هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
جمعه، 2 فروردين 1398
ساعت 23:57
به روز شده در :

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‎های اجتماعی دنبال کنید

 

پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت 11:22 2019-1-31 11:22:20
شناسه خبر : 305249
سی‌و‌هفتمین جشنواره فیلم فجر دیروز چهارشنبه 10 بهمن‌ماه با اکران سه فیلم و یک مستند رسما کار خود را آغاز کرد. جشنواره در روز اول خود شاهد اکران فیلم‌ «غلامرضا تختی» آخرین ساخته بهرام توکلی، «سال دوم دانشکده من» اثر رسول صدر عاملی و «معکوس» فیلم اول پولاد کیمیایی بود. در ادامه نظر منتقدان رجانیوز را درباره فیلم‌های روز اول جشنواره می‌خوانید:
سی‌و‌هفتمین جشنواره فیلم فجر دیروز چهارشنبه 10 بهمن‌ماه با اکران سه فیلم و یک مستند رسما کار خود را آغاز کرد. جشنواره در روز اول خود شاهد اکران فیلم‌ «غلامرضا تختی» آخرین ساخته بهرام توکلی، «سال دوم دانشکده من» اثر رسول صدر عاملی و «معکوس» فیلم اول پولاد کیمیایی بود. در ادامه نظر منتقدان رجانیوز را درباره فیلم‌های روز اول جشنواره می‌خوانید:
گروه فرهنگی-رجانیوز: سی‌و‌هفتمین جشنواره فیلم فجر دیروز چهارشنبه 10 بهمن‌ماه با اکران سه فیلم و یک مستند رسما کار خود را آغاز کرد. جشنواره در روز اول خود شاهد اکران فیلم‌ «غلامرضا تختی» آخرین ساخته بهرام توکلی، «سال دوم دانشکده من» اثر رسول صدر عاملی و «معکوس» فیلم اول پولاد کیمیایی بود. در ادامه نظر منتقدان رجانیوز را درباره فیلم‌های روز اول جشنواره می‌خوانید: 
 
غلام‌رضا تختی
 
برنده تنهاست
امیر ابیلی
 
تصور کنید که یکی از تلخ/پوچ‌اندیش‌ترین کارگردانان سینمای ایران که پیش‌تر «اینجا بدون من» و «آسمان زرد کم عمق» و «پرسه در مه» را ساخته و وقتی دست روی جنگ هم گذاشته به جز کشتاری مدام هیچ چیز دیگری ندیده، بخواهد فیلم بیو‌گرافی مهمترین قهرمان/اسطوره ورزشی تاریخ ایران را بسازد. نتیجه چه خواهد شد؟
 
مشخص است؛ قهرمان افسرده‌ای که حتی از پیروزی‌اش هم خوشحال نمی‌شود. که انگیزه‌ای ندارد. که حتی کسب مدال المپیک هم امیدی به او نمی‌دهد. این بهرام توکلی است که در ظاهر تختی روی پرده ظاهر شده، وگرنه فیلم خود نقض غرض خود است. چطور می‌شود بدون انگیزه و در افسرده‌ترین حالت ممکن برای کسب مدال مبارزه کرد. مبارزه تا آخرین نفس برای کسب مدال در ذات خود واجد انگیزه و امیدی بسیار بالاست. «تختی» فیلمی از مهمترین شمایل قهرمان/پهلوان ورزشی تاریخ ایران است که هیچ حسی از حماسه در هیچ جای آن نیست. 
 
جز این، «تختی» هیچ اطلاعات تازه‌ای به مخاطب عام از غلامرضا تختی نمی‌دهد. ما/مخاطب عام، همه می‌دانیم او مخالفت‌هایی با حکومت داشته و در کار خیر همواره پیشقدم بوده. خب فیلم حتی یک خط در جزئیات به این اطلاع کلی اضافه نمی‌کند. از ابتدای فیلم تا انتها ما بارها و بارها شاهد کمک‌های نقدی و غیرنقدی تختی به مردمیم و از تقابل‌های او با حکومت هم فقط دیالوگ‌هایی می‌شنویم. ما می‌شنویم که او بین دانشجویان در محاصره رفته. ما می‌شنویم که او علیه سیستم سخنرانی کرده و... اما هیچکدام از این‌ها را نمی‌بینیم. و سینما هنر به تصویر کشیدن و نمایش همین صحنه‌هاست، نه شنیدن صرف آن‌ها. دقت کنید که ما در فیلم بیوگرافی تختی تنها یک صحنه مبارزه کشتی می‌بینیم و تمام افتخاراتش را هم فقط «می‌شنویم».
 
«تختی» اما حسن بزرگی هم دارد. اینکه یکبار برای همیشه در یک اثر هنری تصویری صریح و بی‌پرده از سرنوشت خودکشی/قتل تختی به نمایش درمی‌اید. فارغ از درستی و غلطی این تصویر بالاخره همینکه فیلمسازی پس از سال‌ها جرئت کرده است که از بیان دوپهلو و رازگونه فرار کند و بصورت کاملا قطعی تصویر خودکشی تختی را بسازد خود قابل تقدیر است. در «تختی» بهرام توکلی/سعید ملکان این مسیر زندگی اوست که مهم است و نه پایان آن. اهمیت تختی را پایان مبهم آن تعیین نمی‌کند، مسیر یکه و منحصر به فرد آن تعیین می‌کند. کاش البته این مسیر با جزئیات بیشتری نمایش داده می‌شود.
 
«تختی» بهرام توکلی هرچند به فضای مستند و داکیودرام نزدیک شده است و فیلمی قصه‌گو با پلات مشخص نیست، اما در قوت‌های تکنیکی و ساختاری در بسیاری از لحظات غافلگیرکننده است و درخشان. با همه انتقادات به رویکرد کلی فیلمساز نسبت به شخصیت احتمالا نتوان از کارگردانی اثر به راحتی گذشت.
 
 
غلام‌رضا توکلی! 
محمدجوادکتابی
 
بهرام توکلی بعد از ساخت تنگه ابوقریب به سراغ ژانر بیوگرافی رفته و این‌بار زندگی تختی را در قالب فیلمی سینمایی به تصویر کشیده است. خروجی کار اما با همه‌ی مشکلاتش بهترین اثر بهرام توکلی محسوب می‌شود. حتی بهتر از تنگه ابوقریب. البته اغلب ایرادات تنگه را می‌شود به تختی نیز وارد کرد. فیلم‌های توکلی درباره انسان‌های تنها و افسرده هستند؛ انسان‌هایی که نمی‌توانند رابطه‌ی خوبی با اطرافیانشان برقرار کنند.
 
در آخرین ساخته توکلی، تختی هم از همین جنس انسان‌هاست. بیش از حد منفعل است و سرد. همه از او توقع دارند و او هم به همه کمک می‌کند اما این کمک کردن تختی هم منفعلانه است. پول‌هایش را خرج فقرا می‌کند و کار همه را راه می‌اندازد اما در زندگی شخصی خودش مانده. با زنش به مشکل خورده و برادرش از ابتدا به او غر می‌زند که چرا حواسش به خانواده‌اش نیست.
 
تختی در زندگی واقعی‌اش قهرمان است و پهلوان، اما تختی توکلی حتی نمی‌تواند به قهرمان نزدیک شود؛ قرار نیست با مشکلات دست و پنجه نرم کند و بر همه‌ی آنها پیروز شود. تنها یک سکانس باشکوه و قهرمانانه از او تصویر می‌شود و آن تنها صحنه کشتی‌گیری تختیست که الحق به شدت هم خوب از کار درآمده است. در مابقی سکانس‌ها تختی فقط با پول و رانتی که دارد به مردم کمک می‌کند. او مبارزه نمی‌کند حتی تلاشی هم برای درست کردن وضعیت زندگی خودش در زمان تنگ دستی نمی‌کند.
 
تصویری که از تختی می‌بینیم این است که او کشتی گیر خوبیست که این باعث محبوبیت او می‌شود. او مردمی است و احترام زیادی به مردم می‌گذارد و زندگیش را وقف مردم می‌کند، اما کنش قهرمانانه‌ای ندارد. تختی خنثی‌ست. وقتی به او فشار می‌آید و از طرف حکومت در تگنا قرار می‌گیرد خودکشی را انتخاب می‌کند. مثل اینکه تا دیروز به او پول می‌دادند و او بذل و بخشش می‌کرده و حالا که پولی در کار نیست و حکومت او را بایکوت کرده است به جای مبارزه دست به خودکشی می‌زند. توکلی در مقام کارگردان و نویسنده یک ایده هم برای پایان خودکشی تختی دارد. او در لحظات متعددی مردم را عامل اصلی خودکشی تختی معرفی می‌کند. یک دیالوگ مهم از زبان برادر تختی بیان می‌شود؛ او می‌گوید مملکت ما مملکت دروغ و خیانت است و مردم تا زمانی تختی را دوست دارند که برنده باشد و به آنها کمک کند. این نگاه منفی به جامعه در دیالوگ‌های همسر تختی نیز دیده می‌شود. ایده‌ای که البته تنها در کلام توان بروز دارد و کارگردان از تصویر کردن این خیانت مردم به تختی عاجز است. باید گفت فیلم بهرام توکلی از لحاظ محتوا با مشکل جدی رو به روست و توکلی با دست آویز کردن شایعه‌ی خودکشی غلام‌رضا تختی او را از وادی قهرمانی به زیر کشیده و تصویری افسرده و بسیار منفعل از او می‌سازد. تصویری که بیشتر به سبک و سیاق آثار توکلی نزدیک است تا واقعیت.
 
 
 
 
 سال دوم دانشکده من
 
قلقش منم !
محمدحسین رحیمی 
 
حالا می‌توان به جرات ادعا کرد که در فرآیند تبدیل شدن فیلمنامه‌های پرویز شهبازی به فیلم، عنصر و «قِلق» ناشناخته‌ای وجود دارد که انگار فقط خود او این فوت کوزه‌گری مخصوص را می‌شناسد. همان رمزی که وقتی خودش آن را به کار می‌بندد، از دل فیلمنامه‌های ساده‌ای مثل نفس عمیق و عیار چهارده و دربند، فیلم‌های گرم و دلپذیری بیرون می‌کشد و وقتی فیلمنامه‌هایش را به دیگر کارگردان‌ها می‌سپارد (از شهرام شاه حسینی بی‌تجربه و تازه‌کار تا رسول صدر عاملی کارکشته و با تجربه) نتیجه چه خانه دختر باشد و چه سال دوم دانشکده من، دلسرد کننده و ناموفق است. 
 
فیلم صدرعاملی بیش از هر چیز، از دو ضعف عمده رنج می‌برد: اول آنکه بحران موجود در قصه، برای شخصیت‌ها اندک التهاب و تشویشی ایجاد نمی‌کند. یک گروه از دانشجویان دختر از طرف دانشگاه به سفر اصفهان می‌روند و یکی از دانشجویان در اثر حادثه‌ای، ضربه مغزی می‌شود. این فاجعه تلخ اما، محرک هیچ کشمکشی در قصه نیست. دوستان دخترک مصدوم در رستوران هتل چلوکباب می‌خورند و بگو بخند می‌کنند، صمیمی‌ترین دوستش دلباخته دوست پسر او می‌شود و حتی پدر و مادرش هم چنان ساده و بی‌تنش با واقعه رو برو می‌شوند که گویی دخترشان یک ترم در دانشگاه مشروط شده! اگر تا پیش از این، داد و بیدادهای بی‌خود و بی‌جهت فیلم‌های اجتماعی سینمای ایران، به یک اپیدمی بی‌معنا تبدیل شده بود، حالا با فیلمی رو به روییم که شخصیت‌ها جایی که باید هم، خم به ابرو نمی‌آورند! 
 
ضربه دیگر به پیکره فیلم صدرعاملی، از ناحیه انتخاب بازیگر وارد می‌شود. اگر پرویز شهبازی در بازی گرفتن از جوانان نابازیگر و تازه‌کار یک استاد مسلم است، صدرعاملی در بازی گرفتن از همین بازیگران ناتوان است و داستانی که درباره چند دختر جوان است، به زحمت دو – سه سکانس قابل قبول از بازی آنها دارد. مشکل اما به بازیگران تازه کار محدود نمی شود و از نیلوفر خوش خلق که بی شک یکی از ضعیف ترین نقش آفرینی‌های کارنامه خود را به ثبت رسانده، تا علی مصفا که این بار درونگرایی و خونسردی عمیق و شدیدش، کاملاً در تضاد با موقعیت کاراکتر قرار می‌گیرد، همگی به کیفیت نهایی اثر ضربه زده‌اند. 
جایی از فیلم «پذیرایی ساده»، مانی حقیقی در جواب سوال دختر فیلم که قِلق روشن شدن فندکش را می‌پرسید، می‌گفت «قلقش منم!». و حالا انگار پرویز شهبازی باید به هر کارگردانی که قصد ساخت فیلمنامه‌ای از او را دارد گوشزد کند که ساخت این متنها قِلقی دارد، و «قِلقش منم!».
 
 
 
 
 
یک فیلم معمولی با سوژه‌ای عقب افتاده!
محمدجواد کتابی
 
فیلم «سال دوم دانشکده من» آخرین ساخته رسول صدرعاملی در بهترین شرایط ممکن یک فیلم معمولی با یک سوژه عقب‌افتاده است! صدر عاملی بعد از ۹ سال دوری از سینما به سراغ موضوع دخترانه و عاشقانه‌ای رفته که شاید ۹ سال پیش اگر ساخته می‌شد فیلم بهتری به نظر می‌رسید.
 
صدرعاملی سال‌ها پیش با «من ترانه ۱۸ سال دارم» و «دختری با کفش‌های کتانی» سراغ سوژه‌هایی رفته بود که علاوه بر تازه بودن در زمان خودشان ایده‌های جسورانه‌ای به حساب می‌آمدند؛ ایده‌هایی که شاید معضلات آن روزهای بخشی از جامعه‌ی ایرانی محسوب می‌شدند و نکته ساخت آن‌ها توسط صدرعاملی این بود که به موقع بودند؛ فارق از درست و غلط بودنشان آن‌ها فیلم‌های زمانه‌ی خود بودند و با تاکید، به موقع! و سال دوم دانشکده من از همین رو با آن‌ها متفاوت است. صدر عاملی تنها یک قصه‌ جدید دخترانه گفته و اصلا معلوم نیست او دارد از چیزی به نام معضل اجتماعی سخن می‌گوید یا نه!
 
داستان فیلم داستان دو دختر دانشجو به نام آوا و مهتاب است که با دانشگاه به سفر تفریحی می‌روند و در آن سفر اتفاقاتی می‌افتد که مسیر فیلم تا آخر را رقم می‌زند! دو شخصیت اصلی فیلم آوا و مهتاب هر دو در رابطه‌ با مردهایی هستند که قرار است با آنها ازدواج کنند. آوا به دوست پسرش علی، شک دارد و منصور نامزد مهتاب ، به مهتاب. فیلم به رابطه‌ی علی با مهتاب می‌پردازد و خیانت مهتاب به آوا، و نکته‌ی جالب فیلم آن‌جاست که اصلا این رابطه که معلوم نیست از روی عشق است یا سرخوردگی توسط کارگردان تقبیح نمی‌شود که هیچ، لحظات مفرحی را نیز ساخته است. لحظاتی که این شبهه را بوجود می‌آورد که احتمالا کارگردان در برخی صحنه‌های فیلم سعی در قبح شکنی دارد.
 
پایان بندی فیلم نیز با مشکل رو به روست! با همه‌ی این اوصاف آخرین فیلم  صدرعاملی اثری قابل دیدن است. درامی که حداقل به واسطه اتفاق ابتدای فیلم مخاطب را تا پایان نگه می‌دارد. اما حرفی برای مخاطب ندارد. می‌شود گفت صدرعاملی داستانی با تم کشور دوست و همسایه، ترکیه ساخته است؛ آن‌هم بدون موضع‌گیری اخلاقی که در برخی سکانس‌ها ضد اخلاقی نیز می‌شود. به خصوص سکانس‌هایی که مهتاب بالای جسم نیمه‌جان و در کما رفته آوا از ارتباطش با علی دوست پسر آوا می‌گوید. فارغ از ضداخلاق بودن فیلم ارتباط عقلانی خاصی نیز در سکانس‌ها دیده نمی‌شود. بازی‌ها اغلب خوب از کار درنیامده و صدرعاملی دستاورد خاصی هم در کارگردانی ندارد. فیلم جدید صدرعاملی یک ایده تاریخ مصرف‌گذشته با اجرایی ضعیف است.
 
 
معکوس
 
رادیکال، معکوسِ کیمیایی! 
داوود مرادیان 
مسعود کیمیایی، بیش از یک دهه است که تمام شده. اما فرزندش پولاد، روزهای پایانی پدر است زیر رادیکال! معکوس همین قدر نازل است. اما آنچه معکوس را نسبت به آثار پدر مترقی می‌کند حجم کم‌نظیر مهملات جمع شده در یک فیلم است.  از این منظر معکوس حتی کم‌نظیر است. همه چیز هم دارد. از منافقین، آقازادگی تا رفاقت قدیمی و... پدر حداقل این رفاقت‌ها را دیده، چشیده و درک‌کرده و دانسته به تصویر کشیده است. پسر اما مثل کودکی که کلاه پدربزرگ روی سر گذاشته، در درام‌ترین لحظات فیلمش فقط می‌خنداند. احتمالاً تنها کسی که از این شکلک‌ها سرمست می‌شود پدری است عاشق قد و بالای فرزند.
 
معکوس در قامت تکنیک هم ملغمه است. کادر بندی‌ها گاهی تایتانیک‌وار حال و هوای درام دارد و گاهی به اکشن‌های سریع و خشن اقتدا می‌کند. کادر بندی شاید به این علت بی‌هویت است که کارگردان جهان‌بینی خاصی ندارد. کارگردانی که تکلیفش با خودش معلوم باشد حتی مهملاتش را هم از جایی که ایستاده و می‌بیند درست تعریف می‌کند.
 
مسعود کیمیایی از نسل ریشه‌هاست. دهه نوستالژی‌ها. عرق و قلعه‌نو و رفاقت و فیلم با چاشنی سیگار و یک پک عمیق به وسعت یک نفس رهایی. همین نفس است که گاهی یک سکانس گرم رفاقت در فیلم‌های کیمیایی خلق می‌کند. 
 
پسرش اما از نسل دم بریده‌هاست. نسل بی‌هویت، کوتاه شده، لذت‌جو و بی‌عمق. 
 
نسلی اسیر در میان تکنولوژی و روابط کم‌عمق. همین است که معکوس هرجا می‌دود تا درامی مبتنی بر رفاقت، عشق یا حسرت تعریف کند، می‌بُرد؛ درمی‌ماند.
 
اما موسیقی از همه اینها بلاتکلیف‌تر است. آهنگساز پایش را روی پایش انداخته و مطابق ادایی که صحنه زور می‌زند دربیاورد، ارکستر را رهبری می‌کند.
 
در کل احتمالاً کل عوامل فیلم هم این حس را داشته‌اند. معکوس همین است.
 
بیش از حد شلخته!
محمدجوادکتابی
معکوس اولین ساخته پولاد کیمیایی است‌. اثری که احتمالا با ارفاق اجازه ورود به سی‌و‌هفتمین جشنواره فیلم فجر را پیدا کرده است. در اولین ساخته پولادکیمیایی تمام آن‌چه برای ساخت یک اثر قابل قبول مورد نیاز است به چشم نمی‌آید. معکوس بیش از همه از فیلم‌نامه رنج می‌برد. شاید بشود گفت در اصل چیزی به نام فیلم‌نامه‌‌ وجود ندارد! نه این که نباشد؛ بلکه به این معنا که هیچ چیز سر جایش نیست و اصلا قواعد ساده فیلم‌نامه نویسی نیز رعایت نشده است. این مسئله را در عدم انسجام روایی و داستانی به راحتی می‌شود فهمید.
 
داستان درمورد سالار با بازی بابک حمیدیان است. او باید پول دیه همسر خود را جور کرده تا بتواند پسرش را ببیند اما هرچه جلو می‌رویم مثلا خرده پیرنگ‌هایی به داستان اضافه می‌شود که به شدت باعث عدم انسجام اثر شده است‌. پولاد کیمیایی در معکوس تمام تلاش خود را می‌کند تا مانند پدرش تمام فیلمش را پر از دیالوگ‌های قصار کند، نکته‌ای که بیش از اندازه توی ذوق زده و اغلب مواقع از فیلم بیرون می‌زند.
 
معکوس فیلم شلخته‌ایست. از آن دست فیلم‌ها که می‌خواهد هم اجتماعی باشد هم سری به معضلات کشور بزند، هم اکشن باشد و هم فیلم هندی! تقریبا در هیچ‌کدام از این موقعیت‌ها نیز درست عمل نمی‌کند. معکوس ضربه اول را از فیلم‌نامه به شدت ضعیف خود می‌خورد. کارگردانی هم در بد بودن چیزی کم از فیلم‌نامه ندارد. صحنه‌های مسابقه‌ی رالی در فیلم اندکی هیجان به بیننده منتقل نمی‌کند و خبری از ایده‌های تازه و یا حتی اجراهای درست هم نیست. بازی‌ها هم مانند فیلم‌نامه و کارگردانی با مشکل جدی رو به روست. شخصیت زن داستان که در نیمه دوم فیلم بدون مقدمه و به یک‌باره سروکله‌اش پیدا می‌شود به صورت عجیبی خنده‌دار از کار درآمده. بازی‌ها همه به جز بازی شهرام حقیقت دوست غیردوست‌داشتنی و ضعیف‌اند. پایان بندی فیلم نیز به شدت ایراد دارد. پولاد کیمیایی با همین دست فرمان همانگونه که در بازیگری به موفقیت خاصی دست پیدا نکرده در کارگردانی نیز توفیق چندانی نخواهد یافت. 
 
 
 


دیدگاه کاربران

مثل همیشه درجه یک. آفرین