‌نوشتم، کتاب چیزی بیش از 800 صفحه می‌شد؛ ‌اما بعد از مطرح‌کردن موضوع با مدیر انتشارات، ایشان مخالفت کرد و گفت که چاپ کتاب‌های متعدد از یک شهید کار جالبی نیست و باعث سردرگمی مخاطب می‌شود. به همین دلیل، برخی از مطالب باقی مانده است. خودم به نوشتن فیلم‌نامه فکر می‌کنم. به نظرم پرده‌هایی از زندگی شهید قابلیت فیلم‌شدن دارد.

 

قدمی هم برای این کار برداشتید؟

کتاب را برای چند تهیه‌کنندۀ سینما، حوزۀ هنری و... فرستاده‌ام؛ ‌اما هنوز جواب خاصی دریافت نکرده‌ام.

 

خودتان می‌توانید آن را به فیلم‌نامه تبدیل کنید؟

نه؛ ‌اما می‌توانم کمک کنم که نوشته شود؛ چون در طول دریافت خاطرات، با همۀ احساسات افراد همراه بودم و اوج و فرود داستان را به‌خوبی می‌شناسم. همان طور که گفته شد، بسیاری از مطالب در کتاب نیامده است.

 

خودتان هم کتابتان را تبلیغ می‌کنید؟

شهید قربانی صفحه‌ای در اینستاگرام دارد که پرمخاطب است. در این صفحه، کتاب و زندگی شهید تبلیغ می‌شود. در چاپ اول، سعی کردم کتاب را به دست شخصیت‌های مشهوری برسانم که اهل مطالعه در این عرصه هستند. مثلاً کتاب را برای آقای محمد انصاری بردم و ایشان مدتی بعد، بدون اینکه پیگیری کرده باشم، کتاب را هم در اینستاگرام و هم در برنامۀ تلویزیونی معرفی کردند. بعد از این موضوع، به نظرم رسید که باید کتاب را به دست افراد بیشتری برسانم و اولین آن مقام معظم رهبری بود. هادی حاجتمند، حاج‌آقا پناهیان، سیدمحمود رضوی و فضه‌سادات حسینی از دیگر افرادی بودند که کتاب به دستشان رسیده است. خودم هم سعی کرده‌ام کتاب را به جاهای مختلف اهدا کنم. مثلاً در گلزار شهدا و زیارتگاه‌ها وقف کرده‌ام. با خودم عهد کرده بودم که هر وقت کتاب چاپ شد و به جای زیارتی رفتم، کتاب را با خود ببرم و وقف کنم.

 

فکر می‌کردید زینب مولایی روزی کتابی بنویسد که به دست آقا برسد و ایشان بر آن تقریظ بنویسند؟

یادم هست در دوران دانشجویی، بچه‌ها اصرار زیادی می‌کردند که به دیدار رهبری بروند. من هم در دهۀ فاطمیه و... به حسینیه رفته بودم. وقتی بچه‌ها اصرار می‌کردند، به خودم می‌گفتم دست خالی که نمی‌شود پیش رهبری رفت. درست است که من عاشق دیدن رهبرم هستم؛ ‌اما باید دست پر باشم و لااقل یکی از صحبت‌های ایشان را گوش داده و آن را انجام داده باشم. راستش نه! هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم ایشان کتاب را بخوانند و برایش تقریظ بنویسند. از آن روز به بعد، روزی نیست که آن دیدار را مرور نکنم و به‌خاطر آن، همیشه خداوند را شاکرم.

 

کتاب چگونه به دست حضرت آقا رسید؟

بعد از چاپ کتاب، به اتفاقات جدیدی که هر روز برای کتاب می‌افتاد، عادت کرده بودیم. هم من و هم همسر شهید قربانی و همچنین انتشارات، سعی داشتیم کتاب را به دفتر رهبری برسانیم. در این بین، همسر شهید توانست این کار را به انجام برساند. یک روز از دفتر آقا تماس گرفتند و ما را دعوت کردند. آنجا حضرت آقا هم از من و هم از همسر شهید برای تدوین کتاب تشکر کردند و همین برای من کافی است.

 

 

بازخورد کتاب در سطح جامعه به چه صورت بوده است؟

چند هفته بعد از چاپ کتاب، جلسه‌ای در انتشارات داشتیم. آنجا متوجه شدم چاپ اول به همین سرعت تمام شده است. برای من این موضوع عجیب بود. این در صورتی بود که هنوز برای کتاب تبلیغی نشده بود. یکی از کارهایی که در طول مصاحبه انجام دادم و فکر می‌کنم در کسب این موفقیت مؤثر بود، دست‌نخورده‌بودن خاطرات بود؛ چون مدام به همسر شهید گوشزد می‌کردم که خاطراتش را در مصاحبه‌ها بازگو نکند تا بدین صورت، خاطرات ناب و دست‌نخورده بماند. همین طور هم شد و خیلی از مخاطبان منتظر چاپ کتاب بودند.

 

بازخورد منفی هم گرفتید؟

قبل از چاپ کتاب بله. خیلی‌ها معتقد بودند که چون کتاب اولم است، در این مسیر موفق نخواهم شد و نباید توقع زیادی داشته باشم. برخی وقتی مطالب را می‌خواندند، می‌گفتند کشش ندارد، جذاب نیست، عاشقانه نیست و... ؛ ‌اما بعد از چاپ کتاب، به لطف الهی ثابت شد که مخاطب کتاب را پسندیده است. البته قطعاً کم‌وکاست دارد. کتاب هنوز نقد نشده است. به نظرم اگر در همان جلسۀ دیدار با رهبر فرصتی دست می‌داد، ایشان ایرادات کار را هم می‌گفتند. در این بین، برخی معتقد بودند که خاطرات طولانی روایت شده است و می‌توانست کوتاه‌تر هم نوشته شود.

 

روند مصاحبه به چه صورت بود؟

مشکلات در مسیر مصاحبه زیاد بود و زمان زیادی صرف شد؛ چراکه مدت کوتاهی بعد از شهادت، مصاحبه با همسر شهید شروع شد و ایشان وضع روحی مناسبی نداشت. یا مثلاً در بین مصاحبه، از هم‌رزمان شهید خبر شهادت یا قطع نخاع و... می‌رسید که به‌کلی او را به هم می‌ریخت. همچنین، خیلی از هم‌رزمان شهید در ایران نبودند، یا برخی از آن‌ها به هر دلیلی، از مصاحبه امتناع می‌کردند. ‌اما با وجود طولانی‌شدن روند مصاحبه، راضی بودم.

 

در کلاس‌های داستان‌نویسی هم شرکت کرده‌اید؟

نه، کلاس نرفتم؛ ولی از افراد مختلف در این زمینه کمک کرفتم. خانم سیده‌اعظم حسینی، نویسندۀ کتاب دا، با وجود مشغلۀ فراوانی که داشتند، در این مسیر به من کمک کردند. در جایی دیدم که خانم سپهری گفته بود کلاس خاصی شرکت نکرده و در نویسندگی آموزش ندیده است؛ بلکه این خواست خدا بود که نویسنده شده است. احساس کردم این اتفاق برای من هم رخ داده است. من همچنان خود را نویسنده نمی‌دانم؛ اما در این مسیر، بسیار کتاب خوانده و می‌خوانم.

 

کتاب یا متن‌هایتان برگزیده هم شده است؟

خیر. کتاب دلتنگ نباش اولین کار من در عرصۀ نویسندگی است و فقط تقریظ رهبری را در کارنامه دارم.

 

 

شهید هم‌سن‌وسال شما بوده است. او کاری حسینی کرد و شما کاری زینبی.

فکر می‌کنم در این بین همسر شهید برد کرده است. من وقتی سال‌ها پیش کتاب‌های «نیمۀ پنهان ماه» را می‌خواندم، به خودم می‌گفتم حیف که ما آن زمان نبودیم. حالا زمان تکرار شده است و قائلۀ سوریه بهترین فرصت برای من و امثال من است. با این حال، باز هم از این قافله عقب ماندیم.‌ اما همسر شهید کل دارایی و زندگی‌اش را در این مسیر داد و چه چیز از این ارزشمندتر.

 

دغدغه‌ای هم در ذهن دارید که به سراغش بروید؟

نه. فقط دوست دارم که در عرصۀ شهدا بنویسم.

 

کار زمین‌مانده‌ای هم دارید؟

بله. دوست پدرم، شهید صادق آق‌علایی که دوست دارم زندگی‌نامه‌ای از ایشان بنویسم.

 

به ادبیات جهان هم علاقه‌مند هستید؟

اگر بگویم نه، فکر می‌کنم بد باشد. توصیۀ اطرافیان به من برای نوشتن کتاب، خواندن ادبیات جهان است؛ آن‌ها قلمی قوی دارند؛ ‌اما متأسفانه نمی‌توانم با آن‌ها رابطه برقرار کنم.

 

کتابی هم بوده که دوست داشته باشید آن را بنویسید؟

نه.؛ اما خیلی از کتاب‌ها را خوانده و لذت برده‌ام. یکی از آن‌ها کتاب شهید صدرزاده بود؛ ولی هیچ‌وقت فکر نکردم که کاش من کتابش را نوشته بودم.