97/6/3 - 12:59 1970-1-1 03:30:00
شناسه خبر : 291479
 آمریکا در 3 دهه گذشته با تغییر مکرر استراتژی های خود در غرب آسیا ، نشان داده است که در 2 راهی انتخاب بین 2 مکتب ویلسونیسم و جکسونیسم مردد است و توان تصمیم گیری برای انتخاب و تثبیت یک مکتب واحد را ندارد. اینکه گاهی با راه اندازی یک جنگ تمام عیار بدنبال تحقق دموکراسی است و گاهی نیز با پیگیری دموکراسی مدنظر خود بواسطه انقلاب های رنگین مدعی ممانعت از بروز یک جنگ تمام عیار می شود حاکی از بی ثباتی آمریکا در اصول و سیاستهای بالادستی سیاست خارجی خود است.
 
سیال بودن یک سیاست در سطح عملیاتی یا تاکتیکی شاید نشان از خلاقیت داشته باشد ولی خلاق ترین راه حل ایجاد ساختارهای اعم و اخص من وجه است که با اصول مشترک صورت می پذیرد که لازمه آن اتخاذ و تبیین اصولی ثابت و غیر سیال است.
 
 
اصول قطعی سیاست خارجی آمریکا در قرن 19 برپایه مکتب جکسونیسم طراحی شده بود که طی آن مداخله نظامی آمریکا در اقصی نقاط پذیرفته و منافع آمریکا را محور طرح ریزی استراتژیک قرار داده بودند اما در قرن 20 ، رئیس جمهور ویلسون پایه گذار مکتب ویلسونیسم در سیاست خارجی شد که بر اساس آن مناقب و ارزش ها را جایگزین منافع آمریکا کرد و "جنگ" به عنوان اصلی ترین گزینه در پیشبرد اهداف سیاست خارجی آمریکا رد شد و تلاش برای ایجاد تعادل قوای جهانی با محوریت دموکراسی به عنوان طرح مقابله با پدیده جنگ رسمیت یافت.
 
اما در این بین "نظام تحریم" ها (در سطح تاکتیکی) موید همین سردرگمی آمریکا در انتخاب یک مکتب واحد و ثابت در سیاست خارجی است. گاهی کشوری مانند عراق را در ابعاد مختلف اقتصادی تحریم می کند تا پس از تضعیف و تحلیل قوای مردمی و نظامی آن وارد مرحله بعدی یعنی حمله نظامی شود و با یک جنگ تمام عیار خاک آن کشور را اشغال کند و گاهی نیز کشوری مانند ایران که آمریکا توان حمله نظامی به آن را ندارد تحریم میکند تا ملتش را از سیاست های ضداستکباری آن حکومت خسته و در نهایت در یک حرکت انقلاب رنگین ملت را روبروی دولت و حکومت قرار دهد و به بهانه ایجاد دموکراسی خواستار سقوط حکومت و سپس پیگیر احقاق ح