هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید

 

 

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‎های اجتماعی دنبال کنید

 

دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت 19:16 2018-2-12 19:16:26
شناسه خبر : 283751
تصحیح عقائد و نوع بینش ها و نگرش ها، مسئله ی بسیار مهمی است؛ چرا که همواره عقائد و نوع نگاه افراد، هرچیزی که باشد همان تبدیل به عمل و رفتار در روابط دینی ،فردی و اجتماعی و ... خواهد شد. اساسا آموزش عقائد به همین دلیل و به این جهت که گامی است در راستای مطالعه و انتخاب تحقیقی دین حقه ی  اسلام و اصول حقه ی تشیع از اهمیت بالایی برخوردار است. از قدیم فقها فرموده اند بر خلاف فروع دین و احکام اسلامی که باید تقلیدی عمل شود(در صورت مجتهد نبودن و عدم عمل به احتیاط)، اعتقاد تقلیدی به اصول دین  پذیرفته نیست و هر کس باید برای اصول دین و اعتقاداتش در حد فهم و درکش ولو بسیار اندک استدلال داشته باشد.
تصحیح عقائد و نوع بینش ها و نگرش ها، مسئله ی بسیار مهمی است؛ چرا که همواره عقائد و نوع نگاه افراد، هرچیزی که باشد همان تبدیل به عمل و رفتار در روابط دینی ،فردی و اجتماعی و ... خواهد شد. اساسا آموزش عقائد به همین دلیل و به این جهت که گامی است در راستای مطالعه و انتخاب تحقیقی دین حقه ی اسلام و اصول حقه ی تشیع از اهمیت بالایی برخوردار است. از قدیم فقها فرموده اند بر خلاف فروع دین و احکام اسلامی که باید تقلیدی عمل شود(در صورت مجتهد نبودن و عدم عمل به احتیاط)، اعتقاد تقلیدی به اصول دین پذیرفته نیست و هر کس باید برای اصول دین و اعتقاداتش در حد فهم و درکش ولو بسیار اندک استدلال داشته باشد.

 

گروه معارف - رجانیوز: تصحیح عقائد و نوع بینش ها و نگرش ها، مسئله ی بسیار مهمی است؛ چرا که همواره عقائد و نوع نگاه افراد، هرچیزی که باشد همان تبدیل به عمل و رفتار در روابط دینی ،فردی و اجتماعی و ... خواهد شد. اساسا آموزش عقائد به همین دلیل و به این جهت که گامی است در راستای مطالعه و انتخاب تحقیقی دین حقه ی  اسلام و اصول حقه ی تشیع از اهمیت بالایی برخوردار است. از قدیم فقها فرموده اند بر خلاف فروع دین و احکام اسلامی که باید تقلیدی عمل شود(در صورت مجتهد نبودن و عدم عمل به احتیاط)، اعتقاد تقلیدی به اصول دین  پذیرفته نیست و هر کس باید برای اصول دین و اعتقاداتش در حد فهم و درکش ولو بسیار اندک استدلال داشته باشد. لذا انتشار سلسله مباحث کتاب آموزش عقائد حضرت آیت الله مصباح گامی در راستای نکات مذکور است. مطلب زیر درس نهم تا یازدهم همان کتاب و ادامه مباحث قبلی است. 

 

 

درس نهم، صفات ذاتیه و فعلیه

 

 

فهرست: 

ـ مقدمه

ـ صفات ذاتيّه و فعليّه

ـ اثبات صفات ذاتيّه

شامل: حيات

ـ علم

ـ قدرت

 

 

مقدّمه

 

دانستيم كه خداى متعال كه علت هستى بخش جهان است همه كمالات وجود را دارد و هر نوع كمالى كه در هر موجودى يافت شود از اوست بدون اينكه با افاضه آن، چيزى از كمالات وى كاسته شود. و براى تقريب به ذهن مى‌توان از اين مثال بهره گرفت كه معلم از علم خود به متعلم مى‌آموزد بدون اينكه چيزى از علمش بكاهد. البته افاضه وجود و كمالات وجودى از طرف خداى متعالى، بسى بالاتر از اين مثال است، و شايد رساترين تعبير در اين زمينه اين باشد كه بگوييم: عالم هستى، پرتو و جلوه‌اى از ذات مقدس الهى است چنانكه از اين آيه شريفه مى‌توان استفاده كرد: «اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ».

 

با توجه به كمالات نامتناهى الهى، هرگونه مفهومى كه دلالت بر كمال داشته باشد و مستلزم هيچ نقص و محدوديتى نباشد قابل صدق بر خداى متعال خواهد بود چنانكه در آيات كريمه قرآن و روايات شريفه و ادعيه و مناجاتهاى حضرات معصومين عليهم الصلوة و السلام مفاهيمى از قبيل نور و كمال و جمال و محبت و بهجت و مانند آنها به خداى متعال، نسبت داده شده است. اما آنچه در كتب عقايد و فلسفه و كلام اسلامى به عنوان صفات الهى، مطرح مى‌شود تعداد معينى از صفات است كه به دو دسته (صفات ذاتيّه و صفات فعليّه) تقسيم مى‌گردد. از اينروى، نخست توضيحى درباره اين تقسيم مى‌دهيم و سپس به ذكر و اثبات مهمترين آنها مى‌پردازيم.

 

صفات ذاتيّه و فعليّه

 

صفاتى كه به خداى متعال، نسبت داده مى‌شود يا مفاهيمى است كه با توجه به نوعى از كمال، از ذات الهى انتزاع مى‌شود مانند حيات و علم و قدرت، و يا مفاهيمى است كه از نوعى رابطه بين خداى متعال و مخلوقاتش انتزاع مى‌شود مانند خالقيّت و رزاقيّت. دسته اول را «صفات ذاتيّه» و دسته دوم را «صفات فعليّه» مى‌نامند.

 

فرق اصلى بين اين دو دسته از صفات آنست كه در دسته اول، ذات مقدس الهى، مصداق عينى آنهاست، اما دسته دوم حكايت از نسبت و اضافه‌اى بين خداى متعال و آفريدگان دارد و ذات الهى و ذوات مخلوقات به عنوان طرفين اضافه در نظر گرفته مى‌شوند مانند صفت خالقيّت كه از وابستگى وجودى مخلوقات به ذات الهى، انتزاع مى‌شود و خدا و مخلوقات، طرفين اين اضافه را تشكيل مى‌دهند و در خارج، حقيقت عينى ديگرى غير از ذات مقدس الهى و ذوات مخلوقات بنام «آفريدن» وجود ندارد.

 

البته خداى متعال در ذات خود قدرت بر آفريدن دارد ولى «قدرت» از صفات ذات است و «آفريدن» مفهومى است اضافى كه از مقام فعل، انتزاع مى‌شود و از اينروى «آفريدگار» از صفات فعليه بشمار مى‌آيد مگر اينكه بمعناى «قادر بر آفريدن» در نظر گرفته شود كه بازگشت به صفت قدرت مى‌كند.

 

مهمترين صفات ذاتيّه الهى، حيات و علم و قدرت است. و اما سميع و بصير اگر به معناى عالم به مسموعات و مُبْصرات، يا قادر بر سمع و ابصار باشد بازگشت به عليم و قدير مى‌كند و اگر منظور از آنها شنيدن و ديدن بالفعل باشد كه از رابطه بين ذات شنونده و بيننده با اشياء قابل شنيدن و ديدن انتزاع مى‌شود بايد از صفات فعليّه شمرده شود چنانكه گاهى «علم» نيز به همين عنايت بكار مى‌رود و بنام «علم فعلى» موسوم مى‌گردد.بعضى از متكلمين، كلام و اراده را نيز از صفات ذاتيّه بشمار آورده‌اند كه بعداً درباره آنها بحث خواهد شد.

 

اثبات صفات ذاتيّه

 

ساده ترين راه براى اثبات حيات و قدرت و علم الهى اينست كه اين مفاهيم هنگامى كه در مورد مخلوقات بكار مى‌رود حكايت از كمالات آنها مى‌كند پس بايد كاملترين مرتبه آنها در علت هستى بخش، موجود باشد. زيرا هر كمالى كه در هر مخلوقى يافت شود از خداى متعال است و بخشنده آنها بايد واجد آنها باشد تا به ديگران افاضه كند و ممكن نيست كسى كه حيات را مى‌آفريند خودش فاقد حيات باشد يا كسى كه علم و قدرت را به مخلوقات، افاضه مى‌كند خودش جاهل و ناتوان باشد. پس وجود اين صفات كماليه در بعضى از مخلوقات، نشانه وجود آنها در آفريدگار متعال مى‌باشد. بدون اينكه توأم با نقص و محدوديتى باشد. به ديگر سخن: خداى متعال، داراى حيات و علم و قدرت نامتناهى است. اينك به توضيح بيشترى درباره هر يك از اين صفات مى‌پردازيم.

 

حيات

 

مفهوم حيات (= زنده بودن) در مورد دو دسته از مخلوقات بكار مى‌رود: يكى گياهان كه داراى رشد و نمو هستند، و ديگرى حيوانات و انسان كه داراى شعور و اراده مى‌باشند. اما معناى اول، مستلزم نقص و نياز است زيرا لازمه رشد و نمو اينست كه موجود رشد يابنده، در آغاز فاقد كمالى باشد و در اثر عوامل خارجى تغييراتى در آن پديد آيد و تدريجاً به كمال جديدى برسد، و چنين امورى را نمى‌توان به خداى متعال نسبت داد چنانكه در بحث از صفات سلبيّه گذشت.

 

اما معناى دوم حيات، مفهومى است كمالى، و هر چند مصاديق امكانى آن، توأم با نقصها و محدوديتهايى هستند اما مى‌توان براى آن، مرتبه‌اى نامتناهى در نظر گرفت كه هيچ نقص و محدوديت و نيازى نداشته باشد چنانكه مفهوم وجود و مفهوم كمال نيز چنين است.

 

اساساً حيات به معنايى كه ملازم با علم و فاعليت ارادى است لازمه وجود غيرمادى مى‌باشد زيرا اگر چه حيات به موجودات مادى جاندار، نسبت داده مى‌شود اما در حقيقت، صفت روح آنهاست و بدنشان در اثر تعلق روح، متّصف به آن مى‌گردد. و به ديگر سخن: همچنانكه امتداد، لازمه وجود جسمانى است حيات نيز لازمه وجود مجرد (= غيرجسمانى) است. و با توجه به اين مطلب، دليل ديگرى بر حيات الهى بدست مى‌آيد، و آن اينست، ذات مقدس الهى مجرد و غيرجسمانى است چنانكه در درس پيشين به اثبات رسيد، و هر موجود مجردى ذاتاً داراى حيات است، پس خداى متعال هم ذاتاً داراى حيات مى‌شاد.

 

علم

 

مفهوم علم از بديهى ترين مفاهيم است ولى مصاديقى كه از آن در ميان مخلوقات مى‌شناسيم مصاديقى محدود و ناقص مى‌باشد و با اين ويژگيها قابل اطلاق بر خداى متعال نخواهد بود. اما چنانكه اشاره شد عقل مى‌تواند براى اين مفهوم كمالى، مصداقى را در نظر بگيرد كه هيچگونه نقص و محدوديتى نداشته باشد و عين ذات عالم باشد و آن همان علم ذاتى خداى متعال است.

علم خدا را از راههاى متعددى مى‌توان اثبات كرد: يكى همان راهى است كه در اثبات همه صفات ذاتيّه، به آن اشاره شد يعنى چون علم در ميان مخلوقات، وجود دارد بايد كاملترين مرتبه آن در آفريننده آنها موجود باشد.

 

راه ديگر، كمك گرفتن از دليل نظم است به اين بيان: هر قدر پديده‌اى نظم و اتقان بيشترى برخوردار باشد دلالت بيشترى بر علم و دانش پديد آورنده‌اش دارد چنانكه يك كتاب علمى يا يك شعر زيبا يا هر اثر هنرى، دلالت بر دانش و ذوق و مهارت پديدآورده‌اش دارد و هيچگاه هيچ عاقلى چنين نمى‌پندارد كه مثلاً يك كتاب علمى يا فلسفى بوسيله فرد نادان و بى سوادى نوشته شده باشد. پس چگونه مى‌توان احتمال داد كه اين جهان عظيم با آن همه اسرار و شگفتيها از موجود بى علمى بوجود آمده باشد؟!

 

و بالاخره راه سوم، استفاده از مقدمات فلسفى نظرى (= غيربديهى) است مانند اين قاعده كه «هر موجود مجرد مستقلى داراى علم است» چنانكه در كتب مربوطه به اثبات رسيده است.

 

توجه داشتن به علم الهى، اهميت زيادى در خودسازى دارد و از اينروى مكرراً در قرآن كريم بر آن تأكيد شده است و از جمله مى‌فرمايد:«يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ»1 يعنى خداى متعال از چشمهاى خيانتكار و راز دلها آگاه است.

 

قدرت

 

در مورد فاعلى كه كار خود را با اراده و اختيار خويش انجام مى‌دهد گفته مى‌شود كه نسبت به كار خودش «قدرت» دارد. پس قدرت عبارتست از مبدأيت فاعل مختار براى كارى كه ممكن است از او سر بزند. و هر قدر فاعل از نظر مرتبه وجودى، كاملتر باشد داراى قدرت بيشترى خواهد بود و طبعاً موجودى كه داراى كمال بى نهايت باشد قدرتش نامحدود خواهد بود «إِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَيْء قَدِيرٌ»1.

 

در اينجا بايد چند نكته را خاطر نشان كنيم:

 

1- كارى كه متعلق قدرت قرار مى‌گيرد بايد امكان تحقق داشته باشد پس چيزى كه ذاتاً محال يا مستلزم محال باشد مورد تعلق قدرت واقع نمى‌شود. و قدرت داشتن خدا بر هر كارى بدين معنى نيست كه فى المثل بتواند خداى ديگرى را بيافريند (زيرا خدا آفريدنى نيست) يا بتواند عدد (2) بودن از عدد (3) بزرگتر كند يا فرزندى را با فرض بودن، قبل از پدرش خلق كند.

 

2- لازمه قدرت داشتن بر هر كارى اين نيست كه همه آنها را انجام دهد بلكه هر كارى را كه بخواهد انجام خواهد داد و خداى حكيم جز كار شايسته و حكيمانه را نمى‌خواهد و انجام نمى‌دهد هر چند قدرت بر انجام كارهاى زشت و ناپسند هم دارد. در درسهاى آينده توضيح بيشترى درباره حكمت الهى خواهد آمد.

3- قدرت به معنايى كه گفته شد متضمن اختيار هم هست و خداى متعال همچنانكه بالاترين قدرتها را دارد، كاملترين مراتب اختيار را نيز دارد و هيچ عاملى را نمى‌تواند او را براى انجام كارى تحت فشار قرار دهد يا اختيار را از او سلب كند، زيرا وجود و قدرت هر موجودى از اوست و هيچگاه مغلوب نيرويى كه خودش به ديگران داده است واقع نمى‌شود.

 

 

درس دهم، صفات فعليّه

 

ـ مقدمه:

شامل: خالقيّت

ـ ربوبيّت

ـ الوهيّت

 
 

مقدّمه

 

چنانكه در درس قبلى بيان شد صفات فعليّه عبارتست از مفاهيمى كه از مقايسه ذات الهى با مخلوقاتش با در نظر گرفتن نسبت و اضافه و رابطه خاصى انتزاع مى‌شود و آفريننده و آفريده، طرفين اضافه را تشكيل مى‌دهند مانند خود مفهوم «آفريدن» كه از ملاحظه وابستگى وجود مخلوقات به خداى متعال، انتزاع مى‌شود و اگر اين رابطه در نظر گرفته نشود چنين مفهومى بدست نمى‌آيد.

 

اضافات و روابطى كه بين خدا و خلق، در نظر گرفته مى‌شود حد و حصرى ندارد ولى از يك نظر مى‌توان آنها را به دو دسته كلى، تقسيم كرد: يك دسته اضافاتى كه مستقيماً بين خدا و مخلوقاتى در نظر گرفته مى‌شود مانند ايجاد و خلق و ابداع و مانند آنها. و يك دسته اضافاتى كه بعد از لحاظ اضافات و روابط ديگرى منظور مى‌گردد مانند رزق. زيرا بايد نخست، رابطه موجود روزى خوار را با چيزى كه از آن، ارتزاق مى‌كند در نظر گرفت، آنگاه تأمين آن را از طرف خداى متعال، مورد توجه قرار داد تا مفهوم رازق و رزاق بدست آيد. و حتى ممكن است گاهى قبل از انتزاع صفت فعلى براى خداى متعال چندين نوع رابطه و اضافه، بين مخلوقات، لحاظ گردد و سرانجام، رابطه آنها با خداى متعال در نظر گرفته شود يا اضافه‌اى مترتّب بر چند اضافه قبلى بين خدا و خلق شود مانند مغفرت كه مترتّب بر ربوبيّت تشريعى الهى و تعيين احكام تكليفى از طرف خداى متعال و عصيان آنها از طرف بنده، مى‌باشد.

 

حاصل آنكه: براى بدست آوردن صفات فعليّه، بايد مقايسه‌اى بين خداى متعال و مخلوقات، انجام گيرد و نوعى رابطه و اضافه بين آفريننده و آفريدگان منظور شود تا مضهومى متضايف و قائم به طرفينِ اضافه بدست آيد. و از اينروى، ذات مقدس الهى، خودبخود و بدون لحاظ اين اضافات و نسبتها، مصداق صفات فعليّه نخواهد بود. و همين است فرق اساسى بين صفات ذاتيّه و فعليّه.

 

البته همانگونه كه قبلا اشاره شد ممكن است صفات فعليّه را به لحاظ مبادى آنها در نظر گرفت و در اين صورت، بازگشت به صفات ذاتيّه مى‌كند چنانكه اگر خالق يا خلاّق به معناى كسى كه مى‌تواند بيافريند در نظر گرفته شود به صفت «قدير» بازمى گردد يا صفت «سميع» و «بصير» اگر به معناى عالم به مسموعات و مبصرات باشد بازگشت به «عليم» مى‌كند.

 

از سوى ديگر ممكن است بعضى از مفاهيمى كه از صفات ذاتيّه شمرده مى‌شود به معناى اضافى و فعلى در نظر گرفته شود و در اين صورت از صفات فعليّه، محسوب مى‌گردد چنانكه مفهوم «علم» در موارد متعددى در قرآن كريم به صورت صفت فعلى بكار رفته است1.

 

نكته مهمى را كه بايد در اينجا خاطر نشان كنيم اينست: هنگامى كه رابطه‌اى بين خداى متعال و موجودات مادى در نظر گرفته مى‌شود و براساس آن، صفت فعلىِ خاصى براى خداى متعال، انتزاع مى‌گردد صفت مزبور به لحاظ تعلق به موجودات مادى كه يك طرف اضافه را تشكيل مى‌دهند مقيد به قيود زمانى و مكانى مى‌گردد هر چند به لحاظ تعلق به خداى متعال كه طرفِ ديگرِ اضافه مى‌باشد منزه از چنين قيود و حدودى خواهد بود.

 

مثلاً روزى دادن به يك روزى خوار، در ظرف زمانى و مكانى خاصى انجام مى‌گيرد، اما اين قيود، در حقيقت، مربوط به موجود روزى خوار است نه روزى دهنده. و ذات مقدس الهى از هرگونه نسبت زمانى و مكانى، منزه است.

 

اين، نكته‌اى است در خور دقت فراوان، و كليدى است براى حل بسيارى از مشكلات در زمينه شناخت صفات و افعال الهى كه مورد اختلاف شديدى بين اهل بحث و نظر، واقع شده است.

 

 

خالقيت

 

بعد از اثبات واجب الوجود به عنوان نخستين علت براى پيدايش موجوداتِ ممكن الوجود و در نظر گرفتن اينكه همگى آنها در هستى خودشان نيازمند به او هستند صفت خالقيت براى واجب الوجود، و مخلوقيت براى ممكنات انتزاع مى‌شود. مفهوم «خالق» كه براساس اين رابطه وجودى بدست مى‌آيد مساوى با علت هستى بخش و موجد (= ايجاد كننده) مى‌باشد و همه موجودات ممكن و نيازمند، طرف اضافه آن بوده، متّصف به مخلوقيت مى‌گردند.

 

ولى گاهى واژه «خلق» به معناى محدودترى در نظر گرفته مى‌شود و تنها موجوداتى كه از ماده قبلى بوجود آمده‌اند طرف اضافه آن، قرار مى‌گيرد و در مقابل آن، مفهوم «ابداع» در مورد موجوداتى كه مسبوق به ماده قبلى نيستند (مانند مجردات و ماده نخستين) بكار مى‌رود. و بدين ترتيب، ايجاد به دو قسم خلق و ابداع، تقسيم مى‌گردد.

 

به هر حال، خلق كردن خدا مانند تصرفات انسان در اشياء و ساختن مصنوعات نيست كه نيازى به حركت و بكار گرفتن اندامهاى بدن داشته باشد و حركت به عنوان «فعل» و پديده حاصل از آن به عنوان «نتيجه فعل» تلقى شود و چنان نيست كه «آفريدن» چيزى و «آفريده» چيز ديگرى باشد زيرا علاوه بر اينكه خداى متعال از حركت و خواص موجودات جسمانى، منزه است اگر آفريدن خدا مصداق عينىِ زائد بر ذات آفريده مى‌داشت موجودى ممكن الوجود و مخلوقى از مخلوقات خدا به شمار مى‌رفت و سخن درباره آفريدن آن، تكرار مى‌شد. بلكه همانگونه كه در تعريف صفاتِ فعليّه گفته شد اينگونه صفات، مفاهيمى هستند كه از صفات و نسبتهايى بين خدا و خلق، انتزاع مى‌شوند و قوام اضافه و نسبت به لحاظ عقل است.

 

ربوبيّت

 

از جمله روابطى كه بين خدا و خلق، لحاظ مى‌شود اينست كه مخلوقات نه تنها در اصل وجود و پيدايششان نيازمند به خدا هستند بلكه همه شئونِ وجودى آنها وابسته به خداى متعال است و هيچگونه استقلالى ندارد و او به هر نحوى كه بخواهد در آنها تصرف مى‌كند و امورشان را تدبير مى‌نمايد.

 

هنگامى كه اين رابطه را به صورت كلى در نظر بگيريم مفهوم ربوبيّت، انتزاع مى‌شود كه لازمه آن تدابير امور است و مصاديق فراوانى، مانند حفظ و نگهدارى كردن، حيات بخشيدن و ميراندن، روزى دادن، به رشد و كمال رساندن، راهنمايى كردن و مورد امر و نهى قرار دادن و... دارد.

 

شئون مختلف ربوبيّت را مى‌توان به دو دسته كلى تقسيم كرد: ربوبيّت تكوينى كه شامل اداره امور همه موجودات و تأمين نيازمنديهاى آنها و در يك كلمه «كارگردانى جهان» مى‌شود، و ربوبيّت تشريعى كه اختصاص به موجودات ذى شعور و مختار دارد و شامل مسائلى از قبيل فرستادن انبياء و نازل كردن كتب آسمانى و تعيين وظايف و تكاليف و جعل احكام و قوانين مى‌گردد.

 

حاصل آنكه: ربوبيّت مطلقه الهى بدين معنى است كه مخلوقات در همه شئون وجودى، وابسته به خداى متعال هستند وابستگيهايى كه به يكديگر دارند سرانجام، به وابستگى همه آنها به آفريننده، منتهى مى‌شود و اوست كه بعضى از آفريدگان را بوسيله بعضى ديگر اداره مى‌كند و روزى خواران را بوسيله روزيهايى كه مى‌آفريند روزى مى‌دهد، و موجودات ذى شعور را با وسايل درونى (مانند عقل و ساير قواى ادراكى) و با وسايل بيرونى (مانند پيامبران و كتب آسمانى) هدايت مى‌كند و براى مكلفين، احكام و قوانينى وضع، و وظايف و تكاليفى تعيين مى‌كند.

 

ربوبيّت نيز مانند خالقيّت، مفهومى است اضافى با اين تفاوت كه در موارد مختلف آن، اضافات خاصى بين خود مخلوقات هم در نظر گرفته مى‌شود چنانكه در مورد رزاقيّت گفته شد.

 

با دقت در مفهوم خالقيّت و ربوبيّت و اضافى بودن آنها روشن مى‌شود كه اين دو با يكديگر تلازم دارند و محال است ربّ جهان غير از خالق آن باشد بلكه همان كسى كه مخلوقات را با ويژگيهاى خاص و وابستگى به يكديگر مى‌آفريند آنها را نگهدارى و اداره هم مى‌كند. و در حقيقت، مفهوم ربوبيّت و تدبير، از كيفيت آفرينش مخلوقات و همبستگى آنها انتزاع مى‌شود.

 

الوهيّت

 

درباره مفهوم «اِله» و «اُلوهيّت» بحثهاى زيادى ميان صاحبنظران، انجام گرفته كه در كتب تفسير قرآن، مضبوط است. معنايى كه به نظر ما رجحان دارد اينست كه «اِله» به معناى «پرستيدنى» يا «شايسته عبادت و اطاعت» است مانند «كتاب» به معناى «نوشتنى» و چيزى كه شأنيّت نوشتن را دارد.

 

طبق اين معنى، الوهيّت صفتى است كه براى انتزاع آن بايد اضافه عبادت و اطاعت بندگان را نيز در نظر گرفت. و هر چند گمراهان، معبودهاى باطلى را براى خودشان برگزيده‌اند اما كسى كه شايستگى عبادت و اطاعت را دارد همان كسى است كه خالق و ربّ ايشان مى‌باشد. و اين حدّ نصاب اعتقادى است كه مى‌بايست هر كسى درباره خداى متعال داشته باشد يعنى علاوه بر اينكه خدا را به عنوان واجب الوجود و آفريدگار و كردگار و صاحب اختيار جهان مى‌شناسد بايد او را شايسته عبادت و اطاعت نيز بداند و به همين جهت، اين مفهوم در شعار اسلام (لا اله الاّ الله) اخذ شده است.

 

 

درس يازدهم، ساير صفات فعليّه

 

ـ مقدمه: 

ـ اراده

شامل: حكمت

ـ كلام

ـ صدق

 

 

مقدّمه

يكى از مسائل جنجالىِ علم كلام، مسأله اراده الهى است كه از جهاتِ متعددى مورد بحث و اختلاف، واقع شده است مانند اينكه: آيا اراده از صفات ذاتى است يا از صفات فعلى؟ و آيا قديم است يا حادث؟ و آيا واحد است يا متعدد؟ و...؛ و اين همه، علاوه بر مباحثى است كه در فلسفه، پيرامون مطلق اراده و به ويژه اراده الهى، مطرح شده است.بديهى است بحث گسترده پيرامون اين موضوع، متناسب با اين كتاب نيست. از اينروى، نخست توضيحى درباره مفهوم اراده مى‌دهيم و آنگاه به بيان فشرده‌اى پيرامون اراده الهى مى‌پردازيم.

 

اراده

 

واژه «اراده» در محاورات عرفى، دست كم به دو معنى استعمال مى‌شود: يكى دوست داشتن، و ديگرى تصميم گرفتن بر انجام كار.

 

معناى اول از نظر مورد، خيلى وسيعتر است و شامل دوست داشتنِ اشياء خارجى و افعال خود شخص و افعال ديگران نيز مى‌شود. بخلاف معناى دوم كه تنها در مورد افعال خودشخص بكار مى‌رود.

 

اراده بمعناى اول (= محبت) هر چند در مورد انسان، از قبيل اعراض و كيفيّات نفسانى است اما عقل مى‌تواند با تجريد جهات نقص، مفهوم عامّى را بدست بياورد كه قابل اطلاق بر موجودات جوهرى و حتى بر خداى متعال باشد چنانكه در مورد علم نيز همين كار انجام مى‌دهد و از اينروى مى‌توان «حبّ» را كه قابل اطلاق بر محبت الهى نسبت به ذات خودش هم مى‌باشد يكى از صفات ذاتيّه به شمار آورد. پس اگر منظور از اراده الهى، حبّ كمال باشد كه در مرتبه اول به كمال نامتناهى الهى، تعلق مى‌گيرد و در مراتب بعدى به كمالات ساير موجودات از آن جهت كه آثارى از كمال او هستند مى‌توان آن را از صفات ذاتيّه، قديم و واحد و عين ذات مقدس الهى دانست.

 

و اما اراده به معناى تصميم گرفتن بر انجام كارى، بدون شك از صفات فعليّه مى‌باشد كه به لحاظ تعلق به امر حادث، مقيد به قيود زمانى مى‌گردد چنانكه در استعمالات قرآنى ملاحظه مى‌شود مانند «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ».

 

ولى بايد توجه داشت كه اتّصاف خداى متعال به صفات فعليّه، به اين معنى نيست كه تغييرى در ذات الهى حاصل شود يا عرَضى در آن، پديد آيد بلكه بدين معنى است كه اضافه و نسبتى بين ذات الهى و مخلوقاتش از ديدگاه خاص و در شرايط معينى لحاظ مى‌شود و مفهوم اضافى ويژه‌اى به عنوان يكى از صفات فعليّه، انتزاع مى‌گردد.

در مورد اراده، اين رابطه در نظر گرفته مى‌شود كه هر مخلوقى از آن جهت كه داراى كمال و خير و مصلحتى بوده آفريده شده است پس وجود آن در زمان و مكان خاص و يا كيفيت مخصوص، متعلق علم و محبت الهى قرار گرفته و به خواست خودش آن را آفريده است نه اينكه كسى او را مجبور كرده باشد. ملاحظه اين رابطه، موجب انتزاع مفهومى اضافى بنام «اراده» مى‌گردد كه از نظر تعلق به شىء محدود و مقيد، داراى حدود و قيودى خواهد بود، و همين مفهوم اضافى است كه متّصف به حدوث و كثرت مى‌شود زيرا اضافه، تابع طرفين است و حدوث و كثرتِ يكى از طرفين، كافى است كه اين اوصاف به اضافه هم سرايت كند.

 

 

حكمت

 

با توجه به توضيحى كه درباره اداره الهى داده شد ضمناً روشن گرديد كه اين اراده به صورت گزافى و بى حساب، به ايجاد چيزى تعلق نمى‌گيرد بلكه آنچه اصالتاً مورد تعلق اراده الهى واقع مى‌شود جهت كمال و خير اشياء است. و چون تزاحم ماديّات، موجب نقض و زيان بعضى از آنها بوسيله بعضى ديگر مى‌شود مقتضاى محبت الهى به كمال اينست كه پيدايش مجموع آنها به گونه‌اى باشد كه خير و كمال بيشترى بر آنها مترتّب گردد، و از سنجيدن اينگونه روابط، مفهوم «مصلحت» بدست مى‌آيد و گرنه مصلحت، امرى مستقل از وجود مخلوقات نيست كه تأثيرى در پيدايش آنها داشته باشد چه رسد به اينكه در اداره الهى اثر بگذارد.

 

حاصل آنكه: چون افعال الهى از صفات ذاتيّه او مانند علم و قدرت و محبت به كمال و خير، سرچشمه مى‌گيرد هميشه به صورتى تحقق مى‌يابد كه داراى مصلحت باشد يعنى بيشترين كمال و خير بر آنها مترتب گردد و چنين اراده‌اى به نام «اراده حكيمانه» ناميده مى‌شود و از اينجا صفت ديگرى براى خداى متعال در مقام فعل، به نام صفت «حكيم» انتزاع مى‌گردد كه مانند ديگر صفات فعليّه، قابل بازگشت به صفات ذاتيّه خواهد بود.

 

البته بايد توجه داشت كه انجام كار به خاطر مصلحت به اين معنى نيست كه مصلحت، علت غائى براى خداى متعال باشد بلكه نوعى هدف فرعى و تبعى به شمار مى‌رود و علت غائىِ اصلى براى انجام كارها همان حبّ به كمال نامتناهى ذاتى است كه بالتّبع به آثار آن يعنى كمال موجودات هم تعلق مى‌گيرد، و از اينجاست كه گفته مى‌شود: علت غائى براى افعال الهى همان علت فاعلى است و خداى متعال، هدف و غرضى زائد بر ذات ندارد. اما اين مطلب، منافاتى ندارد با اينكه كمال و خير و مصلحت موجودات به عنوان هدف فرعى و تَبَعى به حساب آورده شود. و به همين معنى است كه افعال الهى در قرآن كريم، تعليل به امورى شده كه بازگشت همه آنها به كمال و خير مخلوقات است چنانكه آزمايش شدن و انتخاب بهترين كارها و بندگى خدا كردن و رسيدن به رحمت خاص و جاودانى الهى1، به عنوان اهدافى براى آفرينش انسان، ذكر شده كه به ترتيب، هر كدام از آنها مقدمه ديگرى مى‌باشد.

 

كلام الهى

 

يكى از مفاهيمى كه به خداى متعال، نسبت داده مى‌شود مفهوم تكلم و سخن گفتن است و بحث درباره كلام الهى از ديرباز، ميان متكلمين مطرح بوده و حتى گفته شده كه علت ناميده شدن «علم كلام» به اين نام، همين است كه اصحاب اين علم، درباره كلام الهى بحث مى‌كرده‌اند و اشاعره، آنرا از صفات ذاتيّه و معتزله آن را از صفات فعليّه مى‌شمرده اند. و يكى از موارد اختلاف شديد بين اين دو دسته از متكلمين همين مسأله بوده كه آيا قرآن كه كلام خدا مى‌باشد مخلوق است يا غيرمخلوق؟ و حتى گاهى يكديگر را بر سر اين موضوع، تكفير مى‌كرده اند!

 

با توجه به تعريفى كه براى صفات ذاتيّه و صفات فعليّه شد به آسانى مى‌توان دريافت كه سخن گفتن از صفات فعل است كه بايد براى انتزاع آن، مخاطبى را در نظر گرفت كه مقصود گوينده را بوسيله شنيدن صورت يا ديدن مكتوب يا يافتن مفهومى در ذهن خودش و يا بصورت ديگرى دريابد. و در حقيقت، اين مفهوم از رابطه بين خدا كه مى‌خواهد حقيقتى را بر كسى مكشوف سازد با مخاطبى كه آن حقيقت را درك مى‌كند انتزاع مى‌شود. مگر اينكه براى تكلم، معناى ديگرى منظور گردد و مثلاً به قدرت بر سخن گفتن يا علم به مفاد سخن، بازگردانده شود كه در اين صورت، بازگشت به صفات ذاتيّه مى‌كند چنانكه نظير آن در مورد بعضى ديگر از صفات فعليّه گفته شد.

 

و اما قرآن، به معناى خطوط يا الفاظ يا مفاهيم موجود در اذهان يا حقيقت نورانى و مجرد آن، از مخلوقات است. مگر اينكه كسى علم ذاتى الهى را به عنوان حقيقت قرآن تلقى كند كه در اين صورت، بازگشت آن به صفت ذاتى علم خواهد بود. ولى اينگونه تأويلات در مورد كلام الهى و قرآن كريم و مانند آنها، خارج از عرف محاوره است و بايد از آنها اجتناب كرد.

 

صدق

 

سخنان الهى اگر به صورت امر و نهى و انشاء باشد وظايف عملى بندگان را تعيين مى‌كند و جاى اتّصاف به صدق و كذب را ندارد. اما اگر بصورت اِخبار از حقايق موجود يا حوادث گذشته و آينده باشد متّصف به صدق مى‌گردد چنانكه قرآن كريم مى‌فرمايد: «وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَدِيثاً»1و هيچكس هيچ گونه عذرى براى عدم قبول آنها نخواهد داشت.

 

اين صفت، اساس اعتبار نوع ديگرى از استدلال (استدلال نقلى و تعبّدى) براى اثبات مسائل فرعى جهان بينى و بسيارى از مسائل ايدئولوژى را تشكيل مى‌دهد.

از جمله دلايل عقلى كه براى اثبات اين صفت مى‌توان اقامه كرد اينست كه سخن گفتن خدا از شئون ربوبيّت الهى و تدبير جهان و انسان، و براساس علم و حكمت، و به منظور هدايت مخلوقات و فراهم كردن وسيله شناختهاى صحيح براى مخاطبين است و اگر امكان مخالفت با واقع داشته باشد اعتمادى بر آنها نخواهد بود و موجب نقض غرض شده خلاف حكمت الهى خواهد بود.

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------

لینک دروس قبلی: 

درس اول،مفهوم دین و غیر تقلیدی بودن اصول دین

درس دوم ، پی جویی دین ؛ درس سوم ، شرط انسان زیستن 

درس چهارم , انواع شناخت و جهان بینی 

درس پنجم تا هفتم؛اثبات وجود خدا، از نشانه های آشنا تا استدلال های تخصصی

درس هشتم؛ صفات خدا



دیدگاه کاربران

سلام
از همه دست اندركاران سايت رجانيوز متشكرم
خدا را شاكرم كه كلام استاد را ميفهمم و با خواندن آن رشد پيدا ميكنم
جاي خالي امثال ايشان در شهرستانها خالي است
x