هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
پنجشنبه، 14 شهريور 1398
ساعت 12:42
به روز شده در :
دوشنبه 10 دى 1397 ساعت 15:21 2018-12-31 15:21:04
شناسه خبر : 302830
 اين بار زود رسيده ام و با خيال راحت و دست در جيب، خيابان حافظ را و بعد خيابان سميه را قدم زنان طي مي كنم تا برسم به تالار انديشه. البته سردي هوا هم در نگه داشتن دستهايم در جيبها بي تأثير نيست. هنوز دوساعت مانده به ساعت 6 بعدازظهر و شروع مراسم افتتاحيه نهمين جشنواره مردمي فيلم عمار، كه مي رسم جلوي تالار انديشه و سكوت و خلوتي كه از توي خيابان منتشرشده بود تا ساختمانهاي حوزه هنري، ناگهان جاي خودش را به تحرك و پويايي و سروصدايي مي دهد كه بيا و بببين!
اين بار زود رسيده ام و با خيال راحت و دست در جيب، خيابان حافظ را و بعد خيابان سميه را قدم زنان طي مي كنم تا برسم به تالار انديشه. البته سردي هوا هم در نگه داشتن دستهايم در جيبها بي تأثير نيست. هنوز دوساعت مانده به ساعت 6 بعدازظهر و شروع مراسم افتتاحيه نهمين جشنواره مردمي فيلم عمار، كه مي رسم جلوي تالار انديشه و سكوت و خلوتي كه از توي خيابان منتشرشده بود تا ساختمانهاي حوزه هنري، ناگهان جاي خودش را به تحرك و پويايي و سروصدايي مي دهد كه بيا و بببين!
بهزاد توفیق‌فر- رجانیوز: اين بار زود رسيده ام و با خيال راحت و دست در جيب، خيابان حافظ را و بعد خيابان سميه را قدم زنان طي مي كنم تا برسم به تالار انديشه. البته سردي هوا هم در نگه داشتن دستهايم در جيبها بي تأثير نيست. هنوز دوساعت مانده به ساعت 6 بعدازظهر و شروع مراسم افتتاحيه نهمين جشنواره مردمي فيلم عمار، كه مي رسم جلوي تالار انديشه و سكوت و خلوتي كه از توي خيابان منتشرشده بود تا ساختمانهاي حوزه هنري، ناگهان جاي خودش را به تحرك و پويايي و سروصدايي مي دهد كه بيا و بببين! 
 
از همين ابتداي حياط، «واقعي بودن» جشنواره خودش را به رخ مي كشد. بچه هاي عمار، ريسه هاي چراغ را به تصاوير بزرگ شهدا وصل مي كنند تا وقتي هوا رو به تاريكي رفت، نورهاي سبز و سپيد و سرخ، مسير «عمار»ها  را روشن كند و برساندشان تا باب تالار انديشه. ريسه ها گاهي بازيگوشي مي كنند و تاب مي خورند بين شهدايي كه بيشتر شهيد فرهنگي هستند تا شهيد علم و فناوري و امنيت! از شهيد محمدحسين حداديان تا محمودرضا بيضايي، از مصطفي احمدي روشن تا حميد حاجي زاده، از مصطفي صدرزاده تا سعيد كاظمي آشتياني، از محسن حججي تا... غرفه هاي نطنز(دفتر طنز انقلاب اسلامي)، عماريار(سايت بزرگ عرضه محصولات سينمايي جبهه فرهنگي انقلاب اسلامي) و غرفه كتاب «زايو» هم در حال برپايي است. آنطرف تر و كنار حجله شهداي گمنام، يك استوديوي روباز نقلي برپاشده كه بچه ها شيطنت مي كنند و روي مبل هايش عكس يادگاري مي گيرند، قبل از آنكه دوربين هاي روشن، به كسي اجازه ورود ندهند.
 
 
داخل تالار و سمت راست صحنه، سه بَنر بزرگ، از سفر به ايران 1420 با «رمان زايو» خبر مي دهد. اما سمت چپ صحنه، بچه هاي عمار دارند موشك هوا مي كنند، بنرهاي بزرگ موشك اميد، وقتي تازه جان گرفته و شعله كشان به سمت آسمان مي رود. يادش به خير! من هم مثل آدمهايي كه خيلي مسئول است و مجوز دارد همه جا برود، روي صحنه مي روم و از آن بالا به صندلي هاي خالي و رفت و آمد بچه هاي عمار نگاه مي كنم. حتي مي نشينم روي يكي از چهار نيمكت چوبي كه وسط صحنه گذاشته شده و صندلي ها را رصد مي كنم از آن بالا. همه اين سالها و در هر مراسمي در اين سطح كه شركت داشته ام يا فيلم و عكسش را نگاه كرده ام، براي اينكه بفهمم صاحب مراسم كيست يا كجاست، نگاه كرده ام به رديف اول ببينم «كي»ها نشسته اند رديف اول، همان صف اول خودمان. آنوقت و از روي آدمهايي كه صف اول نشسته اند يا برايشان جاگرفته اند كه هروقت آمدند بنشينند، معلومم مي شده كه اين مراسم مال چيست و كيست و از اين «ف»، تا آخر فرحزاد رفته ام! اينجا كه نگاه مي كنم، برگه هاي سپيد «جايگاه ويژه»، از همان بالاي صحنه هم نشان مي دهد كه دو رديف اول تالار را براي «خانواده معظم شهدا» نگه داشته اند و صف اول جشنواره مردمي فيلم عمار، خانواده شهدا هستند، هرچند پيشتر، خود شهدا از صف آخر چيده شده باشند... 
 
هميشه مرموزترين و جذاب ترين جاي تالار براي من، پشت پرده بوده، جايي كه همه سيم ها و كابل ها به هم مي رسند و همه كليدها آنجاست. و آدمهاي مهم و آنهايي كه جدي اند و گاهاً بيسيم به دست دارند، تند و تند مي روند آن پشت و نورافكني را روشن مي كنند يا صدايي را بالا مي برند يا حتي تصويري را براي ميهمانان پخش مي كنند. به نظرم اين پشت پرده، حتي از اتاق فرمان هم مهمتر است. چون نزديكترين جا به صحنه است و آدمهايش، درگيرترين آدمها با اتفاقاتي هستند كه روي صحنه مي افتد. عملاً هم اينها هستند كه فرمان مي دهند به اتاق فرمان تا كدام ميكروفن را روشن كند و كدام نور را تنظيم... يك جورهايي مثل خود جشنواره فيلم عمار، كه وسط جامعه و مردم است و فيلمها و انيميشنها و حتي مقاله ها و پژوهشهايش، فرمان مي دهد به ماشين فرهنگ، كه حالا بايد بپيچد يا بايستد يا گازش را بگيرد و كدام طرفي برود...
 
طرفدارهاي حامد زماني، با انتظامات تالار چانه مي زنند كه اجازه بدهد هدايايشان را بگذارند پشت پرده صحنه، آن طرف، علي صدري نيا، كارگردان دكتر سلام، گوشه اي نشسته و به افق خيره شده، آنقدر كه نزديك شدن من را متوجه نمي شود. مثل دوسه سال گذشته، مجري مراسم است و اين را سين برنامه ها كه روي پاهايش گذاشته، تأييد مي كند. مي گويم: خيلي دورنشو برادر، گم مي شوي! با خنده جواب مي دهد: دنبال اين مي گشتم كه چه بايد بگويم. صلوات خاصه امام رضا(ع) از بلندگوها پخش مي شود و علي، انگار كه جرقه اي در ذهنش زده باشد و نقطه آغاز كلامش را يافته باشد، شروع به نوشتن مي كند: اللهم صل علي علي بن موسي الرضاالمرتضي، الامام التقي النقي و حجتك علي من فوق الارض و من تحت الثري...
 
 
با عمار درها باز مي شود
 
حتي من را نمي گذارند كه روي صندلي هاي دو رديف اول بنشينم، سفت و سخت نگهشان داشته اند براي خانواده شهدا. خانواده هايي كه زودتر از همه مي آيند و عجيب نيست كه صاحبخانه زودتر از ميهمانان بيايد. من نشسته روي صندلي اول رديف سوم كه مي گويند جاي برگزيده هاي جشنواره است. من هم از نظر خودم برگزيده ام و همينجا مي نشينم. يكي از بچه هاي عمار خسته و كوفته مي نشيند كنارم و سلام و خداقوتي ردوبدل مي شود. تازه نفسش را بيرون داده و گفته از ديروز صبح، سرپاست كه يك خانواده شهيد از راه مي رسند و او تمام قد از جا بلند مي شود و دست به سينه سلام مي كند. خانواده شهيد را مي برد تا جايشان را نشان دهد.
 
فكر مي كنم با آن همه خستگي كه داشت الان برمي گردد و دوباره مي نشيند اما مي دود تا از خانواده شهيد تازه رسيده پذيرايي كند و هديه شان را با يك شاخه گل تقديمشان كند و بعدترش يكي كاري را به او مي سپارد و دوباره مي دود دنبال انجام دادن آن كار، انگار نه انگار كه دو روز است از پا ننشسته است. اين بچه هاي عمار واقعاً مثل بسيجي ها كار مي كنند. حضور خانواده هاي شهدا و روبوسي شان باهم، چنان گرما و عطري در فضاي تالار منتشر مي كند كه آدم بي اختيار چشم مي دوزد به جايگاه كه كي حاج همت يا حاج احمد متوسليان بيايد و بسم الله بگويد. مادرشهيدي كه يكي از خواهران عمار، كمكش كرده تا روي صندلي رديف اول بنشيند، دعايش مي كند و خواهر جوان عمار، پيشاني مادرشهيد را مي بوسد و سبكبار مي رود تا وسايل پذيرايي و لوح و گل بياورد براي مادر شهيد.
 
ساعت از 6 عصر، پنج دقيقه گذشته است و تالار هنوز خالي است. با خودم مي گويم چرا كسي نيامده و كي مي خواهد اين تالار پر شود كه توي بيسيم برادري عماري كه از كنارم رد مي شود، فرمان مي رسد درهاي تالار را باز كنيد! درها كه باز مي شوند تازه مي فهمم كه من روي صندلي راحت رديف شوم نشسته بودم و خبر از بيرون تالار نداشتم. به دقيقه نمي كشد كه تالار لبالب پر از جمعيت مي شود و ديگر خودم را در مونيتورهاي بزرگ جلوي تالار نمي بينم وسط اين سيل جمعيت مشتاق و حس «جلال آل احمد»ي دست مي دهد مثل «خسي در ميقات».
 
گلوله، دفتر و سفرهاي گاليور
 
مهندس دوستي، طراح جوانه پالايشگاه عظيم ستاره خليج فارس، اولين سخنران مراسم است. از فتنه سوم مي گويد و اميد و توكل كه براي گذر موفقيت آميز از اين فتنه داريم پس از گذشتن از دوفتنه بزرگ قبلي و مي گويد كه پالايشگاه ستاره خليج فارس دوشاخصه مهم جهاني دارد (بزرگترين پالايشگاه ميعانات گازي جهان و بزرگترين پالايشگاه توليد بنزين جهان) و سه شاخصه كشوري. همه اينها هم پس از رفتن شركتهاي خارجي از ايران و به دست جوانان دانشمند مسلمان طراحي و ساخته شده است. اينطور كه مهندس دوستي مي گويد همه 30 تا 33 سال. و يك جمله مي گويد كه اشك در چشمان حاضرين جمع مي شود: اين مملكت زماني كه نياز به گلوله و تانك داشت، پولش را داد تا من مداد و دفتر بخرم و درس بخوانم، حالا اين من هستم كه بايد آنچه اين مملكت مي خواهد را بسازم و تقديمش كنم.
 
رييس حوزه هنري، دير آمده است و جا براي نشستن پيدا نمي كند. حتي توي رديفهاي چهارم به بعد! بنده خدا فكر كنم تا حالا هر مراسمي بوده، رديف اول نشين بوده يا نهايتاً رديف دوم! بچه هاي عمار بالاخره يك صندلي برايش خالي مي كنند در انتهاي رديف كناري صندلي ها، زير باند! اينجا البته مشكل صوتي نداريم اما مشكل پخش شدن كليپ آثار برگزيده هنوز به قوت خود باقي است. يعني كليپ فيلم مستند پخش مي شود، اسم كارگردان برگزيده فيلم داستاني خوانده مي شود و الخ. همه تالار منتظرند ببينند امسال «دستكش ننه عصمت» به چه كسي مي ريد. زهرا چخماقي از خبرگزاري صداوسيما به خاطر تهيه گزارشهاي فرهنگي شجاعانه. 
 
محمدامين ميمنديان به عنوان كارشناس مسائل «ديمنتور»ها به صحنه دعوت مي شود و طنزايستاده (استندآپ كمدي) اجرا مي كند درباره كساني كه مثل شخصيت «گلام» در سفرهاي گاليور، دائم در كار نااميد كردن مردم هستند و چهل سال است كه دارند از نااميدي مي سوزند. به سلاطين قير و پوشك و چيزهاي ديگر هم گوشه اي ميزند و از همگامسازي صدا با لب يادي مي كند!
 
به نام حسين(ع)
 
بيرون ميروم تا قبل از تمام شدن، كتاب زايو را بخرم و يك بن تخفيف سايت عماريار را هم هديه مي گيريم. بيش از 1200 فيلم و نماهنگ روي سايت گذاشته اند و با 50 درصد تخفيف مي شود دريافتشان كرد. به تالار كه برمي گردم، دختر شيخ زكزاكي، رهبر شيعيان نيجريه دارد از پدرش مي گويد. حاج صادق آهنگران درست مي گويد كه به كوري چشم برخي داخلي ها و خارجي ها كه نمي خواستند، همانطور كه امام خميني(ره) مي خواست؛ اسلام ناب محمدي، جهاني شده است. شيخ زكزاكي در نيجريه شهرك سينمايي ساخته است و يك سريال هم ساخته شده در آن. همسر شيخ هم مسئول يك كانون فرهنگي بسيار فعال در نيجريه است. نكته اش اينكه 15 نفر از عوامل ساخت اين سريال، در همين دو – سه سال شهيد شده اند. سه پسر شيخ زكزاكي هم شهيد شده اند. خود شيخ زكزاكي هم كه با تن مجروح در زندان است.
 
دخترش اما با صلوات بر محمد و آل محمد (ص) آ؛از مي كند و با صلابت صحبت مي كند. 
 
فانوسهاي عمار را، خانواده هاي شهداي مدافع حرم از فاطميون و حيدريون گرفته تا شهداي علم و فناوري به برگزيدگان اهداء مي كنند. هر برگزيده فانوسي در دست، نه اينكه به دنبال انسان بگردد، بلكه «انسان» را به جهان نشان مي دهد. بيشترين هديه نصيب حامدزماني مي شود كه بيشتر دلشكسته است و جمع صميمي جشنواره را كه مي بيند، سر درددلش باز مي شود كه معاون فرهنگي فلان نهاد بخشنامه كرده تا كسي با حامد زماني كار نكند و همين است كه حامد دو – سه سالي است كه نيست. پدر شهيد مصطفي احمدي روشن، قبل از اهداي لوح و فانوس عمار به حامد زماني مي گويد: دلنگران نباش. در همين دولت، بيش از سي برنامه را به دليل دعوت از بنده، كنسل كرده اند اما من خوشحالم، سرفرازم و مفتخرم كه دارم بهاي ولايتمداري را پرداخت مي كنم. ما در راه ولايت، پي هر توهين و ظلمي را به تن مي ماليم و تا پاي جان پاي ولايت خواهيم ماند.
 
همه تالار به احترام پدر شهيد مي ايستند و اورا تشويق مي كنند تا انگشتر ساخته شده از سنگ صحن حرم امام حسين(ع) را به حامد زماني تقديم كند، كاشي قاب شده حرم امام رئوف (ع) را صادق آهنگران تقديم حامدزماني مي كند و جمعيت آنقدر تشويقش مي كنند تا چندبيتي در مدح امام هشتم(ع) مي خواند. دلم براي صحن و سراي مشهدالرضا تنگ مي شود. نماهنگ امام رضا(ع) كه پخش مي شود، مي بينم همه چشمها برق مي نند و اشك ها نشان مي دهند كه همه جشنواره عمار – چه برگزتاركننده و چه ميهمان – دلتنگ حريم امن امام هشتم (ع) هستند. حامد زماني هم جشنواره مردمي فيلم عمار را مي‏برد نجف:
آقا شروع من توئی به نام اسمت
مولا تموم آدما غلام اسمت
هرکی محبت تو توی دلشه غمی نداره
هرکسی یا علی بگه محاله دیگه کم بیاره