هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید
چهارشنبه، 14 خرداد 1399
ساعت 17:34
به روز شده در :

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

 

يكشنبه 19 بهمن 1393 ساعت 17:31
يكشنبه 19 بهمن 1393 17:26 ساعت
2015-2-8 17:31:14
شناسه خبر : 198103
كاملا واضح بود كه توكلي نمي خواهد پس از تجربه نسبتا موفق «اينجا بدون من» به طور كامل از سبد انتخابهاي مخاطب حذف شود. امري كه با دو اثر ضعيف و سطحي «آسمان زرد كم عمق» و «بيگانه» رخ داده بود و ادامه اين روند بهرام توكلي را به يك فيلمساز كم فروغ و ضدمخاطب بدل مي كرد. اين شد كه فيلم خوش ساخت «من ديه گو مارادونا هستم» از خاكستر فيلمهاي قبلي توكلي برخواست.
گروه فرهنگی - رجانیوز: محمدصادق باطني:
 
فيلمها چهار دسته اند،
 
1-      عميق
 
2-      سطحي
 
3-      عميق و با ظاهري سطحي
 
4-      سطحي و با ظاهري عميق
 
بهرام توكلي از آن دسته فيلمسازاني است كه خيلي دوست دارد فيلمهايش در يكي از دو دسته 1 يا 3 قرار بگيرد. اما هر چه مي كند نمي تواند از يكي از دو دسته 2 يا 4 پايش را فراتر بگذارد. «من ديه گو مارادونا هستم» هم يكي ديگر از اين تلاشهاي ناموفق توكلي است.
 
 
كاملا واضح بود كه توكلي نمي خواهد پس از تجربه نسبتا موفق «اينجا بدون من» به طور كامل از سبد انتخابهاي مخاطب حذف شود. امري كه با دو اثر ضعيف و سطحي «آسمان زرد كم عمق» و «بيگانه» رخ داده بود و ادامه اين روند بهرام توكلي را به يك فيلمساز كم فروغ و ضدمخاطب بدل مي كرد. اين شد كه فيلم خوش ساخت «من ديه گو مارادونا هستم» از خاكستر فيلمهاي قبلي توكلي برخواست.
 
فيلم روايتگر مردي داستان نويس (با بازي سعيد آقاخاني) است كه قصه فرد ديگري (با بازي صابر ابر) را دزديده است و حال به خاطر تهديد صابر ابر به خودكشي تصميم گرفته داستان زندگي اطرافيانش را بنويسد و به صابر ابر بدهد تا وي از تصميمش براي خودسوزي اجتناب كند. در اين ميان بحرانهايي پوچ و الكن در اين خانواده رخ مي دهد كه ريشه همه آنها برخورد يك سنگ به يك شيشه و شكستن آن است. همين سنگ باعث بر هم خوردن رابطه خانواده دو خواهر مي شود و در اثر جنگ و دعواي بين دو خانواده موقعيتهايي طنز و بحراني شكل مي گيرد كه مخاطب را گاه مي خنداند و گاه گيج مي كند.
 
در اين ميان شيوه روايت داستان به گونه اي است كه مخاطب فكر مي كند خيلي سطحي است كه عمق اتفاقات فيلم را درك نمي كند. فيلمساز گاهي ارجاع مي دهد به اثر پروانه اي و ريشه همه رخدادهاي پيش آمده و سنگي كه به شيشه خورده است را به طرزي نامربوط به ديه گو مارادونا و گلي كه با دست به آلمان زد ربط مي دهد. از سوي ديگر با ارائه پايان هايي متفاوت براي داستان شكسته شدن شيشه توسط سنگ، ارجاع مي دهد به نسبي بودن و ناپايداري حقيقت. در بخشي ديگر با از ميان برداشته شدن مرز تخيل و واقعيت، فيلم حركت مي كند به سمت دنياهاي موازي و در هم تنيدگي واقعيت و رويا. ساختار اپيزوديك فيلم و فصل بندي آن و عناوين متناقض و دستوري فصلها هم ذهن را گيج مي كند و مخاطب فكر مي كند از ناتواني اش است كه نمي تواند بين اسامي بخشها و جريان اطلاعات رخ داده در فيلم روابطي عميق برقرار كند.
 
 
از سوي ديگر فيلم در مواقعي كنايه مي زند به سياستهاي سينمايي دولت و در پايان بندي خود پس از آنكه مردن 4 شخصيت داستان به مذاق صابر ابر خوش نمي آيد، سعيد آقاخاني داستان خود را به ناچار تغيير مي دهد و با پاياني اميدواركننده داستانش را به اتمام مي رساند و با اين كار بخشنامه سينماي اميد دولت هم از چوب نقد بهرام توكلي بي نصيب نمي ماند. توكلي جايي ديگر هم بحث كپي رايت و سرقت ادبي را دستمايه نقد اجتماعي خود قرار مي دهد. دختران تازه به دوران رسيده كه در حسرت رفتن به غرب هستند، ازدواج تقلبي براي مهاجرت، سطحي بودن و مشكلات رواني برخي از كساني كه از اروپا باز مي گردند هم سو‍‍ژه هايي هستند كه نمي توانند از چنگال داستان به ظاهر پيچيده توكلي فرار كنند. فيلم به اينها هم بسنده نمي كند و بخشي از خود را به شوي لباس و متظاهر شدن انسان مدرن اختصاص مي دهد. جايي كه رسانه هاي جمعي پوشش هايي مدرن را به مخاطبانشان تحميل مي كنند و مدگرايي را ترويج مي دهند. تاثيرپذيري از سينماي امريكا و خوره هاي هاليوود هم در گوشه اي ديگر از فيلم با شخصيت بابك حميديان به تصوير كشيده مي شوند.
 
شايد باورش سخت باشد، اما همه اين جملات فلسفي، طعنه هاي سياسي و نقدهاي اجتماعي در كمتر از دو ساعت بر پرده سينما نقش مي بندد و مخاطب از همه جا بي خبر، در فهم خود دچار ترديد مي شود و فكر مي كند كه لابد مشكلي در گيرنده هاي خود دارد كه نمي تواند رابطه دقيقي بين اين همه اطلاعات و نشانه ها ايجاد كند. تاكيد كاراكتر محوري فيلم بر سطحي شدن مردم هم، هي به اين ترديد دامن مي زند كه شايد در پس اين خنده ها چيزي باشد كه درك آن نياز به عمقي بيشتر دارد. كارگرداني لايه لايه فيلم هم اين حس را تقويت مي كند، جايي كه توكلي توانسته است موقعيتهايي جذاب، پر بازيگر، پرديالوگ و به ظاهر بحراني را به خوبي كارگرداني كند و فيلمش را با سكانس پلانهاي فراوان و طولاني پيچيده تر بنماياند.
 
 
اما آنچه همه اين ترديدها را از بين مي برد يك چيز بيشتر نيست. «وقتي همه چيز را گفتي انگار هيچ چيز را نگفتي». فيلم توكلي تنها ظاهرش پيچيده و فلسفي است، اما در انتهايش هيچ چيز در دستان مخاطب نمي ماند. نه شفاف نبودن مرز رويا و واقعيت براي مخاطب جا مي افتد و نه پروانه وار بودن اثر اتفاقات دنيا بر يكديگر. شايد بشود همه فيلم را با ديالوگهاي بابك حميديان مقايسه كرد. جاييكه وي با ظاهري «خل وضع» در موقعيتهايي بي ربط و «سطحي»، ديالوگهاي احساسي و «عميقِ» فيلمهاي هاليوودي را بر زبان مي آورد. همه فيلم هم مانند همين ديالوگهاست. مثل يك پيتزايي كه اجزاي مختلفش بدون پنير پيتزا كنار هم قرار گرفته اند و مي شود هر بخشش را از بخش ديگر جدا كرد، بدون آنكه لطمه اي به ديگر بخشهاي فيلم وارد شود. مي شد به اين فيلم چندين تئوري فلسفي و نقد اجتماعي ديگر را نيز اضافه كرد بدون آنكه تغييري در ماهيت كلي فيلم ايجاد شود. فيلم درست مثل اسب چموشي است كه به هر سمتي كه دلش مي خواهد مي رود و هر رخدادي روبرويش قرار مي گيرد مسيرش را عوض مي كند.
 
بهرام توكلي به خوبي توانسته مخاطبان خود را سطحي و خودش را عميق جلوه دهد و از همين رو شايد نقدهاي فلسفي اين روزها بر فيلمش خودش را هم متعجب كند. اما از آنجا كه خودش از عقبه فلسفي و جهان بيني عميقي برنخواسته است، فيلمش تبديل مي شود به يكي از فيلمهاي دسته 4. مثل داستاني كه فقط عنوان فصلهايش را نوشته است و نتوانسته است هيچ عمقي به اين عناوين ببخشد.


کلیدواژه ها »