94/8/19 - 16:35 1970-1-1 03:30:00
شناسه خبر : 227135
ما همچنان در عصر استعماريم منتها استعماري که بجاي اينکه مستقيم همه جا را بگيرد، چون همه را سر به راه کرده و رژيم هاي دست نشانده و چهره هاي غرب زده آورده که هم سوي خودش هستند، نياز ندارد مستقيم بجنگد. استعمار قرن چهاردهمي نيست؛ بلکه استعمار فرامدرن جديدي است که پايه هايش اتفاقا اقتصادي است و اتفاقا امثال اين آقايان با باز کردن پاي شرکتهاي چند مليتي به ايران دقيقا اين جريان استعماري را تقويت مي کنند.
ما همچنان در عصر استعماريم منتها استعماري که بجاي اينکه مستقيم همه جا را بگيرد، چون همه را سر به راه کرده و رژيم هاي دست نشانده و چهره هاي غرب زده آورده که هم سوي خودش هستند، نياز ندارد مستقيم بجنگد. استعمار قرن چهاردهمي نيست؛ بلکه استعمار فرامدرن جديدي است که پايه هايش اتفاقا اقتصادي است و اتفاقا امثال اين آقايان با باز کردن پاي شرکتهاي چند مليتي به ايران دقيقا اين جريان استعماري را تقويت مي کنند.
گروه سیاسی-رجانیوز: شهريار زرشناس براي اهل انديشه، دانشگاهيان و حوزويان کشور نام و چهره اي آشناست؛ او به نقد صريح و عالمانه غرب مشهور است و با بسياري از اهالي انديشه، فکر و فرهنگ، حشر و نشر داشته است.
 
به گزارش رجانیوز به نقل از نشریه نه دی زرشناس 50 ساله، در کارنامه خود 48 تاليف کتاب و نگارش دهها مقاله تخصصي دارد که بسياري از آنها آثاري خواندني، جريان ساز و مورد رجوع دانشگاهيان هستند. او در اين گفتگوي دو ساعته، از ريشه هاي غرب زدگي و غرب گرايي برخي مسئولان سخن مي گويد، خطرات افکار مغشوش برخي دولتمردان را يادآور و نسبت به آن هشدار مي دهد و از «نفوذ» مي گويد.  تنها طي يک سال گذشته دوازده جلد کتاب از «شهريار زرشناس» منتشر شده که يک دوره کامل غرب شناسي به نام «مجموعه کتاب صدايي ديگر» است. حلقه ها، کلاسها و گروه هاي غرب شناسي مي توانند با استفاده از اين مجموعه يک سير مطالعاتي بنيادي در غرب شناسي انتقادي را دنبال نمايند. سير مطالعاتي اين کتابها از اين قرار است:
 
1- «دوره 4جلدي تاريخ غرب باستان» (که تاريخ يونان باستان و يوناني مآبي و روم باستان را در بر مي گيرد) 2- درباره غرب سده هاي ميانه 3- تولد غرب مدرن 4- تاريخ رنسانس
 
از ديگر آثار «مجموعه کتب صدايي ديگر» مي توان به اين کتاب ها اشاره کرد: بشر مدرن و سرشت تاريخي او - درباره عقل مدرن - آغاز يک پايان- درسنامه مختصر ليبراليسم کلاسيک و نئوليبراليسم
 
تا به حال از شهريار زرشناس 48کتاب منتشر شده است که برخي از آنها عبارتند از: سرمايه سالاري: نشر معارف - تاريخچه روشنفکري در ايران(2جلد): نشر معارف- رويکردها و مکتب هاي ادبي(2جلد): پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي- سنجش ايدئولوژي هاي مدرن: کيهان- عصر روشنفکري و جهان بيني آن: سروش- نقد حال: نشر معارف
 
***
 
- ضمن تشکر از حضرتعالي به خاطر فرصتي که براي اين گفتگو در اختيار ما قرار داديد، مي خواهيم ان شاءالله يک گفتگوي انضمامي داشته باشيم، بحث ها خيلي انتزاعي نشود؛ با توجه به مخاطبين 9دي که هم توده هاي مردم هستند، هم نخبه ها و علما هستند مي خواهيم يک بحث کاربردي و عيني داشته باشيم در عين حال سويه هاي فلسفي و نگرش هاي انديشه اي شما هم در بحث وارد شود؛ شد. بنا داريم با زاويه نگاه تئوريک و انديشه اي و فکري و با تاملات فلسفي و فکري اي که شما داريد درباره برخي از وقايع، رخدادها و مسائل سالهاي اخير کشور بحث و گفتگو کنيم. 
 
يکي از تخصص هاي حضرتعالي غرب شناسي است؛ در واقع با توجه به شناخت عميق، چند وجهي و دقيقي که از غرب داريد و در آثارتان هم بروز کرده است مي خواهيم بحث را از اين مسأله آغاز کنيم که يکي از مشکلاتي که ما بعد از انقلاب داشته ايم و گريبانگير کشور شده و منشا بسياري از آسيبهاي سالهاي بعد از جنگ در دوره سازندگي، دوره اصلاحات، اواخر دوره آقاي احمدي نژاد و در اين دوسال دولت اعتدال – که به شکل غليظ تر و پر رنگتر خودش را نشان داده - غرب پرستي، غرب باوري، غرب انديشي و غرب زدگي مسئولين است. لطف کنيد يک تبييني از اين موضوع داشته باشيد که چطور اين نگرش ها و اين باورها در رفتار و عملکرد مسئولين خود را نشان داده و چرا اينقدر در ميان نخبگان سياسي و فرهنگي ما حاي کساني که فضاي انقلاب و فضاي دفاع مقدس را ديده اند، گرايش به غرب و مظاهر تمدني غرب وجورد دارد؟ حتي گرايش به زيست در غرب و اينکه بچه هايشان را بفرستند آنجا درس بخوانند، چرا اينقدر زياد است؟ آيا اين مسأله به قدرت غرب برمي گردد؟ يا اينکه به ضعف مسئولين ما بر مي گردد؟ 
 
بنده هم تشکر مي کنم از همه مسئولين محترم نشريه انقلابي، وزين و ولايي 9دي و اين براي من يک افتخار است که اين فرصت را دارم که در خدمت دوستان عزيز اين نشريه باشم و واقعا از خوانندگان پروپاقرص و هميشگي اين نشريه هستم. 
 
اين نکاتي که فرموديد فکر مي کنم هيچ تغايري با هم ندارد يعني آن مسئله غرب زدگي خود در يکي از ظهوراتش و در مسير خود دقيقا به بحث نفوذ مرتبط مي شود. 
 
ما اگر به تاريخ ايران برگرديم، مشاهده مي کنيم در اين صدوپنجاه سال اخير با حضور استعمار غرب مدرن در سرزمين ما و در پي آن متاسفانه استيلايي که تدريجا پيدا کرد، هسته هاي فرهنگي غرب زدگي در سرزمين ما شکل گرفت. شما نگاه کنيد در سالهاي هزار و دويست و پانزده هجري قمري تا هزار و دويست و بيست هجري قمري به تدريج مجموعه هايي از نيروهاي غرب زده که مي خواستند الگوهاي مدرنيستي را در تراز شبه مدرنش و در يک صورت تقليدي در ايران اجرايي کنند، تدريجا ظهور و سازماندهي پيدا مي کنند که در دو قلمروي فرهنگ و سياست حيات دارند.
 
در قلمروي فرهنگي از طريق نوشتن رساله و کتاب و حتي داستان ظهور پيدا مي کنند؛ چهره هاي معروف روشن فکري که اغلب اسامي شان را شنيده ايد؛ مثل طالبف، ملکم خان، آخوندزاده و حتي نسل قبل ترشان مثل ميرزا صالح شيرازي و امثالهم؛ در عرصه سياسي هم دقيقا به موازات اين حرکت مي بينيم عده زيادي هستند که در دولت قاجار حضور دارند و نقش آفريني مي کنند؛ مثلاً فرخ خان امين الدوله غفاري  در جدا کردن هرات از ايران در سال هزار و دويست و هفتاد وسه هجري قمري دقيقا حضور دارد يا ميرزا ابوالحسن خان ايلچي در امضا و تحميل توافقنامه ترکمن چاي دقيقا حضور دارد يعني مي بينيد روشن فکران در دو نقش، يکي نقش فرهنگي و يکي هم نقش سياسي حضور پررنگي دارند. يعني در واقع پشت صحنه توافقنامه هاي ذلت بار هم غرب زده ها هستند. 
 
شما در تاريخ کشور پيدا نمي کنيد هيچ جا و هيچ موردي که اين قراردادهاي استعماري امضا شده باشد و پشت قضيه، روشنفکران نقشي نداشته باشند. ماجراي لاتاري را ببينيد؛ قراداد دارسي را ببينيد؛ واگذاري هرات، واگذاري سيستان و بلوچستان، ترکمنچاي و گلستان را ببينيد؛ در همه اين موارد روشنفکران غرب زده در مقام بروکرات هاي سياسي اي که در بدنه دولت قاجار حضور دارند، نقش جدي دارند. پس جريان روشنفکري اي که استعمار غرب مدرن در ايران درست مي کند دو وجه دارد يک وجه فرهنگي يک وجه سياسي. حال بعضي چهره ها هر دو وجه را دارند مثل ميرزا حسين خان سپهسالار يا ميرزا يوسف خان مستشارالدوله. بعضي چهره ها فقط سياسي اند مثل ميرزا ابوالحسن خان ايلچي و بعضي هم فقط فرهنگي اند مثل آخوند زاده. ولي اين دو کاملا مکمل يکديگرند؛ اين پديده از حدود هزار دويست و پانزده و هزار و ديست و بيست هجري قمري شروع مي شود و مدام گسترش پيدا مي کند، ظهورات فرهنگي اش پر رنگ تر مي شود و حضور و نقش آفريني و تاثيرگذاري سياسي اش هم در بدنه دولت بيشتر مي شود و همين طور جلو مي آيد به نحوي که در دوره ناصري، مجموعه اي از روشنفکران داريم که فعاليت هاي مطبوعاتي دارند، کاملاً فضا سازي مي کنند - مثل فضاسازي هاي مطبوعاتي الان- منتها نشريات عمدتا خارج از کشور هستند ولي با نفوذ و کمک بروکرات هاي روشنفکر که در داخل حکومت حضور دارند فضا براي اينکه اين نشريات به داخل کشور بيايند، باز مي شود. در اين دوره، روشنفکران فرهنگي نشريه دارند، کتاب مي نويسند، مقاله منتشر مي کنند و  از آنطرف هم روشنفکران عرصه سياست به نفع اينها فضا سازي مي کنند.
 
در مورد قرارداد ترکمانچاي چطور؟
 
قرارداد ترکمنچاي در سال هزار و دويست و چهل و سه هجري قمري منعقد شده است؛ يعني نزديک به بيست و پنج سال بعد از آغاز حرکت روشنفکري در ايران. شما مي بينيد ترکمنچاي پروژه اي است که يک طرفش عباس ميرزا است که در مورد مدرنيته و وعده هاي مدرنيزاسيون حالت منفعلي دارد. من نمي خواهم صداقت عباس ميرزا را منکر شوم چون واقعا نمي توانم درباره صداقت و نيتش نظر دقيق بدهم اما يک انفعال در رفتارش مشهود است. انفعالش آنجا خود را نشان مي دهد که حتي براي تداوم سلطنت در خاندان خود دست به دامان دولت روسيه مي شود. از طرف ديگر نگاه کنيد بارزترين چهره جرياني که قضايا را هدايت مي کند و امضايش پاي قرارداد ترکمنچاي هست، ابوالحسن خان ايلچي است. ابوالحسن خان ايلچي از نسل اول روشنفکران زمينه ساز مشروطه است؛ در زمره نخستين کساني است که او را به غرب بردند و ماسوني اش کردند؛ حتي به او درجات بالا دادند. يعني بر خلاف حرکت ماسون ها که بايد يک روند تدريجي و آموزشي را طي کنند، به سرعت او را بالا بردند. 
 
شما مي بينيد در خاطرات سفرنامه او مرعوبيت نسبت به غرب وجود دارد. پس به اين ترتيب با يک جرياني روبرو مي شويم که يک ظهور بروکراتيک سياسي دارد در دولت قاجار و يک ظهور فرهنگي و اين دو همديگر را تقويت مي کنند.
 
 بعداز اينکه ناصرالدين شاه ترور مي شود يک خلأ قدرتي بوجود مي آيد و با آمدن مظفرالدين شاه حلقه ماسوني به طور کامل دور يک شاه ضعيف النفس به نام مظفرالدين شاه را مي گيرد و مشروطه را به او تحميل مي کند. من نمي خواهم روي اين موارد زياد بحث کنم؛ مي خواهم بگويم که اين فعاليت ها وجود داشته است.
 
از دوره ناصري يعني حدود سال هزار و دويست و هفتاد هجري قمري يک نکته ديگر هم به اين دو بال اضافه مي شود. مکملي به نام مکمل اقتصادي. اولين نطفه ي اقتصاد شبه مدرن ايران را که بعدا بلاي جان اين سرزمين مي شود در دوره ناصري مي توان مشاهده کرد. اولين سردمدارانش هم ماسونهايي مثل حاج امين الضرب هستند؛ چهره هايي که دقيقا آراي روشنفکرانه دارند و دلبستگي هايي از جنس غرب زدگي هم در آنها وجود دارد. همين روند پيش مي آيد تا به دوره پهلوي مي رسيم. اساساً رضاشاه سر کار مي آيد تا يک فورماسيون مطلوب استعمار غرب مدرن را در ايران حاکم کند. اين فرماسيون چيست؟ من اسمش را گذاشتم «فرماسيون غرب زدگي شبه مدرن». جوهر اين فرماسيون به نحوي تقليد از مراتب، ارکان و وجوهي از عالم غرب مدرن است؛ يک نوع مدرنيزاسيوني است که تام و تمام مثل آنچه در ژاپن اتفاق افتاد نيست؛ بلکه يک نوع شبه مدرنيزاسيوني را مي خواهند اينجا اجرايي کنند.
 
اما اين شبه مدرنيزاسيون چه هدفي دارد؟ هدفش اين است که ايران را به سرزميني تبديل کند که بتواند در نظام جهاني مستحيل شود؛ کشوري که بتواند در نظام جهاني نقش هايي را که آنها مي خواهند به عهده بگيرد. چون ايران ماقبل غرب زدگي و شبه مدرن، هرچقدر هم که بد باشد و ايراد داشته باشد ايراني است با يک اقتصاد خودکفا. حتي در دوره ناصري هم اين خودکفايي وجود دارد. ايران تا آن دوره، بازار مصرف براي خارجي ها نيست و براي نيازهاي اقتصادي دست گدايي به سمت خارج بلند نکرده است. دولت مردانش هرچقدر هم بي عرضه باشند اما خائن، وابسته و دست نشانده نيستند. شما نه فتحعلي شاه را مي توانيد خائن و وابسته بدانيد نه محمد شاه و نه حتي به نظر من ناصرالدين شاه را؛ با اينکه ناصر الدين شاه در بين اينها از همه غرب زده تر است و تمايلات متجدد مآبانه دارد. 
 
نکته بعد اينکه توجه کنيد چنين کشوري نمي تواند مکان خوبي براي سرمايه داران جهاني باشد چون سرمايه داري جهاني مي خواهد چکار کند؟ مي خواهد فضايي داشته باشد تا بيايد منابع طبيعي يک سرزمين را غارت کند، نيروي کارش را استثمار کند و اين کشور را به بازار مصرف کالاهاي خودش تبديل کند. از اواخر قرن نوزدهم علاوه بر بازار مصرف کالاها سرمايه داري جهاني مي خواست صدور سرمايه هم بکند و از طريق صدور سرمايه هم استثمار کند. بنابراين مجبور بود ساخت ماقبل مدرن تمام اجتماعات را عوض کند. اين کار را در تک تک کشورهاي خاورميانه انجام داد. در اندونزي، فيليپين و کره اين کار را کرد؛ در آمريکاي جنوبي و در سراسر دنيا نقشه اش را پياده کرد. براي ما هم اين نقشه را داشت و براي اجرايي کردنش رژيم پهلوي مامور شد. رضا شاه آمد که اجراي اين نقشه را شروع کند. 
 
به اين ترتيب با سرکار آمدن رژيم پهلوي نوعي غرب زدگي و نوعي فرماسيون غرب زده شبه مدرن در کشور ما حاکم مي شود. اين فرماسيون سه محور اساسي و بنيادين دارد که خيمه غرب زدگي شبه مدرن را سرپا نگه داشته است. اين سه محور چيست؟ سياست غرب زده اي که کارگزارانش کاملا دست نشانده اند، تمام اعوان و انصار رژيم پهلوي، رضاشاه و محمدرضا شاه و تمام نمايندگان مجلس؛ طبق يک آمار مستند دقيق که آقاي زاوش ارائه مي دهد، بالاي نود درصد نمايندگان مجلس دو دوره پهلوي ماسون بودند. حتي در مشروطه مي ببينيد اولين نخست وزير مشروطه مشيرالدوله ماسون است. اولين رئيس مجلسش صنيع الدوله ماسون است. نائب السلطنه هاي احمدشاه بعد از بيرون کردن محمدعلي شاه هر دو ماسون هستند. سيطره اين جريان کاملا مشخص است. 
 
در اقتصاد هم اين جريان مي آيد يک اقتصاد شبه مدرن براي ما ايجاد مي کند که همين امروز هم داريم از بدبختي هاي اين اقتصاد رنج مي کشيم! يکي از ضعفهايمان اين بود که بعد از انقلاب نيامديم اين اقتصاد را عوض کنيم و نيامديم با آن در بيفتيم. دقيقا از سال شصت و هشت به بعد و با کارهايي که کارگزاران شروع به انجام آن کردند دقيقا در مسير اين اقتصاد حرکت کرديم. محور سوم هم فرهنگ غرب زده شبه مدرن است. پس به اين ترتيب سه محور فرهنگ منحط غرب زده شبه مدرن، سياست شبه مدرن و اقتصاد شبه مدرن از آن دوره شکل مي گيرد. اين سه محور در دوره پهلوي است و مخصوصا بعد از پروسه انقلاب سفيد يعني از سال هزار و سيصد و چهل يک به بعد، سيطره اين فرماسيون، تام و تمام مي شود. 
 
مي رسيم به انقلاب؛ در واقع انقلاب اسلامي يک اعتراضي است که ملت ايران به اين سيطره مي کند؛ اين سيطره اولا استبدادي است ثانيا وابسته است ثالثا يک اقتصاد اقماريِ نامتوازنِ بيمار را براي ما آورده است؛ اقتصادي که ساختش مبتني بر عدم توازن بين بخش مولد و غير مولدي است که دائما بحران هاي رکودي تورمي ايجاد مي کند؛ دائما بيکاري ايجاد مي کند؛ دائما حالت نامتوازني دارد که نمي شود روي آن حساب کرد و اقتصادي است که در چارچوب آن نمي شود به استقلال رسيد. بنابراين سيطره غرب زدگي شبه مدرن، استقلال، آزادي، هويت ديني، شأن، استقلال و عزت ملي ما را لگدکوب کرده بود. انقلاب اسلامي اعتراضي عليه اين جريان بود؛ اعتراض بلند و رساي ملت ايران بود و طبيعي هم بود که اين اعتراض بايد با محوريت روحانيت انجام مي شد؛ چون قرار بود غرب زدگي شبه مدرن، مورد هدف قرار گيرد و تنها نيرويي که در جامعه ما به لحاظ فرهنگي و اجتماعي و فکري افقش افق مدرنيته و غرب زدگي شبه مدرن نبود، روحانيت شيعه بود.
 
اين روحانيت تکيه گاه عظيمي هم داشت که آن تکيه گاه عظيم، ميراث تشيع و انديشه تشيع بود. چون شما مقابل غرب زدگي که قرار مي گيريد يعني مقابل نيست انگاري مدرن و شبه مدرن قرار مي گيريد؛ در مقابل نيست انگاري مدرن و شبه مدرن راهي جز ديانت وجود ندارد؛ اين را داستايوفسکي در قرن نوزدهم گفته است. او گفته در مقابل نيست انگاري فقط ايمان ديني قرار دارد؛ هر راه ديگري اگر مي رفتيم - يعني راه چپ ها (چه حزب توده، چه سازمان فدائيان، چه چپهاي مائوئيست)، يا راه مجاهدين خلق که التقاط مدرنيستي بود، يا راه ليبرالهايي مثل نهضت آزادي و جبهه ملي – نهايت همه اين راهها به مدرنيته ختم مي شد؛ فقط راه روحانيت شيعه مي توانست به سمتي برود که ما را از اين منجلاب غرب زدگي شبه مدرن رها کند. وقتي انقلاب صورت گرفت و ما پيروز شديم ساخت سياسي غرب زدگي شبه مدرن در ايران در هم شکست. تجسم اين ساخت سياسي، رژيم پهلوي بود که در هم شکست. اما ساخت اقتصادي و فرهنگي اين غرب زدگي شبه مدرن چه وضعي پيدا کرد؟ 
 
اينجاست که نقش آفريني خطرناک دولت موسوي و بروکراتهايي که در آن بودند که بعد از آن در دوره کارگزاران و بعد از آنهم در قدرت مانده اند، خودش را نشان مي دهد. واقعيت آن است که ساخت اقتصادي اين جريان بر اثر انقلاب، ضربه خورد اما نابود نشد. در دوره بين سالهاي شصت تا شصت و هشت که موسوي روي کار است، هيچگاه يک برنامه استراتژيک براي عبور از اين ساخت اقتصادي نداشتيم. اقتصاد شبه مدرن ضربه خورده است اما حضور دارد و هنوز حاکم است و در، همچنان بر آن پاشنه قبلي خود مي چرخد؛ اگرچه شرايط خاص جنگ و فضاي جهاد و شهادت و حضور نيرومند امام خميني(ره) و گستردگي حمايت مردمي موجب مي شد اينها نتوانند مستقيما مقابل اين روند دست به بازسازي بزنند اما بدنه بروکراتي در کشور هست که اينها مسلمانند اما هيچ افقي وراي اقتصاد شبه مدرن متصور نيستند؛ هيچ نسخه اي غير از آن را باور ندارند. 
 
پس ساخت سياسي ويران شد اما اقتصاد شبه مدرن ماند، فرهنگ شبه مدرن هم متاسفانه ماند. حرکتي که خاتمي در آن زمان در وزارت ارشاد کرد و حرکتي که وزارت ارشاد از سال شصت به بعد انجام داد را در چند بخش نگاه کنيد. حرکتي که بهشتي در معاونت سينمايي و فارابي دارد، حرکتي که در اداره کتاب ارشاد صورت مي گيرد بخصوص از سال شصت به بعد اين حرکتها را اگر نگاه کنيد مي بينيد دقيقاً يک حرکت خزنده زمينه سازي براي روشنفکري است؛ براي اينکه روشنفکري دوباره وارد بازي شود. 
 
روشنفکري ايران در سال شصت تا حدود زيادي سازمان خود را از دست داد؛ عده زيادي از آنها مثل منافقين در جنگ مسلحانه ويران شدند. بخش عمده آنها مثلا گروه هاي چپ کاملا نابود شدند؛ گروه هاي ليبرالي مثل جبهه ملي بي اعتبار شدند؛ گروه هايي مثل نهضت آزادي منزوي شدند و عده زيادي مثل براهني و شاملو و مجابي و غيره خانه نشين شدند. اينها نياز به يک فضايي داشتند نياز به يک ليدري داشتند که بيايد و اينها را دوباره بازسازي کند و وسط ميدان بياورد. 
 
اين خيلي مهم است که ما بدانيم در واقع چرا اصلي ترين کارگزاران دولت هاشمي، خاتمي و دولت امروز (دوره احمدي نژاد يک استثناست؛ اساساً چرا دولت نهم و دهم، اينقدر مورد هجمه هاشمي، خاتمي و روحاني است و چرا اينقدر از آن نفرت دارند؟ به نظر مي رسد دليلش اين است که احمدي نژاد هژمون اينها را در مديريت کشور بهم زد. وقتي آقا بعد از سال 84 فرمودند شعار هاي انقلاب زنده شد، يعني در مديريت اجرايي کشور تا آن موقع ايت شعارها نبود) که همه کاره کشورند همين غرب زده ها هستند. چرا انقلاب در حوزه سياسي انقلاب موفقي بوده اما اين انقلاب سياسي در انقلاب فرهنگي، و در ساحت اقتصاد خود را نشان نداده و آسيبهايش دست و پاي کشور را بسته است. 
 
شما نگاه کنيد اولا در دهه شصت هيچ برنامه و نگاهي براي اينکه ما از اين اقتصاد شبه مدرن عبور کنيم وجود ندارد حتي وقتي بحث هايي راجع به اين مي شود که ما بياييم مدل اقتصاد اسلامي داشته باشيم مورد حمله و تخطئه قرار مي گيرد. در عرصه فرهنگ مي بينيم که يک اتفاق خيلي زيرکانه و خطرناک در آن سالها صورت مي گيرد؛ شما اگر نگاه کنيد در سال شصت به بعد بازار ترجمه کشور به شکل عجيبي در مسير ترويج يک نوع انديشه خاص فعال مي شود؛ انديشه پشيماني از انقلاب؛ انديشه اين که هر انقلابي به ضد خود تبديل مي شود. اين را من برايتان کد و نمونه مي آورم. از سال شصت به بعد بازار کتاب ما پر ميشود از آثار نويسنده هايي مثل هانا آرنت، مانس اشبربر، آرتور کوئيستلر و جورج اورول، وجه مشترک همه اين افکار، القاء پشيماني از انقلاب است. بين سالهاي شصت تا شصت و هفت جريان روشنفکري نمي توانست مستقيم عرض اندام کند. نمي توانست مستقيم انقلاب را هدف بگيرد؛ اين جريان بايد در گام اول نوعي پشيماني از انقلاب را القاء مي کرد. اين کار در بازار کتاب کشور انجام مي شود؛ قبل از انقلاب از هانا آرنت تقريبا هيچ چيزي به فارسي ترجمه نشده، هانا آرنت هزار و سيصد و هفتاد و پنچ مُرده است. يکي از ايدئولوگهاي نئوليبرال است؛ کتاب هايي دارد مثل انقلاب، خشونت و کتاب توتاليتاريزم که تک تک اين کتابها بعداز انقلاب ترجمه شده است. سال 59 انتشارات خوارزمي با ترجمه عزت الله فولادوند کتاب «خشونت» او را چاپ مي کند. سال شصت هم کتاب «انقلاب» با همان مترجم و همان ناشر چاپ مي شود. سال شصت و يک توتاليتاريزم چاپ مي شود. سال شصت و سه «امپرياليزم توتاليتر» چاپ مي شود. 
 
بعد کيهان فرهنگي که دست اين جريان يعني دست شمس الواعظين و رخ صفت است وارد مي شود. شروع مي کند به فضاسازي براي ايدئولوگهاي نئوليبرال ديگري مثل پوپر؛ فقط به اين هم بسنده نمي کنند. در ادبيات مي آيند سراغ آدم هايي مثل مانس اشپرپر و کتاب معروف «قطره اشکي در اقيانوس»، اين کتاب يکي از کتابهاي کليدي ناتوي فرهنگي عليه ادبيات آرمانگرا در جنگ سرد بوده است. همچنان که هانا آرنت خود يکي از چهره هاي کليدي اين مسئله بوده است.
 
 پس اين جريان فضا را مي برد به سمتي که يک نوع پيشماني از انقلاب و يک نوع رويکرد معنويتِ بريده از جهاد و شهادت را القاء کند. اين کار در سينما از طريق ترويج آراء تارکوفسکي و پاراجانف انجام مي شود که مي بينيد در سال شصت و هفت يا شصت و هشت شهيد آويني جلوي اين جريان مي ايستد. چون آن موقع زرادخانه شان به لحاظ توانمندي توليد قوي نبود، از جريان ترجمه استفاده مي کنند ولي به محض اينکه از سال شصت و نه هفتاد از نظر نگارشي قدرت پيدا مي کنند مي بينيد از يک طرف کارهاي نويسندگان نئوليبرال خارج از کشور مثل کاتوزيان، مثل آبراهاميان، شروع مي شود به ترجمه شدن و منتشر شدن از اين طرف هم فضايي که در هفت هشت سال قبلش، ارشاد براي اينها ايجاد کرده موجب مي شود فعال شوند. خاتمي از شصت و سه به وزارت ارشاد آمده است. ارشاد در آن زمان کاملا براي روشنفکر ها در سينما، ادبيات و تا حدي هم هنرهاي تجسمي فضاسازي مي کند. در بازار ادبيات هم من مثال هاي زياد و عديده اي مي توانم بزنم که در کتاب نقد حال نمونه هاي عيني زيادي آورده ام. پس ملاحظه مي شود که اين جريان از آن زمان تلاش خزنده اي را شروع مي کند تا فرهنگ را در کنترل خود بگيرد، يعني جريان غرب زده که ما به او مي گوييم روشنفکري. 
 
اما اينها نياز به تجديد سازمان داشتند؛ تجديد سازمانشان اين است: کل ايدئولوژي هاي ماقبلشان، ايدئولوژي اي مثل ليبراليزم کلاسيک که بازرگان و جبهه ملي طرفدارش بودند، يا ايدئولوژي سوسياليستي راديکالي که فدائيان چپ طرفدارش بودند، اينها همه کنار مي رود و يک نوع روايت نئوليبراليزم در يک شکل ايراني شده اش در اينجا شروع مي شود. ليدر اين حرکت سروش است و خيلي جالب است که همين سروش حرکت انقلاب فرهنگي را در کنترل خود مي گيرد. مي بينيم که مسير عوض مي شود و ستاد انقلاب فرهنگي و بعد هم شوراي عالي انقلاب فرهنگي در مسيري که قرار بود برود نمي رود، مي رود به جايي ديگري که کاملا يک نظامِ آموزشِ دانشگاهيِ غرب زدهِ مروجِ علومِ انسانيِ غربي و جهان بيني آن را در کشور حاکم مي کند. اين خيلي حرکت خزنده خطرناکي است؛ شما نگاه مي کنيد کار اينها به جايي ميرسد که سال شصت و چهار در کتاب بينش ديني سال چهارم دبيرستان، پوپر ترويج مي شود. در اين کتاب، ايدئولوژي نئوليبرال ترويج مي شود. خيلي جالب است؛ يعني ببينيد نفوذ تا کجا پيش آمده است.  از طريق دولتمرداني مثل معين کاملا وزارت علوم در اختيار اينهاست. وزارت ارشاد هم در اختيار اينهاست، مطبوعات اصلي آنروز در اختيار اينهاست، زن روز دست تيم اين جريان است که شهلا شرکت آن را اداره مي کند؛ کيهان فرهنگي دست رخصفت و شمس الواعظين و رضا تهراني است. روزنامه کيهان هم دست همين جريان است، روزنامه اطلاعات هم با آنهاست، فضا در عرصه فرهنگ کاملا در کنترل اينهاست. اداره کتاب و معاونت مطبوعاتي ارشاد دست اينهاست. برنامه ريزي براي نظام ارتباطي کشور را همين ها انجام مي دهند، امين زاده و آرمين آنموقع معاونان مطبوعاتي ارشاد بودند. فرهنگ در کنترلشان است اما در اقتصاد هنوز دچار خلأ هستند. وقتي کارگزاران سازندگي در سال 68 به قدرت مي رسند اکثر افراد همان تيم بروکراتيک مهندس موسوي که شعارهاي چپ مي دادند، کساني مثل بانکي و نوربخش، دقيقا به تبع حرکت جهاني راست نئوليبرال مي شوند. چون از سالهاي اواخر دهه هزار و نهصد و هفتاد و سرتاسر دهه هزار و نهصد و هشتاد جريان نئوليبراليزم، ايدئولوژي غالب نظام سلطه مي شود. همان مدل دقيقا مي آيد اينجا. در اقتصاد يک اتفاق بزرگ از شصت و هشت به بعد رخ مي دهد، آن اتفاق اين است که اينها مي آيند اقتصاد ما را بر پايه يک نسخه نئوليبرالي و اقتصاد شبه مدرن بازسازي مي کنند؛ يعني به جاي اينکه ما برويم مقابله کنيم با اقتصاد شبه مدرني که ميراث رژيم پلهوي و ميراث قبل از انقلاب بوده که در سالهاي شصت تا شصت و هفت شصت و هشت به حال خودش رها شده بود، دقيقا دست به بازسازي اش مي زنيم يعني اگر مدلي را که کارگزاران در حوزه اقتصاد طراحي مي کنند نگاه کنيد، مي بينيد اقتصاد سرمايه داري شبهمدرن را در روايت نئوليبرالي براي ما بازسازي مي کنند.
 
آيا جريانات اصيل انقلابي و خود حضرت امام (ره) ملتفت اين حرکت خزنده بودند يا نبودند؟
 
هوشياري مسئولين ما در حوزه فرهنگ در دهه شصت خيلي پايين است؛ اصلا نيست تقريبا. تنها آدمي که تذکرات را از همان موقع دارند مي دهند حضرت آقاست. من الان براي شما مثال مي زنم. سال شصت و هفت وزارت ارشاد آن زمان يک کتابي منتشر مي کند که مجموعه اي از مصاحبه هاست. يک مصاحبه اش با حاتم قادري است، مصاحبه با مسئولين وقت هم دارد با رئيس مجلس وقت، رئيس قوه قضائيه وقت و رئيس جمهور وقت که حضرت آقاست. شما مي بينيد تنها کسي که روي موضع انقلاب ايستاده است حضرت آقاست. جريان غالب در اين کتاب اين است که انقلاب در جهان به هم پيوسته معنا ندارد. اين دقيقا تزي است که آنموقع حاتم قادري مي دهد،. هادي سمتي آنموقع مبلغ اين تز بود، شما نگاه مي کنيد در آستانه قعطنامه شايد هم کمي بعد از قطعنامه روزنامه اطلاعات مقاله معروف عصر عقلگرايي را منتشر مي کند. از همان موقع يک جريان استحاله طلب در کشور ظاهر شده که اين جريان متاسفانه چينش سياسي پيدا کرده است. نيرو گرفته است و در خيلي جاها حضور دارد از بعضي از اشخاص و چهره ها که نمي توان الان اسم برد ولي اينها يار گيري کردند.
 
بعد اگر ما ماجراي مک فارلين را هم بخواهيم به عمقش برويم مي بينيم که اينها کاملاً براي خيلي کارها و خيلي مسائل پروژه داشتند که تصميم مجلس خبرگان پروژه اينها را از يک نظر مي سوزاند و از بين مي برد. اما اينها همچنان حضور دارند و مخصوصا قوه مجريه را دست مي گيرند. شما توجه کنيد وقتي قوه مجريه در دستشان است از طريق قوه مجريه دو محور اقتصادي- فرهنگي را کاملاً بازسازي مي کنند. اقتصاد ما را مي برند به سمت يک نوع اقتصادِ سرمايه داريِ شبهِ مدرنِ نئوليبرال، و بعد خودشان مي شوند حلقه اصلي آن سرمايه داري نو ظهور بعداز انقلاب. اگر نگاه کنيد دقيقا در پروسه خصوصي سازي ها، يک عده زيادي صاحب ثروت هاي نجومي مي شوند که خيلي از اينها دولت مردانند و حالا من اسم نمي برم. شما تذکرات آقا را ببينيد؛ آقا از مرداد هفتاد به بعد شروع ميکنند به حرف زدن مکرر راجع به تهاجم فرهنگي، تجمل گرايي و ثروت هاي بادآورده. اين دقيقا هشدار درباره آن خطري که در قوه مجريه لانه کرده و حرکتي که جريان روشنفکري در اقتصاد و فرهنگ در حال انجام آن است، به اين منظور که توازن قوا در عرصه سياسي را به هم بزنند!
 
شما نگاه کنيد هميشه ما يک جناح نئوليبرال را کم و بيش در قدرت داريم منتها از مقطع شصت تا شصت و هفت، قدرت ندارند خود را زياد علني کنند اما از شصت و هفت شصت و هشت به بعد با بازوهايي که در اقتصاد و فرهنگ پيدا مي کنند کم کم خود را نشان مي دهند. يعني جريان روشنفکري مي آيد که استحاله را تدريجا علني و ظاهر کند. از اينجا به بعد است که شما مي بينيد عملا مسئولين اصلي مجريه و حوزه هاي اصلي اجرايي کشور کساني اند که يا باور به استحاله دارند يا تحت تاثير اين انديشه ها هستند و اينجاست که يک چالشي بصورت گسترده بين نيروهاي معتقد به آرمانگرايي انقلابي و نيروهاي غرب زده رخ ميدهد. 
 
وقتي ما فرهنگ را سپرديم به جريان شبه مدرن غرب زده، اتوبان براي تهاجم فرهنگي باز کرده ايم. اثر اين اتفاق اين است که يک نوع سکولاريسم را در جامعه پخش مي کند. 
 
وقتي ما در اقتصاد براي سرمايه داري شبه مدرن در ايران فضاسازي کرديم، آثارش چيست؟ يکي اينکه ظرف يک دهه يک طبقه سرمايه داري سکولار بسيار نيرومند در ايران شکل مي گيرد؛ يکي ديگر از آثارش اين است که يک طبقه متوسط مدرن دقيقا منطبق با آرمانهاي نئوليبرالي و به عنوان ضميمه و طفيلي و سرباز پياده آن سرمايه داري شکل مي گيرد.
طبقه پرمصرف، کم کار، نق زن و طلبکار ...
 
و لايه هاي فوقاني اش کاملا غرب زده اند. و بعد اينها فرهنگشان با سکولاريزم همسويي دارد. اين طبقه متوسط مدرن قبل از انقلاب هم حضور دارد اما سال پنجاه و هفت تعدادش به لحاظ کمّي بين يک الي دو ميليون است طبق آمار رسمي که ما داريم اما وقتي دانشگاه آزاد راه اندازي مي شود و همينطور کيلويي مدرک مي دهد به افراد، علاوه بر اينکه جهان بيني علوم انساني را که يک جهان بيني نوعاً سکولار است، تزريق مي کند به اينها، تعداد زيادي آدم تکنوکرات و بروکرات مي سازد که اينها جهان بينيشان سکولار است و به عنوان ضميمه و بدنه اجتماعي سرمايه داري سکولار هم عمل مي کنند و فضا و آرايش اجتماعي جامعه ما را عوض مي کنند. آرايش فرهنگي را عوض مي کنند تا نتيجه اش را پاي صندوق راي بگيرند و به موازات اين فعاليت فرهنگي و اقتصادي، در حوزه سياسي، دقيقا نتيجه اش را هم در هفتاد و شش ميگيرند.
 
از راي فايزه هاشمي در تهران در انتخابات مجلس اين اتفاق داشت معلوم مي شد.
 
دقيقا نتيجه ها ظاهر شده بود؛ کاري که اينها از شصت و هشت و حتي زودتر شروع کرده بودند از هفتاد و پنج ظاهر شد از ساختن برج سفيد بعنوان اولين نماد سرمايه داري؛ قبل از آنهم  از حرفي که رئيس جمهور وقت زد در مورد اينکه نماز جمعه بايد عرصه تجمل گرايي باشد، نتيجه ها ظاهر شد. از تجمل گرايي مسئولين، از تغيير رويه مسئولين، از عرضه شدن معيارهاي سرمايه داري. به دهه شصت اگر نگاه کنيد معيارها و مظاهر سرمايه داري ضد ارزش است. شما دوسال آخر پيامهاي امام خميني(ره) را ببينيد؛ سخت ترين و تندترين حملات را به سرمايه داران دارد. تعابيري مثل سرمايه داران زالو صفت، روحانيت متعهد به خون سرمايه داران زالو صفت تشنه است، تعابير اينگونه را ببينيد! آنوقت دقيقا عملکردي که از سال شصت و هشت به بعد شروع مي شود عکس اين است و بازتاب اجتماعي دارد و خودش را نشان مي دهد، همينطور در خلأ که نيست؛ شما وقتي دانشگاه آزاد مي سازيد و اقصي نقاط کشور دانشجو مي فر