هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
پنجشنبه، 8 خرداد 1399
ساعت 09:21
به روز شده در :

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

 

دوشنبه 20 بهمن 1393 ساعت 16:41
دوشنبه 20 بهمن 1393 16:37 ساعت
2015-2-9 16:41:09
شناسه خبر : 198237
دیگر سال‌هاست که به ابراز علاقه‌ فیلمسازان هنری وطنی به مهد روشنفکری –یعنی فرانسه- عادت کرده‌ایم و از دیدن عاشقانه‌های پرسکوت لذت نمی‌بریم. به خصوص که حتی این تصویر با لهجه‌ی فرانسوی ایران هم، پدیده‌ی تازه‌ای به نظر نمی‌رسد. همین تصویری که همه در آن یا دارند ترانه‌ی گیلکی با آهنگ و مدل فرانسوی گوش می‌کنند یا زبان فرانسه تمرین می‌کنند
مهدی آذرپندار-گروه فرهنگی رجانیوز: روزهای پایانی جشنواره‌ی سی و سوم فجر فرا می‌رسد و حالا تحلیل‌ها و تفسیرها، همگی حکایت از یک جشنواره‌ی به شدت معمولی و در بسیاری موارد ناامید کننده می‌دهند. جشنواره‌ای که از حیث مضامین البته حال و روز بهتری نسبت به سال گذشته دارد، اما از جهت کیفی و به ویژه بحث مخاطب، محل تامل جدی است. حالا دیگر عیار ادعاهای روزهای اول مبنی بر غافلگیر کننده بودن فیلم‌های بخش نگاه نو و کارگردانان فیلم اولی معلوم شده است و همگان معترفند که سینمای ایران از معضل مخاطب و عدم قصه‌گویی رنج می‌برد. حتی بخش سودای سیمرغ هم به جهت تعدد فیلم‌های تجربی و صرفاً جشنواره‌پسند، خود نوعی بخش «هنر و تجربه» است که به اشتباه سودای سیمرغ نام گرفته است.
 
به گزارش رجانیوز، به هر حال، توازن فیلم‌های امسال سینمای ایران به نحوی است که به نظر می‌رسد «حجت الله ایوبی» و همکارانش امسال می‌توانند برای حمایت از سینمای مخاطب‌پسند، به فکر تأسیس گروه فیلم‌های «قصه‌گو» در کنار فیلم‌های «هنر و تجربه» باشند. چه آنکه امسال سینمای قصه‌گو به شدت مظلوم‌تر از سینمای هنر و تجربه بود. اما فیلم‌های روز هشتم:
 
«طعم شیرین خیال» (کمال تبریزی): سینمای دستکش سفید
 
می‌شود از دو منظر به این فیلم نگریست. یکی اینکه آن را با آثار چند سال اخیر «تبریزی» همچون «خیابان‌های آرام» و «طبقه‌ی حساس»‌و حتی این آخری یعنی سریال سرتاپا ابتذال «ابله» سنجید و به آن به جهت ابتذال کمتر و سلامت اخلاقی و مضمونی اثر، نمره‌ی قبولی داد یا اینکه می‌توان آن را با استانداردهای سینما سنجید و «طعم شیرین خیال» را یک تله‌فیلم یا حداکثر یک فیلمفارسی دهه‌ی هفتادی دانست که جای «مرحوم هادی اسلامی» در آن خالی است و به جهت تکراری بودن، هیچ جذابیت داستانی ندارد. اما در هر دو صورت، باید اذعان کرد که سینمای «کمال تبریزی» تبدیل به یک سینمای بی‌درد شده و حتی برخی کنایه‌های سیاسی متنی یا فرامتنی فیلم هم نمی‌تواند به آن رنگ و بوی دردمندانه ببخشد.
 
 
«طعم شیرین خیال» نوعی از سینمای سرخوش دستکش سفید (اصطلاحی در سینمای ایتالیا ویژه‌ی فیلم‌هایی که به داستان‌های مرفهین بی‌درد و اشراف می‌پرداختند) بی‌مسئله و بی‌دردی است که حتی ژست درد محیط زیست داشتن نیز در آن تصنعی به نظر می‌رسد. سینمایی که نه دردی از مشکلات مخاطب را دوا می‌کند و نه منتقدان را راضی از سالن سینما به بیرون می‌فرستد. نه مسئله‌اش و داستان تکراری‌اش، مسئله‌ی مخاطب است و نه ادعای منتقد پسند بودن را دارد و نه حتی علی‌رغم تلاش‌های «کمال تبریزی» در سالن برج میلاد برای یادآوری بخش‌های ممیزی شده با صدای بلند در حین نمایش فیلم، فیلم حاشیه‌دار و پرسرو صدایی است.
 
بخشی از فیلم «طعم شیرین خیال»
 
«طعم شیرین خیال» به جز یک رابطه‌ی پدر و دختری درخشان که در این سال‌ها کمتر شبیه آن را روی پرده دیده‌ایم و بازی مثل همیشه قابل قبول «نادر فلاح»، حقیقتاً فیلم بی‌اهمیتی است که داستانش بوی کهنگی می‌دهد و با چند کنایه‌ی سیاسی به روز هم مشکل آن حل نمی‌شود. گره‌ی آن هم اصلاً گره نیست و هیچ کس هنگام تماشای فیلم، به کاراکتر «دکتر رازیانی»‌به واسطه‌ی تصویری که فیلم از او ساخته، شک نخواهد کرد که مثلاً درامی شکل بگیرد و مانعی بر سر عشق خاص «رازیانی» به «شیرین» شکل بگیرد. شوخی‌های بی‌مزه و تصاویر کارتونی پر تعداد (موشن‌کپچرها) هم دردی از مشکلات فیلم را حل نمی‌کند.
 
 
اما با این حال، «تبریزی» در این سال‌ها، چنان فیلم‌هایی ساخته که باید به اثار بی‌درد او هم راضی بود. لااقل «طعم شیرین خیال» فیلم سالم و شرافتمندانه‌ای است و می‌شود با خانواده آن را دید. باور کنید این روزها همین‌ها دلایل خوبی برای تمجید از یک فیلم هستند.
 
«سفر به آمادای» (فرشاد افشین‌پور)؛ فقط یک دست مریزاد
 
هیچ‌گاه به مستندهای محیط زیستی علاقه‌ای نداشته‌ام و حقیقتاً از نقد این آثار هم ناتوانم هم گریزان. اما «سفر به آمادای» آن قدر مستند خوش‌ساخت و استانداردی است که حیفم آمد به سازندگانش دست مریزاد نگویم. سازندگانی که پلان به پلان این مستند نشان از زحمت طاقتفرسای آنها دارد. دارم به این فکر می‌کنم که بخش سینما حقیقت چقدر بهتر از بخش سودای سیمرغ بود. حداقل کسی در این بخش، ادعا نداشت.
 
«در دنیای تو ساعت چند است؟» (صفی یزدانیان)؛ فیلمسازی به لهجه‌ی فرانسوی
 
«در دنیای تو ساعت چند است؟» اگر چند سال پیش ساخته می‌شد، احتمالاً فیلم شبه‌روشنفکری مهمی نام می‌گرفت، اما حالا، فیلم کمی قدیمی و تکراری به نظر می‌رسد. دیگر سال‌هاست که به ابراز علاقه‌ فیلمسازان هنری وطنی به مهد روشنفکری –یعنی فرانسه- عادت کرده‌ایم و از دیدن عاشقانه‌های پرسکوت لذت نمی‌بریم. به خصوص که حتی این تصویر با لهجه‌ی فرانسوی ایران هم، پدیده‌ی تازه‌ای به نظر نمی‌رسد. همین تصویری که همه در آن یا دارند ترانه‌ی گیلکی با آهنگ و مدل فرانسوی گوش می‌کنند یا زبان فرانسه تمرین می‌کنند و یا سودای سفر به فرانسه دارند. همین تصویری که در آن مردم ایران با اندیشه‌ی فرانسه می‌خوابند، سر صبحانه با پنیر فرانسوی اوقات سر می‌کنند و هنگام خواب هم با ترانه‌های گیلکی-فرانسوی به خواب می‌روند و شب خواب فرانسه را –حالا مهم نیست فرانسه‌ی کدام قرن و کدام سال- می‌بینند.
 
 
البته «در دنیای تو ساعت چند است» محاسنی هم دارد. همین که کارگردان در قسمت‌هایی از فیلم، هوشمندانه لحن طنز را برگزیده و فیلمش را از یکنواختی دراورده یا آنکه در تدوین فیلم خلاقانه، روایتش را سر و شکل داده و نوستالژ‌ی‌های فرانسوی-ایرانی ذهنش را خوب تصویر کرده، خود نشان از آن دارد که «صفی یزدانیان» می‌دانسته قرار است چه کاری انجام دهد. اما پیش از این هم گفتم که اشکال کار اینجاست که فیلم کمی دیر ساخته شده است. اگر کسی «پله‌ی آخر» را دیده باشد یا «چیزهایی هست که نمی‌دانی»، «در دنیای تو ساعت چند است؟» را دیگر حتی یک تجربه‌ی نو هم نمی‌داند. به هر حال، اولین فیلم «صفی یزدانیان» یک فیلم فرم شبه‌روشنفکری است با همان ریتم کند همیشگی و جابجایی‌های روایی و بازی‌های پرسکوت که بر خلاف ادعای کارگردانش، هیچ ربطی به «سوته‌دلان» مرحوم علی حاتمی ندارد.
 
البته در این برهوت سینمای ایران در جشنواره‌ی سی و سوم، احتمالاً فیلم قدر خواهد دید و مزد پایبندی به همه ی فرمول‌های سینمای شبه‌روشنفکری را خواهد گرفت. با این حال فیلم چیزی به این سینم اضافه نمی‌کند.
 
نزدیک‌تر (مصطفی احمدی)؛ شبه‌ سینمای امید
 
«نزدیک‌تر» بر خلاف سیاق فعلی سینمای ایران، روایتش را از یک خانواده‌ی پر از بحران آغاز می‌کند و به آرامش این خانواده در کنار هم ختم می‌شود. اما مشکل اینجاست که نه بحران فیلم، بحران است و نه آرامش پایانی محصول یک روند منطقی است.
 
 
در ابتدای فیلم، همه از گذشته‌ی پر رمز و رازی حرف می‌زنند که عضو تازه وارد این خانواده (با بازی گاه آهنگرانی) از آن خبر ندارد. از جنایت کاراکتر «صابر ابر»‌در حق اعضای خانواده‌اش، از ویرانی خانواده توسط او، از ظلم او به تک تک اعضای این خانواده. تا اینجای کار انتظار این است که اصل ماجرا، همین افشای گذشته‌ی پر رمز و راز باشد. اما فیلم هر چه جلوتر می‌رود، متوجه می‌شویم پشت این واژه‌های سنگین  جنایت و ویرانی و ظلم، هیچ چیزی نهفته نیست و فیلم از پاسخ دادن به انتظاری که با این واژه‌ها ایجاد کرده، ناتوان است. در واقع، گرمای نیمه‌ی نخست درام که حاصل بگو و مگوهای خانواده بر سر چیزی است که مخاطب از آن اطلاع ندارد، یک گرمای ساختگی است و پشت آن، هیچ موتور متحرکی برای ادامه‌ی داستان با همین روند و انرژی وجود ندارد.
 
در نیمه‌ی دوم، حالا قرار است این خانواده دور هم جمع شوند. البته این اراده‌ی خود کاراکترها نیست، اراده‌ی نویسنده است. بنابراین همه به بهانه‌ی آش پشت پا جلد خانه‌ی مادر شده و زندگی شیرین می‌شود. اصلاً مشخص نیست که چرا یک دفعه همه با هم خوب می‌شوند. مشخص نیست که چرا اختلافات را کنار می‌گذارند. مشخص نیست چرا مثلاً کاراکتر «پارسا پیروزفر» ناگهان بعد از سال‌ها خویشتن‌داری، هوس می‌کند از دختر مورد علاقه‌اش خواستگاری کند؟ چرا دیروز این کار را نکرده و چرا امروز با سماجتی عجیب این پیشنهاد را می‌دهد؟ یعنی چه اتفاقی افتاده که مخاطب از آن بی‌خبر است؟ اصلاً مشکل پسر بزرگ خانواده با همسرش چیست و آیا ریجکت کردن معشوقه‌ی جدید، نشانه‌ای از بهبود اوضاع در این خانواده است؟
 
 
به نظر می‌رسد هنوز کارگردانان ایرانی نتوانسته‌اند خود را بخشنامه‌های جدید سازمان سینمایی وفق دهند. از طرفی، آنها دوست دارند به سیاق آثار فرهادی، انبوهی از مشکلات را بر سر یک درام مینی‌مالیستی درون خانوادگی آوار کنند و از طرف دیگر، دولت به عنوان سرمایه‌گذار و نهاد مجوز دهنده، اصرار بر حل بحران‌ها، پرهیز از پایان باز و سینمای امید دارد. بنابراین، سینماگر میان این دو مسیر، دارند روندهای جدیدی را تجربه می‌کنند و فیلم‌های‌شان بوی خامی می‌دهد. انگار که اصلاً بلد نیستند «حل شدن بحران» را دراماتیزه کنند. هر چند که در اینجا «بحران» هم خوب دراماتیزه نشده است.
 
به هر حال، «نزدیک‌تر» نوید حضور کارگردانی را می‌دهد که میان سینمای امید و سینمای افسرده‌ی شبه‌روشنفکری سرگردان است و باید مسیر خود را سریع‌تر انتخاب کند. فعلا که حاصل کار او، هیج یک از اینها نیست. فعلاً فیلم او، یک شبه‌سینمای امید است.
 
روز مبادا (فائزه عزیزخانی)؛ سکوت!
 
بزرگترین لطف در حق برخی فیلم‌ها،  نقد کردن آنهاست. مخصوصاً فیلم‌هایی که قرار است به واسطه‌ی چند تکه‌پرانی و عبور از مسیرهای همیشگی، فیلم‌هایی مهمی جلوه کنند. 


کلیدواژه ها »