هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
سه شنبه، 6 فروردين 1398
ساعت 20:19
به روز شده در :

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‎های اجتماعی دنبال کنید

 

شنبه 13 بهمن 1397 ساعت 11:14 2019-2-2 11:14:53
شناسه خبر : 305333
دیروز جمعه 12 بهمن ماه جشنواره با اکران سه فیلم سینمایی و یک مستند به کار خود ادامه داد. جشنواره در روز سوم خود شاهد اکران فیلم‌ «ناگهان درخت» اثر صفی یزدانیان، «قصرشیرین» ساخته رضامیرکریمی و «سمفونی نهم» فیلم محمدرضاهنرمند بود. در ادامه نظر منتقدان رجانیوز را درباره فیلم‌های روز سوم جشنواره می‌خوانید:
دیروز جمعه 12 بهمن ماه جشنواره با اکران سه فیلم سینمایی و یک مستند به کار خود ادامه داد. جشنواره در روز سوم خود شاهد اکران فیلم‌ «ناگهان درخت» اثر صفی یزدانیان، «قصرشیرین» ساخته رضامیرکریمی و «سمفونی نهم» فیلم محمدرضاهنرمند بود. در ادامه نظر منتقدان رجانیوز را درباره فیلم‌های روز سوم جشنواره می‌خوانید:
گروه فرهنگی-رجانیوز: دیروز جمعه 12 بهمن ماه جشنواره با اکران سه فیلم سینمایی و یک مستند به کار خود ادامه داد. جشنواره در روز سوم خود شاهد اکران فیلم‌ «ناگهان درخت» اثر صفی یزدانیان، «قصرشیرین» ساخته رضامیرکریمی و «سمفونی نهم» فیلم محمدرضاهنرمند بود. در ادامه نظر منتقدان رجانیوز را درباره فیلم‌های روز سوم جشنواره می‌خوانید: 
 
قصرشیرین
 
داستان یا کش دادن موقعیت؟
امیر ابیلی 
 
سینمای ایران در طول چهاردهه گذشته هیچگاه علقه‌ای به روایت‌های شاه‌پیرنگ کلاسیک نداشته است و رضا میرکریمی هیچگاه فیلمساز سینمای شاه‌پیرنگ نبود، اما در «خیلی دور، خیلی نزدیک»، «زیر نورماه»، «به همین سادگی» و .... با وجود روایت خرده‌پیرنگ، فیلم‌هایی به یادماندنی خلق کرده بود. اثاری که شخصیت‌های درستی را خلق می‌کردند و چالش‌های درونی کاراکتر اصلی را خیلی ملموس نمایش می‌دادند. 
 
او اما در فیلم‌های آخر خود حتی از پس روایت قصه‌ی یک خطی خود هم برنمی‌آید. «قصر شیرین» درست مانند «امروز» در یک موقعیت گنگ در جا می‌زند. به این نکته باید توجه کرد که حتی در روایت‌های خرده پیرنگ کاراکتر اصلی باید با چالشی مشخص روبه‌رو شود و در دل عبور از چالش و بحران خود از نقطه آ به ب حرکت کند. میرکریمی اما در «قصر شیرین» دچار یک سوءتفاهم در قصه‌گویی است. او اطلاعات اولیه کاراکترها و موقعیت ابتدایی را به صورت پراکنده به مخاطب می‌گوید و فیلم تا دقیقه 70 تنها در موقعیت ابتدایی درجا می‌زند. ما به مرور و به کندی می‌فهمیم که شخصیت حامد بهداد راننده ماشین سنگین بوده است، تصادف کرده و کسی را کشته، فرار کرده، توسط همسرش به پلیس معرفی شده، زندان بوده و پس از ازادی ازدواج دوم داشته، حالا اما سه سال پس از ترک همسر اول و به دلیل به کما رفتن او، برگشته است تا اعضای بدنش را بدون اجازه خانواده بفروشد.
 
دقت کنید که این اطلاعات/پیش‌داستان(بک‌استوری) در 5 دقیقه اول باید به مخاطب ارائه شود و سپس بحران ماجرا که فروش اعضای بدن زن بدون اجازاه خانواده اوست آغاز شود. ولی دادن همان اطلاعات اولیه 70 دقیقه به طول می‌انجامد، آنهم با باگ فراوان. ما نمی‌فهمیم اگر زن اول دیه‌ی قتل شوهر را پرداخت کرده پس چرا مرد کامیونش را از دست داده، چرا زندان رفته، چرا با وجود ازدواج دوم همچنان با همسر اول در ارتباط است و از همه مهمتر اینکه چرا هیچ عاطفه‌ای نسبت به فرزندانش ندارد. مسئله این است که دادن جزئی و با خست اطلاعات اولیه مساوی با «قصه‌گویی» نیست، بلکه درجا زدن در موقعیت اولیه است. در «قصر شیرین» تا دقیقه 70-75 چه اتفاق ویژه‌ای روی می‌دهد؟ بحران ماجرا چیست؟ 
 
جز این فیلم در طرح اولیه خود هم دچار خطاهایی است. همسر بدون اجازه برادران زن نمی‌تواند اجازه پیوند عضو و قطع دستگاه‌های پزشکی را بدهد. خانواده اهداکننده عضو بصورت مستقیم و بدون واسطه بیمارستان/سیستم دولتی نمی‌تواند با خانواده گیرنده ارتباط و بخصوص داد و ستد مالی داشته باشد. سیستم فروش قلب مانند فروش کلیه ازاد نیست و در اکثر موارد حتی اهداکننده، گیرنده را نمی‌شناسد.
 
با این تفاسیر باید گفت «قصر شیرین» چیزی اضافه‌تر از «امروز» و «دختر» ندارد و دبیر جشنواره جهانی فجر در فیلمسازی همچنان در مسیر سراشیبی است.
 
 
 
 
بحران قصه!
محمدجوادکتابی
 
گویا اغلب سازندگان فیلم‌های حاضر در جشنواره اصرار زیادی داشته‌اند که «قصه» نگویند. برخی فیلم‌ها اصلا قصه ندارند و برخی نیز قصه و ایده مرکزی فیلمشان تازه از دقیقه 30  به بعد شروع می‌شود و به جای خلق شخصیت و ایجاد گره در ابتدای فیلم ترجیح می‌دهند نرم نرم تا لحظه آخر فیلم نسیه به مخاطب اطلاعات بدهند.
 
میرکریمی دقیقا در دسته دوم جای می‌گیرد؛ قصرشیرین میرکریمی بر اساس خرده پیرنگ‌ها جلو می‌رود؛ فیلم نه داستان درستی دارد نه شخصیت شکل گرفته‌ای! میرکریمی یک ایده نصف و نیمه از مردی دارد که به مدت 3 سال خانواده‌اش را ترک کرده و حالا که زنش در کماست به خانه برگشته و مجبور می‌شود بچه‌هایش را با خودش به خانه ببرد. فیلم می‌خواهد تقابل دو جهان متفاوت با هم باشد. جهان کودک‌هایی که اتفاقا خیلی هم خوب و تمیز بازی می‌کنند با جهان پدر عصبی و ناراحتشان. البته این که شخصیت اول فیلم با بازی حامد بهداد، کیست و انگیزه او از کارهایش دقیقا چه چیزی بوده تماما پنهان است و ما از آنها چیزی دستگیرمان نمی‌شود. همین چهارخط داستان هم درباره شخصیت اول فیلم 80 دقیقه از ما زمان می‌گیرد تا مشخص شود.
 
 مشکل فیلم میرکریمی آنجاست که درست در جایی که فیلم رو به پایان است تازه شروع می‌شود. دقیقه‌های پایانی فیلم متوجه می‌شویم که شخصیت اول داستان کاری کرده است که می‌تواند ایده‌ای برای خلق موقعیت‌های پر تنش و درامی تاثیرگذار باشد. اتفاقی که اگر با شخصیت پردازی درست و قصه‌گویی اصولی در ابتدای فیلم ایجاد شده بود احتمالا با فیلمی به مراتب بهتر مواجه بودیم که تکلیفش با خودش و قصه‌اش روشن است. 
 
میرکریمی در قصر شیرین معلوم نیست که به دنبال چه چیزیست. او نمی‌داند قصه‌اش چیست و چه می‌خواهد بگوید برای همین تا لحظات آخر فیلم نه خبری از قصه است و نه ماجرایی که باید به سرانجام برسد. پدری بعد از سه سال آمده و حالا مجبور است فرزندان خود را به خانه ببرد و فیلم در راه خانه تمام می‌شود. قصر شیرین اما با همان خرده پیرنگ‌ها جلو می‌رود و تقابل زیبایی هم از دوجهان متفاوت به نمایش می‌گذارد این همان نکته‌ایست که قصر شیرین را حداقل از فیلم‌های دیگر جشنواره تا به امروز متمایز می‌کند. فیلم میرکریمی حتما از مابقی فیلم‌های جشنواره تا به امروز بهتر است اما اگر فکری اساسی بر روی داستان می‌شد احتمالا با اثری به مراتب بهتر رو به رو بودیم.
 
 
 
سمفونی‌نهم
 
فالش نوازی 
داوود مرادیان
 
در اواخر دهه شصت؛ وقتی محسن مخملباف تحت تاثیر برداشتش از فیلم فرشتگان برلین ویم وندرس گفت: اگر پیامبری بیاید زیر بغلش جای کتاب چند حلقه فیلم است! مرتضی آوینی با تسلطش بر زبان آلمانی گفتگوی کارگردان را ترجمه کرد و معلوم شد کلاً برداشت مخملباف از زمینی شدن فرشته آسمانی باوری شرقی نیست و توهم است! بدتر اینکه وندرس می‌گفت فرشته اگر سکس را تجربه کند علاقه‌ای ندارد فرشته شود!
 
حالا در اواخر دهه نود کارگردانی پیدا شده است که زمینی شدن فرشته را از وندرس گرفته و آن را با کوروش و امیرکبیر با چاشنی لودگی با مرگ قاطی کرده است. مرگی که تنها حقیقت عالم است. هر آنچه جز این حقیقت آدمی تجربه می‌کند احتمالی است محقق شده. اما بشر مدرن و خاصه سینمازده‌اش برای راحت‌تر شدن با مقوله مرگ آن را مضحکه می‌کند، از حقایق خشک و خشنش عاری کرده، سکولاریزه‌اش می‌کند و... . اما نهایتاً مرگ را نمی‌تواند باور کند.
 
علاوه بر اینها آن ماده شیمیایی هم که سمفونی نهم ترشحش را به عشق تعبیر می‌کند چیزی بیشتر از ادعای وندرس نیست.
 
اهل ماده به حریم عشق راهی ندارد. سمفونی نهم قرار است از مرگ بگوید. اما آنقدر ماده زده ا ست که هیچ توفیقی در بیدار کردن دل مخاطب ندارد.
 
هنرمند در انتخاب فرم فیلم دچار دلهره و دوگانگی شده است. مضطرب و درمانده از رفتن یا نرفتن به سمت کمدی. و همین دوگانگی جز  مضحک کردن سوژه چیزی به همراه نداشته است. مخاطب نمی تواند تشخیص دهد که در مواجهه با چه گونه‌ای از سینما است و باید حرف ها را در قالب کمدی و طنز برداشت کند یا در حال شنیدن حرف جدی‌ای است. و نتیجه نهایی همه این اضطراب‌ها و دوگانگی‌ها بیان الکن فرضیات و حرف‌های چندپاره و بد ترجمه شده برلین ویم وندرس است که پیش‌تر توصیف شد.
 
در کل سمفونی نهم قرار است موسیقی مرگ را بنوازد و لحظه‌ای ناب را به زبان سینما بیان کند که در آن در می‌ماند و فالش می‌زند. شاید هم هنرمند عمدا در حال فالش نوازی است. و باز شاید هم این موسیقی در بیان این معنا ذاتا فالش است.
 
 
 
از نفس افتاده
محمدحسین رحیمی
 
محمدرضا هنرمند به همان بلایی دچار شده که بسیاری از فیلمسازان قدیمی که با آثار گذشته‌شان خاطره‌های دلپذیری داریم، دچار شده‌اند. انگار پیش خودشان فکر می‌کنند حالا که سن و سالی از ما گذشته، حالا که پیشکسوتی شده‌ایم، و حالا که ریش سفید کرده‌ایم، ساختن یک فیلم قصه‌گوی بی‌پیرایه صاف و ساده و سرراست، دیگر در شأن و اندازه ما نیست. دیگر ساختن «مرد عوضی» و «مومیایی 3» و حتی «عزیزم من کوک نیستم»، از ما گذشته و باید چیز پر و پیمان‌تر و پرطمطراق‌تری راهی پرده کنیم. نتیجه اما، دلسرد کننده است. هنوز می‌شود برای بار چندم «مرد عوضی» را تماشا کرد و خندید، اما سمفونی نهم نهایتاً به یکبار تماشا می‌ارزد. 
 
آقای هنرمند البته هنوز بر خلاف بسیاری از هم‌نسلانش، به پایان راه نرسیده است. هنوز «سمفونی نهم» کارگردانی خوش سر و شکلی دارد، به مهمل‌گویی نیفتاده، حرفی که می‌خواهد بزند روشن است و سر و ته مشخصی دارد (البته که اینها امتیاز هیچ فیلمی نیست و باید جزو بدیهیات یکی از حاضرین بخش سودای سیمرغ جشنواره فجر باشد، اما سطح متوسط فیلم‌هایی که تا اینجا دیده‌ایم، جز یکی دو استثناء، نشان می‌دهد که سر و ته داشتن و مهمل نگفتن، برای قابل قبول دانستن فیلم‌ها کافیست انگار!). هنوز بر خلاف هم‌نسلانش، حرفی دارد و حرفش را به زبان سینما در می‌آورد. چند سکانس بامزه خنده‌دار دارد و چند شوخی خوب با تاریخ معاصر می‌کند. 
 
اینها اما در نهایت فیلم را نجات نمی‌دهند. ایستادن در جایی میانه طنز و جدی و در میانه رئال و فانتزی شدن داستان، فیلم را لنگ در هوا کرده است. جایی شبیه فصل قتل امیرکبیر، می‌توان به شوخی‌ها با «حمام رفتن» امیر خندید و جایی مثل عشق رابعه و بکتاش و پیش کشیدن پای رودکی به قصه، از حجم «لوس» بودن فضا می‌توان لب گزید و اینها همه تاوان این تصمیم است که در این سن و سال، به جای ساختن فیلم‌های ظاهراً ساده‌ و سرراست، کاری کنیم که به شأن و ریش سفیدی‌مان بیاید. هنرمند ایرانی انگار هر چه پیرتر می‌شود، به جای درک ارزش و اهمیت سادگی، به صرافت پیچیده‌گویی می‌افتد.
 
 
 
ناگهان درخت
 
بی‌مصرف
محمدجوادکتابی
 
ناگهان درخت یک فیلم ناگهانی است؛ از آن جنس فیلم‌ها که ناگهان در لیست جشنواره آمده و باید به زور دید و خیلی هم جدی‌اش نگرفت. ناگهان درخت اثر صفی یزدانیان است و داستان زندگی فرهاد را روایت می‌کند. فیلم مانند اسمش عجیب است! داستان فیلم گنگ و مبهم است و تا آخر هم متوجه نمی‌شویم که حرف حساب کارگردان چیست!
 
 از ابتدا تا انتهای فیلم تنها چند موقعیت درهم و بدون دلیل می‌بینیم که از فرط کش آمدن حوصله همه را سر می‌برد. مشکل اساسی ناگهان درخت این است که کارگردان ابدا نمی‌داند دارد درباره چه چیزی فیلم می‌سازد و می‌خواهد چه بگوید. 
 
داستان از قبل از انقلاب شروع شده و در سال‌های ابتدایی انقلاب ادامه پیدا می‌کند و در زمان حال تمام می‌شود. بماند که هیچ کدام از این زمان‌ها منطق درستی ندارند و شلخته‌وار تنها پشت سر هم به تصویر کشیده شده‌اند.فیلم‌ در اوج بی‌داستانی و عدم انسجام تنها با نریشن می‌خواهد موقعیت‌های جدید را به هم متصل کند که اتفاقا از  پس آن هم بر نمی‌آید.
 
 از فیلم‌نامه اثر که بگذریم تازه می‌رسیم به کارگردانی. فیلم در این بخش نیز با شکست رو به رو می‌شود و یکی از مهمترین اشکالات آن این بوده که کارگردان در ساخت فضا کاملا عاجز است. صفی یزدانیان نه دوران پهلوی، نه اوایل انقلاب و نه زمان حال، هیچ کدام را درست به تصویر نمی‌کشد. در فیلم حتی اندک تلاشی هم برای خلق فضای درست و متناسب با زمان نشده است. زمان شاه خلاصه شده در مدرسه‌ی مختلط و زمان انقلاب به زندان و صدای روضه! به هر حال صفی یزدانیان یکی از ضعیف‌ترین‌ آثار جشنواره تا امروز را ساخته است؛ فیلمی که بیش ازین سی صد کلمه ارزش پرداختن ندارد.
 
ساز ناکوک
محسن محمدی
 
هیچ چیزی شروع نشد، هیچ چیزی هم تمام نشد. درخت مهم‌ترین نقش آفرین فیلم در لحظات پایانی برای نجات فیلم دست به کار شد تا فاجعه را زودتر به پایان بکشاند و با تمام قدرت ایستادگی کرد تا به هر زوری که شده است فیلم را تمام کند که موفق هم شد. درخت نقش اول فیلم بود. از این جهت اسم فیلم خیلی هم با مسما و درست انتخاب شده است.
 
«ناگهان درخت» انگار از عمد قصد مضحک کردن همه چیز را دارد. نوع روایت، شخصیت‌پردازی‌های بدون بعد و بی‌عقبه، صحنه‌های کشدار بی‌هدف، حرکت‌ها و نماهای بیمعنی دوربین و... همه و همه دست در دست هم داده‌اند تا روایتی مضحک را تصویر کنند. واقعا قبول اتفاقی بودن این حد از هماهنگی در بی‌معنی و بی‌ربط بودن خیلی سخت است و حتما عمدی در کار بوده ولی با چه هدفی واقعا قابل درک و فهم نیست.
 
بهترین جزء «ناگهان درخت» که در مجموع اجزا، فالش می‌زد، موسیقی فیلم بود. تمام اجزا، هم‌ساز در به استهزا کشیدن بودند به‌جز موسیقی که کاملا متفاوت با تمام اجزا، مسهور کننده بود. کاش تمام مدت خبری از تصویر نبود و فقط موسیقی پخش می‌شد تا تصویر لذت شنیدن را خراب نمی‌کرد. موسیقی مسیری را طی می‌کرد که هیچ ارتباط معنایی با تصویر نداشت. واقعا چه بهتر که ساز موسیقی با تصویر کوک نبود.