هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
دوشنبه، 18 شهريور 1398
ساعت 19:29
به روز شده در :
دوشنبه 18 شهريور 1398 ساعت 19:25 2019-9-9 19:25:20
شناسه خبر : 326685
روایت اول سیدبن طاووس در کتاب لهوف
پس از شهادت «عباس» بود كه  امام حسين عليه السّلام به ميدان تاخت و دشمنان را به نبرد فراخواند، دشمنان به جنگ او آمدند، آن حضرت همچنان با دشمن جنگيد، به طورى كه جمعيت بسيارى از آنها را به هلاكت انداخت، و او در اين حال چنين رجز مى خواند:
القتل اولى من ركوب العار و العار اولى من دخول النّار
«كشته شدن بهتر از زندگى ننگين است، و ننگ (ظاهرى شكست) بهتر از ورود در آتش دوزخ است.»
 
بعضى از راويان (حميد بن مسلم) گويد:
و اللَّه ما رأيت مكثورا قطّ قد قتل ولده و اهل بيته و أصحابه اربط جأشا منه...، سوگند به خدا هرگز مرد مغلوب و گرفتارى را نديدم كه فرزندان و خاندان و يارانش، كشته شده باشند، در عين حال دلاورتر از حسين عليه السّلام باشد، او با شمشير بر دشمنان حمله شديد مى كرد، و آنها از طرف راست و چپ مانند روبهانى كه از حمله شير مى گريزند، فرار مى كردند، آن حضرت به آنها كه سى هزار نفر بودند حمله مى كرد آنها همچون  ملخ هاى پراكنده در پيش رويش پراكنده مى شدند، سپس امام حسين عليه السّلام به جایگاه خود بازمى گشت و مى فرمود: «
لا حول و لا قوّة الّا باللَّه.
 
دشمنان در حین جنگ با  امام حسين عليه السّلام بين امام عليه السّلام و خيمه هايش  جدایی انداخت و به خيمه‌ها نزديك شدند. امام حسين عليه السّلام صدا زد:
ويلكم يا شيعة آل ابى سفيان ان لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون المعاد فكونوا احرارا في دنياكم
...، واى بر شما اى پيروان آل ابو سفيان، اگر شما دين نداريد و از حساب روز
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌قيامت نمى ترسيد، پس دست كم در دنياى خود آزاد مرد باشيد.اگر به گمان خود عرب هستيد به حسب و نسب خود بازگرديد.
 
شمر فرياد زد: «اى پسر فاطمه چه مى گويى؟ » امام حسين عليه السّلام فرمود: «مى گويم من با شما مى جنگم و شما با من مى جنگيد، زنها تقصيرى ندارند، متجاوزان و نادانان و گمراهان خود را از رفتن به سوى خيمه‌ها جلوگيرى كنيد، و تا زنده‌ام متعرّض حرم من نشويد.»
 
شمر گفت: «اى پسر فاطمه! اين پيشنهادت را مى پذيريم.».
 
آنگاه دشمنان به سوى امام عليه السّلام حمله كردند، و آن حضرت به آنها حمله كرده، و در اين هنگام از آنها آب طلبيد، ولى سودى نداشت تا اينكه به بدن آن حضرت هفتاد و دو زخم وارد شد.
 
امام حسين عليه السّلام ايستاد تا اندكى استراحت كند، ضعف بر بدنش غالب شده بود، و ديگر قدرت جنگ نداشت، در اين هنگام ناگاه سنگى آمد و بر پيشانيش خورد، دامنش را بلند كرد تا خون پيشانيش را پاك كند، ناگاه قلب او هدف تير سه پر زهرآلود قرار گرفت.
 
فرمود:
«بسم اللَّه و باللَّه و على ملّة رسول اللَّه
، به نام خدا و توكّل بر خدا و بر دين رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم هستم.»
سپس سرش را به طرف آسمان بلند كرد و عرض كرد:
اللّهم انّك تعلم انّهم يقتلون رجلا ليس على وجه الارض ابن بنت نبىّ غيره
، خدايا تو مى دانى كه اينان مردى را مى كشند كه در سراسر زمين، جز او پسر دختر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم نيست.
سپس با دست آن تير را از پشت بيرون آورد.
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
خون همچون ناودان جارى شد، ديگر نتوانست جنگ كند، همان جا ايستاد، هر شخصى كه براى كشتنش جلو مى آمد بازمى گشت، و نمى خواست خدا را ملاقات كند در حالى كه قاتل حسين عليه السّلام باشد، سرانجام مردى از قبيله كنده كه به او «مالك بن نسر» مى گفتند، به حسين عليه السّلام دشنام داد، و با شمشيرش آن چنان بر سر امام حسين عليه السّلام زد، كه كلاه خود آن حضرت شكست، و شمشير به سرش رسيد، و آن كلاه خود پر از خون شد.
 
امام حسين عليه السّلام پارچه اى طلبيد و سرش را با آن بست، سپس كلاه خود خواست آن را بر سر نهاد و عمامه اش را روى آن بست.
 
در اين وقت، دشمنان دست از جنگ برداشتند، سپس بازگشتند، و گرداگرد آن حضرت را گرفتند، ناگاه عبد اللّه بن امام حسن عليه السّلام [كه يازده سال بيشتر نداشت و] بچه اى نابالغ بود از خيمه بانوان بيرون آمد و دوان دوان خود را به عمويش حسين عليه السّلام رسانيد، و در كنار عمو ايستاد.
 
امام حسين عليه السّلام وقتى كه او را ديد صدا زد: «خواهرم، او را نگه دار، زينب سلام اللَّه عليها از خيمه خارج شد تا او را نگهدارد، و به خيمه برگرداند، او به شدّت خوددارى كرد و گفت: «و اللَّه لا افارق عمّى، سوگند به خدا از عمويم جدا نشوم.»
 
يكى از دشمنان به نام بحر بن كعب- و به قولى حرملة بن كاهل- شمشيرش را به طرف امام حسين عليه السّلام فرود آورد، عبد اللَّه به او گفت:
«ويلك يا بن الخبيثة أ تقتل عمّى، واى
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
بر تو اى فرزند زن ناپاك آيا عمويم را مى كشى؟ » آن ظالم شمشير را به سوى حسين عليه السّلام فرود آورد، عبد اللّه دستش را سپر شمشير قرار داد، دستش بريده و آويزان شد، صدا زد: «يا عمّاه!، اى عمو جان.»
[و به نقل ديگر گفت: «يا امّاه، اى مادر جان.»]
 
امام حسين عليه السّلام عبد اللّه را به سينه اش چسبانيد و فرمود: «اى برادرزاده! در برابر اين مصيبت صبر كن، و بوسيله آن از درگاه خدا تقاضاى خير و سعادت كن، كه خداوند تو را به نزد پدران شايسته است ملحق مى كند.
 
در اين هنگام حرمله (لعنت خدا بر او باد) گلوى او را هدف تير قرار داد، آن تير، سر او از بدن جدا كرد، و او در آغوش عمويش حسين عليه السّلام جان سپرد.
هنوز امام حسين عليه السّلام شهيد نشده بود، شمر بن ذى الجوشن (لعنة اللّه) با نيزه به خيمه امام حسين عليه السّلام حمله كرد، سپس فرياد زد: «آتش بياوريد تا هر كه و آنچه در ميان خيمه است، همه را بسوزانم.»
 
امام حسين عليه السلام فرمود: «اى پسر ذى الجوشن! اين تو هستى كه براى سوزاندن خانواده‌ام آتش مى طلبى، خداوند تو را با آتش بسوزاند.»
 
شبث بن ربعى (يكى از سركردگان دشمن) نزد شمر آمد و او را سرزنش كرد، او حيا كرد و از آتش زدن منصرف گرديد.
 
امام حسين عليه السّلام [هنگام وداع فرمود: جامه اى برايم بياوريد كه مورد علاقه كسى نباشد، تا آن را زير لباسهايم بپوشم تا كسى مرا برهنه نكند، شلوار كوتاهى آوردند، امام عليه السّلام آن را نپسنديد، فرمود: «اين لباسى است كه انسان گرفتار ذلّت آن را مى پوشد.»
 
آنگاه جامه كهنه اى گرفت و پاره پاره كرد و زير لباسهايش پوشيد، ولى وقتى كه به شهادت رسيد، همين لباس كهنه را نيز از بدنش بيرون آوردند.
[لباس كهنه بپوشيد زير پيرهنش
كه تا برون نكند خصم بد منش ز تنش
لباس كهنه چه حاجت كه زير سم ستور
تنى نماند كه پوشند جامه يا كفنش]
 
سپس شلوارى كه از بافته هاى يمن بود طلبيد و پاره كرد و پوشيد، از آن جهت آن را پاره كرد، تا كسى به آن رغبت نكند و از بدنش بيرون نياورد، ولى وقتى كه كشته شد، بحر بن كعب (لعنه اللَّه) آن را از بدنش خارج نمود، و آن حضرت را برهنه ساخت، بعد از اين كار، دستهاى بحر بن كعب در تابستان همانند دو چوب خشك مى خشكيد، و در زمستان نرم مى شدند و خون و چرك از آنها جارى بود، تا آنكه خداوند متعالى او را به هلاكت رسانيد.
 
هنگامى كه پيكر مطهّر امام حسين عليه السّلام پر از زخم شمشيرها و تيرها و نيزه‌ها گرديد، «فبقى كالقنفذ، همانند جوجه تيغ دار، بدنش پر از تير گرديد» يكى از ظالمان به نام «صالح بن وهب مزنى» چنان نيزه اى بر پهلويش زد كه حسين عليه السّلام از پشت اسب بر زمين افتاد، و هنگام افتادن ناحيه راست صورتش بر زمين خورد، فرمود:
«بسم اللَّه و باللَّه و على ملّة رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم.»
 
سپس برخاست.در اين هنگام حضرت زينب عليها السّلام از خيمه بيرون آمد، فرياد زد:
وا اخاه، وا سيّداه، وا اهل بيتاه ليت السّماء انطبقت على الارض، و ليت الجبال تدكدكت على السّهل، اى واى برادرم، اى واى آقايم، اى واى خانواده ام! اى كاش آسمان بر زمين مى افتاد، اى كاش كوهها متلاشى شده و به بيابان مى پاشيدند.
 
شمر به سپاه خود فرياد زد «در مورد اين شخص (امام حسين عليه السّلام) در انتظار چه هستيد؟ » وقتى كه اين فرمان را صادر كرد، از هر سو به امام حسين عليه السّلام حمله نمودند، ظالمى به نام «زرعة بن شريك» با شمشير خود بر شانه چپ آن حضرت زد، امام حسين عليه السّلام با ضربه اى، او را از پاى درآورد.ظالم ديگرى چنان شمشير بر گردن آن حضرت زد، كه از ناحيه صورت بر زمين افتاد، ديگر ناتوان شد، مى خواست برخيزد، ولى به رو مى افتاد، در اين هنگام سنان بن انس، نيزه اش را در گودى گلوى آن حضرت فروبرد، سپس نيزه را بيرون كشيد و آن را بر استخوانهاى سينه اش كوبيد، و بعد تير بر گودى گلويش زد
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
كه امام عليه السلام به زمين افتاد، برخاست نشست و آن تير را از گلويش بيرون آورد، دو كف دستش را زير گلويش نگه مى داشت، وقتى كه دستش پر از خون مى شد آن را به سر و صورت مى ماليد و مى فرمود:
هكذا القى اللَّه مخضبا بدمى، مغضوبا علىّ حقّى ؛ خداوند را با اين حال كه به خونم رنگين هستم و حقّم را غصب كرده اند ملاقات كنم.
 
عمر سعد به مردى كه در جانب راستش بود گفت: «واى بر تو به سوى حسين فرود آى، و او را راحت كن.»
 
خولى بن يزيد اصبحى پيش دستى كرد تا سر از بدن امام حسين عليه السّلام جدا كند ترس و لرز بر اندامش افتاد، در اين هنگام سنان بن انس نخعى فرود آمد و به گلوى امام حسين عليه السّلام شمشير زد و در اين حال مى گفت:
«سوگند به خدا من سرت را جدا كنم با اينكه مى دانم تو پسر رسول خدا و از نظر پدر و مادر، بهترين انسان روى زمين هستى»، سپس سر شريفش را جدا نمود.درود خدا بر حسين عليه السّلام و دودمان پاكش باشد.
 
هنگامى كه مختار (در سال 64) قيام كرد، سنان بن انس را دستگير نمود، و سر انگشتانش را بريد و سپس دستها و پاهايش را قطع كرد، و ديگى را كه روغن در آن بود، با آتش به جوشش آورد، و سنان را در ميان آن انداخت،
‌‌‌‌‌‌‌‌‌
و او در ميان آن دست و پا زد و به هلاكت رسيد.
 
ابو طاهر برسى در كتاب معالم الدّين از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: هنگامى كه امام حسين عليه السّلام را به شهادت رساندند، فرشتگان شيون نمودند و عرض كردند: «پروردگارا! اين حسين عليه السّلام برگزيده تو و پسر برگزيده تو و پسر پيامبر تو است.»
 
خداوند سايه و شكل حضرت قائم (عج) را به آنها نشان داد و فرمود:
«بهذا انتقم لهذا
، به دست اين مرد، براى حسين عليه السّلام از دشمنانش انتقام گيرم.»
 
روايت كننده گويد: هنگام قتل امام حسين عليه السّلام غبار شديد و سياه و تاريكى در آسمان كربلا همراه با وزيدن باد سرخ، بروز كرد كه هوا همچون شب تاريك شده كه هيچ كس و هيچ چيز ديده نمى شد، به طورى كه دشمنان گمان كردند دچار بلا و عذاب الهى شده اند، ساعتى با اين وضع درنگ كردند، سپس آن ظلمت و طوفان برطرف گرديد.
 
هلال بن نافع مى گويد من در ميان لشكر عمر سعد بودم، ناگاه شنيدم يكى فرياد زد «اى امير! به تو مژده باد، اين شمر است كه حسين را كشت.»
 
من به بين دو صف رفتم خود را به بالين حسين عليه السّلام رساندم، ديدم او در حال جان كندن است، سوگند به خدا مجروح به خون آغشته اى نديده بودم كه چهره اى زيباتر و نورانى تر از چهره حسين عليه السّلام داشته باشد، نور تابان صورت، و زيبايى قيافه اش مرا از انديشيدن در مورد كشته شدنش غافل نمود، در اين حال طلب آب كرد، شنيدم مردى به او مى گويد:
و اللَّه لا تذوق الماء حتّى ترد الحامية فتشرب من حميمها، سوگند به خدا آب را نچشى تا وارد حاميه
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دوزخ گردى، و از آب جوشان آن بنوشى.
 
امام حسين عليه السّلام فرمود: «واى بر تو! من وارد حاميه نگردم و از آب آن ننوشم، بلكه به جدّم رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم وارد گردم، و در خانه او در جايگاه صدق در پيشگاه خداى مقتدر، سكونت نمايم، و از آب بهشتى تغيير ناپذير مى نوشم، و شكايت رفتار شما را به رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم خواهم گفت.»
 
در اين هنگام همه دشمنان خشمگين شدند به طورى كه گويا خداوند چيزى از رحم را در دل هيچ يك از آنها قرار نداده است، سرش را در حالى كه با آنها سخن مى گفت، از بدنش جدا ساختند. و سپس به غارت خیمه پرداخته و آنگاه به سراغ حسین علیه السلام آمده و حتی بر آن پیراهن پاره  ایشان هم که اثر صدها تیر و نیزه و شمشیر بود رحم نکردند....(۱)
 
روایت دوم شیخ مفید در کتاب الارشاد
چون حسين عليه السّلام از شتر مسناة پياده گشت و بخيمه خويش باز گشت، شمر بن ذى الجوشن با گروهى از همراهان خود پيش آمده آن جناب را احاطه كردند، پس مردى از ايشان بنام مالك بن يسر كندى تندى كرده حسين عليه السّلام را دشنام داد و شمشيرى بر سر آن حضرت بزد و آن شمشير كلاهى كه بر سرش بود شكافت و بر سر رسيد و خون جارى شد و كلاه پر از خون گرديد، حسين عليه السّلام در باره او نفرين كرده فرمود: با اين دستت طعام نخورى و آبى نياشامى و خداوند تو را با مردم ستمكار محشور فرمايد. سپس آن كلاه را به یک سو  انداخته پارچه خواست و سر را با آن ببست و كلاه ديگرى خواسته بر سر نهاد و عمامه بر آن بست، و شمر بن ذى الجوشن با آن بيشرمان كه همراهش بودند بجاى خويش بازگشتند، پس آن جناب لختى درنگ كرده بازگشت آنان نيز بسويش بازگشتند و اطراف او را گرفتند.
 
در اين ميان عبد اللَّه بن حسن بن على عليهما السّلام كه كودكى نابالغ بود از پيش زنان بيرون آمد و لشكر را شكافته خود را بكنار عمويش رسانيد، پس زينب دخترعلى عليه السّلام خود را بآن كودك رسانيد كه از رفتنش جلوگيرى كند، حسين عليه السّلام فرمود: خواهرم اين كودك را نگهدار، كودك از بازگشتن (بهمراه عمه) خوددارى كرد و با سرسختى از رفتن سرپيچى نموده گفت: به خدا از عمويم جدا نخواهم شد، در اين هنگام ابجر بن كعب شمشيرش را براى حسين عليه السّلام بلند كرد، آن كودك گفت: اى پسر زن ناپاك آيا عمويم راميكشى؟ 
 
پس ابجر آن كودك را با شمشير بزد، كودك دست خويش سپر كرد و آن شمشير دست او را جدا كرده پيوست آويزان نمود، كودك فرياد زد: مادر جان! پس حسين عليه السّلام آن كودك را در برگرفت و به سینه چسبانيده فرمود: فرزند برادر بر اين مصيبتى كه بر تو رسيده شكيبائى كن و آن را به نيكى بشمار گير، زيرا همانا خداوند تو را به پدران شايسته ات ميرساند، سپس حسين عليه السّلام دست بسوى آسمان بلند كرده گفت: بار خدايا اگر اين مردم را تا زمانى بهره زندگى داده اى، پس ايشان را به سختی پراكنده ساز، و گروههائى پراكنده دل ساز، و هيچ فرمانروانى را هرگز از ايشان خوشنود منما، زيرا كه اينان ما را خواندند كه ياريمان كنند سپس بدشمنى ما برخاسته ما را كشتند؟
 
و پيادگان لشكر ابن سعد از راست و چپ بر باقيماندگان از ياران حسين عليه السّلام حمله ور شده آنان را كشتند تا اينكه جز سه تن يا چهار تن براى آن حضرت بجاى نماند، حسين عليه السّلام كه چنين ديد زير جامه يمانى بخواست (و چنان درخشندگى داشت) كه چشم را خيره ميكرد، و آن را پاره كرده پوشيد، و براى آن پاره كرد كه پس از كشتنش آن را از تنش بيرون نكنند، ولى چون حسين (عليه السّلام) كشته شد أبجر بن كعب آن را بر بود و آن بزرگوار را برهنه گذارد، و دو دست (اين مرد پليد يعنى) أبجر بن كعب لعنه اللَّه پس از واقعه كربلا در تابستان خشك ميشد بدانسان كه مانند دو چوب خشك بود، و در زمستان تازه ميشد و خون و چرك از آن مى آمد و بهمين حال بود تا خدا نابودش كرد.
 
و چون از ياران حسين عليه السّلام جز سه تن از خاندانش بجاى نماند رو به مردم كرده از خود دفاع ميكرد و آن سه تن نيز دفع دشمن از آن جناب مينمودند تا آنكه آن سه نيز كشته شده تنها ماند، و زخمهاى گران كه بر سر و بدنش رسيده بود او را سنگين كرده بود، پس با شمشير آن بيشرمان را ميزد و آنان از برابر شمشيرش براست و چپ پراكنده ميشدند.
 
حميد بن مسلم گويد: به خدا مرد گرفتار و مغلوبى را هرگز نديدم كه فرزندان و خاندان و يارانش كشته شده باشند و دلدارتر و پابرجاتر از آن بزرگوار باشد، چون پيادگان بر او حمله ميافكندند او با شمشير بدانان حمله ميكرد و آنان از راست و چپش ميگريختند چنانچه گله گوسفند از برابر گرگى فرار كنند، شمر بن ذى الجوشن كه چنان ديد سوارگان را پيش خواند و آنان در پشت پيادگان قرار گرفتند، سپس بر تير اندازان دستور داد او را تير باران كنند، پس تيرها را بسوى آن مظلوم رها كردند (آنقدر تير بر بدن شريفش نشست) كه مانند خارپشت شد، پس آن حضرت از جنگ با آن بيشترمان باز ايستاد و مردم در برابرش صف زدند، خواهرش زينب بدر خيمه آمد و رو به عمر بن سعد بن ابى وقاص كرده فرياد زد: واى بر تو اى عمر؟ آيا ابو عبد اللَّه را ميكشند و تو نگاه ميكنى؟ عمر پاسخ زينب را نگفت، زينب فرياد زد: واى بر شما آيا يك مسلمان ميان شما مردم نيست؟
 
كسى پاسخش را نداد، شمر بن ذى الجوشن به سوارگان و پيادگان فرياد زد: واى بر شما در باره اين مرد چشم براه چه هستيد؟ مادرانتان در عزاى شما بگريند؟ پس آن فرومايگان از هر سو بآن حضرت حمله ور شدند، زرعه بن شريك ضربتى بشانه چپ آن بزرگوار زده آن را جدا كرد، ديگرى ضربت بگردنش زده حضرت برو درافتاد، سنان بن انس نيزه باو زد او را بخاك افكند، خولى بن يزيد اصبحى پيش دويد از اسب بزير آمد كه سر آن بزرگوار را جدا كند لرزه بر اندامش افتاد، شمر گفت: خدا بازويت را از هم جدا كند چرا ميلرزى؟ و خود آن سنگدل پياده شده سر حضرت را بريد آنگاه آن سر مقدس را بخولى سپرده گفت:نزد امير عمر بن سعد ببر.
 
سپس آن بى شرمان براى ربودن جامه‌ها و برهنه كردن آن جناب روى آوردند، پس پيراهنش را اسحق بن حياة حضرمى بربود، زير جامه آن بزرگوار را ابجر بن كعب ربود، عمامه اش را اخنس بن مرثد برد، شمشيرش را مردى از بنى دارم برد، و آنچه اسب و شتر و اثاث بود همه را غارت كرده جامه‌ها و زينت آلات زنان را نيز بردند.
 
حميد بن مسلم گويد: بخدا من زنى از خاندان آن جناب را ديدم كه جامه اش را بتن نگه ميداشت كه نبرند و در اين باره پافشارى ميكرد ولى سرانجام بزور از تنش كشيده و بردند، سپس برفتيم تا بعلى بن الحسين عليهما السّلام كه بيمار سختى بیمار بود و روى فرشى افتاده بود رسيديم، گروهى از پيادگان همراه شمر سر رسيدند پس به شمر گفتند: آيا اين بيمار را نمى كشى؟ من گفتم: سبحان اللَّه آيا كودكان را هم ميكشند؟ جز اين نيست كه اين كودكى است و همين بيمارى كه دارد او را بس است؟ پس پيوسته آنجا بودم تا آنان را از او دور كردم، عمر بن سعد به در خيمه‌ها آمد، زنان در روى او فرياد زدند و گريستند؟
 
پس عمر بن سعد به همراهانش فرياد زد: هيچ كس داخل خيمه اين زنها نشود، و كسى متعرض اين كودك بيمار نگردد، پس زنان از او درخواست كردند آنچه از آنان ربوده اند به آنان بازگردانند تا بدانها خود را بپوشانند عمر فرياد زد: هر كس چيزى از زنان برده بدانها بازگرداند، و به خدا هيچ كس چيزى پس نياورد، و (كسى بسخنان او گوش نداد).
 
پس گروهى را بخيمه‌ها و سراپرده زنان و على بن الحسين عليه السّلام به پاسداری واداشت و گفت: ايشان را نگهبانى كنيد كه كسى از ايشان بيرون نرود و كسى بآنان آزارى نرساند، سپس بجاى خويش بازگشت و در ميان لشكر فرياد زد: كيست كه سخن مرا در باره حسين بپذيرد و با اسب خويش بدنش را لگدكوب كند؟ 
 
ده تن انجام اين كار را پذيرفتند كه از آن جمله بود اسحاق بن حياة، و اخنس بن مرثد، پس اينان با اسبان خويش بدن شريف حسين عليه السّلام را لگدكوب كردند بدانسان كه استخوانهاى پشت آن بزرگوار را در هم شكستند. 
 
و عمر بن سعد در همان روز كه روز عاشورا بود سر مقدس حسين عليه السّلام را با خولى بن يزيد اصبحى و حميد بن مسلم ازدى به سوی عبيد اللَّه بن زياد فرستاد و دستور داد سرهاى مقدس ديگر از ياران و جوانان بنى هاشم را جدا كنند و آنها هفتاد و دو سر بود و آنها را با شمر بن ذى الجوشن و قيس بن اشعث و عمر بن حجاج روانه كوفه كرد، و خودش آن روز را تا به شب و فردا تا ظهر در كربلا ماند، سپس دستور كوچ داد و به سوی كوفه روان شد و همراهش بودند دختران حسين عليه السّلام و خواهران آن جناب و زنانى كه با ايشان بودند و كودكان كه در ميان ايشان بود على بن الحسين عليه السّلام و او دچار بيمارى معده بود و بيماريش چنان سخت بود كه نزديك به مرگ بود، و چون ابن سعد از آنجا كوچ كرد گروهى از بنى اسد كه در غاضريه بودند به نزد اجساد مطهره حسين عليه السّلام و يارانش آمده و بر آنان نماز گزارده (و آنان را دفن كردند بدين ترتيب: كه) حسين عليه السّلام را در همين جايى كه اكنون قبر شريف او است دفن نموده و فرزندش على بن الحسين اصغر را كنار پاى آن حضرت و براى شهيدان ديگر از خاندان و ياران آن بزرگوار كه اطرافش به زمین افتاده بودند گودالى در پائين پاى حسين عليه السّلام كنده و همگى را گرد آورده در آنجا دفن كردند، و عباس بن على عليهما السّلام را در همان جا كه كشته شده بود سر راه غاضريه جايى كه اكنون قبر او است دفن نمودند.(۲)
 
روایت سوم شیخ صدوق در کتاب مقتل الحسین علیه السلام
امام سجاد عليه السلام گويد: (پس از آن كه ياران امام حسين عليه السلام يكي پس از ديگري شهيد شدند)، امام حسين عليه السلام نگاهي به چپ و راست كرد، اما كسي را نديد. سرش را به سوي آسمان بلند كرد و گفت: خدايا تو مي‌بيني كه با فرزندپيامبرت چه مي‌كنند. بنوكلاب ميان او و آب، حايل شدند. تيري زدند كه در گلويش نشست و از اسبش افتاد. تا تير را كشيد و دور انداخت.
‌‌‌‌‌‌‌‌
كف دستش را زير خون گرفت كه پر از خون شد، سر و ريشش را با آن آغشت و گفت: من در حالي كه ستم ديده و در خونم تپيده ام، به لقاءالله مي‌شتابم، سپس بر گونه ي چپش به خاك افتاد. دشمن خدا، سنان بن انس ايادي و شمربن ذي الجوشن عامري در ميان مرداني از اهل شام، پيش آمدند تا در بالاي سرش ايستادند و به يكديگر گفتند: منتظر چه هستيد؟ اين مرد را راحتش كنيد. سنان بن انس ايادي از اسب، فرود آمد و ريش حسين عليه السلام را گرفت و با شمشير به گلويش زد و گفت: به خدا سر از تنت جدا مي‌كنم و خود مي‌دانم كه تو پسر رسول خدايي و از جهت پدر و مادر، برترين مردماني. اسب حسين عليه السلام به پيش آمد و يال و كاكل خود را با خون آغشته ساخت و شروع كرد به دويدن و صيحه كشيدن. دختران پيامبر تا صيحه ي اسب را شنيدند، از خيمه‌ها بيرون آمدند كه ناگهان، اسب بي سوار ديدند و دانستند كه حسين عليه السلام كشته شده است.‌ام كلثوم دختر ]خواهر[ امام حسين عليه السلام هم در حالي كه دست را بر سر نهاد بود بيرون آمد، او فرياد ناله مي‌كرد و مي‌گفت: وامحمداه! اين حسين است كه چنين در بيابان افتاده وعبا و عمامه اش به غارت رفته است. سنان، سر امام حسين عليه السلام را نزد عبيدالله بن زياد برد در حالي كه مي‌گفت: - ركابم را از طلا و نقره پر كن من پادشاه بزرگواري را كشته ام، مردي را كشته‌ام كه از جهت پدر و مادر، برترين مردم بود و هر گاه كه از نسل و نسب، سخني به ميان آرند او برترين خواهد بود(۳)
‌‌‌‌‌‌‌
 
منابع:
۱- غم نامه کربلا: ترجمه لهوف فی القتل الطفوف  / مولف سیدبن طاووس؛ مترجم محمد محمدی اشتهاردی صص۱۵۳-۱۴۴
۲- الارشاد فی معرفه حجج الله علی العباد ج ۲ / لمولفه محمدبن محمدبن النعمان الملقب بالمفید ؛ با 
ترجمه و شرح هاشم رسولی محلاتی ۱۱۸-۱۱۴
۳- مقتل الحسين عليه السلام به روايت شيخ صدوق (قدس سره): امام حسين عليه السلام و عاشورا از زبان معصومان عليهم السلام/ تحقيق و ترجمه محمد صحتي سردرودي،صص۱۲۹-۱۲۷