هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‎های اجتماعی دنبال کنید

 

پنجشنبه 13 فروردين 1394 ساعت 15:58 2015-4-2 15:58:20
شناسه خبر : 206753
برادر من، بگو خدا رو شکر که سلامت رسیدید. یهودی هایی که نگهبان سفارت اند فهمیدند تو نفهمیدی! معلوم است که مصری هستیم و می خواهیم بیاییم داخل سفارتمان، چه فرقی دارد با کی کار داریم؟ خب با یک شخص مصری کار داریم دیگر. والسلام. باید به طرز بهتری از ما استقبال می کرد.
گروه بین‌الملل رجانیوز: آنچه می خوانیم، ترجمه کتاب «اسرائیلی که من دیدم» نوشته عاطف حزّین است. این نویسنده مصری در اواخر دهه 90 میلادی سفری به سرزمین ها اشغالی داشته و خاطراتش را از این سفر به شکل کتاب منتشر کرده است.
به گزارش رجانيوز،‌ در پنج قسمت قبلی این خاطرات، چگونگی مأموریت یافتن حزّین برای این سفر و همچنین برخی خاطرات او از کودکی اش و آوارگی در جنگ 1967 مصر و اسرائیل و بازجویی طولانی و عجیب از وی توسط اسرائیلی ها در فرودگاه قاهره و نحوه رسیدنش از فرودگاه تا هتل همراه با راننده ی یهودی و جریاناتی که همزمان با رسیدن او به تل آویو در اسرائیل رخ داده بود را خواندیم. با هم قسمت ششم این ترجمه را می خوانیم:
 
 
عبارت «صباح الخیر» [صبح به خیر] که در مصر موقع بیدار شدن از خواب می گوییم، برای شروع کردن صبح در تل آویو-صبحی که نه خورشید را به رسمیت می شناسد و نه گرما را!- چندان کلمه مناسبی نیست. حتی کلمه ی «بیکرتوف» (به معنی صبح به خیر) هم که خدمتکار هتل ساعت شش صبح با گفتن آن بیدارم کرد، هیچی اثری در ذهن من نداشت جز یاد آوری آن سریال «رفعت الهجان» [بازیگر مصری]، آنجایش که استر بلینسکی می گفت: «بیکرتوف أدون سمحون.» ظاهرا خدمتکار هتل هم خودش فهمید که این کلمه نیازی به جواب ندارد، برای همین به محض اینکه مطمئن شد بیدار شده ام، سریع در را بست و رفت.
 
 
[یک روز بارانی در تل آویو]
 
هنوز رگبار باران داشت به فرستادن پیامش ادامه می داد، در تلاشی مأیوسانه برای خاموش کردن آتشی که در سینه تمام کسانی که روی زمین این سرزمین ایستاده اند شعله می کشد: غاصب باشی یا آنکه زمینت اشغال شده باشد، مجبور به سکونت در اینجا باشی یا زائر و مسافر باشی یا آنکه خیال کنی اینجا سرزمین موعود است.
این هوای بارانی، برای رفتن بین مردم و مصاحبه کردن با آنها و حرف زدن با آنها مناسب نبود. چنین بارانی اگر در مصر بیاید همه را مجبور می کند تا در خانه هایشان بمانند، اما در اینجا مردم در کنار جریانات پی در پی با بخش های خبری، در حال له له زدن هستند.
*
وقتی به لابی هتل آمدم، دو نفر منتظرم بودند. نفر اول، محمد عبدالغفار بود که می خواست با ماشین خودش ما را به سفارت برساند. دومی هم آقای دیوید، صاحب هتل، بود که با عربی دست و پا شکسته ای خطاب به من گفت : «عزیزم، تل آویو را نورانی کردی». و ادامه داد: «من مصری الاصلم، از اسکندریه، هر سال به مصر عزیزم سفر می کنم. همه مصری هایی هم که به اسرائیل می آن می آن اینجا هتل من. ولی تو چرا برای خودت یک نفر اتاق دو تخته گرفتی؟ خب اتاق یک تخته که داشتیم، اگر اتاق یک تخته بگیری برات ارزون تر تموم میشه.»
البته به دیوید نگفتم کسی که این اتاق را برای من گرفته همان وابسته ی مطبوعاتی سفارتمان است که اسمش را فراموش کرده ام و مثلا قرار بود در این سفر به ما کمک کند. دیوید منتظر جواب من نشد و دستور داد که وسایل و چمدان های من را به اتاق یک تخته ای که هزینه اقامت هر شبش بیست دلار ارزان تر می شد ببرند.
یک نگاه به محمد عبداغفار انداختم و خواستم از کاری که رئیسش با ما کرده گله کنم، ولی سرش را از شدت ناراحتی پایین انداخت و زل زد به زمین، انگار که بخواهد با این سکوتش بابت گناهی که او مرتکب نشده معذرت خواهی کند.
*
حالا می توانستم از پشت شیشه ی ماشین، تل آویو را ببینم. به رغم کدر بودن شیشه های ماشین، این موضوع را متوجه شدم که ساختان های تل آویو همه یک شکل هستند، مثل برجهای دیده بانی های نظامی. و رنگ سفید مایل به خاکستری، رنگ همه ی ساختمان هاست. همه ی ساختمان ها حداکثر سه طبقه هستند، نه بیشتر. در نتیجه، همه ی خیابان ها کاملا شبیه هم هستند. از محمد عبدالغفار راجع به این موضوع پرسیدم که در چنین وضعی چقدر طول می کشد تا شخص فرق بین محل زندگی و محل کارش را حفط کند. کلی خندید و گفت: «نگاه کن، این یه برج مسکونیه که آسانسور هم داره، مثل همون برجهای جدیدی که توی قاهره ظاهر شدن»
تا وقتی که نفهمیدم که چرا اسرائیلی ها در این ساختمان های یک شکل (که درست مثل برجهای نظامی هستند) زندگی می کنند، ول کن ماجرا نشدم. همان طور که انتظار داشتم، دلیل این مسئله، نظریه امنیتی اسرائیلی ها بود. این ساختمان های کم ارتفاع که حتی بالکن هم ندارند، هزینه ساختشان کمتر از ساختمان های بتنی است. در نتیجه اگر یک وقتی حالا اتفاقی افتاد و اعراب توانستند تل آویو را فتح کنند –مثل همانی که آن گوینده رادیو می گفت!- اسرائیلی ها با ترک این خانه ها چیز زیادی را از دست نمی دهند! اما داستان برجهای مسکونی ای هم که شروع به ظاهر شدن در تل آویو کرده اند، بر می گردد به بعد از امضای پیمان صلح با انور سادات و اینکه کمی نسبت به جانشان مطمئن شده اند و شروع کرده اند به بالا بردن قد و قواره ی خانه هایشان!
*
این هم پرچم مصر. به رغم باران، روی یکی از این ساختمانهای «تل آویوی» به اهتزاز درآمده. هیچ چیزی این ساختمان را از ساختمان کناری اش متمایز نمی کند الّا باجه ی محافظان سفارت و تابلویی که رویش نوشته بود «سفارت جمهوری عربی مصر»
مسئولان حفاظت سفارت (که از پلیس اسرائیل بودند) و داخل باجه بودند، ازمان سؤال نکردند : «از کجا می آیید؟» قیافه هایمان می گفت که مصری هستیم و به سفارت خودمان آمده ایم. 
وقتی در سفارت را زدیم، یک کارمند امنیتی مصری در را باز کرد. از آنجا که ما را نمی شناخت (چون از محمد عبدالغفار جدا شده بودیم و او دنبال جای پارک رفته بود) طبق رویه ی آدمهای امنیتی با نگاه شک داری پرسید: «از کجا می آیید؟ با کی کار دارید؟»
برادر من، بگو خدا رو شکر که سلامت رسیدید. یهودی هایی که نگهبان سفارت اند فهمیدند تو نفهمیدی! معلوم است که مصری هستیم و می خواهیم بیاییم داخل سفارتمان، چه فرقی دارد با کی کار داریم؟ خب با یک شخص مصری کار داریم دیگر. والسلام. باید به طرز بهتری از ما استقبال می کرد.
این را به خودش گفتم. خواستم چیزهای بیشتری هم بگویم تا حرصم را از استقبال بدش خالی کرده باشم، ولی به خودم گفتم: وقتی که سفیر دستور نداده که ماشینی از طرف سفارت در فرودگاه دنبالمان بیاید و وقتی وابسته مطبوعاتی سفارت لازم ندیده که شخصا به فرودگاه بیاید (تازه بعدش هم برای ما اتاقی گرفته که شبی 80 دلار هزینه اش بوده) پس چه انتظاری می توان از مأمور امنیتی سفارت داشت که اصلا وظیفه اش این است که به مردم بگوید :«از کجا آمده اید و ...»؟
مأمور سفارت به ما اجازه وارد شدن نداد تا وقتی که محمد عبدالغفار ماشینش را پارک کرد و آمد و گفت : «این ها با من اند.»
 
[ساختمان سفارت مصر در تل آویو]
 
این دیگر چه داستانی است؟ آیا آن میکرب «وسواس امنیتی» اسرائیلی ها به حکم مکان به سفارت ما هم سرایت کرده است؟ آیا این وسواس تا این اندازه کور است که نمی تواند بین چهره ی مصری ها و چهره ی افراد انتحاری [استشهادی] جنبش حماس فرق قائل شود؟
*
از بد شانسی، ما باید با سفیر به واسطه این وابسته ی مطبوعاتی مصاحبه می کردیم. آرزو داشتم که استاد «لطفی علیوه»اینجا می بود (کسی که وقتی در مصر بودم خیلی از او و از تسهیلاتی که به دلیل فهم و شعور و فرهنگ و عاشق کار بودنش به روزنامه نگاران می داد شنیده بودم). ولی از بدشانسی ما استاد لطفی علیوه در مرخصی بود و مرخصی اش دقیقا روزی که ما به مصر بر می گشتیم تمام می شد.
در حالیکه منتظر رسیدن سفیر نشسته بودم، چیزی در سفارتمان دیدم و چیزهایی هم از رادیو اسرائیل شنیدم.
متوجه شدم که کار وابسته ی مطبوعاتی سفارت فقط همین است که مطالب نشریات عبری را ترجمه می کند و آنها را برای کمیته ی رسانه ای وزارت فرهنگ می فرستد، بدون اینکه نظرش را پیرامون این مطالب ابراز کند و یا آنچه می خواند و می  بیند را تحلیل کند. در نتیجه تنها چیزی که برای به عهده گرفتن چنین کاری لازم است فقط خوب بلد بودن زبان عبری است! و این یعنی که این آقا در برخورد با ما کوتاهی نکرده بود، چرا که طبق این اوضاع، استقبال از ما و آماده کردن شرایط برای ما جزو وظایفش نبوده است و آنچه که قبل از آمدن ما به اسرائیل استاد لطفی علیوه برای روزنامه نگارهایی که به اینجا می آمدند انجام می داده فقط از سر فضل و کرم خودش بوده است! البته این بدون در نظر گرفتن حقی است که هر مصری بر گردن مصری دیگر دارد، با این وجود باید گفت در سفارت کسانی بودند که برای کاری که عرف (و نه دستورالعمل های مکتوب) آن ها را واجب می دانست آموزش ندیده بودند و آماده نبودند.
اما چیزی که در مدت انتظارم از رادیو اسرائیل شنیدم این بود که اپوزیسیون اسرائیل یک پیروزی بر حزب کار در کنست به دست آورده اند: اعضای کنست طرحی را تصویب کرده اند که طبق آن باید باب الشرق در قدس بسته شود. این قانون طبق طرحی تصویب شده که آن را یک نماینده ی لیکود پیشنهاد داده و با 49 رأی موافق در مقابل 36 رأی تصویب شده است. این تنها پیروزی نبود، قبل از آن هم یک پیروزی دیگر حاصل شده بود و آن هم اینکه محمد ابووردة (که متهم بود عناصر انتحاری [استشهادی] حماس را برای این عملیات های اخیر آماده کرده است) اعتراف کرد که هدف از این عملیات ها ضربه زدن به حزب کار و آماده کردن شرایط برای بازگشت لیکود به حکومت بوده است [البته اعترافی که در زندان های اسرائیل به دست آمده بود!!-مترجم]
 
[نتانیاهو و پرز]
 
بالاتر از این هم اینکه نتانیاهو و «بینی بگین» (پسر مناخیم بگین، نخست وزیر اسبق اسرائیل) شیمون پرز را با الفاظ نامناسبی (چیزهایی در مایه های پستی و فرومایگی) توصیف کرده بودند و کار این بحثشان به آنجا کشیده بود که گفته بودند پرز آدم پرچانه ی «ور ورو»یی است که کاری جز بدبخت و فقیر و ذلیل کردن اسرائیل انجام نمی دهد. این ضربه ی زیرپوستی ای بود که نشان می داد پرز مثل یک گلوله ی برفی شروع به سقوط و قل خوردن از قله به پایین کرده است.
 
ادامه دارد ...
مترجم: وحید خضاب
 
 


دیدگاه کاربران

سلام
آیا این کتاب ترجمه و چاپ شده است یا خیر؟

با سلام
این کتاب توسط رجانیوز ترجمه و منتشر می شود و تا به حال در جای دیگری ترجمه یا چاپ نشده است.

خیلی مطالب بی ربطی است
دوسه قسمت راخواندم اصلا جذاب نیست