هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
جمعه، 15 شهريور 1398
ساعت 01:22
به روز شده در :
پنجشنبه 14 شهريور 1398 ساعت 11:10 2019-9-5 11:10:45
شناسه خبر : 326520
فیلمساز به شدت روی مظلومیت زنان پافشاری می‌کند، آن هم به روش غرق‌آبی و لختی که به ساختار نمی‌شیند و دیالوگ‌های مربوط به آن گویی به روش برشتی رو به دوربین گفته می‌شود.
یادداشتی بر فیلم «قسم»

سینمای خطابه‌ای جوزده

فیلمساز به شدت روی مظلومیت زنان پافشاری می‌کند، آن هم به روش غرق‌آبی و لختی که به ساختار نمی‌شیند و دیالوگ‌های مربوط به آن گویی به روش برشتی رو به دوربین گفته می‌شود.
گروه فرهنگی-رجانیوز: فیلم با نماهای بسته‌ای از چندین مرد شروع می‌شود که هر کدام رو به دوربین، نسبتشان را با یک زن و خطاب به یک بازپرس می‌گویند. از همان ابتدا و با دیدن بازپرسی و حضور پر تعداد مردها، قابل حدس است که فیلم درباره‌ی اعدام و احیانا "حقوق زنان" خواهد بود؛ همان داستان همیشگی و نخ‌نمایی که در این سال‌ها مخاطبین سینمای ایران را کلافه کرده است.
 
به گزارش رجانیوز، داستان فیلم از این قرار است که اقوام  یک زن مقتول که همه معتقدند به دست شوهر الکلی و عیاشش کشته شده، قرار است به دادگاه بروند و در یک مجلس قسامه، قسم بخورند که قاتل دخترشان، شوهرش است. عمده‌ی فیلم در یک اتوبوس می‌گذرد و اعضای فامیل را در راه دادگاهی که قرار است در مشهد برگزار شود، نمایش می‌دهد.
 
این جمع را خواهر مقتول رهبری می‌کند، شخصیتی با بازی مهناز افشار که از همه بر اعدام قاتل خواهرش مصرتر است. فیلمساز از ابتدا بر جاده تاکید دارد و با نماهایی از اتوبوس در جاده‌ای مه گرفته، سعی دارد به مخاطب تلقین کند که اتوبوس به راه مرگ می‌رود و به این ترتیب تلویحا قصاص را زیر سئوال می‌برد؛ او در همین راستا نمادبازی هم می‌کند؛ نمونه‌اش دو نما با مکث زیاد که به هم قطع می‌شوند و در هر دوی آن‌ها، اتوبوس در پس‌زمینه است و یک قبرستان در پیش‌زمینه. اما در اتوبوس شرایط فرق دارد و اتفاقا همه چیز به نفع قصاص است؛ چرا که فیلمساز در اتوبوس تاکید زیادی بر پایمال شدن حق زن دارد، زنی که پای اعدام ایستاده است و نمی‌خواهد خون یک زن دیگر هدر شود. 
 
فیلمساز به شدت روی مظلومیت زنان پافشاری می‌کند، آن هم به روش غرق‌آبی و لختی که به ساختار نمی‌شیند و دیالوگ‌های مربوط به آن گویی به روش برشتی رو به دوربین گفته می‌شود. اصلا باورپذیر نیست که دیالوگ‌های حاکی از تضییع حقوق زن فیلم، در آن جمع خانوادگی به زبان بیاید. حرف‌های نخ‌نمایی از این دست که دیه‌ی زن نصف مرد است و زن حق قسم خوردن در دادگاه را ندارد و ... ؛ همچنین یک وصله‌ی نچسب دیگر در فیلم برای به رخ کشیدن مظلومیت زنان در جامعه وجود دارد که قایم شدن پسری در اتوبوس است که عاشق دختر یکی از مردان حاضر در اتوبوس است؛ فقط برای صحنه‌ی درگیری‌ای که پس از پیدا شدن پسرک داریم و حاکی از در نظر گرفته نشدن خواست دختر در ازدواج از طرف پدر است و به هیچ کار فیلم نمی‌آید.  
 
فیلم نه می‌تواند فرد بسازد و نه جمع؛ وقتی مخاطب طرف هیچ کدام از شخصیت‌ها نیست و فقط با مظلوم‌نمایی‌های مهناز افشار به عنوان رهبر گروه مواجه است، نمی‌تواند با قصه همراه شود و به اصطلاح پیام‌های فیلمساز را دریافت کند. جمعی هم در کار نیست؛ این افراد اهل گرگان هستند، ولی نه لهجه‌ای دارند و نه هیچ ویژگی مشترک دیگری که آن‌ها را به هم مربوط کند. اگر این جمع اهل تهران، تبریز، اصفهان، یزد یا هر جای دیگری بودند چه فرقی داشت؟  
 
پس از آن‌که فیلمساز یک سوم ابتدایی فیلم را برای بنا کردن جهانش از دست می‌دهد، سعید آقاخانی که شوهر مهناز افشار است وارد می‌شود و می‌فهمیم که او برای شوهر مقتول کار می‌کند و می‌خواهد افشار را از رفتن به دادگاه منصرف کند. باز هم فیلمساز دست می‌گذارد روی دم‌دستی‌ترین راه ممکن که مظلومیت زن است؛ آقاخانی همسرش را تهدید می‌کند که اگر رضایت ندهد، او را طلاق می‌دهد و بچه‌شان را هم پیش خودش نگه می‌دارد. 
 
فیلم کاملا طرفدار افشار است و این یک شخصیت‌پردازی قوی را اقتضا می‌کند که هیچ خبری از آن نیست. فیلمساز می‌خواهد ما طرف افشار باشیم و برای این هدف از روش سلبی استفاده می‌کند؛ او از افشار شخصیتی سمپاتیک نمی‌سازد، بلکه بقیه را تحقیر و منفور می‌کند. در صحنه‌ی ناهار خوردن مسافران، که در آن افشار مشغول آموزش قسم خوردن به آن‌هاست، دوربین از بین همه که مشغول بحث‌های احمقنه‌اند، زوم می‌کند به چهره‌ی افشار که گویی در میان گروهی عقب‌مانده نشسته و به بیرون نگاه می‌کند. سئوال اینجاست که چطور می‌توان ضمن توهین و تحقیر انسان، از حقوق زن دفاع کرد؟
 
فیلم آن‌قدر متناقض و کند است که برای مخاطب در میانه تمام می‌شود، اما دقیقا همین جا است که فیلمساز دست خالی بودن خود را به رخ می‌کشد؛ در اتفاقی باورناپذیر و خنده‌دار، افشار بدون هیچ دلیل منطقی‌ای، فیلم بازسازی صحنه‌ی قتل را در تلویزیون اتوبوس پخش می‌کند. فیلمی که در آن شوهر خواهرش، دست بسته درباره‌ی مرگ مقتول به پلیس توضیح می‌دهد؛ یک کلیپ چند دقیقه‌ای زاید که تیر آخر را به فیلم می‌زند.

فیلم قادر نیست مخاطب را در قصه شرکت بدهد و دست آخر مجبور می‌شود قصه‌ی نامربوط دیگری را وارد کند: سعید آقاخانی با یک زن تصادف کرده و بعد از تصادف فرار کرده است؛ حالا مخاطب انتظار دارد که افشار، در موضعی متفاوت قرار بگیرد و در طرف قاتل که شوهرش است بایستد و احتمالا از قصاص قاتل خواهرش منصرف شود؛ اما فیلمساز اصلا خواسته‌های مخاطب را در نظر نمی‌گیرد، او ترجیح می‌دهد راه غافلگیری مخاطب را پیش بگیرد و سعید آقاخانی را به عنوان قاتل معرفی کند.
 
غافلگیری دیگر این است که آقاخانی بعد از دعوا با افشار، اتوبوس را ترک نکرده و بعد از تصادف عمدی با تنها شاهد جنایتش، از ترس پلیس در صندوق اتوبوس پنهان شده. این‌جاست که کارگردان فیلم، به یاد صحنه‌های پایتخت 5 ، هوس یک صحنه‌ی پرخرج می‌کند و اتوبوس را پرت می‌کند وسط یک استخر آب و آقاخانی در صندوق خفه می‌شود. همه چیز غافلگیر کننده است، بدون این‌که هیچ سرنخی دست مخاطب باشد که به او این شانس را بدهد که در قصه شرکت کند و لحظاتی از بقیه‌ی شخصیت‌ها جلوتر باشد.
 
در آخر هم فیلم بدون هیچ خلاقیتی و باز هم دم دستی به پایان می‌رسد؛ همان داستان تکراری بازسازی صحنه‌ی قتل، این بار توسط زنی که آقاخانی او را زیر گرفته است تا دستش رو نشود.
 
نمای آخر هم شاهکار است، نماهای ابتدایی فیلم درباره‌ی زنی مقتول است که بقیه درباره‌ی او حرف می‌زنند، فیلم باید جمع‌بندی ماجراهای قتل او باشد، اما در نمای آخر، مهناز افشار در حالی که دست بچه‌اش را گرفته است، در میان گاوهای گاوداری شوهرخواهرش، در جاده‌ و پشت به دوربین قدم برمی‌دارد و گاوها را در پیش‌زمینه تنها می‌گذارد؛ انگار گاوها جای اقوامش را گرفته‌اند.
 
وقتی یک فیلمساز بدون دغدغه و از سر جوزدگی فیلم می‌سازد؛ وقتی فیلمساز توبره‌ی سازمان سینمایی اوج و صداوسیما را فتح کرده و برای درنوردیدن آخور اپوزیسیون‌نماها نیاز دارد یک ژست اعتراضی قلابی هم بگیرد، حاصلش می‌شود فیلم «قسم» که اساسا خطابه‌ای و دیالوگ‌محور است و بویی از سینما و تکنیک‌های روایی و کارگردانی نبرده است.