هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

 

شنبه 18 مرداد 1399 ساعت 11:39
شنبه 18 مرداد 1399 11:31 ساعت
2020-8-8 11:39:54
شناسه خبر : 338357
شیعه به ظاهر در نظام طاغوتی زندگی می‌کرد، اما در باطن درست در جهت ضد نظام طاغوتی حرکت می‌کرد. مثل آن گروه بسیار اندکی که با حسین بن علی صلوات الله علیه بودند در کربلا. اینها درست این سیل را شکافته بودند و آمده بودند در خلاف مسیری که سیل آنها را هدایت می‌کرد.
شیعه به ظاهر در نظام طاغوتی زندگی می‌کرد، اما در باطن درست در جهت ضد نظام طاغوتی حرکت می‌کرد. مثل آن گروه بسیار اندکی که با حسین بن علی صلوات الله علیه بودند در کربلا. اینها درست این سیل را شکافته بودند و آمده بودند در خلاف مسیری که سیل آنها را هدایت می‌کرد.

گروه معارف - رجانیوز: حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در ماه مبارک رمضان سال ۱۳۵۳ در مسجد امام حسن علیه‌السلام  مشهد جلساتی با عنوان «طرح کلی اندیشه‌ی اسلامی در قرآن» داشته‌‌اند و طی آن به «تبیین پایه‌های تفکر اسلامی» بر مبنای آیات قرآن پرداخته‌اند. ایشان در اهمیت این مباحث گفته‌اند این جلسات، پایه‌های فکری برای ایجاد یک نظام اسلامی است. متن این جلسات در کتاب «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» به چاپ رسیده و پایگاه KHAMENEI.IR گریده این جلسات را در چند مقطع زمانی منتشر کرده است. رجانیوز به مناسبت عید سعید غدیر؛ مباحث انتهایی این سلسله جلسات با موضوع «ولایت» را بازخوانی می‌کند.

 

ولایت یعنی به‌هم‌پیوستگی و هم‌جبهه‌گی یک عده انسان

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در جلسه اول مباحث ولایت با مرور نکات اصلی بحث نبوت، مانند هدف بعثت که ساختن انسانها در چارچوب نظام اسلامی است، ارتباط مبحث ولایت و نبوت را با این تعبیر که «مسئله‌ی ولایت در دنباله‌ی بحث نبوت است، یک چیزِ جدای از بحث نبوت نیست. مسئله‌ی ولایت، در حقیقت تتمه و ذیل و خاتمه‌ی بحث نبوت است. حالا خواهیم دید که اگر ولایت نباشد، نبوت هم ناقص می‌ماند» بیان کردند.


ایشان با طرح ویژگی‌های جامعه اسلامی مانند حکومت خدا در جامعه، جاری شدن حدود الهی در آن و اجرای مقررات الهی در قالب دین، بیان کردند: «هر که بخواهد خوب باشد، در جامعه‌ی پیغمبر می‌تواند خوب باشد؛ در جامعه‌های غیر الهی این جوری نیست. در جامعه‌های غیر اسلامی و غیر الهی، آدم‌ها می‌خواهند خوب باشند، نمی‌توانند؛ شما دلت می‌خواهد متدین باشی، نمی‌توانی.»

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در ادامه به بحث پایه‌ای ولایت، یعنی نیاز جامعه اسلامی در ابتدا به جمعِ پیوستهِ متحدِ دارای ایمان پرداخته و آن را «جبهه مسلمانان استوار مؤمن نافذ القلب در مقابل کفر» دانستند.

ایشان در ادامه دو نوع ولایت را معرفی کردند؛ ولایت مؤمنان بر هم و ولایت ولی الله. ایشان با انتقاد از تعریف ولایت ائمه به معنای دوست داشتن، معنای صحیح آن را اتصال و پیوستگی بیان کردند. در پایان نیز با آیات قرآنی مرتبط با ولایت، این مبانی را تبیین نمودند.

 

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَعَدُوَّکُمْ أَوْلِیَاءَ تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَقَدْ کَفَرُوا بِمَا جَاءَکُمْ مِنَ الْحَقِّ یُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَإِیَّاکُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّکُمْ إِنْ کُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَادًا فِی سَبِیلِی وَابْتِغَاءَ مَرْضَاتِی تُسِرُّونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَأَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَیْتُمْ وَمَا أَعْلَنْتُمْ وَمَنْ یَفْعَلْهُ مِنْکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِیلِ ﴿۱﴾

اى کسانى که ایمان آورده‌اید دشمن من و دشمن خودتان را «ولی» و هم‌جبهه‌ی خود مگیرید. که پیام دوستی به آنان بفرستید. در حالی‌که به اندیشه‌ی حقی که بدان گرویده‌اید، کفر و انکار نموده‌اند. پیامبر و شما را از شهرتان برون می‌رانند چرا که به خدا، پروردگارتان، ایمان آورده‌اید. اگر برای جهاد در راه من و به جستجوی خشنودی من بیرون آمده‌اید (باید که آنان را هم‌جبهه مگیرید) با آنان در نهان خود دوستی می‌بازید که من به هرچه پنهان نموده یا آشکار ساخته‌اید داناترم. هر که از شما چنین کند از راه میانه گمراه گشته است.

۱. بعضی‌ها معنا می‌کنند: دشمن من و دشمن خودتان را دوست خود مگیرید، این معنای کاملی نیست. فقط مسئله‌ی دوستی و محبت نیست، بالاتر از اینهاست. ولیّ خودتان نگیرید؛ یعنی هم‌جبهه‌ی خودتان ندانید، یعنی خودتان را در صف آنها قرار ندهید، یعنی در دل، خودتان و آنها را در یک صف فرض نکنید.

۲. اگر در راه جهاد و مجاهدت و کوشش برای من خارج شدید و  برای به دست آوردن خشنودی من، اگر واقعاً راست میگویید، حق ندارید آن که دشمن من و دشمن شماست، هم‌جبهه و یار و پیوسته‌ی خودتان قرار بدهید.

۳. هرکس از شما که این کار را انجام بدهد، با دشمنان خدا طرح دوستی و یاوری[در نهان و خفا] بریزد، خودش را هم‌جبهه‌ی آنها بداند و نشان بدهد، راه میانه را گم کرده است.

۴. آیات، شأن نزولش، درباره‌ی حاطِبِ ابنِ اَبی بَلتَعه است. حاطب ابن ابی بلتعه یک مسلمان یک خُرده کم ایمانی بود. این، وقتی که پیغمبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می‌خواست برود به جنگ با کفار قریش، فکر کرد، که ممکن است که پیغمبر در این جنگ مغلوب بشود و خویشاوندان او که در میان کفار هستند، مورد آسیب قرار بگیرند و این جزو سربازان پیغمبر است.  اینجا زرنگی خواست به خرج بدهد، یک مردِ رندی به خرج داد. حالا که ما کنار پیغمبر هستیم، در رکاب پیغمبر، جهاد هم که می‌کنیم، ثواب مجاهدین در راه خدا را هم که می‌بریم، احتیاطاً یک نامه‌ای هم بنویسیم به کفار، اینجا دوستی و وفاداری خودمان را نسبت به آنها هم اعلام کنیم.... یک نامه‌ای برداشت نوشت به سران قریش، امضا هم کرد پای آن را. خودش را هم خوب معرفی کرد تا بدانند که این، با آنها خوب و دوست و مهربان است. ...پیغمبر عزیز و گرامی، با وحی خدا از ماجرا مطلع شد. امیرالمؤمنین علیه‌السلام را و یکی، دو نفر دیگر را فرستاد، بینِ راه رفتند آن [پیک] زن را پیدا کردند، تهدیدش کردند و کاغذ را از او گرفتند. بعد که [حاطب ابن ابی بلتعه] آمد، پیغمبر گفت: خب، چرا این کار را کردی مَرد؟ چرا اسرار نظامی و جنگی را فاش میکنی برای دشمن؟

گفت: یا رسول‌الله، من آنجا دوستانی دارم، خویشاوندانی دارم، می‌ترسم آنها مورد زحمت قرار بگیرند، خواستم این نامه را بنویسم که شاید دل آنها یک قدری نسبت به من نرم بشود.
 

إِنْ یَثْقَفُوکُمْ یَکُونُوا لَکُمْ أَعْدَاءً وَیَبْسُطُوا إِلَیْکُمْ أَیْدِیَهُمْ وَأَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ وَوَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ ﴿۲﴾

اگر بر شما دست‌ یابند برای شما دشمنانی خواهند بود و دست و زبان خود را به بدی روی شما خواهندگشود و بسی دوست می‌دارند که شما کافر گردید.

 

آیه در جواب می‌گوید: اشتباه نکنید، دل آنها با شما نرم نخواهد شد. آن کسانی که از لحاظ فکری ضد شما هستند، آن کسانی که دین شما، ایمان شما، به زیان آنهاست و آنها همت بر نابودی دین و ایمان گماشته‌اند، اینها هرگز با شما مهربان و دوست نخواهند بود..... « یَکونوا لَکُم اَعداءً» دشمن شما خواهند بود... فردا اگر بر شما مسلط بشوند، همین یک ذره عقیده‌ی قلبی را هم نمی‌گذارند شما نگه دارید، دوست می‌دارند که شما کافر بگردید. خیال نکنید که آزاد و راحت می‌گذارند شما مسلمان بمانید و به وظایف اسلامی‌تان عمل کنید.

لَنْ تَنْفَعَکُمْ أَرْحَامُکُمْ وَلَا أَوْلَادُکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ یَفْصِلُ بَیْنَکُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ ﴿۳﴾

خویشان و فرزندانتان به شما سودی نمی‌بخشند، روز قیامت میان شما جدایی می‌افکند و خدا به آنچه می‌کنید بیناست.

 

۱. شما برای خاطر فرزندانتان، برای خاطر قوم و خویش‌هایتان، برای خاطر آقازاده‌تان، برای خاطر آسایش نزدیکانتان، حاضرید با دشمن خدا بسازید؟ برای جلب دوستیِ بندگان ضعیف خدا و جلب منافع خودتان و نزدیکانتان، حاضرید از فرمان خدا بگذرید، با دشمن خدا دوستی کنید؟ مگر چقدر این ارحام و اولاد به درد آدم میخورند؟ مگر این جوانی که شما برای خاطر شغلش، برای خاطر بورسش، برای خاطر کاسبی‌اش در میان کفار قریش، حاضری با کفار قریش بسازی، چقدر به درد تو خواهد خورد بیچاره؟ چقدر تو را از عذاب خدا نجات خواهد داد؟

۲. در روز قیامت انسان این قدر خودش گرفتار است که به گرفتاری دیگران نمی‌رسد، حتی فرزندش. یک خاری به دست فرزندت می‌رود، حاضری دنیا و آخرتت را قربانش کنی؟ بیچاره! روز قیامت از او خواهی گریخت. اگر ما بفهمیم منطق قرآن را در این زمینه، بدانید آن کسانی که برای خاطر آسایش و راحتی فرزندانشان حاضرند به سعادت دنیا و آخرت پشت کنند، و حاضرند به بدبختی‌ها و شقاوت‌ها و تیره‌روزی‌ها رو کنند، اگر بدانند این منطق قرآن را، شاید تکان بخورند.


قَدْ کَانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْرَاهِیمَ وَالَّذِینَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءوا مِنْکُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ کَفَرْنَا بِکُمْ وَبَدَا بَیْنَنَا وَبَیْنَکُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَاهِیمَ لِأَبِیهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ وَمَا أَمْلِکُ لَکَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْءٍ رَبَّنَا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنَا وَإِلَیْکَ أَنَبْنَا وَإِلَیْکَ الْمَصِیرُ ﴿۴﴾

در کار و روش ابراهیم و همراهانش برای شما سرمشقی نیکوست، آنگاه که به قوم خود گفتند: ما از شما و از هرآنچه به جای خدا عبودیت می‌کنید، بیزار و بری هستیم. به شما کفر و انکار آوردیم و میان ما و شما دشمنی و کینه پدید آمد (و چنین خواهد بود) تا وقتی‌که به خدای یگانه ایمان بیاورید. (آری، ابراهیم و مؤمنان جز اعلام بیزاری سخنی با بت پرستان نداشتند) مگر سخن ابراهیم به پدرش(عمویش) که گفت: من برای تو (در صورتی که دست از دشمنی و کینه با حق برداری) آمرزش خواهم خواست و در برابر خدا به سود تو اختیار چیزی را ندارم. پروردگارا! بر تو توکل کردیم، و به سوی تو بازگشتیم، و بازگشت به سوی توست]
 

به مؤمنین می‌گوید: مؤمنین، شما را در عمل ابراهیم و پیروان ابراهیم سرمشقی نیکوست. ببینید ابراهیم و پیروانش، همراهانش چه کردند، شما هم همان کار را بکنید. آنها چه کردند؟ آنها صاف و صریح رو کردند به قوم گمراه زمان خودشان، به بندگان طاغوت و آلهه‌ی دروغین زمان، گفتند ما از شما و خداوندگارانتان بیزاریم، ما به شما کفر ورزیدیم، ما از شما رو گرداندیم، میان ما و شما همیشه‌ی زمان، بغض و دشمنی، عداوت و خشم و کینه برقرار است. فقط یک راه آشتی وجود دارد و آن «حَتّی تُؤمِنوا بِاللهِ وَحدَهُ» بیایید داخل منطق فکری ما بشوید. صریحاً میگوید: مؤمنین، شما هم مثل ابراهیم عمل کنید

«در اصطلاح اوّلی قرآنی، ولایت یعنی به‌هم‌پیوستگی و هم‌جبهه‌گی و اتصال شدید یک عده انسانی که دارای یک فکر واحد و جویای یک هدف واحدند، در یک راه دارند قدم برمی‌دارند، برای یک مقصود دارند تلاش و حرکت می‌کنند، یک فکر را و یک عقیده را پذیرفته‌اند. هر چه بیشتر این جبهه باید افرادش به همدیگر متصل باشند و از جبهه‌های دیگر و قطب‌های دیگر و قسمت‌های دیگر خودشان را جدا و کنار بگیرند، چرا؟ برای اینکه از بین نروند، هضم نشوند. این را در قرآن می‌گویند ولایت.


پیغمبر جمع مسلمانِ آغازِ کار را، با این پیوستگی و جوشندگی به وجود می‌آورد، اینها را به همدیگر متصل می‌کند، اینها را با هم برادر می‌کند، اینها را به صورت یک پیکر واحد در می‌آورد، به وسیله‌ی اینها امت اسلامی را تشکیل میدهد، جامعه‌ی اسلامی را به وجود می‌آورد. از پیوند اینها با دشمن‌ها، با مخالفین، با معاندین، با جبهه‌های دیگر... جلوگیری می‌کند. مابین اینها و جبهه‌های دیگر جدایی می‌اندازد، از پیوستنِ به جبهه‌ی یهود، از پیوستنِ به جبهه‌ی نصارا، از پیوستنِ به جبهه‌ی مشرکین، اینها را بازمی‌دارد و هر چه بیشتر سعی می‌کند صفوف اینها را فشرده و به هم جوشیده بکند. برای چه؟ برای اینکه اگر اینها به این حالت نباشند، اگر ولایت نداشته باشند، اگر بهم‌پیوسته‌ی صد در صد نباشند، میان آنها اختلاف به وجود بیاید، از برداشتن بار امانتی که بر دوش آنهاست، عاجز خواهند ماند. نمی‌توانند این بار را به سر منزل برسانند.»

 

امام؛ قلب امت اسلامی

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در آغاز بحث ولایت قرآنی، دو بعد برای آن شرح داده­‌اند که شامل ارتباط داخلی امت اسلامی و تنظیم روابط خارجی بر پایه‌­ی استقلال می‌باشد. ایشان فرمودند: «[ارتباط داخلی امت باید به گونه‌ای باشد که] هیچ‌گونه تفرّق و اختلافی در سرتاسر امت عظیم اسلامی نباشد. صف­های گوناگون در داخل این امت تشکیل نشود.» و « از لحاظ روابط خارجی، یک ذره تأثیر­پذیری از جناح­های ضد­اسلامی یا غیر­اسلامی، مخصوصاً ضد­اسلامی، ممنوع است.»

ایشان راه تحقق ولایت قرآنی را وجود یک رهبر در جامعه اسلامی دانستند و آن را امام جامعه معرفی کردند که به دو صورت معین می‌شود. با تعیین مستقیم خداوند مانند پیامبراکرمصلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤمنین علیه­السلام و یا با تعیین نشان امام توسط خداوند مانند فقیهی که جانشین امام منصوص که بایستی دارای ویژگی‌های امام همچون عدالت، دینداری، انصاف و.... باشد.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای ارتباط با امام را شرط حیات، تحرک و پایداری امت اسلامی دانستند و بعد سومی برای ولایت تعریف کردند که آن « ارتباط مستحکم و نیرومند هر یک از آحاد امت اسلام، با آن قلب امت [است]. ارتباط فکری و ارتباط عملی.» بر این اساس ولایت امیرالمؤمنین یعنی: «رابطه ­ای نیرومند، مستحکم، خلل­ناپذیر، [اینکه] از علی جدا نشوی؛ این معنای ولایت است.»

ایشان در پایان با آیاتی از قرآن کریم ولایت را تشریح کرده و این موضوع را که ولایت در تشیّع همان ولایت اسلام واقعی است را تشریح کرده و نتیجه ولایت را پیروزی بیان نمودند: « «وَ مَن یَتَوَلَّ اللهُ وَ رَسولَهُ» آن کسی که قبولِ ولایت کند با خدا و با رسولش و با کسانی که ایمان آورده ­اند، با مؤمنان این پیوند را مراعات کردند و حفظ کردند و نگسستند، اینها غالبند، پیروزمندانند.»

 

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِیَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ وَمَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ ﴿۵۱﴾

ای گرویدگان به دین! یهودیان و مسیحیان را هم­‌جبهگان و دوستان خود مگیرید. آنان بعضی هم‌­جبهه و دوست بعضی دیگرند. هر که از شما با آنان پیوند برقرار کند، در حقیقت از آنان و در شمار آنان است. حتماً خدا گروه ستمگران را هدایت نمی­کند.(۵۱)

[آیات ۵۱ تا ۵۳ در خصوص ارتباطات خارجی]

- یهودیان و مسیحیان را اولیای خود [پیوند­خوردگان و پیوستگان با خود] مگیرید. ... انتخاب مکنید. آنها بعضی اولیا و هم‌جبهگان و پیوستگان بعضی دیگرند. نگاه  نکنید که بلوک­‌هایشان از همدیگر جداست؛ در معنا، برای ضدیتِ با اصالت­‌های شما، همه یک جبهه­‌اند.

- هر­کس تولّی کند با آنان -تولّی یعنی ولایت را پذیرفتن...- هرکسی که قدم در وادی ولایت آنها بگذارد و پیوند بزند خودش را با آنها، مرتبط کند خودش را با آنها، رابطه برقرار کند، « فَإِنَّهُ مِنْهُمْ » بی­گمان او خود از آنان است.

فَتَرَى الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ یُسَارِعُونَ فِیهِمْ یَقُولُونَ نَخْشَى أَنْ تُصِیبَنَا دَائِرَةٌ فَعَسَى اللَّهُ أَنْ یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَیُصْبِحُوا عَلَى مَا أَسَرُّوا فِی أَنْفُسِهِمْ نَادِمِینَ ﴿۵۲﴾

بیمار­دلان را می­بینی که به میان جبهه‌ی کافران می­‌شتابند؛ می­گویند (و بهانه می­‌آورند) که می­ترسیم آسیبی به ما برسد. باشد که خدا فتح و پیروزی مؤمنان را برساند یا حادثه‌ای به سود آنان تدارک کند، و آنگاه این بیماردلان برآنچه در دل نهان می‌داشته‌اند پشیمان گردند.(۵۲)

- بیماردلان می­‌شتابند در میان جبهه­‌ی دشمنان دین، قناعت نمی­کنند به اینکه بروند طرف آنها، بلکه می­شتابند؛ قناعت نمی­کنند به اینکه تا پهلویشان بروند، میروند تا آن اعماق جبهه­‌شان. اگر بپرسی آقا چرا این قدر با دشمنِ دین می­سازی؟ با کسی که می­دانی ضد دین است، چرا ضدّیت که نمی­کنی هیچ، دوستی هم به خرج می‌دهی؟ اگر این را از او بپرسی، در جوابت چنین می­گوید: «یَقُولُونَ نَخْشَى أَن تُصِیبَنَا دَآئِرَةٌ» می­گویند می­ترسیم یک آسیبی به ما برسد؛ اگر دوستی نکنم، می‌ترسم به من آسیبی برسانند یا برساند. چقدر به گوش آدم آشناست این حرفها. «نَخْشَى أَن تُصِیبَنَا دَآئِرَةٌ» می­ترسم برایمان دردسری درست بشود، می‌ترسم برایمان اسباب زحمتی درست بشود؛ ببنید چه کلمات آشنایی‌ست.

- خدا در جواب اینها چه می­گوید؟ می­فرماید: امید است که خدا پیروزی را نصیب جبهه­‌ی مؤمن کند، یا یک حادثه­‌ای از پیش خود، به سود آنان پدید آورد. بعد که این کار بشود، آن وقت، تا این بدبخت­‌هایی که با آنها ساخته بودند، پشیمان بشوند، روسیاه بشوند، بگویند دیدی چه غلطی کردیم، اگر می­دانستیم که جبهه‌ی مؤمن این‌جور پیروزمند و نیرومند خواهد شد، با دشمن دین، با دشمن خدا نمی­ساختیم؛ خودمان را بی آبرو نمی­کردیم.

وَیَقُولُ الَّذِینَ آمَنُوا أَهَؤُلَاءِ الَّذِینَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمَانِهِمْ إِنَّهُمْ لَمَعَکُمْ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَأَصْبَحُوا خَاسِرِینَ ﴿۵۳﴾

و به مؤمنان بگویند: آیا همین اینان بودند که با سخت­‌ترین سوگندها بخدا سوگند یاد می­کردند؟ که ایشان با شمایند، کارهایشان پوچ شد و بر باد رفت و زیانکار گشتند.(۵۳)

بعد از آنی که آنها خودشان را مفتضح کردند و با دشمنان ساختند.... مؤمنین،  در بهت و حیرت فرو­می­روند! اِ ! همین­ها بودند، این چهره­‌های خوش ظاهر و موجّه، قسم می­خوردند، با سوگندهای غِلاظ و شداد که ما با شماییم. هر وقت با آنها حرف می­زدیم، هر وقت به آنها چیزی می­گفتیم، می­گفتند بله، ما هم با شما هم عقیده‌ایم، ما هم با شما اختلافی نداریم، ما هم همین حرفی که شما می­زنید، می‌زنیم، در مقام بیان، این‌جور با آدم حرف می­زدند؛ بعد معلوم شد که دل­های اینها مریض بوده و علی­رغم ظاهر نیکشان، دل­های چرکین و سیاه و نفاق­‌آمیز داشتند. مؤمنین آن روز می­گویند عجب! ببین چه قَسَمی می­خوردند اینها؟!

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْکَافِرِینَ یُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلَا یَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ذَلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ ﴿۵۴﴾

ای گروه مؤمنان! از شما هرکس از دینش بازگردد، خداوند مردمی را خواهد آورد که آنان را دوست بدارد و آنان او را دوست بدارند. در برابر مؤمنان فروتن و مهربان باشند. در برابر کافران، شکست‌­ناپذیر و تسخیر­ناپذیر باشند. در راه خدا کارزار کنند و از ملامت ملامت­‌گری نهراسند. این فضل و بزرگواری خداست که به هرکس خواهد می­دهد. و خدا گشوده‌­دست و داناست.(۵۴)

[آیه ۵۴ در خصوص پیوند های داخلی]

- اگر این بار رسالت و مسئولیتی را که با ایمان به خدا پذیرفته بودید، از دوشتان روی زمین بگذارید و آن را به سر منزل نرسانید؛ خیال نکنید که این بار به سر منزل نخواهد رسید؛ ؛ نه، این بارِ خدا به سر منزل خواهد رسید، منتها سعادتش را کس دیگری خواهد برد... این مردم همان مردم ایده‌­آل اسلامی‌­اند. آن جامعه‌ی ایده‌­آل اسلامی، از لحاظ پیوندها و رابطه­‌های داخلی و خارجی این‌جورند که در این آیه آمده است.

۱. خودِ خدا آنها را دوست دارد،... آنها هم خدا را دوست می­دارند... «قُل اِن کُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعونی یُحبِبکُمُ اللهُ» (۳۱ آل عمران)... اگر خدا را دوست دارید، از من که پیغمبرم متابعت کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد. پس «یُحِبُهم وَ یُحِبونَهُ»؛ یعنی اینها صد درصد تسلیم فرمان خدا بودند، که مورد محبت خدا بودند.

۱.۱. [خاصیت بعدی اینکه] فروتن هستند در مقابل مؤمنان؛ این نشانه‌ی کمالِ رابطه و پیوند صمیمانه است.... یعنی وقتی که در مقابل مردم قرار می­گیرند، جزو مردمند، با مردمند، در راه مردمند، برای مردمند، خودشان را از میان مردم بیرون نمی­کشند.

۱.۲. [ویژگی سوم] -نقطه‌ی مقابل [فروتنی در برابر مردم است]- در مقابل کافران و دشمنان دین و مخالفان قرآن، « اَعِزَّةٍ­» هستند؛ یعنی تأثیر­ناپذیر، یعنی سربلند، یعنی حصاری از فکر اسلامی دور خود پیچیده و کشیده که هیچ نفوذی از آنها نپذیرند. 

۱.۳. خاصیت دیگرشان این است که در راه خدا [بی امان ، بدون قید و شرط] جهاد و مجاهدت می­کنند.

۱.۴. و در آخر از ملامت هیچ ملامت­گری هم نمی­هراسند و نمی­ترسند.

إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ ﴿۵۵﴾

 ولی (و مرکز پیوندهای اجتماعی) شما فقط خداست و پیامبرش و آن مؤمنانی که نماز را به پا­می­دارند و زکات را ادا می‌کنند در حالی­که در رکوعند.(۵۵)

[ آیه ۵۵ به بُعد سوم اشاره می­کند، در خصوص ارتباط و پیوند اجزای جامعه با امام]

- ولی و قائمِ امر، آن کسی که تمام نشاط و فعالیت‌­های جامعه و امت اسلامی به او باید برگردد و از او باید الهام بگیرد، خداست. خب خدا که مجسم نمی­شود بیاید بین مردم بنشیند امر و نهی کند، دیگر چه ­کسی؟ «وَ رَسولُهُ» پیداست که بین رسول و بین خدا هرگز رقابت و تنازع و تنافر هم که نیست؛ رسول اوست باز. خداست و رسولش، خب، رسول که همیشه باقی نمی­ماند.

- بعد از رسول چه؟ بعد از رسول هم داریم... آن مؤمنان. کدام مؤمنان؟ هر کسی که ایمان آورد کافی است؟ نه، نشانه دارد. «اَلَّذینَ یُقیمونَ الصَّلاةَ» اقامه‌ی نماز می­کنند،

«وَ یُؤتونَ الزَّکاةَ» می­دهند زکات را، «وَ هُم راکِعونَ»،... در حالی که در رکوعند،... سمبل و رمز برای یک چنین کلّیتی چه کسی می­تواند باشد در جامعه‌ی اسلامی؟ غیر از علی بن ابی طالب کسی را سراغ نداریم. در آن جامعه‌ی اسلامی، آن کسی که می­توانست سمبل این گونه جناحِ ایمانیِ متقن و محکمی باشد، علی بن ابی طالب است.

وَمَنْ یَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ ﴿۵۶﴾

و هر که خدا و رسولش و مؤمنان را پیوسته و هم­جبهه­ی خود بسازد پس به یقین حزب خدا همان فیروزمندان‌اند.(۵۶)

اگر ولایت را مراعات کردیم.... اگر ولایت را که دارای سه بُعد شد تا حالا؛ یکی حفظ پیوندهای داخلی، یکی قطع پیوند و وابستگی به قطب­های متضاد خارجی... یکی هم حفظ ارتباط دائمی و عمیق با قلب پیکر اسلامی و قلب امت اسلامی یعنی امام و رهبر... چگونه خواهد شد؟  آیه‌­ی قرآن جواب می­دهد به ما ... آن کسی که قبول ولایت کند... اینها غالبند، پیروزمندانند. از همه پیروزتر همین­ها هستند و اینهایند که بر همه جناح‌­های دیگر غلبه خواهند داشت.

 

«در جامعه اگر بخواهد همه‌ی نیروها به کار بیفتد و همه در یک جهت به کار بیفتد و هیچ یک از نیروها هرز نرود و همه‌ی نیروهای جامعه به صورت یک قدرت متراکمی، به مصالح جمعی بشریت به کار بیاید و جامعه بتواند مثل مشت واحدی باشد، در مقابل جناح­ها و صف­ها و قدرت­های مخاصم؛ اگر اینها را بخواهد داشته باشد، احتیاج دارد به قدرت متمرکز. به یک‌دلی احتیاج دارد، به یک‌­قلبی احتیاج دارد این جامعه... البته شرایطی هم دارد. باید خیلی آگاه باشد، باید خیلی بداند، باید خیلی با تصمیم باشد، باید چشمش دارای یک دید دیگری باشد، بایستی از هیچ چیزی در راه خدا نهراسد، بایستی وقتی لازم شد خودش را هم فکر کند؛ ما اسم یک چنین موجودی را چه می­گذاریم؟ امام.»

 

جامعه دارای ولایت؛ مظهر همه نیکی‌های انسانی

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در این جلسه ضمن مرور جلسه‌ی دوم ولایت با بیان اینکه امام، ضامن بقای ولایت است، افزودند: «[مرکز جامعه اسلامی]، باید از سوی خدا باشد، باید عالم باشد، باید آگاه باشد، باید مأمون و مصون باشد، باید یک موجود تبلور یافته‌ای از تمام عناصر سازنده اسلام باشد، باید مظهر قرآن باشد.»

ایشان این مرکزیت را ولیّ جامعه دانسته و در ادامه ولایت را در بعد فردی و اجتماعی مورد بررسی قرار دادند و این دو را بدون یکدیگر، دارای اشکال دانستند: «خیلی اشکال دارد اما هیچ مانعی ندارد که بتوانیم فرض کنیم یک انسان دارای ولایت را در جامعه بی ولایت».


حضرت آیت‌الله خامنه‌ای ولایت را به معنای محبت اهل بیت دانستن را رد کردند و ضمن بیان اینکه: «محبت اهل بیت را داشتن، واجب و فرض است.» ولایت در یک انسان را وابستگی فکری و عملی با ولیّ دانستند و دریافت اشتباه برخی از ولایت امیر­المؤمنین را مورد نقد قرار دادند.

ایشان در ادامه ولایت در جامعه را بدین صورت تشریح کردند: «هر وقتی که امام در جامعه حکومت می‌کند، آن ‌وقتی که امام دارد عملاً جامعه را اداره می‌کند... آن وقت جامعه دارای ولایت است؛ و در غیر این‌صورت، جامعه دارای ولایت نیست.»

همچنین در ادامه، تلاش برای ولایت داشتن جامعه را، تلاش برای قدرت بخشیدن به ولیّ اسلام دانستند و اضافه کردند که جامعه اگر به ولایت برسد مانند مرده‌ای است که جان گرفته اما در صورتی که بی­‌ولایت بماند استعدادها خنثی و یا نابود می‌شود.

 

الَّذِینَ إِنْ مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ (۴۱حج)
آن کسانی که اگر در زمین متمکنشان سازیم، نماز را به پا می‌دارند و زکات می‌دهند، امر به معروف و نهی از منکر می­کنند و [ پایان همه کارها از آن خداست.](۴۱حج)
  • [در اینجا] نماز سمبلی برای ذکر خدا و توجه و جهت­‌گیری خدایی یک جامعه[است.]... نماز را به پا می­دارند، به سوی خدا می­روند، جهت­‌گیری­شان را بر طبق جهت­‌گیری [که] خدا فرموده و خدا دستور داده قرار می­دهند.
  • « وَ آتَوُا الزَّکَاةَ »، به معنای این است که تعدیلی در ثروت ایجاد می­کنند، با توجه به روایاتی که در باب زکات هست که می­گوید زکات موجب تعدیل ثروت است.
  • ما خیال می­کنیم امر به معروف و نهی از منکر به معنای این است که بنده، به جناب عالی امر کنم که شما فلان کار بد را انجام ندهید، فلان کار خوب را انجام بدهید. فقط همین امر کردن و گفتن. در حالی که امر کردن و گفتن، یکی از جلوه­‌های امر به معروف و نهی از منکر است. به امیر­المؤمنین گفتند که با معاویه چرا می­‌جنگی؟ ... گفت برای خاطر اینکه امر به معروف و نهی از منکر واجب است.... امام حسین از مدینه بلند می­شود، آقا کجا می­روی؟ «اُریدُ اَن آمُرَ بِالمَعروفِ وَ اَنهِیَ عَنِ المُنکَرِ» می­خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم. ببینید چقدر دایره و دامنه وسیع و چقدر از نظر ما کوچک و ضیق و تنگ است. به هر حال وقتی که ولایت در جامعه­‌ای بود، اینها هم انجام می­گیرد؛ اقامه‌ی صلاة، ایتای زکات، امر به معروف ، نهی از منکر و خلاصه پیکر بی­جانی، جان و روح و حیات می‌یابد.

 

«اگر جامعه دارای ولایت شد، چه می­شود؟..در یک کلمه بگویم: مرده‌­ای­ست که دارای جان خواهد شد. همین یک کلمه کافیست... جامعه‌ی دارای ولایت، جامعه­‌ای می­شود که تمام استعدادهای انسانی را رشد می­دهد. همه‌ی چیزهایی که برای کمال و تعالی انسان، خدا به او داده، اینها را بارور می­کند. نهال انسانی را بالنده می­سازد. انسان­ها را به تکامل می‌رساند. انسانیت­‌ها را تقویت می­کند. در این جامعه، ولیّ یعنی حاکم، همان کسی که همه‌ی سررشته­‌ها به او برمی‌گردد، جامعه را از لحاظ مشی عمومی، در راه خدا و دارای ذکر خدا می­کند. از لحاظ ثروت، تقسیم عادلانه‌ی ثروت به وجود می‌آورد. سعی­ می­کند نیکی­‌ها را اشاعه بدهد، سعی می­کند بدی­‌ها را محو و ریشه­‌سوز کند.»

 

ولی‌امر یعنی اجراکننده فرمان خدا در جامعه

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در چهارمین جلسه از بحث ولایت، با طرح معنای ولیّ به فرمانروا و مدیر جامعه، ولیّ واقعی جامعه‌ی اسلامی را خدا دانسته و این مسئله را نه سلطه‌ی تکوینی پروردگار، بلکه الهام قوانین و حکومت در جامعه اسلامی معنا کرده و این حکومت را حکومت علوی نام نهادند.

 

ایشان در ادامه ضرورت حضور یک فرمانروا برای اجرای قوانین الهی را عنوان کرده و نظرات مختلف برای انتخاب یک امیر در جامعه را بیان کردند: «یک عده‌ای گفته‌اند: اَلمُلکُ لِمَن غَلَبَ؛ هر کسی غالب شد، یعنی حکومت جنگل. یک عده‌ای گفته‌اند هر کسی که دارای تدبیر بیشتری [است]. یک عده‌ای گفته‌اند هر کسی که از طرف مردم مورد قبول باشد. یک عده‌ای گفته‌اند هر کسی که از آن دودمانِ چنین و چنان باشد.» و در ادامه نظر اسلام را بر طبق آیه‌ی «إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُون» بیان فرمودند که ولی خداوند و زمام‌دار از جانب خداوند را پیامبر و پس از ایشان اولی الامر دانسته است.

 

ایشان تکیه‌ی اسلام در زمامداری امور را عدم واگذاری حکومت به فردی دانستند که انسان‌ها را به دوزخ می‌کشد. حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در ادامه با رد تفکر غلط امیر و ولیّ بودن حکام عباسی و سایر حکام جهان اسلام در آن دوران، منطق اسلام در ارائه معیار ولایت را وصف کردند.

 

ایشان در ادامه ولایت خداوند را ناشی از یک فلسفه طبیعی در جهان‌بینی اسلام معرفی کرده و افزودند: «هر آنچه در روز و شب آرمیده و ساکن است، از آنِ خداست. خب، چیزی که همه‌ی پدیده‌های خلقت برای اوست و حکومت تکوینیِ بر همه چیز در اختیار او است، حکومت قانونی و تشریعی هم باید در اختیار او باشد، چاره ­ای نیست.»

 

 

إِنَّ اللهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا وَإِذَا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللهَ نِعِمَّا یَعِظُکُمْ بِهِ إِنَّ اللهَ کَانَ سَمِیعًا بَصِیرًا (٥٨)

همانا خدا به شما فرمان می‌دهد که امانت­ها را به اهلش ادا کنید. و چون میان مردم حکم و قضاوت می‌کنید، برطبق عدالت قضاوت کنید. همانا که خدا شما را به نیکو چیزی پند می­دهد.(۵۸)

- امانت فقط این نیست که یک تومان من دست شما دارم، این یک تومان را به من برگردانید. مهمترینِ نشانه و نمونه­‌های امانت، این است که آنچه امانت خداست در میان مردم، آن را انسان به جایش برساند و به اهلش برساند. اطاعت از خدا بکند و از آن که خدا فرموده که اطاعت بشود. این مهمترین مصداق امانت است.

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى الله وَالرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ ذَلِکَ خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلًا (٥٩)

ای کسانی که ایمان آورده‌اید، خدا را اطاعت کنید. و پیامبر را و آن کسانی را که در میان شما (از سوی خدا و به تعیین او) صاحب فرمانند. و هنگامی که در چیزی منازعه کردید اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید، آن چیز را به خدا و پیامبر ارجاع نمایید. این نیکوتر و نیکو عاقبت‌­تر است (برای شما)(۵۹)

- صاحبان فرمان یعنی چه؟ آن جاهلِ نادانِ مسلمان­ نام، خیال می­کند صاحب فرمان، یعنی هر کسی که می­تواند فرمان بدهد، هر کسی که زورش می­چربد برای فرمان دادن؛ می­گوید این اولی‌الامر است. ما می­گوییم نه، اولی­‌الامر او نیست. اگر بنا باشد که هر که می­تواند فرمان بدهد، اولی­‌الامر باشد و از طرف قرآن به رسمیت شناخته شده باشد، خب در فلان کوهستان، فلان دزدِ قداره بندِ سبیل از بناگوش در رفته هم فرمان می­دهد، او هم در آنجا همه‌کاره است؛ پس آنجا اولی­‌الامر است؟ و اطاعت فرمان او واجب است؟... اولی­‌الامری که شیعه معتقد است، آن اولی‌الامریست که منشور فرمان را، خدا به نام او کرده باشد، این را می‌خواهیم ما. آن انسانی­ست که اگر چه ... جزو انسان­های دیگر است، اما ولایت را از خدا گرفته باشد، که صاحب ولایت کبری خداست، از خدا گرفته باشد.

- تِز اسلامی نمی­گوید که حکومت، روزی خواهد بود که لازم نباشد، نه؛ ایده‌ی اسلامی پیش‌بینی نمی­کند آن روزی را که در جامعه، دولت و حکومت نباشد، نه خیر؛ در حالی که بعضی از مکتب­ها پیش­‌بینی می­کنند آن روزی را که جامعه، جامعه‌ی ایده­‌آل است و یکی از خصوصیاتش این است که دیگر دولت و حکومت در آن جامعه نیست؛ نه؛ اسلام این را پیش­‌بینی نمی­کند.

خوارج، با بهانه‌ی حکومت الهی بود که می­گفتند علی بن ابی طالب باید نباشد. می­گفتند «لا حُکمَ الا لله » حکومت برای خداست. امیر­المؤمنین در جواب این می­گوید «کَلِمَةُ حَقٍ یُرادُ بِها باطِلُ» سخن، سخنِ درستی­ست، حاکم واقعاً خداست، آن کسی که مقررات را می­دهد و سررشته زندگی را به دست می­گیرد، واقعاً خداست، اما شما می­گویید «لا حُکمَ اِلّا لله» یا می‌گویید «لا اِمرَةَ اِلّا للهِ» قانون و حکومت برای خدا، مجری قانون کیست؟ آن هم شما می­گویید که غیر خدا، کسی نباید مجری قانون باشد؟ بعد لذا در جواب این سخن میگوید: «لابُدَّ لِلنّاسِ مِن اَمیرٍ» بالاخره انسانیت و جامعه‌ی بشری امیر لازم دارد، حاکم و فرمانروا لازم دارد. این طبع انسانی­ست که باید زندگی­‌اش با یک مجری قانون همراه باشد؛ بودن قانون کفایت نمی­کند، باید کسی باشد تا اینکه این قانون را اجرا کند و نظارت کند بر اجرای دقیق و صحیح این قانون، همین را می­گوید «وَ أُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ»، منتها اولی‌الامر. اینجاست که بین ما و طرز فکر تسنن، یک اختلاف اساسی پیدا می­شود. ما می­گوییم اولی‌الامر، صاحب فرمان، آن صاحب فرمانی­ست که با معیارهای الهی تطبیق بکند. در حالی که آنها این چنین شرطی را عملاً که نمی­کنند. آنی که شایع است در افواه و در زبان­ها، این است که هر کسی که به مقام فرمانرانی و فرمانروایی رسید، برایشان محترم و معتبر است.

أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحَاکَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ وَیُرِیدُ الشَّیْطَانُ أَنْ یُضِلَّهُمْ ضَلَالًا بَعِیدًا (٦٠)

آیا نمی‌­نگری به کسانی که می­پندارند به آیین الهی تو و آیین­‌های آسمانی پیش از تو ایمان آورده‌اند. با این حال می­خواهند برای حل و فصل امور خود به طاغوت مراجعه کنند. در حالی­که (از طرف خدا) مأمور شده­‌اند که بطاغوت کفر و انکار بنمایند و شیطان می­خواهد که آنان را بسی دور از راه راست، گمگشته و گمراه سازد.(۶۰)

- پیشِ خودشان، خودشان را مؤمن فرض می­کنند؛ با اینکه خودشان را مؤمن فرض می­کنند، کاری از آنها سر می­زند که منافی با ایمان به خداست، آن چیست؟ «یُریدونَ اَن یَتَحاکَموا اِلَی الطاغوت» می­خواهند تحاکم کنند به طاغوت، یعنی برای حل و فصل کار خود به طاغوت مراجعه کنند، از طاغوت نظر بخواهند، فرمان بگیرند، بر طبق نظر او، فرمان او، زندگی خود را به راه ببرند؛ این منافی با ایمان است.

- من احتمال می­دهم این شیطان، همان خود طاغوت است، چیز دیگری نیست. اینها می­خواهند سراغ طاغوت بروند، غافل از اینکه این شیطانِ طاغوت، این شیطانی که با عنوان طاغوت در قرآن شناخته می­شود، آنها را از راه درست دور می­کند. طاغوت، آنها را، شیطان، آنها را، از جاده آن چنان دور می­‌اندازد که برگشت‌شان کار یک ذره، دو ذره نیست، خیلی به دشواری، دیگر برگردند به راه راستِ هدایت. این آیه‌ی قرآن است.

 

«در اسلام، ولی امر آن کسی­‌ست که فرستاده‌ی خداست، آن کیست که خودِ خدا او را معین می­کند؛ چون فرض این است که هیچ انسانی به حسبِ طبیعت خلقت و آفرینشش، حق تحکم بر انسان‌های دیگر را ندارد. تنها کسی که حق تحکم دارد، خداست و چون خدا حق تحکم دارد، خدا می­تواند طبق مصلحتِ انسان­ها، این حق را به هر که بخواهد، بدهد و می­دانیم که کار خدا، بیرون از مصلحت نیست، دیکتاتوری نیست، قلدری و زورگویی نیست. کارِ خدا، طبق مصلحت انسان­‌هاست؛ چون طبق مصلحت انسان­‌هاست، پس بنابراین او معین می­کند، ما هم تسلیم می­شویم. او معین می­کند پیغمبر را، معین می­کند امام را، بعد از امام معین می­کند آن کسانی را که با معیارها و ملاک­‌های خاصی تطبیق بکنند. اینها بعد از ائمه هداة معصومین، حاکم بر جامعه‌ی اسلامی هستند. پس ولی را خدا معین می­کند؛ خودش ولی است، پیغمبرش ولی است، امام­ها ولی هستند. امام‌­های خاندان پیغمبر تعیین شده­اند، دوازده امام، در رتبه‌ی بعد، آن کسانی که با یک معیارها و ملاک­‌های خاصی تطبیق بکنند و جور بیایند، آنها معین شده­‌اند برای حکومت و خلافت. مسئله در مورد تعیین ولی در اسلام این است.»

 

ولایت طاغوت یا ولایت الله؟

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای پس از مرور بحث اطاعت از خداوند به عنوان ولیّ در ولایت الله، به سراغ ولایت طاغوت رفته و هر ولایتی غیر از الله را طاغوتی دانستند؛ این طاغوت را هر چیزی که موجب عصیان در مقابل خدا بشود، معین کرده آن را شامل بت‌­ها، انسان­‌ها، قوانین، نظام اجتماعی و... نیز دانستند و افزودند: «آن کسی که در تحت فرمان ولی حقیقی زندگی نمی‌کند، باید بداند که تحت فرمان طاغوت و شیطان زندگی می‌کند.»

ایشان مفسده‌ی ولایت طاغوت را به صورت ذیل شرح دادند: «اگر چنانچه گردنت را بردی طرف شیطان و طاغوت، که ریسمان ولایتش را بر گردن تو بیندازد، دیگر از دست او خلاصی پیدا نخواهی کرد. هر چه در وجود تو، از نیرو و از ابتکار و از فعالیت‌های سازنده و از جلوه‌های درخشنده وجود دارد، تحت قبضه‌ی طاغوت و شیطان در خواهد آمد. وقتی که تو تمام وجودت در قبضه‌ی او درآمد، آن وقت او به آسانی می‌تواند تو را در همان راهی که خودش می‌خواهد به همان جایی که خودش می‌خواهد، با همان وسیله‌­ای که خودش می‌خواهد، بکشاند و ببرد؛ و پیداست که شیطان و طاغوت انسان را به نور و معرفت و آسایش و رفاه و معنویت رهنمون نمی‌شود. او برایش این چیزها هدف نیست. برای شیطان و طاغوت، مصالح شخصی خودش هدف اوّلی‌ست، و می‌خواهد آنها را تأمین کند؛ پس تو را در راه مصالح شخصی خود به کار می‌اندازد.»

ایشان در ادامه سنّت آفرینش درخصوص ولایت را بدین صورت عنوان کردند که اگر انسان، ولایت هر فرد فاسقی را قبول کند، همه زندگی، فکر و روح او در اختیار آن فاسق است تا زمانی که خود تصمیم به تغییر آن بگیرد. ایشان در پایان آیات مرتبط به ولایت الله و ولایت طاغوت را معنا و تفسیر کردند.

 

الَّذِینَ آمَنُوا یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَالَّذِینَ کَفَرُوا یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ الطَّاغُوتِ فَقَاتِلُوا أَوْلِیَاءَ الشَّیْطَانِ إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطَانِ کَانَ ضَعِیفًا (آیه ۷۶ سوره‌ی نساء)
 
[کسانی که ایمان دارند، در راه خدا پیکار می‌کنند؛ و آنها که کافرند، در راه طاغوت [بت و افراد طغیانگر]. پس شما با یاران شیطان، پیکار کنید! (و از آنها نهراسید!) زیرا که نقشه شیطان، (همانند قدرتش) ضعیف است.] (آیه ۷۶ سوره‌­ی نساء)
  • در این آیه می‌بینید که طاغوت به‌جای شیطان و شیطان به جای طاغوت، نام برده شده‌اند. شیطان هر عنصری‌ست که از خارج وجود آدمی، او را به کارهای شرارت آمیز و به کارهای فساد آمیز، به انحطاط، به پستی، به زبونی، به ظلم، به بدی، به کجی وا می‌دارد؛ به او می‌گویند شیطان.
فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ (٩٨ سوره‌ی نحل)
 
چون قرآن خواندی پس به خدا از آسیب شیطان مطرود، پناهنده شو. (۹۸ سوره‌­ی نحل)
  • حالا که قرآن را خواندی، حالا که معارف اسلامی را آموختی، خود را از آسیب شیطانی که می‌خواهد تو قرآن را ندانی و نفهمی، محفوظ بدار. یعنی چه محفوظ بدار؟ سعی کن معرفت قرآنی‌ای که در دل تو انباشته است، از تو نستاند. راه عمل را و راه فهمِ بیشتر را بر تو نبندد.
  • مگر می‌توانم به خدا پناهنده بشوم؟ مگر می­توانم از شر شیطان بگریزم؟ بله.

إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَى الَّذِینَ آمَنُوا وَعَلَى رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ (٩٩ سوره‌ی نحل)
 
محققاً او را بر آن کسانی که ایمان آورده اند و بر پروردگارشان توکل و اتکا می­کنند، تسلط و نفوذی نیست.
(۹۹ سوره‌­ی نحل)

 
  • آن کسانی که تحت ولایت خدا خودشان را قرار می‌دهند و می‌کوشند و می‌شتابند به سوی منطقه‌ی ولایت الله، شیطان بر اینها تسلطی ندارد.
وَمَنْ یُشَاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدَى وَیَتَّبِعْ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّى وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَسَاءَتْ مَصِیرًا (١١٥سوره‌ی نساء)
 
هرکس پس از آنکه راه هدایت بر او آشکارگشته است با پیامبر به ستیزه برخیزد. و راهی جز مسیر عمومی جامعه­ی ایمانی بپیماید، هر آن چیز (و هر آن کس) را که به ولایت پذیرفته است، بر او ولی و فرمانروا می­سازیم. و به دوزخش می­‌افکنیم و چه ناخوش سرانجامی است. (١١٥سوره­‌ی نساء)

 
  • پس از اینکه مسیر هدایت برای او روشن گردید، از پیغمبر جدا بشود، راهش را از راه نبوت،... منشعب کند. .. همان ولایتی را که خود او به دست خود پذیرفته است، رنگِ ثابت زندگیِ بیچاره‌اش قرار می­دهیم. به دست خودش به آن منطقه رفته بود و آنجا سکنی گرفته بود، او را همان جا، پاشکسته می­کنیم، «اِنَّ اللهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتی یُغَیِّروا ما بِاَنفُسِهِم». خود تو رفتی زمامت را دادی به شیطان، پس بگذار این زمام در دست شیطان بماند، این سنّت ماست، این قانون آفرینش است. این برای این دنیایت، برای آن دنیایت چیست؟ «وَ نُصلِهِ جَهَنَّم»؛ از اینجا هم که چشم بستی، یک سره خواهی رفت به سراغ دوزخ قهر پروردگار و عذاب جاودانه‌ی الهی. وقتی انسان به تاریخ نگاه می‌کند، می‌بیند عیناً همین جور است.
  • آن کسی که جدایی کند، ستیزه­‌گری کند با پیامبر، «مِن بَعدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ الهُدی» بعد از آنی که راه هدایت برای او روشن و نمایان شد، به تعهد ایمانِ اظهارِ نبوت و ایمان به نبوت و شهادت بر نبوت، تن و گردن نسپرد.
 
إِنَّ اللَّهَ لَا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَنْ یَشَاءُ وَمَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا بَعِیدًا (١١٦سوره نساء)
 
محققاً خداوند از کسی که برای او شریکی (در ولایت و فرمانروایی­‌اش) گرفته در نمی­گذرد و کمتر از آن را برای هر که بخواهد می­‌بخشاید و هر آنکه برای خدا شریکی قائل بشود به گمراهی و گم‌گشتگی بس دور دچار شده است.(١١۶سوره نساء)
  • خدا مغفرت خود را شامل حال آن کسی که شرک را پذیرفته است، نمی‌فرماید. آن کسی که مشرک شده، در ولایت غیرِ خدا داخل شده، منطقه‌ی نفوذ خدا را به غیر خدا سپرده، آن جراحت‌هایی را که از گناه و از نافرمانی، و از بدی و بدبختی و نابسامانی بر روح او نشسته است، هرگز التیام نخواهد یافت؛ یعنی مغفرت پیدا نمی‌کند .... غفران گناه، یعنی هموار شدن و التیام یافتن آن جراحتی که بر اثر گناه و خطا و لغزش و انحراف در روح انسان به وجود می‌آید. وقتی که هموار شد، مغفرت و غفران شامل حالش شده؛ وقتی آن زخم و ناراحتی که از ناحیه‌ی بدعملی، بد­مسیری، از راه خدا نرفتن بر روح تو وارد آمده بود، خوب شد، آن وقت تو مغفور شدی؛ غفران یعنی این. و اگر در ولایت غیر خدا باشی، هرگز التیام نخواهد یافت آن زخمی که از گناه پیش آمده بود، هرگز لطمه و لگد گناه جبران نخواهد شد.
  • البته خواست خدا هم گتره‌ای نیست. آن که توبه بکند، آن که جبران بکند، آن که به سوی خدا برود، او را خدا می‌خواهد که مورد مغفرت قرار بدهد.
  • یک وقت هستش که از جاده شما گم می‌شوید در بیابان؛ اما فقط یک کیلومتر جدا شدید. یک وقت در کویر از جاده گم می­شوید و ده‌ها کیلومتر از جاده جدا شدید، آسان نیست برگشتن از آن. تلاش بیشتری می‌خواهد، هوشیاری بیشتری می‌خواهد، راهنمای قوی‌تری می­خواهد. آن کسانی که برای خدا شرک ورزیده‌اند، همین جور از راه راست و میانه و هدایت، خیلی، خیلی، خیلی دور شدند، « فَقَد ضَلَّ ضَلالاً بَعیداً » دچار سرگشتگی و گمراهی بسی دوری شده است.
إِنْ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا إِنَاثًا وَإِنْ یَدْعُونَ إِلَّا شَیْطَانًا مَرِیدًا ( ١١٧سوره نساء)
 
سوای او جز زنانی چند و جز شیطانی سرکش را به کمک نمی‌خوانند (و به ولایت نمی­گزینند) (١١٧سوره نساء)
  • مَرید را ما اینجا سرکش معنا کردیم؛ اما می‌توانید کنار سرکش، بنویسید عاری از نیکی و فضیلت، این هم یک معنای مرید است.
لَعَنَهُ اللَّهُ وَقَالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبَادِکَ نَصِیبًا مَفْرُوضًا (١١٨سوره نساء)
 
شیطان مطرود خداوند که گفته (و عهد کرده که) محققاً از بندگان تو بهره و سهمی مقرر برای خود خواهم گرفت(۱۱۸ سوره نساء)
  • از اول هم قرارش را شیطان با خدا گذاشته، جبهه‌ی شیطان با جبهه‌ی خدا به طور طبیعت و خصلت، آشتی‌­پذیر نیستند. «وَ قالَ؛ طَبع، شیطان­‌صفت‌ها و شیطان‌ها را دارد می‌گوید، همه‌ی شیطان‌ها و طبقه‌ی شیطان، اساساً همین جورند.
  • عده‌ای از بندگان تو را از راه راست به گمراهی می‌کشانم، عقل آنها را می‌گیرم، بینش و خرد آنها را کور می‌کنم، به جای اینکه در ولایت تو باشند، تحت ولایت و فرمانروایی خود، آنها را در می‌آورم.
وَلَأُضِلَّنَّهُمْ وَلَأُمَنِّیَنَّهُمْ وَلَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُبَتِّکُنَّ آذَانَ الْأَنْعَامِ وَلَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ وَمَنْ یَتَّخِذِ الشَّیْطَانَ وَلِیًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُبِینًا (۱۱۹ سوره نساء)
و محققاً آنان را گمراه خواهم کرد و به پندار­ها و آرزوهای دور و دراز سرگرمشان خواهم کرد.

و محققاً به آنان فرمان میدهیم تا گوش چهارپایان را بشکافند (نمونه­‌ای از پندارها و مقررات جاهلانه­‌ی غیر الهی) و محققاً فرمانشان می­دهم تا آفرینش خدایی را دگرگون کنند (آدمیان را از مجرای فطرت خارج سازند) و هر که شیطان را ولی و فرمانروای خویش سازد، بی­تردید زیان و خسارتی نمایان کرده است(۱۱۹ سوره نساء)
  • روی کلمه‌ی «لَاُ مَنِّیَنَّهُم » یک قدری تکیه کنید. آرزوهای دور و دراز، آنچه که یک انسان را از هر تلاشی در راه خدا باز می‌دارد. آرزوی ده سال دیگر با خوشی و راحتی و رفاه زیستن، آرزوی داماد کردن پسر بزرگ و عروس کردن دخترها، آرزوی بزرگ کردن این خانه‌ی کوچک و دو دربندی و سه دربندی کردن این مغازه‌ی یک دربندی، آرزوی رئیس و مدیر فلان دستگاه و تشکیلات شدن و فلان‌قدر پول گرفتن، آرزوی اینکه به پسرم بگویند آقای مهندس یا به خودم بگویند، آرزوهای دور و دراز. آرزوهایی که مثل سنگ آسیابی که بر گردن یک انسانی بیفتد، سر را خم می‌کند، پشت را دوتا می­کند و انسان را به زانو در می‌آورد؛ آرزوهایی که اگر دندان طمعش را کندی انداختی دور، یکهو می‌بینی آزادی، می‌بینی سبکی، می‌بینی هیچ قید و بندی دست و پای تو را نبسته در راه خدا.
  • ظاهر قضیه این است، سنّت جاهلی آن زمان، در زمان پیغمبر، حکم می‌کرد که گوش این حیوان را ببرند، قیچی کنند، بشکافند، تا اینکه به این وسیله، مثلاً فرض کنید رزق و برکت و سلامت را برای او تأمین کنند. این را یک سمبلی برای سنت­ها و فکرها و شیوه‌ها و برنامه‌های غیر خدایی ذکر می‌کند اینجا. ببینید چقدر مسخره است، ببینید چقدر پوچ است این سنّت، سنّت‌های شیطانی همه‌اش همین جور است. در نظر خودِ پیروان این سنت، که پوچ نیست، اما در نظر آدم عاقل پوچ است.
  • آن انسان‌هایی که تحت فرمان من هستند، خدایا، آن کسانی که من از منطقه‌ی حکومت و ولایت تو، پروردگارا، صید می­کنم و به شوره‌زار ولایت خود می­برم، دستور می­دهم به آنها، وادارشان می‌کنم تا خلقت و فطرت الهی را کنار بگذارند، دور بشوند از آن خط سیری که تو برای آنها معین کردی. قانون برای آنها می­گذارم، قانون خلافت فطرت؛ دستور به آنها می‌دهم، دستور خلاف طبیعت، راه جلوی پایشان می‌گذارم، راهی که آنها را به سوی سرمنزلی غیر سرمنزل طبیعی انسانی می‌رساند.
  • این عهد شیطان با خداست.
  • شیطان با خدا، پیمانش این جور پیمانی است، پیمان لج و پیمان عناد در مقابل خدا. همه‌ی شیطان‌های عالم کارشان همین کار است. مطمئن باشید که اگر مردمی با فطرت و سرشت خداداد بخواهند زندگی کنند، شیطان نمی‌گذارد؛ شیطانی که بر آنان ولایت دارد، نمی‌گذارد، ممکن نیست بگذارد. و هر جوری باشد، آنهایی را که در ولایت او هستند، تحت ولایت و سیطره‌ی او هستند، آنها را از آفرینش و فطرت خدایی دور می­کند، چون بدون او، کارش نمی‌گذرد شیطان، شیطانیّتش لنگ می‌شود.

 

«اگر تن به ولایت طاغوت دادی، تمام نیروها و انرژی­ها و ابتکارها و استعدادهای تو در قبضه‌ی طاغوت واقع می­شود و وقتی که در قبضه‌ی طاغوت واقع شد، به سود تو به کار نمی­افتد، چون سود تو برای طاغوت و شیطان مطرح نیست. برای شیطان خود او مطرح است، مصالح او مطرح است، راه او مطرح است. اگر چنانچه در آن راه و با آن مصالح، تو قربانی شدی، شدی؛ تو گمراه شدی، شدی. اگر برای تأمین آن مصالح، لازم شد تو قربانی بشوی، باید بشوی؛ لازم شد و گمراه بشوی، باید بشوی، شیطان است دیگر، قدرت در اختیار اوست و تو هم که خودت را دادی به دست او، می­کشد هر جا که خاطر خواه اوست.»

 

هجرت؛ راه مسلمان زیستن

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای پس در آخرین جلسه از جلسات سی روزه ماه مبارک رمضان سال ۵۳ موضوع هجرت در مسئله ولایت را مطرح می‌کنند.

ایشان با مرور بحث­های جلسات قبل ناظر بر نیاز جامعه به ولایت الله و دوری از ولایت طاغوت، تلاش برای خروج از بند ولایت طاغوت را یک تعهد الهی دانستند و در ادامه به سراغ علل این تعهد الهی رفتند.

امام جماعت وقت مسجد امام حسن مجتبی علیه‌السلام عدم پیشرفت جامعه در ولایت طاغوت را طرح کرده و پیشرفت علمی دوران خلفا را بی ­ثمر برای انسانیت و جامعه اسلامی دانستند و با نام آوردن از افرادی همچون یحیی بن زیاد و معلی بن خنیس که ضد ولایت طاغوت در آن زمان بودند، بحث مسلمان زیستن در ولایت طاغوت را بیان کردند و راه این مسلمان زیستن را هجرت مانند صدر اسلام دانستند.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای طرح جامعه اسلامی زمان حکومت پیامبر و حرکت شیعیان در زمان خلفا را در جهت ضد نظام طاغوتی دانسته و افزودند: «شیعه به ظاهر در نظام طاغوتی زندگی می‌کرد، اما در باطن درست در جهت ضد نظام طاغوتی حرکت می‌کرد. مثل آن گروه بسیار اندکی که با حسین بن علی صلوات الله علیه بودند در کربلا. اینها درست این سیل را شکافته بودند و آمده بودند در خلاف مسیری که سیل آنها را هدایت می‌کرد». سپس مردم در ولایت طاغوت را اهل عذاب معرفی کردند و توده‌ی بی ­اختیار جامعه در آن شرایط را با عبارت قرآنی مستضعفین خطاب کردند و بر حسب آیات بهانه‌های آنان را غیرقابل قبول و هجرت را راه نجات آنان عنوان کردند. و در پایان نیز به خواست اسلام از افراد تحت عنوان حرکت در راه خدا به حد استطاعت اشاره کردند.

 

«هجرت از دار­الکفر، از ولایت غیر خدا، از ولایت شیطان و طاغوت به کجا ؟ به دار­الهجرة، دار الایمان، تحت ولایتِ الله، تحت ولایت امام؛ تحت ولایت پیغمبر و ولی الهی باید هجرت کرد، این هجرت است. حالا اگر به فکر ایجاد دارالهجرة افتاد؟ خود پیغمبر هم جزوِ مهاجرین بود دیگر، مگر نبود؟ پیغمبر هم هجرت کرد؛ اما قبل از آنی که پیغمبر هجرت بکند، دار­الهجره‌ای تقریباً وجود نداشت، پیغمبر با هجرت خود، دارالهجرة را ایجاد کرد. گاهی لازم می‌شود که گروهی از انسان‌ها با هجرت خود، نقطه‌ی شروع هجرت را آغاز کنند، جامعه‌ی الهی و اسلامی را بنیان­گذاری کنند، به وجود بیاورند، دارالهجرة ایجاد کنند، آن وقت مؤمنین به آنجا هجرت کنند.»

 

جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهَا وَبِئْسَ الْقَرَارُ (٢٩سوره‌ی ابراهیم)
[(سرای نیستی و نابودی، همان) جهنم است که آنها در آتش آن وارد می‌شوند؛ و بد قرارگاهی است!] (٢٩سوره‌ی ابراهیم)
  • این نعمتی که کفران کردند، چه بوده؟ همه چیزی می­تواند باشد. نعمت قدرت، که مظهر قدرت پروردگار است، قدرت‌های دنیوی، نعمت سر­رشته داری و اداره‌ی امور هزاران انسان، نعمت در دست داشتن استعدادها و اندیشه‌ها و نیروها  و انرژی‌های فراوان از انسان‌ها، اینها همه‌اش نعمت است، این سرمایه‌هایی­ست که می‌توانست برای انسانیت منشأ خیر باشد. انسان‌هایی که در اختیار آن مردمی که در این آیه مورد اشاره هستند، قرار گرفته‌اند، می‌توانستند این انسان‌ها، انسان‌های بزرگی باشند، می‌توانستند بندگان زبده‌ی خدا باشند، می‌توانستند به عالی‌ترین مدارج کمال برسند؛ اینها این نعمت‌ها را کفران کردند، در راهی که باید، به کار نینداختند.
  • این آیه را موسی بن جعفر صلوات الله علیه برای هارون خواندند، به هارون فهماندند که تو همان کسی هستی که قومت را و خودت را به بدترین منزل‌گاه و هلاکت‌بارترینِ جایگاه‌ها خواهی افکند. برای هارون صریحاً این معنا را خواندند. سؤال کرد مگر ما کافریم؟ منظورش این بود که یعنی ما معتقد به خدا و به پیغمبر و به دین نیستیم؟ امام علیه السلام در جوابش این آیه را خواندند تا بفهمانند به او که کافر فقط آن کسی نیست که راست و صاف و صریح می‌گوید نه خیر خدا نیست، نه خیر قرآن دروغ است یا پیغمبر مثلاً افسانه است، این یک جور کافر است و این بهترین نوع کافر است که صریحاً حرف خودش را می‌زند و آدم او را می‌شناسد و موضع­گیری خودش را با او درست تنظیم می‌کند.
إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِکَةُ ظَالِمِی أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قَالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قَالُوا أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِیهَا فَأُولَئِکَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِیرًا (٩٧سوره نساء)
کسانی که فرشتگان جانشان را می­گیرند (و مرگشان فرا می­رسد) در حالی­که به خویشتن ستم کرده‌­اند. به آنها می­گویند: در چه وضعی زندگی می­کردید؟ جواب می­دهند: ما در زمین تو سری خور و ضعیف نگاه داشته شده بودیم. می‌گویند: آیا زمین خدا وسعت نداشت تا در آن هجرت کنید!؟ این چنین مردمی (که تن به ذلت می­دهند و حاضر نیستند حرکت و هجرت کنند) در دوزخ جای دارند و آن بد جایگاهی است.
(٩٧سوره نساء)
  • آن مردمی که بر جان خود، برآینده‌ی خود، بر همه چیز خود ستم کردند و حالا دارند می‌میرند، فرشته‌های خدا، مأمورین پروردگار دارند اینها را قبض روح می‌کنند.
  • آدم چنین خیال می‌کند که فرشته‌ی آسمان وقتی می‌بیند این آدم این قدر وضعش خراب است؛ مثل آن آدمی که آمده، آن طبیبی، یا آن جراحی که آمده، مثلاً یک بیماری را جراحی کند، می‌بیند خیلی اوضاعش خراب است، خیلی وضع این بیمار تأسف‌آور و یأس‌آور است، می‌گوید: مگر تو کجا زندگی می‌کردی؟ چرا این‌جوری‌ست وضعت؟ شما کجا بودید که این قدر به خودتان ظلم کردید، دارید از دنیا می‌روید، ظالم بر نفس دارید از دنیا می‌روید؟
  • ما جزوِ توده‌ی بی‌اختیار بودیم. مستضعفین آن گروهی هستند در جامعه که اختیار جامعه دست آنها نیست؛ اینها مستضعفند. در خط مشی جامعه و در رفتنش، در حرکتش، در سکوتش، در جهت گیری‌اش، در فعالیتش هیچ اختیاری ندارند. همان‌طور که دیروز گفتم، می‌رود آنجا که خاطر خواهِ کِشندگان ریسمان است. همین­طور می­روند بیچاره‌ها، از خودشان اختیاری ندارند که به کجا بروند و چه بکنند.
  • همه‌ی دنیا خلاصه شده بود در همان جامعه‌ای که شما در آن جامعه، مستضعفانه زندگی می‌کردید؟! سرزمین خدا گسترده نبود تا شما از این زندان خارج بشوید، بروید به یک نقطه آزادی؟ به یک نقطه‌ای که مستضعف در آن نقطه نباشید، در دنیا چنین جایی نبود؟ «اَلَم تَکُن اَرضُ اللهِ واسِعَةً» آیا نبود زمین خدا گسترده و وسیع؟ «فَتُهاجِرُوا فیها» تا در زمین خدا هجرت کنید، و جای دیگر بروید؟ دیگر جواب ندارند بدهند، چه بگویند بیچاره‌ها، معروف است که حرف حساب، جواب ندارد.
إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ لَا یَسْتَطِیعُونَ حِیلَةً وَلَا یَهْتَدُونَ سَبِیلًا (٩٨سوره نساء)
جز مردان و زنان و کودکان ناتوان، که هیچ توان چاره­اندیشی ندارند و راه به جایی نمی­برند.(٩٨سوره نساء)
  • البته یک استثنا دارد، همه نمی‌توانند هجرت کنند، همه نمی‌توانند خودشان را از آن بند نظام جاهلی نجات بدهند؛ یک عده‌ای ناتوانند، یک عده‌­ای پیرند، یک عده­‌ای کودکند، یک عده‌ای زنانی هستند که امکان این کار برایشان نیست. لذا این مستثنی می‌شوند.
 
وَمَنْ یُهَاجِرْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ یَجِدْ فِی الْأَرْضِ مُرَاغَمًا کَثِیرًا وَسَعَةً وَمَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهَاجِرًا إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ وَکَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِیمًا (١٠٠سوره نساء)
و هرکس در راه خدا هجرت کند، در زمین راه‌های باز فراوان و محیط­‌های آزادی خواهد یافت. و هرکس از خانه­اش بیرون رود تا بسوی خدا و پیغمبرش هجرت نماید، و در این راه مرگش فرا رسد، اجر و پاداش وی بر خداست و خدا آمرزنده و مهربان است.(١٠٠سوره نساء)

 
  • می‌بینید عجب پروازی می­شود کرد در دنیا؛ عجب به کام دل، پر و بالی می‌توان زد در جامعه‌ی اسلامی، تا حالا پر و بال ما و پرواز ما، وقتی که خیلی اوج می‌گرفتیم، تا سقف قفس بود. عجب آفاقی‌ست، عجب پهناور! در مکه، بیچاره نمازش را به زور می‌خواند، اگر خیلی حِدّت می‌کرد، در مسجد الحرام دو رکعت نماز می‌خواند، بعد هم مفصل کتک نوشِ جان می‌کرد. دیگر نهایت مسلمانی این بود، نه بیشتر از این. بعد که هجرت کرد، آمد به سرزمین آزاد، به هوای آزاد، به جامعه‌ی اسلامی، به تحت ولایت رسول الله؛ دید عجب جایی‌ست اینجا، اینجا یَتَسابِقونَ اِلَی الخَیرات است، اینجا با آیه‌ی قرآن و تقوا و عبادت، مرتبه‌ی افراد، مشخص و معلوم می‌شود. هر که بیشتر برای خدا حرکت بکند، عبادت بکند، تلاش بکند، جهاد بکند، انفاق بکند، او عزیزتر است در این جامعه. دیروز اگر می‌فهمیدند یک درهم در راه خدا و مکه داده، سیخ داغش می‌کردند و زیر شکنجه آتشش می‌زدند؛ وقتی که بیایی در راه خدا مهاجرت کنی به سوی مدینة الرسول؛ ای مسلمان صدر اسلام، آن وقت می‌بینی که چه جولانگاهی‌ست، چه جای پروازی‌ست، چطور انسان می‌تواند به کام دل، پر و بال بزند.