هم اکنون عضو شبکه تلگرام رجانیوز شوید

 

 

 

 

 

رجانیوز را در شبکه‎های اجتماعی دنبال کنید

 

دوشنبه 9 مرداد 1391 ساعت 05:30 2012-7-30 05:30:18
شناسه خبر : 116497
دلم شروع کرد مثل سیر و سرکه جوشیدن. زدم «شبکه دو». دقیقا مثل شبکه قبلی: «درگیری هایی در طول مرز با لبنان. به نظر می رسد حزب الله می خواهد دست به کاری بزند.» اینجا هم یک جمله ناقص. فهمیدم که این جمله بیشتر از آنکه چیزی را آشکار کند، چیزی را مخفی می کند. و در عین حال، در حال زمینه چینی برای یک حرف دیگر و نشان دادن جزء دیگری از این پازل است.

گروه بین الملل: آنچه ما تا کنون راجع به جنگ 33 روزه شنیده ایم و خوانده ایم، عموما مربوط بوده به عرصه سیاسی یا نظامی این نبرد. اما در آن روزهای بیم و امید، در درون اسارتگاه های اسرائیل چه می گذشته است؟ نیروهای فلسطینی و لبنانی و ... چگونه از ماجراها خبردار می شده اند؟ احساس آنها نسبت به این جنگ چه بوده؟ واکنش افسران اسرائیلی نسبت به اخبار جنگ به چه شکلی بوده؟ اینها از جمله مطالبی است که با خواندن فصل اول کتاب خاطرات سمیر قنطار می توانیم در جریانش قرار بگیریم و رجانیوز وعده تقدیم ترجمه آن را داده بود. آنچه در پی می آید قسمت اول این ترجمه است*:

 
زندان هداریم، 12 جولای 2006 [21 تیر 1385 ش]
صبح زود، قبل از شروع سرشماری روزانه زندانیان، ذهنم آرام و خالی بود. چیزی در ذهنم نبود. با کش و قوسهای معمول هر روزم بلند شدم. از تختم که طبقه دوم و بالای تخت دوستم در سلول بود پایین آمدم. اسم این هم سلولی ام محمد ابوجاموس بود. 
 
[زندان هداریم، اسارتگاه سمیر قنطار در طول جنگ 33 روزه]
 
برای این تخت بالایی را انتخاب کرده بودم چون تخت طبقه بالایی را بیشتر دوست داشتم ؛ مثل یک هواپیما. بالاتر از زمین سلول و زندان. اینطوری می توانم عوالم خاص خودم را در دسترس داشته باشم و در وادی خاص خودم سیر کنم. اینطوری در آرامش فکر می کنم؛ می خوانم؛ به رادیو گوش می دهم و تلویزیون می بینم ... اینطوری حس می کنم در اوج هستم و عالم را از آن بالا می بینم.
شروع کردم به شستن صورت و دندانهایم در روشویی نزدیک حمام سلول. ابو جاسم آمد نزدیکم تا خبری به من بدهد: در زیر نویس خبری تلویزیون نوشته است که در مرزهای لبنان با فلسطین اشغالی درگیری هایی رخ داده است. حرفش را شنیدم بدون آنکه یک کلمه بگویم یا عکس العملی نشان بدهم. به خودم گفتم لابد این درگیری ها مربوط به عملیاتی از طرف مقاوت است در مزارع شبعا در جواب آنچه در نوار غزه می گذرد. چرا که وضع در آنجا سخت بود و اسرائیل از 18 روز پیش یعنی زمان اسیر گرفته شدن نظامی اش گلعاد شالیت در 25 ژوئن [4 تیر] در حال انجام عملیات انتقام گیرانه بود. خب مقاوت اسلامی در لبنان [حزب الله] هم که با فلسطینی ها هماهنگ است و بعید نیست که اقدام به انجام عملیات نظامی ای نماید تا فشار از روی فلسطینی ها کم شود و اسرائیلی ها دچار تشتت در جبهه ها شوند. به این موضوع فکر کردم و هر گونه عملیات اسیر گرفتن سربازان اسرائیلی را بعید دانستم. به رغم اینکه دو روز قبل، به وسیله تلفن و به صورت رمزی از دوست خبرنگارم ابراهیم امین شنیده بودم که انتظار می رود مقاومت اسلامی یک عملیات اسیر گیری اجرا کند. 
راستش را بخواهید، ابراهیم برای من سری را افشا نکرد بلکه فقط یک احتمال و انتظار محتمل را ذکر کرد. من هم پیش خودم فکر کردم که او دارد با میل دل من در اجرای چنین عملیاتی راه می آید.
البته باید با صراحت بگویم از وقتی که حماس، عملیات اسیرگیری شالیت را اجرا کرده بود، من هم از خودم می پرسیدم: چرا مقاومت اسلامی چنین عملیاتی را اجرا نمی کند؟ آن هم در حالیکه دبیر کل حزب الله سید حسن نصرالله دست از تکرار این وعده اش برنداشته بود؛ خصوصاً از زمانی که اسرائیلی ها در جریان تبادل اسرای آخر با مقاومت، آزادی مرا رد کردند و طی آن تبادل، شیخ عبدالکریم عبید و ابو علی دیرانی و انور یاسین و دیگران آزاد شدند [9 بهمن 1382 ش]. مقاوت اسلامی هم (آنگونه که من می شناسم و آنگونه که سید حسن می گوید) برای این امر آماده است. 
مخفی نمی کنم که به نوعی حسودی ام شد؛ ولی احساس شادی بر این حس حسودی غلبه کرد. شادی به واسطه پیروزی حماس در چنین عملیات متقنی و موفقیتش در مخفی کردن شالیت به رغم کارهای نظامی و امنیتی اسرائیل. 
روی صندلی کوچکی در سلولم نشستم تا قهوه ام را آرام آرام بنوشم و تلویزیون ببینم. خبر جدیدی بیشتر از آنچه ابوجاموس گفته بود، نبود. چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که پیغامی از رفیق همبندم –که یکی از رهبران حماس بود و در سلول مجاور زندانی بود- دریافت کردم که می گفت شنیده است حزب الله یک عملیات اسیرگیری اجرا کرده است.
انگار که به برق وصلم کرده باشند، انگار تازه بیدار شدم نه چند ساعت پیش. کانال تلویزیون را بردم روی «شبکه 10» اسرائیل. این شبکه معمولا اخبار فوری و مهم را پخش می کند. دیدم که پایین صفحه نوشته است: «درگیری در طول مرزهای لبنان و اسرائیل. به نظر می رسد که حزب الله برای کاری در حال برنامه ریزی است.» طبق معمول. یک جمله مبهم و سربسته؛ هم خبر را می گوید هم حقیقت را به طور کامل نمی گوید.
دلم شروع کرد مثل سیر و سرکه جوشیدن. برای اینکه خبر جمع کنم شبکه را عوض کردم. زدم «شبکه دو» تلویزیون اسرائیل. دقیقا مثل شبکه قبلی: «درگیری هایی در طول مرز با لبنان. به نظر می رسد حزب الله می خواهد دست به کاری بزند.» اینجا هم یک جمله ناقص. فهمیدم که این جمله بیشتر از آنکه چیزی را آشکار کند، چیزی را مخفی می کند. و در عین حال، در حال زمینه چینی برای یک حرف دیگر و نشان دادن جزء دیگری از این پازل است.
این بازی اسرائیلی، دیگر بعد از 28 سال که از زندانی شدنم می گذشت، برایم روشن شده بود. طی این مدت، که درون خودشان زندگی کرده بودم، کاملا نسبت به روشهایشان در جنگ رسانه ای و مذاکرات و بازجویی ها خبره شده بودم. درونم یک لبخند نقش بست. حدس زدم یک مسئله خوشحال کننده برای من و مقاومت، و ناراحت کننده برای اسرائیلی ها رخ داده است. 
یک جور خوشبینی کم رمق در خودم حس کردم. سرکوبش نکردم. شروع کردم به گشتن دنبال خبری که تغذیه اش کند یا بر آن منطبق باشد یا توضیحش دهد. تفسیری که از جمله «به نظر می رسد حزب الله برای انجام کاری برنامه ریزی می کند» داشتم این احساس خوشبینی ام را تقویت می کرد. پیش خودم می گفتم آخر مگر این جمله ای است که در اخبار بگویندش؟[اصلا سیاق آن خبری است؟] این جمله یعنی آنکه یک امری واقع شده و اسرائیل برای اعلام آن مقدمه چینی می کند، اما پروسه تصمیم گیری برای اعلامش همچنان ادامه دارد و هنوز تصمیم برای اعلامش اتخاذ نشده است. در اسرائیل عرف و سنت رسانه ای این است که به بیانیه های رسمی ای که از جانب ارتش صادر می شود ملتزم باشند. و طبیعی است که ارتش تمام آنچه رخ داده است را در همان لحظه اعلام نمی کند، بلکه افکار عمومی را در نظر می گیرد و مطابق و هماهنگ با مدیریت میدانی نبرد، برای اعلام خبرهای آنچه رخ داده مقدمه چینی می کند. ولی در هر حال چون نمی خواهد با شهروندان خودش درگیر شود، کاری نمی کند که افکار عمومی را تبدیل به فشاری بر روی خودش کند، فلذا در نهایت مجبور می شود همه چیز را به آنها بگوید. ارتش اسرائیل به این طریق، از نظر رسانه ای با افکار عمومی (که هم خواستار خبر است هم در حال ترس به سر می برد) بازی هوشمندانه ای را انجام می دهد.
من هم حالا در دایره افکار عمومی اسرائیل محسوب می شوم. چون خبرها را از طریق رسانه های آنها دریافت می کنم. اما از یک جهت دیگر، من دشمن محسوب میشوم. بدین شکل، در شرایطی مثل این، من مانند جاسوسی هستم که در دل دشمن دنبال اطلاعات مد نظر خودش می گردد. 
حالا، اشتهای سیری ناپذیرم برای فهمیدن حقیقت ماجرا هرچه بیشتر می شد. این فکر وسوسه ام کرد که با کسی در بیروت تماس بگیرم (با بادرم بسّام یا با «حاجی» یعنی همان کسی که رابط و هماهنگ کننده بین من و سید حسن نصرالله بود.) [1] اما این کار در این وضعیت محال بود:
- خطوط تماس در حال مراقبت و شنود هستند و حتما مسئله ارتباط تلفنی سری من لو خواهد رفت. و اصلا الآن سخت است که با وجود احتمال هجوم ناگهانی مأمورین به سلول و جستجوی آن، تلفن را از مخفی گاهش خارج کنم.
 
[بسّام قنطار، برادر سمیر قنطار]
 
این میل را در خودم مهار کردم. در حقیقت، این، بیش از آنکه یک جور ماجراجویی و ریسک باشد، یک جور میل بود برای فهم آنچه داشت رخ می داد. حالا که راه ارتباطی با بیرون نداشتم، تمام تلاشم معطوف و متمرکز شد بر تلویزیون سلول به عنوان تنها وسیله کسب معلومات. تقریبا یک ساعت گذشت. شد ساعت 10 صبح. در روزهای عادی پخش را قطع نمی کنند و در این ساعت اخبار پخش می کنند، همانطور که امروز کردند، اما آنچه امروز می گویند از این عبارت یتیم فراتر نمی رود که «به نظر می رسد حزب الله برای دست زدن به کاری آماده می شود.»
-خدایا چه کار کنم؟ شک ندارم که حتما آن «یک کاری» [که می گویند] رخ داده است! 
راجع به این امر مطمئن تر شدم. روی شبکه های مختلف تلویزیونی اسرائیل بالا و پایین می رفتم. کمی روی شبکه ده ماندم. چیزی که باعث شد روی آن بمانم، تصویر خبرنگار «الوین بن داوید» بود که در حال ارائه گزارشی بود از آنچه در مرز با لبنان می گذشت. این عبارتش نظرم را جلب کرد: «به نظر می رسد که حزب الله یک عملیات استراتژیک اجرا کرده است».
انگار که یک پارچ آب بریزند روی سرم. احساس کردم دارم در دریای تصاویری که نشان می داد فرو می روم. شروع کردم شنا کردن در آن دریا. به خودم گفتم:
-خلاص. تمامش کردند. جوانهای مقاومت هیچ عملیاتی ممکن نیست اجرا کرده باشند جز عملیات اسیرگیری. حتما همین کار را کرده اند. هیچ چیز دیگری نیست.
هی با خودم می گفتم:
-تمامش کردند.
و مطمئن تر می شدم.
«عملیات استراتژیک». این عبارت مدام توی سرم صدا می کرد. انگار که آدرنالین توی همه وجودم پخش شده باشد. هنوز می خواستم بدانم. می خواستم درست بفهمم چه چیزی دارد رخ می دهد. اما یک جور یقین به دلم افتاده بود.
دستهایم را فرو کردم در جیبهای جلیقه جینم. طوری که انگار چیز باارزشی را توی دستهایم گرفته ام، یا مثلا یک چیز سرّی را. انگار که آن را توی دستها و توی جیبم گرفته باشم تا کسی نتواند آن را از من بگیرد یا کسی نفهمد که چنین چیزی دارم.
دستهایم را مشت کردم. هرچه انگشتهایم را محکمتر فشار می دادم، اجزای صورتم بیشتر حرکت می کرد. انگار که اجزای صورتم با یک سری نخ به انگشتهایم وصل شده باشد و می خواهد یک لبخند رسم کند؛ یا دستکم زمینه را برای یک لبخند آماده کند.
ادامه دارد ...
 
پی نوشت:
1-نیروهای مقاومت توانسته بودن از طریقی پیچیده، یک دستگاه تلفن به دست سمیر قنطار برسانند که او در شرایط کاملا مخفی و به دور از چشم اسرائیلی ها گه گاه به وسیله آن، با بیرون تماس می گرفت و از جریانات مطلع می شد یا مسائل را هماهنگ می کرد یا چیزی را به آنها اطلاع می داد. چند نفر بیشتر از وجود چنین تلفنی مطلع نبودند. یکی از آنها همان کسی است که در این خاطرات از او با عنوان «حاجی» یاد شده و رابط مستقیم بین سید حسن نصرالله و سمیر قنطار بوده است.
 
*مترجم: وحید خضاب
 

 



 

 

 

 

دروپال طراحی سایت آموزش مجازی lms