هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
پنجشنبه، 12 تير 1399
ساعت 19:45
به روز شده در :

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

 

پنجشنبه 12 دى 1398 ساعت 12:41
پنجشنبه 12 دى 1398 12:30 ساعت
2020-1-2 12:41:32
شناسه خبر : 332601
رضا شاعری: سماور به راه بود و قل قل می جوشید، توی خنکای دلچسب تابستان لرگان چای می نوشیدیم و #باباحاجی سر حرف آمده بود گاهی به قسمت هایی می رسید که تعریف می کرد از خودش، لبخند گرمی می زد و قند گوشه لبش را در انگشت می گرفت و گفت: الان فکر می کنی من از خودم می گویم این حرف ها را..‌ بعد دوباره قند را گذاشت در دهان و چای را هُورتی سر کشید.
 
بعد یکی دیگر از خاطراتش از دوران مدیریت و فرماندهی اش در ناجا و کمیته گفت:
 
اول
-توی اداره نیرویی داشتم که لباس نظامی اش را درست نمی پوشید از گِت شلوار بگیر تا..، چندباری تذکر داده بودم که لباست را درست کن. مراسم مهمی در پیش داشتیم‌، گفتم: این آخرین تذکره!
 
 صبح، ستوان دومِ جوان بدون رعایت آداب و تذکراتم آمد. (با لهجه مازنی و قید فتحه روی سین بخوانید) سَیّد هم بود، صدایش کردم گفتم بیا. آمد و یک سیلی آبدار زدم توی صورتش! جوان خورد زمین و... 
 
چند روز بعد دیدم آقای مسئول عقیدتی سیاسی استان زنگ زد دفترم و گفت چه شده؟ من هم گفتم هر جای این عالم قرار است محاکمه ای باشد بگویید من می آیم! ما اینجا کارمان جدی است، کار مردم روی زمین مانده، وقت برای ناز کشیدن نداریم، اگر هر کس تَمرّد کند عاقبتش همین است. آقاسید را هم همان جا نگه دارید. من نیروی بی نظم نمی خواهم... این هارا گفتم و آقای مسئول عقیدتی پشت تلفن خنده ش گرفته بود. اخلاقم را خوب می شناخت. 
 
چند سال پیش همان جوان ستوان دوم من را دید و رویم را بوسید و احترامم کرد گفت من اشتباه کردم هم در یگان هم از باب شکایت، اما آن سیلی شما متحولم کرد!
 
دوم
با استاندار جلسه داشتیم، یک آقای سرهنگ دومی کنارم نشسته بود و باید گزارش ارائه می کرد اما در طول ارائه کلا در حال پاچه خواری بود، وسط جلسه گفتم آقا این هایی که می گویند درست نیست از مشکلات امنیتی و کمبود امکانات استان گفتم وسط صحبت هایم آقای سرهنگ دو، زیر میز می زد به پای من که نگو حاجی! نگو! دستش می لرزید..‌
 
اما باباحاجی هر آنچه درست و لازم بود به استاندار و... گفته بود هیچ اتفاقی هم برای میز و جایگاهش نیفتاد.
 
اساسا معتقدم آدم های #خودساخته اینطوری اند اقتدارشان از شخصیت شان نشات گرفته نه از میزی که با انتصاب و بندبازی به آن رسیده اند.
 
بدیهی است که همه بندباز نیستند اما بندبازها بیشترند!
 
راستی اخیرا هم شنیدم که بابابزرگ برای خرید کت شلوار وقتی وارد مغازه شده یکی از نیروهای قدیمی اش او را می بیند، آقای نیرو فرمانده سابقش را که بابابزرگ قصه ماست، حسابی تحویل می گیرد. باباحاجی که می دانید کلاً اعصاب ندارد نه اینکه فکر کنید سیلی زده بود به بنده خداها، نه! فقط حال و حوصله درست حسابی نداشته؛ اما قصه جایی جذاب تر می شود که وقتی هم خواسته پول پارچه کت را حساب کند کاشف به عمل می آید که همان آقایی که نیروی سابقش بوده پول پارچه را حساب کرده و رفته بود.
 
سومینش که مهمتر بود این آخر می گویم.
 
گفتم آدم های خودساخته همیشه برایم خیلی مورد اهمیت بوده اند. خیلی سال است که گول دَبدَبه، کبکه آدم ها، میز و ریاستشان و ثروتمندی شان را نخورده ام، بیشتر روند زندگی آدم‌ها و ویژگی های شخصیتی‌شان برایم حائز اهمیت بوده، شاید تعداد این آدم هایی که گفتم بیشتر از انگشت دستم تجاوز نکند. حاج عیسی خسروی یا همان باباحاجی؛ پدربزرگ دوست داشتنی همسرم است و به او ارادت دارم. به خصوص که هم سن و سال پدر خدا بیامرزم است و زندگی شان در خیلی از وجوه شباهت هایی دارد.
 
 از ویژگی های پدربزرگ قصه ما همین بس که در اغلب دوران زندگی اش، این؛ او بوده که وضعیت و شرایط زندگی آدم های اطرافش را تغییر داده، ضمنا اینکه او از آن دسته آدم هایی بوده که وضعیت پیش از انقلابش با وجود کسب و کار آزاد(اولین نمایندگی اره برقی اِشتیل در شمال کشور) خیلی بهتر از بعدش بوده، اما خب اندیشه و نگرش خاصش باعث شد تا دست از آن زرق و برق بکشد و برود تا امنیت مردم را فراهم کند. که فرزندانش در راه دفاع از این کهن بوم و بر یکی شهید شود و یکی جانباز..
 
همین می شود که آدم هایی مثل شهیدعباسعلی ناطق نوری نمی‌توانستند او را و اثرگذاری اش را نادیده بگیرند. وقتی هم انقلاب شد اولین جایی که حضور یافت در منزل باباحاجی بوده، می گفت با شهید ناطق نوری آمدیم تهران با هم خیلی جاها رفتیم همه جا احترامم می کرد، به من که تمایلی به زندگی در تهران نداشتم تاکید کرد بروم نور و مسئولیت کمیته شهر را با کمک افراد موثر به عهده بگیرم.
 
برای باباحاجی به پیشنهاد من و همسرم و به همت بزرگترهای دیگر و جوانترهای خانواده تولد گرفتیم تا حال و هوایش عوض شود. پدر خودت باشد، پدر یا پدربزرگ همسرت، خیلی فرقی نمی کند، مهم این است که آن پدر عمری زحمت کشیده و حالا جزیی از سرمایه های معنوی ما هستند، مهم این است که دل های یکدیگر را شاد کنیم. حالا اگر پیر غلام اهل بیت(ع) باشد و پدر شهید که چه بهتر...
 
۸۰ سال عمر کمی نیست، خصوصاً آنها که از لحظه لحظه اش استفاده کرده اند.
 
حاج عیسی چه وقتی در روستا بوده چه وقت کاسبی در شهر، چه وقت فعالیت انقلابی، چه در وقت جنگ، چه وقتی که فرمانده یک شهر شده اثر گذار بوده... مهربان است حتی وقت هایی که عصبانی می شود و ابرو در هم می کشد. (عصبانی می شود و ما ادارک عصبانی...)
 
پیرمرد دست خیلی ها را گرفته، هنوزم با وجود کهولت سن محل رجوع است، خودش یک پا تاریخ شفاهی شهرستان نور در مازندران است. از آن هایی بوده که مسئولیت اجتماعی را به درستی فهمیده و در جای جای زندگی اش مشهود است.
 
در فیلم ایستاده در غبار دیالوگی هست که خیلی دوستش دارم؛ راوی می گوید شهید بروجردی گوهرشناس خوبی بود، از میان این همه نیروهایی که در حال آموزش بودند، متوسلیان را برای فرماندهی کردستان برگزید. راستش همه آن نیروها فرمانده شدند اما باید متوسلیان فرمانده کردستان می شد. از نظر من بابابزرگِ فرمانده، از همان آدم هاست که برخی گوهرش را دیدند و شناختند و از اثرگذاری اش هم خودشان و هم مردم بهره بردند. راستی ما چقدر آدم های موثر در اجتماع مان را به درستی می شناسیم؟

آلبوم تصاویر