هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

 

دوشنبه 12 خرداد 1399 ساعت 17:47
دوشنبه 12 خرداد 1399 17:43 ساعت
2020-6-1 17:47:06
شناسه خبر : 337049
فکرم رفته بود آن سر شهر؛ جایی در کوچه پس‌کوچه‌های خیابان چهارباغ پایین، خانه پدری حاج علی قوچانی، مادرش روی یک صندلی روبروی ما نشسته: بسم‌الله الرحمن الرحیم... والا این بچه‌ها پونزده-شونزده ساله بودن که رفتن جبهه...
فکرم رفته بود آن سر شهر؛ جایی در کوچه پس‌کوچه‌های خیابان چهارباغ پایین، خانه پدری حاج علی قوچانی، مادرش روی یک صندلی روبروی ما نشسته: بسم‌الله الرحمن الرحیم... والا این بچه‌ها پونزده-شونزده ساله بودن که رفتن جبهه...

اردیبهشت است. ابر تیره وسط آسمان تاریکی غروب را جلو انداخته و هوای قبل از باران را به خیابان هشت‌بهشت شرقی اصفهان آورده. مردم مشغول رفت‌وآمد هستند و اوضاع به نظر عادی می‌رسد، انگار ویروس کرونا را هم مثل ابر بالای سرشان، بهاری فرض کرده‌اند؛ بگیر نگیر دار.

 

به جز بعضی سرنشینان خودروهای پشت ترافیک، کمتر کسی را با ماسک یا دستکش می‌بینی. می‌پیچم توی کوچه 28. هنوز چشم از مادی سرسبز دست راست برنداشته، ردیف دیوارهای خانه‌های سمت راست تمام می‌شود و یک محوطه بزرگ جلویت ظاهر می‌شود با یک مسجد کوچک ولی زیبای چند طبقه؛ مسجد چهارده معصوم.

 

از درب کناری، زنگ پایین‌ترین واحد را می‌زنم: بله؟ با آقای قاسمی کار دارم. چند لحظه بعد صدای دیگری وسط سر و صداهایی که بلند شده بفرما می‌زند و در باز می‌شود. بالای پله‌ها یک اتاق کوچک و یک سالن نسبتا بزرگ قرار دارد که آقای قاسمی، جوان بیست و چند ساله لاغر با قد متوسط در ورودی سالن ایستاده. به سمتش می‌روم و سلام و احوالپرسی می‌کنیم. بوی پلاستیک داغ میزند زیر دماغم. داخل سالن هفت هشت نوجوان پانزده-شانزده ساله و بیشتر لم‌داده‌اند کنار دیوار.

 

معلوم است همین حالا دست از کار کشیده‌اند. کاش با قرار قبلی نمی‌آمدم؛ بی‌خبر شو که خبرهاست در این بی‌خبری! با آقای قاسمی که حکم بزرگ‌تر گروه را داشت یک‌راست می‌رویم سروقت دستگاهی که بوی پلاستیک راه انداخته و حالا بدون متولی مانده. «این دستگاه رو خودم طراحی کردم!» قاسمی این را می‌گوید و معلوم می‌شود رشته‌اش ساخت و تولید است.

 

یکی از بچه‌ها که از بقیه کم سن و سال‌تر است، ما را که سرگرم صحبت می‌بینید، می‌ایستد پشت دستگاه؛ یک میز شبیه میز اتوی خشک‌شویی با این تفاوت‌ که صفحه پرس کننده‌اش یک پنجه بزرگ چوبی است که با ظرافت بریده شده و در مرزهایش یک سیم فلزی جا گذاشته‌‌اند. پسر کم سن و سال پلاستیک‌هایی که کمی از کیسه فریزر بزرگ‌تر هستند را با دقت روی صفحه زیرین که یک پارچه نمدی است می‌گذارد و بعد صفحه بالایی را روی آن فشار می‌دهد، جای پنجه داغ المنت روی کیسه پلاستیکی می‌ماند و یک دستکش پلاستیکی تولید می‌شود. آقای قاسمی یکی‌شان را می‌گیرد به سمت من.

 

ساقش به اندازه کافی بلند است که زود تا خط‌های کف دست جمع نشود. با احتیاط آن را دستم می‌کنم که از محل پرس در نرود. نهیب می‌زنند که دستت کن، نترس! اینا محکمن! قاسمی جواب سوال از نحوه ساخت دستگاه را بار اول مختصر می‌دهد: الگو رو کشیدیم رو کاغذ و بعد با سی.اِن.سی برشش دادیم. ولی وقتی فهمید با یک غیرمهندس طرف است بیشتر توضیح داد: سی.اِن.سی دستگاه بُرشه، برش چوب، فلز و...! برایش توضیح دادم آخرین باری که خواستم کلید لامپ داخل حیاط را تعمیر کنم، وقتی روشن می‌کردی خاموش می‌شد، وقتی خاموش می‌کردی روشن و آخرش هم لامپ ترکید. ادامه داد «اون میله فلزی المنته، با برق 12 ولت 5 آمپر برای رسیدن به دمای ایده آل، یعنی دمایی که پلاستیک خوب جوش بخوره. البته این ولتاژ با طول المنت تفاوت میکنه، به خاطر مقاومت الکتریکی...»

 

هزینه کل دستگاه را دویست هزار تومان می‌گوید که قطعا هزینه دستمزد و طراحی و حق مشاوره و... خودش را فاکتور گرفته. حالا سایر بچه‌ها هم یخشان آب شده مشغول به کار شده‌اند، روی دستگاه دیگری که آنطرفتر نصب شده است. «تقریبا هر دقیقه، 10 دستکش تولید میشه، البته بچه‌ها هر دقیقه 15 تا هم تولید کردن» دستکش‌ها در بازار یا به سایر گروه‌های جهادی فروخته می‌شوند و پول آن هزینه‌های جاری گروه را تامین می‌کند، از تامین لوازم اولیه گرفته تا پذیرایی از بچه‌ها. «قبلا تو خیابون بزرگمهر ماشین‌ها رو ضدعفونی می‌کردیم یا دستگاه‌های عابر بانک رو، اونموقع مواد ضدعفونی رو از شرکت پگاه می‌خریدیم، اون کار رو مجانی انجام دادیم ولی این رو نه.

 

چون پولمون هزینه دستگاه شد» تعریف کرد که به وقت ضدعفونی معابر و ماشین‌ها، بعضی‌ها حرف‌هایی می‌زده‌اند؛ مثل‌اینکه این کار موقتی و کم تاثیر است و... از بریانی محل نزدیک فعالیتشان گفت که آمار بچه‌ها را گرفته و هر 13 نفرشان را مهمان کرده «اوایل اسفند بود، هنوز این‌طور مغازه‌ها تعطیل نشده بودن». بالاخره سوالی که برای پرسیدنش تردید داشتم را پرسیدم: نترسیدید کرونا بگیرید؟ خانواده‌های بچه‌ها مخالفت نکردن؟ «یکی دو مورد بود، ولی نه! همراهی میکردن...» ولی جواب اصلی به این سوال ناپخته خودم را وسط حرف‌های بعدی گرفتم: همین‌جا که شما نشستی، خونه شهید قوچانی بوده... حاج علی قوچانی، از سال‌های هفتاد به بعد اینجا شد مسجد!» حاج علی قوچانی، معاون حسین خرازی و معروف به مالک اشتر لشکر 14امام حسین علیه السلام.

 

وقت رفتن بود، چه رفتنی! حتی یادم رفت چند بسته دستکش ازشان بگیرم، فکرم رفته بود آن سر شهر؛ جایی در کوچه پس‌کوچه‌های خیابان چهارباغ پایین، خانه پدری حاج علی قوچانی، مادرش روی یک صندلی روبروی ما نشسته: بسم‌الله الرحمن الرحیم... والا این بچه‌ها پونزده-شونزده ساله بودن که رفتن جبهه...