|
|||||||||||||||||||||||||||
آيت الله جوادي آملي
كلام حلاوت بخش و گواراي عارف روشن ضمير و عالم رباني آيت الله جوادي آملي (مدظلّه) در معرفي حقيقت عبادت و تشريح نسيم ملكوتي ( اعتكاف )؛ تحفه اي گرانبها و رهنمائي گرانسنگ براي سالكان طريق معرفت است كه باهم آن راازنظر مي گذرانيم.
شهد شيرين عبوديت حق در عين توجه و اخلاص، نعمت استثنائي خداي مهربان در ماه شريف رجب به اهل ذكر و شكر است . آنان كه خدا را با چشم دل نظاره گر و جمال دل آراي او را در تمامي اجرام عالم و آدم جستجو مي كنند .
خلوت دلپذير سحر و نداي ملكوتي اعتكاف، «رجبيون » را به قرب پروردگار خويش رسانده و مشكلات فردي و اجتماعي را در سايه دعا و نيايش حل مي كند .
كلام حلاوت بخش و گواراي عارف روشن ضمير و عالم رباني آيت الله جوادي آملي (مدظلّه) در معرفي حقيقت عبادت و تشريح نسيم ملكوتي ( اعتكاف )؛ تحفه اي گرانبها و رهنمائي گرانسنگ براي سالكان طريق معرفت است كه باهم آن راازنظر مي گذرانيم.
¤ ¤ ¤
ماه پر بركت رجب كه ( ماه ولايت ) است، زمينه دخول در ماه پر بركت شعبان كه ( شهر رسالت ) است و اين دو ماه،زمينه ورود براي ( شهر الله ) كه ماه مبارك رمضان است، خواهد بود . اذكار و عبادت هاي ويژه اي در اين ماهها هست.
چرا اعتكاف بكنيم؟
مهم ترين راه براي عبادت، همان خلوت و پرهيز از كثرت است . هر چه انسان از كثرت فاصله داشته باشد، در عبادت، كامياب تر است كه ( اعتكاف ) از همين جهت محترم و معتبر است . مردان الهي دو گروه اند؛گروهي از آنها در عين حال كه در كثرتند، كثير را نمي بينند؛ و آن واحد خالق كثير را مي نگرند و كثير را جز آيات او نمي دانند و نمي بينند . ولي براي اوساط از مردان الهي و عبادي، بايد زمان و زميني فراهم بشود كه اينها از كثرت محفوظ بمانند .
ويژگي ممتاز پايان شب و سحر به منظور فاصله گرفتن از كثرت
براي عبادت گفتند : سحر از اين قبيل است؛ شب، مخصوصاً سحر كه بسياري از مردم خوابند و كثرتي مزاحم كسي نيست، آنجا براي راز گوئي با ذات اقدس له بسيار مناسب است . لذا فرمود : نّ ناش ئه اللّيل ه ي اشدّ وطئاً و اقوم ق يلاً (1). سحر خيزي، خودش يك نشئه خاص خود را دارد؛ اين براي پرهيز از كثرت است . برهان مساله هم اين است كه نّ لك ف ي النّهار سبحاً طويلاً (2). چون در روز با كثير و كثرت مانوس هستيد، توفيق توحيد و ياد آن واحد، بسيار ضعيف است؛ ولي در سحر، در پايان شب كه مزاحمي از درون و بيرون نيست، شما بهتر مي توانيد با خداي خود راز و نياز كنيد .
بنابراين براي گروهي گرچه ليل و نهار يكسان است؛ كسي كه قلبش بهار قرآن شد، جزء آن مراحلي است كه تفاوت نكند در او ليل و نهار، چون بهار است و در بهار چنين است؛ امّا كساني كه قلبشان يا پائيز است، يا زمستان، يا تابستان، آنها نيازمند به بهار خارج از گوهر هويت خود هستند؛ سحر اينچنين است .
جريان « اعتكاف » هم براي همين منظور پيش بيني و طراحي شده؛ و اصلش مربوط به اعتكاف رسول گرامي (ص) در ماه مبارك رمضان است . ماه مبارك رمضان، مخصوصاً دهه سوّم، جا براي اعتكاف است . چون زمينه اعتكاف كه روزه گرفتن است، در آنجا فراهم شده است؛ اين مطلب اوّل كه چرا اعتكاف بكنيم .
شرط روزه براي صحت اعتكاف، دليلي بر عظمت خاص اين عمل عبادي
مطلب دوّم آن است كه در اعتكاف، شرائطي بازگو شده است كه مهم ترينش روزه گرفتن است . همانطوري كه نماز بدون طهارت نيست، لاصلاه لاب طهور(3)؛ اعتكاف هم بدون روزه صحيح نيست؛ لااعت كاف لاب صوم(4). بدون وضو، نماز صحيح نيست؛ و بدون روزه، اعتكاف صحيح نيست . از اينجا همانطوري كه عظمت نماز نسبت به طهارت معلوم مي شود كه طهارت مقدّمه است براي يك ذ ي المقدّمه اي به نام نماز، و نماز مي شود عمود دين و اين شرط عمود است؛ از اينجا اهميت و عظمت و جلال و شكوه اعتكاف هم معلوم مي شود . روزه با اينكه وارد شده است : الصوم ل ي(5)، با اينكه قرآن كريم آنرا زمينه فلاح و تقوا دانست؛ با همه اين جلال و شكوهي كه دارد، شرط اعتكاف است ! از اينجا عظمت و جلال و شكوه اعتكاف معلوم مي شود؛ اين هم يك مطلب .
برخي از شباهت هاي انسان معتكف و انسان محرم
مطلب ديگر آن است كه اعتكاف از يك جهت شبيه حال ا حرام است . گرچه روزه دار از بعضي از امور ممنوع است، امّا در حال روزه ممنوع است؛ شب براي او حلال و رواست . لكن در حال اعتكاف همان كارهائي كه روز براي روزه دار ممنوع بود، برخي از آن كارها؛ همان كارهاي ممنوع در شب هم براي معتكف ممنوع است . نظير حال احرام كه ليل و نهاري ندارد . اگر روز براي محرم،صيد حيوانات صحرائي ممنوع است، در شب هم به شرح ايضاً؛ و با كارهاي ديگر . اگر لارفث و لافسوق و لاج دال ف ي الحج (6)؛ اين ليل و نهار ندارد، شب و روزش يكسان است .
بنابراين در اين مدت 3 روز كه شخص مهمان خداست به نام معتكف در خانه او؛ آن هم در مسجد جامع، در مسجدي كه نماز جمعه خوانده مي شود، يا در مسجدي كه جمعيّت قابل توجهي در ان عبادت مي كنند كه جامع بر او صادق باشد؛ در چنين مكاني وقتي كسي به اعتكاف نشست، ليل و نهار براي او يكسان است . در تمام اين حالت ها بايد از آن لذّت هاي شهواني و مانند آن پرهيز كند .
نيل مشتاقان ثواب به اعتكاف براي مستحب بودن آن
اعتكاف گرچه بقاءً واجب است، ولي حدوثاً مستحب است . گرچه در روز اوّل و دوّم واجب نيست، ولي روز سوّم واجب مي شود؛ بنابراين كساني رغبت به اعتكاف دارند كه شوقاً لي الثّواب باشد، نه خوفاً لي الع قاب ! كارهاي واجب را گاهي ممكن است براي ترس از دوزخ انسان انجام بدهد، ولي كارهاي اعتكاف و مانند آن كه ثواب دارد و مستحب، اينها را براي ترس از عذاب نيست؛ زيرا واجب نيست كه اگر ترك كردند، دوزخ بروند . مستحب است؛ چون مستحب است، براي شوق به ثواب است .
طلب نمودن خداي سبحان به عنوان ( آرامش ) و ( آرايش ) دل توسط معتكفان حقيقي
لكن معتكفان دو قسمند؛ اوساطي از اهل اعتكاف، درجات فضيلت و ثواب و بهشت را مي طلبند .گروهي از اهل اعتكاف محبوب را و دل آرام را مي طلبند . آنها كه گمشده اي دارند و سري به دل مي زنند، مي بينند دل، نا آرام است، يك؛ بسياري از امور را فراهم كرده و مع ذلك نيآرميد، دو؛ معلوم مي شود به محبوب خود نرسيد، سه .
اصولاً محبوب را مي گويند : » دل آرام » و » دل آرا » . چون آرايش و زيور و زينت دل به هم اوست، يك؛ و آرامش دل هم به اوست، دو . ما اگر خواستيم ببينيم به محبوب واقعي و مطلوب اصلي مان رسيديم؛ اگر چنانچه قلب ما آرام شد،آنهم آرامش صادق؛ معلوم مي شود به دل آرام رسيديم، يعني به محبوب رسيديم .
چگونگي به آرامش رسيدن دل با ياد خدا
و اين همان است كه گفته مي شود : الاب ذ كر الله تطمئ نّ القلوب(7)؛ اين قراردادي نيست، اين از سنخ مفاهمه نيست . همانطوري كه دستگاه گوارش غذا مي طلبد، وقتي به غذاي سالم رسيد، مي آرمد؛ و همانطوري كه دستگاه احساس عطش تشنه است و آب زلال و كوثر مي طلبد، وقتي به آب خنك رسيد، آرايش پيدا مي كند و آرامش مي يابد؛ هم اين كوثر زلال براي دستگاه گوارش آرامش است و هم آرايش؛ در جريان فطرت و دل هم به شرح ايضاً . اگر ما به چيزي رسيديم كه آرايش دل ما شد و آرامش دل ما، معلوم مي شود به محبوب رسيديم .
آنچه كه آرايش دل ماست برابر سوره حجرات، ايمان به خداست كه حبّب ليكم اليمان و زيّنه ف ي قلوب كم (8)؛ اين آرايش دل و زيور و زينت است . و اگر چنانچه قلب ما آرام شد، معلوم مي شود الاب ذ كر الله تطمئ نّ القلوب كه اين حرف تنبيه از يك سو، و تقديم متعلّق بر آن فعل از سوي ديگر؛ ب ذ كر الله تطمئ نّ القلوب، نه تطمئ نّ القلوب
ب ذ كر الله ؛ اين هم اهتمام و هم انحصار، هر دو به دست مي آيد؛ اين دو . اين قلب مي شود ( آرام ) . اين آرامش دل به وسيله محبوب واقعي است كه او را مي گويند : ( دل آرام ) .
دنبال كردن آرايش و آرامش دل توسط جوانان در اعتكاف
اعتكاف براي آن است كه دلهاي بي زيور، آرايش پيدا كند، اوّلاً؛ و دلهاي نا آرام، آرام بشود، ثانياً . فضاي دانشگاه چنين فضائي است؛ دانشجويان عزيز و همچنين طلاب حوزوي كه در دوران جواني توفيق تشرّف اعتكاف را داشته و دارند، اينها عنايت دارند كه به دنبال دل آرا و دل آرامند . و هيچ كسي در درون آنها نيست كه از آرايش قلب آنها، يا از آرامش دل آنها مستحضر باشد ! تنها خود آنها هستند؛ در صورتي كه سري به دل بزنند و مراقب دل باشند و مواظب آرايش و آرامش دل باشند .
يك چنين حالي در اعتكاف به دست مي آيد؛ زيرا انسان در اين 3 روز از بسياري از امور فاصله گرفت، يك . به درون خود سري زد، دو . درون آفرين را در درون خود مشاهده كرد، سه . با او سخن گفت و مناجات كرد، مخصوصاً دعاهاي پر فيض ماه رجب، چهار . آنگاه احساس مي كند كه اگر نقصي دارد، اين نقص را او به كمال تبديل مي كند؛ اگر عيبي دارد، اين عيب را او به صحت تبديل مي كند . چون وقتي خدا را مشاهده كرد، آثار الهي را مي بيند .
دست يابي به جهان بيني عميق توحيدي در سايه نيل به فضيلت اعتكاف
چندين كار در جهان شده است كه يك معتكف وقتي خلوت كرده است، از كثرت به وحدت آمده است، از بيرون به درون آمده است، از غير به يار آمده است، از مخلوق به خالق رسيده است، از غير زيور به زيور رسيده است، از
نا آرامي و اضطراب به آرامش بار يافت، كاملاً مي يابد كه صدر و ساقه جهان محتاج خداي سبحانند، اوّلاً . و خداي سبحان هر كدام از اينها را س متي داد، ثانياً . و اين اشياء كه اسبابند، سببيّت، شان مستقل نيست، ثالثاً . و اين اسباب را پرده قرار داد، رابعاً . و سلطاني است كه پرده دار خودش است، پرده آفرين خودش است، آويزنده پرده خود اوست . گاهي سلطان،غلامي دارد كه پرده دار است؛ و غلام غير از سلطان است، پرده داري هم كار غلام .
مناطق در دسترس و غير قابل دسترسي پيرامون خداي سبحان برابر توحيد افعالي
امّا در اينجا بر اساس توحيد افعالي و بعد از فراغ از اينكه دو منطقه، منطقه ممنوعه است؛ احدي به آن دو منطقه راه ندارد . هيچ پيامبري، هيچ نبيّ مرسلي، هيچ ملك مقرّبي، هيچ عبد صالحي به آن دو منطقه راه ندارد ب القول المطلق . يكي منطقه هويت مطلقه و ذات الهي است كه احدي به آن بارگاه منيع راه ندارد؛ دوّم ا كتناه صفات ذات، نه صفات ذاتي؛ صفات ذات كه عين ذات است، احدي به آن ا كتناه بار ندارد، اين دو . اين دو منطقه وقتي منطقه ممنوعه شد، محور سوّم و قلمرو سوّم،منطقه « فعل واجب » است .
فعل واجب، حوزه امكان است . يعني فعل واجب ممكن الوجود است؛ به ذات واجب الوجود كه فاعل است متّكي است؛ اين فعل صوري دارد . هر لحظه به شكلي بت عيار بر آمد، ناظر به اين منطقه سوّم است . مبادا كسي خداي ناكرده منطقه سوّم را كه منطقه الفراغ است با آن دو منطقه اي كه ب القول المطلق ممنوع است، احدي از انبياء و اولياء به آنجا راه ندارند؛ اينها را خلط بكند !
شناخت و رفع حجاب هاي ظلماني و نوراني توسط انسان معتكف
در اين مقام سوّم؛ انسان در حال اعتكاف وقتي خلوت كرد، او را عبادت كرد، به الصوم ل ي رسيد، و با او مذاكره و زمزمه كرد؛ مي يابد كه آنچه در جهان خلقت است، اينها همه اش حجاب است؛ يا حجاب درون و يا حجاب بيرون . و اين حجاب ها آيت و علامت و نشانه اند . و انسان معتكف و غير معتكف مي كوشند، با اقسام عبادت كه اوّلاً بفهمند اينها حجاب است، اينها پرده اند؛ و اين پرده ها را بايد بر طرف كرد . هم حجاب هاي ظلماني را، هم حجاب هاي نوراني را؛ هم مسائل مادي را، هم مسائل معنوي را؛ هم مساله زر و زور، خانه و مسكن و باغ و راغ حجاب است، منتها حجاب مادي؛ هم حكمت و كلام، فقه و اصول، علوم تجربي، تجريدي و مانند آن حجاب است . همه اين حجاب ها را بر طرف مي كند،تا بتواند به آن مقام وصف نزديك بشود؛ نه آنها را ا كتناه كند ! و از خود بگذرد، به آن مقام والانزديك بشود؛ اين همان تقرّب لي الله است .
شهود و ادراك تدبير و لطائف الهي در خلق انسان و جهان توسط معتكفان
وقتي كه يك معتكف به خود آمد و جهان را با اين منظر ديد، و عينك قرآن را بر چشم گذاشت، و از منظر قرآن به آدم و عالم نگاه كرد، مي بيند اين همه ميناگري ها كار اوست !! همين خداي سبحان، همين لجن به نام حم مسنون (9)را يا همان نطفه بد بو را به صورت يوسف در آورده است؛ اين درباره آدم .
وقتي كه به آسمان و زمين نگاه مي كند از منظر قرآن، عينك قرآن به چشم مي زند، آفتاب و ماه زيبا را نگاه مي كند، مي بيند اينها سابقه دخاني دارند . يك دودي را به صورت شمس در آورد، يك دودي را به صورت ماه در آورد، يك دودي را به صورت عطارد و زهره و قمر و شمس و مريخ و مشتري و زحل و راه شيري در آورد؛ چون در سوره فصّلت چنين آمده است : ثمّ استوي لي السّماء و ه ي دخان؛ يك دودي بيش نبود . فقال لها و ل لارض ائت يا طوعاً او كرهاً قالتا اتينا طاعين (10) اين كار را كرد؛ فقضاهنّ سبع سماوات و اوحي ف ي كلّ سماء امرها و زيّنا السّماء الدّنيا ب مصابيح و ح فظاً ذل ك تقدير العزيز العليم(11).
فروغ پر حكمت آسمان و اجرام موجود در آن توسط خداي سبحان از دود خفه كننده
اينكه فرمود : آسمان، دودي بيش نبود، يا گاز دودي بود؛ اين كه عامل خفه كننده است، اين را پر فروغ و پر رونق كرده است؛ به صورت شمس و قمر در آورد كه و النّهار ذا تجلّي (12)به بركت طلوع شمس است . همين خدا كه يك بخش دود سياه را يا گاز تيره را به صورت راه شيري در مي آورد، به صورت شمس و قمر جلوه مي دهد؛ همين خدائي كه حم مسنون را به صورت يوسف در مي آورد، نطفه بد بو را به صورت انسان زيبا متجلّي مي كند، لقد خلقنا النسان ف ي احسن تقويم(13)؛ چرا دل به او نسپاريم و او را محبوب خود ندانيم .
فائده اعتكاف اين است كه انسان در خلوت اين معارف را مي يابد . قهراً جهان براي او اسباب ظاهري و مادي، هر دو حجاب است؛ مي كوشد مسبّب را ببيند . ديده مي خواهم سبب سوراخ كن، يعني همين است . يعني حجاب را در عين حال كه محفوظ است به عنوان پرده و حجاب ببيند و ماوراي حجاب را كه مسبّب الاسباب است، مشاهده كند .
معناي واقعي آيات « آفاقي » و « انفسي » خداي سبحان
مطلب ديگر آن است كه طلاب محترم حوزه و دانشجويان عزيز دانشگاه و همچنين جوانها و متديّنين ديگر كه توفيق تشرّف اعتكاف را داشته و دارند، مستحضر باشند كه هر چه خارج از هويت ماست، آن جزء بدن است؛ ولو ما روح را بخواهيم با مسائل حكمت و كلام بفهميم . و هر چه مشهود ماست، اين با هويت ما همراه است .
توضيح اين مطلب اين است كه برخي ها فكر مي كنند « آيات آفاقي » با « آيات انفسي » فرقشان اين است : كه اگر كسي آسمان و زمين را ارزيابي كند، و از اين راه پي به خدا ببرد؛ اين از رهگذر آيات آفاقي به خدا رسيده است . ولي اگر مساله روح را، تجرّد روح را، جسماني بودن حدوث و روحاني بودن آن در بقاء يا روحانيّ الحدوث و البقاء بودن، يا آراء و اقوال ديگري كه در مساله است، اينها را ارزيابي كند؛ اين از راه معرفت نفس به خدا برسد، اين آيات انفسي است . و اينكه خدا فرمود : سنريه م آياتنا ف ي الآفاق و ف ي انفس ه م حتّي يتبيّن لهم انّه الحقّ (14)يعني اين !
ظاهراً منظور اين نيست ! آنچه كه خارج از حوزه علم شهود است، خارج از نفس يابي شهودي است، آن، جزء آيات آفاقي است؛ ولو بررسي و ارزيابي فلسفي و كلامي درباره خود روح باشد . چون يك حكيم يا متكلّم وقتي درباره روح مي انديشد، مي گويد : روح، مجرّد است، منزّه از تقسيم است، زمانمند نيست، مكاني ندارد، متزمن و متمكن نيست، جزء ندارد، حركت ندارد، تغيّر ندارد، تحوّل ندارد، صدر و ذيل ندارد، بالاو پائين ندارد، يمين و يسار ندارد، امام و خلف ندارد، پس مجرّد است؛ همه اينها ( مفاهيم ) است !
بازگشت منيّت افراد به هويت مطلق خداي سبحان
و مفهوم به حمل شايع ( هو ) است، نه ( انا )؛ حتّي مفهوم انا ! اين مفهوم (انا) به حمل اوّلي (انا) است، ولي به حمل شايع (هو) است؛ يك مفهومي است در كنار ذهن . اين مفهوم (انا) اوست، نه من . حتّي مفهوم من كه در فارسي ما در ذهنمان مستقر مي كنيم اين واژه و مفهوم فارسي را؛ اين مفهوم(من) به حمل اوّلي من است، ولي به حمل شايع (اوست) ! اين يك مفهومي است در كنار ذهن . و چون بيرون از هويت ماست؛ جزء آفاق است، نه جزء انفس . اگر خود را با علم شهودي يافتيم، اين سير انفسي است . و اگر خود را با علم شهودي يافتيم؛ چون هويت ما متقوّم به ذات اقدس له است، همانطوري كه در علم حصولي يافتن يك نوع بدون جنس و فصل ميسور نيست، در علم شهودي يافتن يك وجود فقير و ربط بدون يافتن مقوّم حاصل نخواهد بود . ما اوّل خدا را مي يابيم، بعد خود را !
آفتاب ربوبيّت خدا، راهنماي سايه هاي مخلوقات
در قرآن كريم فرمود : شما گاهي ممكن است از سايه پي به شمس ببريد؛ يعني از حركت سايه، از چپ و راست سايه، از كوتاهي و بلندي سايه پي ببريد كه آفتاب در كجاست ، ولي در حقيقت سير معكوس داريد! آنكه دليل اين سايه است، سايه را جابجا مي كند، كم و زياد مي كند، شرق و غرب مي كند، بالاو پائين مي برد، آفتاب است . ثمّ جعلنا الشّمس عليه دليلاً (15). آفتاب، راهنماي سايه است كه چگونه حركت كند، نه سايه دليل و راهنماي سير شمس باشد ! در حقيقت ذات اقدس له اوّل شناخته مي شود، بعد انسان . در حال اعتكاف تمام تلاش و كوشش اين باشد كه اين معارف به دست بيايد .
علم الابدان و علم الاديان
از اين منظر وقتي كه ما شنيديم پيامبر اكرم (ص) فرمود طبق اين حديث مرسل كه : الع لم ع لمان، ع لم الاديان و ع لم الابدان (16)، ديگر علم ابدان را در محدوده طب و امثال طب خلاصه نمي كنيم . حكمت، كلام،فقه و اصول، تاريخ و علوم تجريدي همه علم ابدانند؛ چه اينكه علوم تجربي نظير طب و دارو سازي، علم ابدانند . علم اديان فقط شهود نفس است و بس؛ آن دين است ! تا سخن از حصول است، آفاق است؛ تا سخن از تصوّر و تصديق و قضيه و ذهن است، آفاق است؛ تا سخن از دل است، شهود است . وقتي شهود شد، جزء دين ماست كه هل الدّين لاالحبّ (17).
يافتن محبوب و دل آرام حقيقي در شهود معرفتي اعتكاف و مانند آن
محبوب را ما آنجا مي يابيم؛ و مي فهميم كه گاهي انسان مضطرب است و نمي داند مضطرب است . گاهي تخدير شده و به خواب رفته است، بي حس شده است، يك آرامش كاذب دارد، خيال مي كند دل آرام دارد !! در آن حالت يقظه و بيداري، اگر دل آرام بود، معلوم مي شود به دل آرام رسيده ايم .
هدف متعالي معتكفان در كنار اهداف مياني ديگر
ما سعي و كوشش مان در اعتكاف، مخصوصاً اعتكاف دهه آخر ماه مبارك كه سنّت رسمي در آن زمان بود؛ هدف والاي ما اين باشد كه به دلارام و دل آرايمان برسيم؛ آنگاه بسياري از مسائل براي ما حل مي شود . هم لذّت مافوق لذّتهاي ديگران خواهد بود، يك . هم هرگز از آلودگي لذّت نمي بريم، دو . ديگر كسي به ما نخواهد گفت : رانت خواري نكن، ربا خواري نكن، دروغ نگو، غيبت نكن ! چون بوي بد اين عف ن ها را استشمام مي كنيم، سه؛ اينها فائده اعتكاف است . البتّه ثواب و بهشت هم درآن محفوظ است؛ امّا آن هدف برين و هدف بالاكه به همّت انسان موحد وابسته است، از اين قبيل است .
پيام گفتاري معظم له پيرامون اعتكاف ـ دماوند؛ تير 1386
پي نوشت ها : ش
(10) فصّلت/ 11
(11) فصّلت/ 12
(12) ليل/ 2
(13) تين/ 4
(14) فصّلت/ 53
(15) فرقان/ 45
(16) بحار الانوار/ 1/ 220
(17) مستدرك الوسائل/ 12/ 219 (1) مزّمل/ 6
(2) مزّمل/ 7
(3) من لايحضره الفقيه/1/58
(4) الكافي/ 4/ 176
(5) الكافي/4/63
(6) بقره/197
(7) رعد/ 28
(8) حجرات/ 7
(9) برداشت از : حجر/ 26
يکشنبه، 14 تير 1388
6:39:58 PM
آيت الله جوادي آملي